شهید علی رضا خوش ایمانی
شهید علی رضا خوش ایمانی
تاریخ تولد :1334/12/13
تاریخ شهادت : 1365/01/10
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : کرمانشاه - باغ فردوس فاز 2- بلوک 2-10
زندگی نامه
علی رضا در شهر کرمانشاه در سال 1334 متولد شد . او فرزند اول خانواده بود . خانواده اش که آرزوی داشتن پسر را در سر می پروراندند به آن رسیدند . موهای علی رضا را نذر امام رضا ( علیه السلام ) کردند و تا این که در سن 4 سالگی به همراه مادربزرگش به مشهد رفت و به وزن موهایش در حرم انداختند . در سن 7 سالگی مریضی سختی گرفت و او را مرید و سقای امام حسین ( علیه السلام ) کردند تا این كه شفا گرفت و دوباره سلامتی خود را به دست آورد . او در ماه محرم در هیئت های عزاداری شرکت فعال داشت . بعد از علی رضا خداوند 2 فرزند پسر و 3 فرزند دختر عطا كرد . خانواده ی آنها زندگی شیرینی داشتند تا این که پدرش بر اثر بیماری سرطان در گذشت . علی رضا آن موقع دانش آموز سال سوم راهنمایی بود . پس از بیماری پدرش که دو ماه طول کشید به ارتش رو آورد، او برای درجه داری اسم نوشت و قبول شد . محل خدمتش مشهد مقدس بود . او بیشتر حقوقش را برای خانواده اش می فرستاد تا زندگی راحتی داشته باشند . اول از هر چیز خدا را شکر می کرد که می تواند محبت های مادرش را جبران و تا حدی توانسته جای خالی پدرش را پر کند . او خیلی دلسوز و با مسئولیت بود وقتی به کرمانشاه برای مرخصی می آمد مدام به خواهرانش تأکید می کرد که حجاب خودشان را کاملاً حفظ و رعایت کنند . بعد از 5 سال که در مشهد مقدس خدمت می کرد، یک روز به او خبر دادند که خواهرش می خواهد ازدواج کند در مراسم جشن عروسی او بود که علی رضا برای خود همسری انتخاب کرد .
او جوانی برازنده و مؤمن بود و من با او ازدواج کردم و همراه او به مشهد رفتم . البته این را بگویم که ازدواج ما بدون مراسم و به دور از تجملات آن دوره بود . او نمی گذاشت به زندگیش سخت بگذرد تا این که به خاطر بی قراری من و گله کردن از این که من این جا غریبم مجبور شد به کرمانشاه بیاید . 5 ماه بعد از برگشتن ما به کرمانشاه اولین فرزند ما به دنیا آمد كه پسری سالم و سرحال بود . با به دنیا آمدن فرزندمان علی رضا خیلی خوشحال شد . همسرم در آن موقع در پادگان حاجی آباد خدمت می کرد و خدمه ی تانک بود . او هیچ وقت کسی را از خودش نمی رنجانید و با مادر و خواهرانش خیلی صمیمی بود . به مادر من و اقوام من احترام می گذاشت . هیچ کس از دست او ناراضی نبود و همین مهربانی ها باعث می شد که عشق و علاقه ی ما نسبت به هم بیشتر شود . او همیشه به خانواده ی خواهرش که وضعیت مناسبی نداشتند کمک می کرد و اگر من اعتراضی داشتم او می گفت : خدا را خوش نمی آید حالا که ما داریم باید به آنها کمک کنیم تا زندگی آنها به خوبی سپری شود . در اوایل انقلاب همه از آقا امام خمینی حرف می زدند . ما با تعجب فراوان می پرسیدیم آقای خمینی کیست؟ تا این که مادربزرگ علی رضا عکس امام خمینی را که در قرآن قدیمی گذاشته بود به ما نشان داد و گفت : او یک مبارز است و همیشه دم از اسلام می زند تبعیدش کردند و ما دیگر خبری از او نداشتیم . در حال حاضر او می خواهد بیاید و ما را از این بدبختی و ظلم در جامعه نجات دهد . ما با تعجب به عکس آقا نگاه می کردیم علی رضا که عاشق اسلام بود در پوست خود نمی گنجید و آرزو می کرد ای کاش ارتشی نبود . او می گفت : هیچ می دانید اگر حکومت اسلامی روی کار بیاید چه می شود؟ عدل و احسان ایران را فرا می گیرد . خدایا ! اگر از قرآن پیروی شود ایران گلستان خواهد شد و با این گفته های شیرین شادیش را به ما منتقل می کرد . فردای آن روز به پادگان رفت ولی مأموریتی به آن دادند و بعداً برای ما تعریف کرد که از طرف ارتش به ما گلوله دادند و تعداد پوکه ی او را از ما می خواستند و دستور شلیک به ما داده بودند؛ با تانک در سه راه 6 بهمن مستقر شدیم تظاهر کننده ها آمدند و شعار می دادند و مرگ بر شاه می گفتند . ما هم در داخل تانک با آنها تکرار می کردیم و می ایستادیم تا تقریباً تظاهرات تمام شود آن وقت بیرون می آمدیم و گلوله ها را هوایی شلیک می کردیم . پیرزنی که در آن حوالی زندگی می کرد ما را می دید که سه روز است خواب و خوراک نداریم یک سینی چای و غذا برای ما آورد و گفت عزیزان من، من می دانم شما هم از این مردم هستید و می بینم که با آن ها کاری ندارید بیایید این را بخورید و دعا کنید تا هر چه زودتر انقلاب پیروز شود و ما از دست این از خدا بی خبرها راحت شویم و دلی از عزا در آوردیم و غذاهای که برای ما آورده بود خوردیم .
خلاصه بعد از سه روز که دیدند ما هیچ خاصیتی در آنجا برای سرکوبی مردم نداریم مأموریت ما را لغو کردند و ما را برگرداندند . ما مشتاقانه به حرف های علی رضا گوش می دادیم و من از او خواستم که به پادگان نرود اما او گفت : اگر فرار کنیم ما را اعدام می کنند نمی توانیم فرار کنیم تا این که نیروی هوایی با مردم همبستگی خود را اعلام کرد و بعد از آن ارتش و ارگان های دیگر . انقلاب اسلامی در 22 بهمن به پیروزی رسید و فرزند دوم ما در 28 بهمن به دنیا آمد . علی رضا صدای رادیو را که سرود انقلابی می خواند تا آخر بلند کرده بود و به پا قدم فرزند دوم ما آفرین می گفت .
خلاصه این دوران زیبا و پرشور و شوق ادامه داشت تا این که گفتند کومله حمله کرده اند . آنان دشمنان داخلی بودند در آن موقع مأموریت جدیدی به علی رضا داده شد . او با اشتیاق فراوان به این مأموریت رفت . مدت 2 سال در کامیاران مقابل دشمنان داخلی و کومله ها مقاومت کرد . در این موقع جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران شروع شد و آنان را به جبهه ی غرب فرستادند تا در مقابل عراقی ها ایستادگی کنند . علی رضا چهل روز در منطقه بود و ده روز به مرخصی می آمد . او می گفت : این از خدا بی خبرها نگذاشتند بعد از انقلاب یک نفس راحت بکشیم، باید آنها را نابود کرد .
در این دوران بود که عراقی ها با هواپیما حمله کردند . من با فرزندانم با سختی های جنگ دست و پنجه نرم می کردم تا این که طاقتم تمام شد و به علی رضا گفتم : من دیگر نمی توانم از یک طرف ناراحتی تو و ترس از شهید شدن تو و از طرف دیگر ناراحتی بمب باران عراق را تحمل کنم . او مرا دلداری می داد و می گفت : اگر من و امثال من به جبهه نرویم آب و خاک و ناموس ما در خطر است و به دست دشمن می افتد . تو را به خدا تحمل کن . این دوران می گذرد و ما پیروز می شویم .
علی رضا در منطقه ی گیلان غرب بود در چند حمله شرکت کرد و در یکی از حمله ها بهترین دوست خود را که در تانک سوخته بود از دست داد . او وقتی که به مرخصی می آمد از این که آرزو داشت شهید بشود می گفت . او می گفت : تو را به خدا دعا کنید من نه اسیر شوم و نه معلول، اگر قرار است اسیر شوم خدا خدا می کنم که شهید شوم . او با حرف هایش مرا ناراحت می کرد البته قصد علی رضا این نبود که من ناراحت شوم . پس از مرخصی او را به یکی از منطقه های جنوب اهواز فرستادند . مدت دو سال هم در آن منطقه بود و در عملیات شرکت می کرد بعد از این به منطقه غرب آمد، پیروزی های پشت سر هم او را خوشحال می کرد و ما به پایان جنگ فکر می کردیم و هزاران آرزویی که برای فرزندانمان در سر می پروراندیم . حضور علی رضا در منطقه به 6 سال می رسید كه فرزند چهارم ما در راه بود .
علی رضا در منطقه غرب دچار موج گرفتگی شد و او را به بیمارستان جنوب منتقل کردند . آنها فکر می کردند که او از رزمندگان جنوب است . بعد از ده روز در بیمارستان و بی خبری ما به کرمانشاه آمد و به او 15 روز مرخصی و یا بهتر بگویم استراحت پزشکی داده بودند . در مدت این 15 روز به تمام اقوام و آشنایان سر زد و از آنها حلالیت طلبید . البته من این موضوع را بعد از شهادتش شنیدم . علی رضا به من می گفت : خوب به حرف های من گوش کن از تو می خواهم بعد از من فرزندانم را خوب بزرگ کنی، تو جوانی و امکان دارد ازدواج کنی اگر خواستی فرزندانم را به مادرم بده بعد پی زندگی خودت برو .
من در آن موقع اشک می ریختم و بدون این که حرف هایش را قطع کنم گوش می دادم . علی رضا می گفت : ما وصیت نامه ی ارتش را داریم ولی این وصیتی است که به خودت می گویم از تو می خواهم اگر شهید شدم سر مزار من جلوی نامحرم شیون به راه نیندازی، رفتاری در خور یک همسر شهید انجام بده و اگر فرزند آخر ما پسر ما بود نام او را حیدر بگذار و اگر دختر بود مرضیه . او طوری حرف می زد که دیگر برنمی گردد، وقتی که می خواست به منطقه برگردد من التماس می کردم امروز نرو بگذار روزی دیگر . او بی قرار بود و می گفت : من که باید بروم چه امروز چه فرد . ا
علی رضا رفت و من و بچه ها به دنبالش مثل همیشه او را از زیر قرآن رد کردم و 20 تومان زیر پایش گذاشتم علی رضا با تعجب گفت : همیشه 5 تومان بود ولی این دفعه 20 تومان، خودمانیم خیلی ترسیدی . بغض گلویش را گرفته بود بچه هایش را بغل کرد و بوسید و تا موقعی که به سر کوچه رسید دو سه بار برگشت و ما را نگاه کرد . فردای همان روز خبر شهادت علی رضا را به ما دادند چون من باردار بودم به من چیزی نگفتند پیکر علی رضا را به منطقه اهواز برده بودند چون فکر می کردند که از رزمندگان اهواز است مدت 6 روز طول کشید تا پیکر علی رضا را به کرمانشاه بیاورند چون از آن موقع سیل آمده بود و او در کانکس پشت سیل مانده بود .
دوستانش تعریف می کردند که علی رضا از کرمانشاه به منطقه آمده بود خسته بود و به داخل سنگر رفت و نشست . هم سنگرانش دور او جمع شدند تا حالش را بپرسند او به یکی از سربازانش گفت : تشنه ام کمی آب برای من بیاور بعد از این که آن جوان رفت آب بیاورد چند لحظه نگذشت که توپ توپخانه درست وسط سنگر و تانک علی رضا خورد چون تانک علی رضا را جلوی سنگر گذاشته بودند که ترکش به سنگر نخورد . تمام هم سنگران علی رضا شهید و مجروح شده بودند . علی رضا هم از ناحیه سر و اعضای بدن ( قلب ـ پا ـ دست ) ترکش خورده بود و تنها ترکشی که او را به شهادت رسانید ترکشی بود که به قلبش اصابت کرده بود . تنها کسی که سالم ماند سربازی بود که رفت برای علی رضا آب بیاورد . علی در آغوش آن سرباز در منطقه ی شرهانی در تاریخ 1365/01/10 به مقام والای شهادت دست یافت . مزار این گرامی در باغ فردوس كرمانشاه واقع شده است .[۱]