شهید علی اکبر حسین پوربرزشی
تاریخ تولد : 1335/03/02
نام : علیاکبر
محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : حسین پوربرزشی
تاریخ شهادت : 1366/12/26
نام پدر : حسین
مکان شهادت : خرمال ماووت
تحصیلات : ابتدایی
منطقه شهادت : شمال غرب
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی
یگان خدمتی : قرارگاه سوم قدس
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو
مسئولیت : جانشین مخابرات
گلزار : خواجهربیع
زندگینامه
حاجخانم از این که پسرش بعد از سه سال هنوز نمیتوانستروی پا بایستد، ناراحت بود. مینشست و میگفت:
ـ حسین آقا، بچه را ببریم به یک دکتر دیگر هم نشان بدهیم.
حسین آقا که از آن همه دکتر و درمان بینصیب به خانه برگشتهبود، به هیچ درمان دیگری اعتماد نداشت. اما نمیخواست دل مادرفرزندش را بشکند. حاج خانم یک بار گفته بود:
ـ بچهام اگر بزرگ شود و نتواند راه برود، گریبانمان را میگیرد ومیگوید شما من را نبردید دوا و درمان.
این حرف او، حسین آقا را نگران کرده بود. پس باید او رامیبرد. باید بچه را میبرد دکتر تا فردا که جوانی شد، نخواهدجوابگوی کاری که نکرده، باشد. آن دکتر هم، مثل همهی دکترهای دیگر، گفت:
ـ بچهی شما مشکلی ندارد، اگر صبر کنید، حتماً راه میافتد.
حاج خانم گریه میکرد و معتقد بود که دکترها راستش را به اونمیگویند.
حسین آقا، علیاکبر را گرفت توی آغوشش و رو به روی زننشست روی زمین.
ـ زن، مگر خودت نگفتی که پیش از تولد علیاکبر، خوابدیدی؟ مگر نگفتی در عالم خواب کسی گفته این بچه، سه تا نشانهدارد. دیدی که نشانهها درست بود. پس دلیلی برای دلواپسینمیماند. این طور بیتابی نکن. بچهام سه سالش است، هوشیاراست، میفهمد، ناراحت میشود.
اما این حرفها نمیتوانست مادری را که فرزند دومش، سهسال نتوانسته راه برود، تسلی بدهد. پس باید غمگین و دلنگرانمنتظر میماند.
انتظار حاج خانم یک سال دیگر هم طول کشید. درست درپایان زمانی که از هر گونه دوا و درمانی ناامید شده بود، دل بهضریح امام هشتم گره زد و پسرش را به او سپرد. علیاکبر،چهارساله بود که خاک مشهد توانست ضربآهنگ گامهایکودکانه او را حس کند؛ خاک یکی از کوچههای جنوب شهر درمحله پایین خیابان. بیراه نیست اگر بگوییم آغاز راه رفتن کودکگام نهادن در مسیر مکتبخانه، به مقصد آموختن قرآن بود. زیرادرست در آغاز سال پنجم زندگی، شروع به آموختن قرآن کرد.مدرس مکتبخانه از پذیرفتن کودکی به این خردسالی امتناعمیکرد. میگفت:
ـ او هنوز چیزی نمیفهمد. بچههای مکتبخانهی من همگی ازاو بزرگترند.
اما حاج خانم نمیخواست بینصیب باز گردد. مقابل امتناع او،اصرار کرد تا موفق شد پسر خود را بنشاند پشت رحل قرآن.
هنوز چند روزی نگذشته بود که مکتبدار پیر پیغام داد به پدر یامادرت بگو بیایند اینجا، کارشان دارم. وقتی حاج خانم رفت،مکتبدار با عذرخواهی از پیشداوری خود، گفت:
ـ علیاکبر باهوش است. او خیلی زودتر از بچههای دیگر یادمیگیرد.
حاج خانم، خوشحال از این پیشامد، سه ماه صبر کرد تاعلیاکبر قرآن را تمام کند و بتواند سورههای جزء سیام را از حفظبخواند.
داشتن پسری با این میزان هوش و استعداد، برای زن و مردی کهخانه اجارهای داشتند و ارتزاقشان به نان کارگری و بنایی بود،افتخاری بود غیرقابل انکار.
علیاکبر شش ساله که شد، در دبستان جوادیه در محله پایینخیابان مشهد، آغاز به تحصیل کرد. مدرسهی جوادیه یکی ازمعدود مدارسی بود که در شهر مشهد با موازین و شعائر اسلامیاداره میشد. این فرصت خوبی بود برای فرزندی که باید سالهابعد پرچمدار اسلام باشد.
زمانی که علیاکبر دوران ابتدایی خود را تمام کرد، اتفاقاتمتعددی در خانواده افتاد. خانواده با زحمات روز و شب پدر، ازمستأجری رها شدند و با خریدن قطعه زمینی، توانستند خانهمحقری در همان محله پایین خیابان درست کنند.
برادرها و خواهرش به دنیا آمده بودند. چرخاندن چرخ زندگیخانوادهای با چند سر عائله، شرایط دشواری را برای حاج آقا پیشآورده بود. مرد، خودش را به آب و آتش میزد لقمه حلالِ روزیِخانواده، به حرام آلوده نشود.
بنایی شغلی کم درآمد و نامنظم بود. شش ماه کار و شش ماهبیکاری، جواب خرج خانواده را نمیداد. بیتردید این همسعادتی بود که حاج آقا با پسر بزرگش ابراهیم، برای کار بهسرزمین ابراهیم(ع) مکه معظمه مهاجرت کردند و شش ماه آنجاماندند. بازگشتشان، پسر بزرگ خانواده را به فکر واداشت تا پدررا ترغیب کند که برای رهایی از مشقت و بیکاری، شغلش را تغییرداد و مغازه الکتریکی کوچکی دایر کنند. مغازهای که توانستجرقههای نبوغ دومین پسر خانواده یعنی علیاکبر را شعلهور کند.
حالا علیاکبر آنقدر بزرگ شده بود که بتواند کنار پدر و برادربزرگش شانه زیر بار مخارج خانواده بدهد. همین امر باعث شد کهتصمیم بگیرد در رشته الکترونیک ادامه تحصیل دهد. همه معلمانهنرستان سینا تصدیق میکردند که علیاکبر حسینپور در رشتهالکترونیک، ذهنی خلاق دارد. همین نبوغ، دلیلی بود که اهالیمحله پایین خیابان، پسر حاج آقا حسینپور را به نام بشناسند وکارهای برقی یا اگر کم و بیش وسیله الکتریکی داشتند که خرابمیشد، درِ خانه آنها را بزنند. البته آن زمان وسایل الکتریکی درخانهها کم یافت میشد و اگر بود، محدود میشد به یک دستگاهرادیو تزانزیستوری، پنکه یا ضبطصوت. یکی از همیندستگاههای کمیاب ضبطصوت شخصی علیاکبر بود که دهها بارآن را باز کرده با دستکاری قطعات آن خواسته بود به اختراعجدیدی دست پیدا کند.
در آن سالهای دبیرستان، توسط حاج آقا موسوی یکی ازروحانیون مشهد با نام امام خمینی (ره) آشنا شده و نوارهای ایشانرا گوش میکرد. از همین جا بود که نوای دلنشینی از بلندگویضبط صوتش به گوش او میرسید که او را مصمم میکرد تا پایجان، با این حکایت همراه شود.
اندکی بعد، با پخش اعلامیههای آقا در مسجد جوادالائمه، گامبلندتری برداشت و به صف نیروهای انقلابی پیوست.
سرانجام، به اختراعی که انتظار داشت، دست یافت. ساختوسیلهای با حساسیت جذب فرکانس بیسیمهای ساواک و شنودگفت و گوهای آنان. همین امر باعث شد که بارها کوچهی آنها رازیرنظر بگیرند و مغازه و خانه حاج آقا حسینپور را بازرسی کنند.اما هیچگاه موفق به پیدا کردن سرنخی نشدند.
هنوز مردم محلهی پایین خیابان، شبهای حکومت نظامی را بهیاد دارند. شبهایی که علیاکبر، باساخت فرستندهی رادیویی، باهمهی همسایهها ارتباط برقرار کرده بود تا مبادا همسایهای به علتمنع رفت و آمد دچار مشکل باشد یا احتیاج به کمک داشته باشد.
حکومت نظامی، نفسهای آخر نظام حکومتی طاغوت بود.هنگامی که خورشید انقلاب طلوع کرد، اولین کمیته انقلاباسلامی مشهد در مسجد کرامت گشایش یافت و بلافاصله دومینجوانه در مسجد جوادالائمه پایین خیابان، درست رو به رویخانهی آقایان حسینپور به بار نشست. کمیتهای با اعضای شیفتهاینظیر شهید بابانظر، شهید علیمردانی و شهید علیاکبر حسینپور.
پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، علیاکبر واردسپاه شد و در بخش تبلیغات مشغول فعالیت شد. کسانی که ازتوانایی و خلاقیت او مطلع بودند، به توانمندیاش در بخشمخابرات، بیش از تبلیغات اعتقاد داشتند. بدینترتیب، علیاکبر بهقسمت مخابرات منتقل شد. پس از چندی، به عنوان مسؤول واحدمخابرات تیپ 18 جوادالائمه، فعالیت ماندگاری را بروز داد.حضور در جبههها، منتهای آرزوی او بود و به آن دست یافت.حضور در عملیات فتح بستان، والفجر مقدماتی، والفجر یک،والفجر چهار، والفجر پنج و طریقالقدس و نیز پشتیبانی مخابراتیعقبهی سپاه در سایر عملیات دفاع مقدس، کارنامهی زرینی ازعلیاکبر حسینپور به یادگار گذاشت.
زمانی پدر، عمو و دو برادرش شانه به شانه او با خصم جنگیدندو زمانی دیگر برادر کوچکترش هادی به فیض شهادت نائل شد.علیاکبر در سال 1363 با نوادهی دایی خود ازدواج کرد و ثمرهیاین وصلت، پسری بود که به تبرک، نام برادر شهیدش را برای اوبرگزید.
منطقهی عملیاتی والفجر ده در منطقه خرمال و حلبچه، ناظرعروج قهرمان ما به جانب آسمان بود. ساعت هشت صبح روزبیست و ششم اسفند 1366 همزمان با مبعث رسول اکرم(ص)، براثر اصابت ترکش به مرتبهی رفیع شهادت نائل و در مشایعتچشمهای گریان مردم مشهد، در محوطهی بقعهی خواجهربیع بهخاک سپرده شد.
منبع: بخشی از کتاب روی موج اف.ام. شماره 43 از مجموعه قصه سرداران - نشر ستارهها وابسته به کنگره شهدای خراسان
خاطرات
- یادم نمیرود توی قرارگاه سلمان اسلامآباد ماه مبارک رمضانی را آنجا بودیم و تقریباً مأموریت بیرونی هم نداشتیم قصد کردیم روزه بگیریم آقای علیاکبر حسینپور گفت خوب است ما از موقعیت بهترین استفاده را بکنیم بیائیم یک سلسله مطالعاتی داشته باشیم نهایتاً با مشورتی که داشتیم تصمیم گرفتیم جامعالمقدمات را شروع کنیم 30 الی 40 نفری دور هم جمع شدیم و یک استاد رومانی هم بود ایشان هماهنگ کردند دعوت کردند که توی ماه مبارک جامعالمقدمات را شروع کنیم خیلی هم مفید بودند علیرغم مشغلهی کاری ساعت درس حاضر میشدند و جالب این بود که توی اولین با دومین جلسه به استاد فرمودند که من دوست دارم در اول هر جلسهای یک حدیث نامی که کاربرد هم باشد به ما بگوئید از آن پس قبل از شروع جامعالمقدمات یک حدیث مطرح میکردند .
- خاطرهای از آخرین دیدار دارم: آخرین دیدار ما آمد خانه خداحافظی کرد ما به اتفاق خانواده و خانم ایشان رفتیم نیروی هوایی پادگان بسیج علیاکبر حسینپور با هواپیما نشستند و رفتند و طولی نکشید تقریباً روز دوم یا سوم عید بود من به بچهها گفتم بیائید خانهی یکی از اقوام عیدی به اصطلاح بعد یکی از همسایهها آمد که بیائید در مغازه حاجآقا کارتان دارند حاجخانم که مطلع شد گفت حتماً هر خبری است شده است من رفتم در مغازه به همسایههایمان گفتم که امری داشتید گفت: نه راستش آمدهام که بیائید در مغازه کاری داشتند که با هم بروید بیمارستان از اکبر یک خبری بگیرید گفتم: راستش را بگوئید اگر طوری بوده راستش را بگوئید او یک حرفی زد که میفهمید اکبر آقا شهید شده دیگر مهمانی را رها میکردیم و رفتیم خانهی پدرشان آنجا هم گریه میکردند . من دست به گردنش ـ پدرش ـ انداختم پدرش به ما خیلی علاقه داشت چون پسر عمه حاج خانممان هم بودند آن روز شب شد فردایش رفتیم معراج و شهید را دیدیم و قوم و خویشان ما آمدند بعد هم دیگر تشییع کردند مجلس برگزار شد و در خواجه دفنش کردیم .
- در عملیات طریقالقدس زمانی که تقریباً خط تثبیت شده بود و نیروها میخواستند سنگر برای خودشان در تنگهی چزابه بزنند آتش زیادی ریخته میشد ما دو سه نفر بودیم رفتیم آنجا دیدن آقای حسین مسئوول مخابرات چزابه که آقای حسینپور هم همراهمان بود وقتی ما آنجا رسیدیم کارمان مخابراتی بود ولی آقای حسینپور چون دید نیروهای کم هستند نیروهایی که در خط بودند بخشی به دنبال این بودند که دشمن را مشغول کنند آن برادرانی که میخواستند سنگر بکنند تعدادشان کم بود ایشان آنجا احساس مسئوولیت کرد و کار مخابرات را بر اردو 3 ساعتی رها کرد رفت به کمک نیروهایی که پیاده بودند و سنگر میزدند در طی یکی دو ساعتی که ما بودیم 8 نفر از برادران که سنگر میزدند شهید شدند .
- در عملیا طریقالقدس شب عملیات قرار بود ارتباطات را برقرار بکنیم بعد از برقراری ارتباطات قرار شد که یکی از ما دو نفر با فرماندهی منطقه عملیاتی برود آنجا که صحبت کردیم و با علیاکبر حسینپور قرار گذاشتیم من بروم و صبح روز بعد برگردم که ایشان برود یا تماس بگیرم که ایشان بیاید یا بیایم دنبالش بعد از رفتن متأسفانه نتوانستیم تماس بگیریم به هر صورت ما وارد منطقه شدیم اما حدوداً 24 ساعت بعد بود که دیدم آقای حسینپور با سروکله پر از خاک خودش را به ما رسانده بود و بسیار عصبانی و ناراحت بود که چرا به من اطلاع ندادی و تنهایی رفتی ایشان با توجه به تخصصی که داشتند معمولاً توی مسیر هر جا که بایستم ؟؟ مخابراتی برخورد میکرد از دشمن بلافاصله با تبحر خاص آن سیستم را شناسایی میکرد و هم باز میکرد به نحوی که آسیبی به سیستم نرسد از جمله سیستمهایی که دور تانکها مستقر بود تانکهایی که سوخته بود بلافاصله وارد تانک میشد اگر بیسیم سالم بود اینقدر ور میرفت تا این بیسیم را باز کند .
- وقتی عملیات کربلای 10 انجام میشد چند نفر از نیروهای مخابرات تصمیم میگیرند که با یک نفربر بروند و از جلو بازدید کنند رفته بودند توی شهر خرمال عراق و از نفربر پیاده شده بودند بازدید کنند همان لحظه مثل این که بیسیم اخوی ما را میخواهد ایشان میرود توی تانک همزمان با رفتن ایشان توی تانک هواپیمای دشمن میآید منطقه را بمباران میکند بعد یکی از راکتها جلوی این تانک میخورد که دریچه باز بود و موج انفجار میرود تو و ایشان و بیسیمچی داخل تانک شهید میشوند .
- یادم نمیرود در عملیات میمک بود وقتی که قرارگاه مقر را رفتیم احیاء کنیم قرار بود ارتباطات u.H.f را آنجا برقرار کنیم که با عقبه اولین ارتباط را داشته باشیم دو تا نیروی بسیجی در اختیار داشتیم که آنتن خطی میخواست از یک طرف ارتفاع به طرف ارتفاع دیگر این آنتن را برقرار کنیم انبردستی که در دست علیاکبر حسینپور بود از روی ارتفاعات افتاد پایین دره که فاصلهی نسبتاً قابل توجهی هم داشت آقای حسینپور یکی از این بسیجیها را صدا زد و گفت این آنتن را نگهدار خودش پایین ارتفاع رفت انبردست را برداشت بالا آورد و این حرکت ایشان یک مقداری آنجا خودش را تحت تأثیر قرار داد چرا که به زیردست خودش فرمان دستور نداد به دلیل این که از روی بیتوجهی یا غیرعمد آچار از دست ایشان افتاده بود خودش رفت برداشت و آورد .
- یادم است با یکی از بچههای مخابرات علیاکبر حسینپور روی بیسیم 77 کار کردند که توسط این بیسیم 77 بوق تلفن را منتقل کردند به مکان دیگر که موفق شدند ولی به دلیل این که کور نبود و مکالمات را کاملاً دشمن شنود میکرد از آن در جنگ استفاده نکردند ولی به آن جامعهی عمل پوشاندند تحقیقش را در نیروی زمینی ثبت کردند این امر باعث شد که بچههای مخابرات یواش یواش رفتند دنبال رادیو ماکس تک کاناله .
- بعد از این که علیاکبر حسینپور به شهادت رسیده بود پدرش گفت ایکاش داماد نشده بود و زودتر از ازدواجش این شهید میشد کسی دیگر را اسیر خودش نمیکرد آنجا یادم است خانم شهید اعتراض کرد و رو کرد به پدر حسینپور و گفت عمو چرا میخواهید ما را از فیض همسر شهید بودن محروم کنید خوشحال باشید که شهید اگر رفت یک پسری در بین شما گذاشته که همیشه به یادش باشید و پیروی راه خودش را بکند .
- رفته بودم خانهی مادر بزرگم گفتند داییام زنگ زده وقتی خانهی مادرم بودم خود دایم زنگ زد از داییام پرسیدم که اکبر آقا تلفن نزدند گفتند نه، نگو اینها خبر داشتند که اکبرآقا شهید شده گفت دیگر چه خبر داری؟ گفتم: هیچی ولی خیلی دل واپسم نمیدانم چرا اکبر آقا زنگ نزده شب رفتم منزل داییام زنگ زدم به همدان به دوستانش گفتم از اکبرآقا چه خبر دارید؟ قرار بود زنگ بزند هیچ خبری ندارم دل واپسشم بعد گفتند خانم حسینپورهاش خیلی خوبه دیگر امروز و فردا است که به شما زنگ بزند گفتم اگر دیدینشان حتما به ایشان بگوئید زنگ بزند من خیلی دل واپسم یادتان نرود خاطرتان جمع باشد قرار بود همدان خانه بگیرند ما برویم همدان تلفن را قطع کردم زنگ زدم مغازه پدرشان گفتند مامان خیلی ناراحتی میکند از اکبرآقا چه خبر دارید بعد پدرشان گفتند یکی از دوستانش دیشب آمد و گفت سری آخری که آمده بود مرخصی و میخواست برود گفتم این دفعه نمیگذاریم بروی یا مرا با خود ببری تا اصلاً نمیگذارم بروی چون خواب دیده بودم که همسرم علیاکبر مفقودالاثر شدهاند باید با هم زندگی کنیم این خیلی ارزش دارد تا شما نباشید. با من خیلی صحبت کرد و گفت زن تو همیشه اگر میخواستم بروم خودت هیچ وقت نگفتی نرو حالا این دفعه میگویی نرو گفتم راستش خوابی دیدم که شهید شدی گفت نه این خواب را که دیدی اگر راست باشد واقعاً خوش به حالت که این خواب را دیدی تو دعا کن که من شهید بشوم .
- وقتی به اتفاق همسرم علیاکبر حسین بود به همدان رفته بودیم تازه از راه رسیده بودیم گرسنه شدیم و من مشغول درست کردن غذا شدم وقتی نهار آماده شد گفتند شما غذا بخورید من اتاقها و آشپزخانه را جمع و جور میکنم و همه جا را تمیز کرد . وقتی به اتفاق همسرم علیاکبر حسین بود به همدان رفته بودیم تازه از راه رسیده بودیم گرسنه شدیم و من مشغول درست کردن غذا شدم وقتی نهار آماده شد گفتند شما غذا بخورید من اتاقها و آشپزخانه را جمع و جور میکنم و همه جا را تمیز کرد .
- اوایل انقلاب که حکومت نظامی بود برادرم علیاکبر یک اکیپی را تشکیل داده بودند توی یکی از خانههایی که توی آن محله مشرف بود به تمام خانهها آنجا شده بود مرکز بعد تمام خانههای روی هم سیمکشی کرده بودند یک لامپ قرمزی سر درش گذاشته بودند بعد یک شاسی زنگ هم تو هر خانهای گذاشته بودند که هر خانهای مشکل داشت شاسی زنگ را فشار میداد تو مرکزشان زنگ به صدا در میآمد ضمن این که زنگ به صدا در میآمد آن چراغ قرمز سر در خانه مشخص روشن میشد بعد آن خانه هم مشخص بود که کدام خانه مشکل دارد .
- فرزندم علیاکبر یک روز خاطرهای را این گونه نقل میکرد: یک روز همینطور از سنگرمان بیرون آمدیم ناگهان خمپارهای کنار ما به زمین اصابت کرد میگفت به قدرت خداوند مثل یک چغندری به زمین فرو رفت و هیچگونه عمل نکرد .
- یک شبی فرزندم علیاکبر را خواب دیدم علیاکبر میگفت مادر چرا این قدر مرا صدا میزنید من که همیشه پیش شما هستم همیشه همین جا هستم گفتم مادر اگر پیش ما هستی من نمیبینمت دیدم نان و انگور گرفته برای بچهاش گفت اینها را برای هادی آوردم .
- وقتی اعلامیههای حضرت امام میآمد شب میآمدند اینجا ساختمانی بود میرفت بالا میخوابید ضبط را هم روشن میکرد و پهلویش میگذاشت که صدا بالا نرود یا همین جور ساواکیها فهمیده بودند یک به هوا و پنبه زن آمده بود سه بار علیاکبر را گرفتند اما کارای خدا یک بار آخری آنها شب اعلامیه پخش میکردند وقتی میخواستند بیایند خانه اعلامیهها را برده بودند توی مسجد گذاشته بود ساواکیها نمیدانم از کجا فهمیده بودند رفته بودند در مغازه فوراً ریخته بودند توی مغازه دوم بسته بودند به حساب گشته بود چیزی پیدا نکرده بودند بعد آمدند خانه اینها هم نوار امام را میآوردند خانه ضبط میکردند و پخش میکردند دخترم گفت میخواهم حرفهای امام را گوش کنم یک وقت ساواکیها آمدند خانه را زیر و رو کردند من دعا میکردم که چیزی پیدا نکنند نوارها را زیر آب گرمکن قایم میکردم یا توی کیسه آهک قایم میکردم مادر سرش را گذاشته بود روی خاک و گفته بود اگر چیزی پیدا نکنند ؟؟ دیگر آنها چیزی پیدا نکردند و رفتند .
- روزی ساواک به خانهی ما حمله کرد و میخواست علیاکبر را با خود ببرد ما هم مقداری نوار و اعلامیه داشتیم نوارها سه تا بودند هر کدام متعلق به صحبتهای امام بود من کتابهای مذهبی علیاکبر را درون کارتنی گذاشتم و کتابهای درسی را دور آن قرار دادم ساواکی وقتی نوارها را گوش میداد اول و آخر هر نوار را میآورد و میگفت این کیست؟ میگفتیم آقای فلسفی است و آنها هم نفهمیدم که وسط نوار صحبتهای امام است و آن روز به خیر گذشت .
- موقعی که رفته بودیم معراج پیکر فرزندم علیاکبر را ببینم وقتی چشمم به جنازهاش افتاد خواستم او را ببوسم دیدم سرش را بستهاند گفتم: چرا کفنش کردهاید و آنها جواب دادند شیمیایی شده است و فرقش نیز مثل علیاکبر امام حسین (ع ) شکافته شده است .
- وقتی برادر علیاکبر هادی شهید شده بود به من گفت مادر در مرگ هادی بیتابی نکن صبر داشته باش وقتی هم رفتیم به سردخانهی بیمارستان و هادی را دیدم دیگر گریه نکردم و گفتم راضی هستم به رضای خدا علیاکبر خیلی خوشش آمده بود هی میگفت قربون صبر تو مادر بروم من چون میدانستم علیاکبر دوست دارد من در شهادتش صبور باشم و بیتابی نکنم در شهادت او هم صبر کردم و گریه نکردم تا دشمن خوشحال نشود و خداوند راضی باشد .[۱]