rId4
کد شهید : 6534458
نام : علیاکبر
نام خانوادگی : مزینانی
نام پدر : محمدعلی
تاریخ تولد :
محل تولد : سبزوار
تاریخ شهادت : 1365/10/21
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : پاسدار یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : شهدا
خاطرات
پیش بینی شهادت
موضوع : پيش بيني شهادت
راوی : کلثوم باقری
متن کامل خاطره
در شب قبل از عملیات علی اکبر به دوستانش گفته بود بچه ها بیاید دستهایمان را حنا بزنیم هر کس هم وصیتی دارد بیاید بگوید یکی از دوستانش گفته بود : انگار می خواهیم شهید بشویم که وصیت نامه بنوسیم علی اکبر گفته بود : بله من که شهید می شوم از شما هم خبر ندارم بعد دوستش گفته بود تو چه وصیتی داری ؟ علی اکبر گفته بود : من دو وصیت نامه نوشتم یکی در اطاق خانه امان گذاشتم ومربوط به خواهرم است ودیگری را در ساکم گذاشته ام . که ما بعد از شهادتش در روز چهلم او سر مزارش وصیت نامه اش را خواندیم
امدادهای غیبی
موضوع : امدادهاي غيبي
راوی : کلثوم باقری
متن کامل خاطره
در مورد شهادت می گفت : که الان وقتش است . تا شیرینی ها را مفت و مجانی پخش می کنند .(منظور شیرینی شهادت بود) می گفت : بعد که تمام می شود به ما نمی رسد . بعد که شهید شده بود خواهرش رفته بود در کنار پیکرش و به او گفت : برادر جان رفتی و شیرینی ها را خوردی و برای ما نیاوردی . و جنازه تبسّم کرد . خندید ، خواهرش فریاد زد و گفت : مادر بیا که علی اکبر خندید .
عشق به جهاد
موضوع : عشق به جهاد
راوی : کلثوم باقری
متن کامل خاطره
یک شب جمعه جهت شرکت در دعای کمیل به مسجد رفته بودیم . علی اکبر از شهر آمده بود، دیده بود ما نیستیم . لباسش را پوشید وبه مسجد آمد . دیدم ناراحت است . به او گفتم : چرا ناراحتی؟ اگر زن می خواهی بگو، دیدم مشتش را محکم به دیوار زد وگفت : حالا موقع جنگ است،موقع زن گرفتن نیست . من می خواهم بروم جبهه . من به او گفتم : مادر جان،تو در همان جا که هستی وآموزش نظامی می دهی مثل جبهه است . نیازی نیست که به جبهه بروی . علی اکبر گفت : نه هیچ وقت آنجا جبهه نیست . گفتم : چرا گوشی در گوشهایت هست . گفت : از صدای تیرها است که از کنار گوشم رد می شودو پرده های گوشم پاره شد . شما خبر نداشتید 15 روز من دربیمارستان بودم .
اولین اعزام
موضوع اولين اعزام
راوی : کلثوم باقری
متن : کامل خاطره
یک شب نشسته بودیم رو به من کرد و گفت : مادر . گفتم که بله ؟ علی اکبر گفت : این کاغذ را امضاء کن . گفتم : من که امضاء ندارم . او گفت : پس انگشت بزن . بعد گفتم : برای چی؟ علی اکبر گفت : می خواهم بروم به جبهه گفته اند : باید از پدر و مادرت رضایت نامه داشته باشی
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی : کلثوم باقری
متن کامل خاطره
وقتی علی اکبر شهید شده بود ناراحت بودم . ماه مبارک هم بود . دلم تنگ شده بود در خواب دیدم که پدرش گفت : صدای ماشین آمد به پسرم علی رضا گفت : ببین علی اکبر آمده ؟ یک دفعه دیدم علیرضا دوید و آمد که مادر علی اکبر آمد من برخواستم که بروم . گفتم : بچه ام ناراحت نشود . تا در همین حال از خواب بیدار شدم .