شهید علی اکبر سر علی
کد شهید: 6519499 تاریخ تولد : نام : علیاکبر محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : سرعلی تاریخ شهادت : 1365/01/17 نام پدر : یوسفعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
در یکی از روزهایی که همسرم - شهید علی اکبر سرّعلی - می خواست به جبهه برود من به شوخی به ایشان گفتم: حتماً این روحانیون در گوشت زیاد خوانده اند که در بهشت حوریه می دهند و برای همین می خواهی شهید بشوی و ما را تنها بگذاری. ایشان فرمودند: من به فکر حوریه بهشتی نیستم می خواهم از حوریه های بهشتی هم بگذرم و به جائی برسم که دریای نور است و صدای (یا احمد) بلند است.
همسرم در جبهه دیده بان بود که موقع عملیات خمپاره ای به سنگر ایشان اصابت می کند و از ناحیه قلب مجروح می شوند و به شهادت می رسند. همان شب شهادت ایشان خواب دیدم که چند شهید را جمعیت زیادی در روستا تشییع می کنند اما نمی دانستم که شهید کیست. به یک سید نورانی برخورد کردم ایشان سکه ای به دستم دادند و گفتند. غصه نخور شوهرت شهید شده است ما برای آزادی قدس شریف شهدای زیادی داده ایم. صبح که از خواب بیدار شدم چند دقیقه ای نگذشته بود که خبر شهادت همسرم را آوردند. یکی از همرزمان پدرم نقل کرد: هنگامی که ما در منطقه عملیاتی بودیم. هر کدام یک قمقمه مخصوص به خود داشتیم. در آخرین عملیات سرّعلی با قمقمه خود وضو گرفت و به سنگر رفت. من گفتم نیروی کمکی آمده است ما باید سنگرها و وسایل را تحویل ایشان بدهیم و این زمانی بود که بعد از سه ماه خدمت قصد برگشتن به پشت جبهه را داشتیم. اما ناگهان صدای خمپاره ای که روی سنگر افتاد توجه ما را جلب کرد. به سمت سنگر دویدیم تا شاید برادر سرّعلی را نجات دهیم اما دیگر دیر شده بود و همانجا بود که ایشان به فیض عظیم شهادت نائل گردید.
به خاطر دارم روزی بروی زمین کشاورزی بودم و مشغول بیل زدن بودم که فرزندم علی اکبر آمد و بیل را از دستم گرفت و شروع به کار کرد. هر چه به او گفتم: بابا بس است بیا برویم خسته شدی گفت: می رویم هنوز زود است. ظهر که شده به منزل آمدیم تا چای و نهار بخوریم یکی از دوستانش آمد و گفت: علی اکبر اذان می گویند برویم به مسجد. در آن لحظه او حاضر شد و چایی هم نخورده و گفت نماز از همه کارها واجب تر است.
روزی با همسرم (علی اکبر سرّعلی) به محل زمین کشاورزی خودمان که در آنجا خیار کاشته بودیم می رفتیم تا خیارها را جمع کنیم، در وسط راه به زمین یکی از اقوام که باقالی کاشته بودند رسیدیم و من یک دانه باقالی چیدم که بخورم یکدفعه همسرم گفت: نخور حرام است و روی فرزندمان تأثیر می گذارد، من باقالی را روی زمین انداختم و باز ایشان فرمودند: باید حتماً رضایت صاحب باغ را جلب کنی.
یک روز مشغول کار بر روی زمین کشاورزی بودم و داشتم بیل می زدم که پسرم علی اکبر آمد و بیل را از دستم گرفت و مشغول به بیل زدن کشاورزی شد، هرچه به او گفتم: بابا، بس است، برویم، گفت: میرویم، ظهر که شد به منزل آمدیم تا چای ونهار بخوریم یکی از دوستانش آمد و گفت :علی اکبر اذان می گویند : برویم به مسجد.علی اکبر حتی چای هم نخورد و هر چه اصرار کردیم که چای را بخور بعد برو گفت: نماز از همه کارها واجب تر است. [۱]