زندگینامه
اوایل انقلاب ژیان داشت. بهش می گفتم: بابا، این همه ماشین توی پارکینگ موتوریه، چرا یکیش رو برنمی داری، سوار شی ؟ می گفت: همین هم از سرم زیاده. از استان داری دو تا حواله ی پیکان فرستادند. هر پیکان، چهل و پنج هزار تومان ؛ یکی برای صیاد، یکی برای من. صدایش را در نیاوردم. نودهزار تومان جور کردم و ریختم به حساب ناسیونال. تلخ شد. گفت: کی پیکان خواسته بود؟ ماجرا را گفتم. گفت: پولم کجا بود؟ ژیانش را گرفتم، فروختم بیست هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان هم براش وام گرفتم، تا خیالش راحت شد. چند سال بعد، ستاد مشترک ارتش بهش حواله ی حج داد. قبول نکرد باپول ستاد برود. پیکانش را فروخت، خرج مکه اش کرد. [۱]
موضوع : عبادی ، حج
راهی مکه بودم. مسافر حج بودم. آمد گفت: عزیز جون، رفتی مکه، فقط کارت عبادت باشه، زیارت باشه. نری خرید کنی. گفتم: من که نمی خوام برم تجارت. اما نمی شه دست خالی برگردم. یه سوغاتی کوچیک برای هر کدوم از بچه ها که دیگه این حرفا رو نداره. گفت: راضی نیستم حتی برام یه زیرپوش بیاری. من که پسر بزرگتم نمی خوام. نباید ارز رو از کشور خارج کنی، بری اون جا خرجش کنی. [۲]
موضوع : عبادی ، حج
پانزده سال بود که اسم نوشته بودم بروم حج. گفتم: ننه، اگه می تونی، اسممم رو جلو بنداز. گفت: عزیز جون، به حق خودت قانع باش. چرا می خوای حق مردم روبگیری ؟ این جوری که حَجِّت درست نیست. هست ؟ ناراحت شدم. گریه کردم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 59 موضوع : عبادی ، حج رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه، علی از یک کوچه ی دیگر. دوستش بهش می گفته چرااز اون جا می ری ؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. علی می گفته شما می خوای بری، برو. به سلامت. من نمی آم. [۳]
موضوع : عبادی ، حیا و عفاف
دوره ی تکاوری، بین شیراز و پل خان ؛ به سمت مرودشت. دانش جوها رابرده بودم راه پیمایی استقامت. از آسمان آتش می بارید. خیلی ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صیاد؛ عرق بدنش بخار می شد و می رفت هوا. یک لحظه حس کردم دارد آب می شود، آتش می گیرد و ذوب می شود. شنیده بودم که قدرت بدنی بالایی دارد. با خودم گفتم: این هم که داره می بُره. رفتم نزدیکش. گفتم: اگه برات مقدور نیست، می تونی آروم تر ادامه بدی. هنوز صیاد چیزی نگفته بود که یکی از دانش جوها خودش را رساند به ما. ـ استاد ببخشید! ایشون روزه ن. شونزده ـ هفده روزه. ـ روزه است ؟ ـ بله. الان ماه رمضونه، صیاد روزه می گیره. ایستادم. جا ماندم. صیاد رفت، ازم فاصله گرفت. [۴]
موضوع : عبادی ، روزه
خودش هم چای و میوه برمی داشت که مهمان راحت باشد. نمی گفت: من روزه م، برام نگذارید. خدمت کار دفتر هم می دانست که صیاد، چه روزه باشد چه نباشد، باید ظرف پذیرایی را بگذارد جلویش. هیچ کس به خودش اجازه نمی داد که بگوید ایشون روزه هستن، نمی خورن. [۵]
موضوع : عبادی ، روزه
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد.
موضوع : عبادی ، روزه
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد.[۶]
موضوع : عبادی ، عزاداری
می گفت: هرچه دارم، از نماز دارم. همیشه می گفت. همیشه تأکید داشت نماز را اول وقت بخوانیم. وقت هایی که خانه بود، نماز مغرب و عشا را به جماعت می خواندیم. به امامت خودش.[۷]
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت
می گفتیم: فلانی پشت خطّه. ارتباط بدیم ؟ اگر وقت اذان بود، می گفت: به شون بگید وقت نمازه. لطف کنن بعدا تماس بگیرن. [۸]
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت
زمستان بود. توی راه کرمانشاه، بچه بغلش بود. زد و لباسش را نجس کرد. رسیدیم به یک قهوه خانه ی بین راهی. گفت: نگه دار. پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چی سراغ آب گرم را گرفت. فکر کردبرای چای می خواهیم. گفت: داریم. بعد که فهمید می خواهد خودش را آب بکشد، گفت: نه، نداریم. این جا حموم نداریم که. صیاد دست بردار نبود. بالاخره هرطور بود، خودش را آب کشید و لباسش را عوض کرد که پاک باشد، که نماز اول وقت را از دست ندهد. [۹]
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت
تمام شب را توی راه بودیم. خسته و فرسوده رسیدیم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همین طور حرف می زد؛ فردا چه کار کنید، چه کارنکنید، چند نفر بفرستید آن جا، این جا چند تا توپ بکارید. این دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو. دقیق یادم نیست. یازده ـ دوازده شب بود که چرتمان گرفت. زیلوی گوشه ی سنگر را برداشتم و پهن کردم و دراز کشیدیم. چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. پشت به پشت هم دادیم و خوابیدیم، که مثلا گرممان شود. دو ساعت که گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت وایستاد به نماز. حس نداشتم تکان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضوگرفتن. فقط نگاهش می کردم. [۱۰]
موضوع : عبادی ، نماز شب
نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند. برای نماز صبح همه را بیدار می کرد. هر جا بود، سعی می کرد نماز صبح را به جماعت بخواند. بچه ها را جمع می کرد. بعد از نماز ورزششان می داد. بعدمی رفت سراغ کارها. تازه، اول کارش بود. [۱۱]
موضوع : عبادی ، نماز شب
رفته بودیم زاهدان، مأموریت. بعضی از افسرها، اصرار داشتند که شب پیش ما باشند؛ توی اتاق ما بخوابند. گفتم: حرفی نیست. ولی شمانمی تونید با اخلاق ایشون سر کنید. گفتند: اختیار دارید، این چه حرفیه. دوست داریم این چند روزه درخدمت تیمسار باشیم. چهار نفر بودند. شب اول، طبق معمول، صیاد بلند شد. وضو گرفت. نمازشب خواند. نمازش که تمام شد، قرآن خواندنش را شروع کرد؛ تا نمازصبح. نماز صبحش را که خواند، ده دقیقه خوابید. بعد رفت ورزش صبحگاهی. فردا شبش یکیشان آمد که بهتره ما مزاحم تیمسارنباشیم. شب بعد، یکی دیگر. [۱۲]
موضوع : عبادی ، نماز شب
وقتی برمی گشت، پرانرژی بود؛ قبراق و سرحال. انگار که هدیه ای بهش داده اند، یا چیز با ارزشی نصیبش شده. سرِ کیف می آمد دفتر و شروع به کار می کرد؛ آن قدر سرِ کیف که می فهمیدیم قبلش پیش آقا بوده. وقتی هم از آقا اسمی به میان می آمد، یا می خواست از ایشان صحبت کند، لحنش یک جور دیگر می شد. با یک حالتی صحبت می کرد. مثل کسی که چیزی را خیلی دوست داشته باشد، عاشق چیزی باشد وبخواهد بهش برسد؛ این طوری. خیلی با علاقه، با ولع. [۱۳]
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای
نبودم. رفته بودم ملاقات آقای خامنه ای. عصر که برگشتم دفتر، پرسید نبودی. کجا بودی ؟ گفتم: خدمت آقا بودیم. از جایش بلند شد. آمد جلو. پیشانیم را بوسید. تعجب کردم. پرسیدم طوری شده ؟ گفت: این پیشونی بوسیدن داره. تو امروز از من به ولایت نزدیک تربودی. [۱۴]
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای
قرار بود بهش درجه ی سرلشکری بدهند. گفتیم: خب به سلامتی، مبارکه بابا. خندید. تند و سریع گفت: خوش حالم. اما درجه گرفتن، فقط ارتقای سازمانی نیست. وقتی آقا درجه رو بذارن رو دوشم، حس می کنم ازم راضیَن. وقتی که ایشون راضی باشن، امام عصر هم راضیَن. همین برام بسه. انگار مزد تمام سال های جنگ رو یک جا به م دادن. [۱۵]
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای
سحر است. نماز را در حرم امام می خوانیم و راه می افتیم. رسممان است که صبح روز اول برویم سر خاک. می رسیم. هنوز آفتاب نزده، اما همه جاروشن است. آقا آمده اند؛ زودتر از بقیه، زودتر از ما. ـ شما چرا این موقع صبح خودتون رو به زحمت انداختید؟ ـ دلم برای صیادم تنگ شده. مدتیه ازش دور شدم. تازه دیروز به خاک سپرده ایمش. [۱۶]
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای
می گفت: هر وقت می رم پیش امام، امام رو که می بینم، تمام غصه هام تموم می شه. قبل از این که حرف بزنن، همین که می بینمشون، تمام وجودم خالی می شه از غم.[۱۷]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
گریه نداشت. چشماش پر از اشک می شد، اما اشکش نمی ریخت ؛ جاری نمی شد. خودش را خیلی نگه می داشت. در بدترین شرایط اشکش جاری نمی شد. فقط یک بار گریه اش را دیدم ؛ وقتی امام را ازدست دادیم.[۱۸]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یک شب که با ناراحتی و دل خوری خوابیده بود، خواب دیده بود که امام می خواهد بیاید بازدید. با خودش گفته خیله خب، حالا که امام می آیند، یک گوشه ای تنها گیرشان می آورم و باهاشان درد دل می کنم. وقتی امام می آید، همه ی فرمانده ها به صف می ایستند. امام رد می شده و با چهره ای گشاده با همه خوش و بش می کرده. به صیاد که می رسد، صیاد دست و پایش را گم می کند. هول می شود. فقط فرصت می کنددست امام را ببوسد. امام رد می شود. چند قدمی نرفته بود که برمی گردد و می گوید شما کارتان درست می شود، نگران نباشید. [۱۹]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
گزارش پشت گزارش که جناب رئیس جمهور، وضع مناطق مرزی غرب کشور خرابه. با تیر مستقیم پاسگاه قصرشیرین رو می زنن. که خون مردم داره به جوش می آد. حاضرن خودشون اسلحه دست بگیرن و برن جلو. اما از تهران خبری نمی شد. بالاخره بنی صدر را آورد باختران ، قرارگاه نظامی غرب . که جناب رئیس جمهور، این شما و این منطقه. خودتون اوضاع رو ببینید وتصمیم بگیرید. فرمانده های ارتش گزارش دادند؛ صیاد هم. جلسه طولانی شد. به عصر کشید. بعد از جلسه، رئیس جمهور و هیأت هم راه را بردند قصرشیرین، پاسگاه گورسفید، که ببینند دیوارهای پاسگاه با گلوله های مستقیم تانک سوراخ شده. دیده بودند و رفته بودند. خیال فرمانده ها راحت شده بود که دیگر کار تمام است ؛ طرح و برنامه ودستور آماده باش است که از تهران خواهد آمد. اما خبری نشده بود. انگار نه انگار.[۲۰]
موضوع : سیاسی ، بنی صدر
به گوش بنی صدر رسیده بود که به سپاه کمک کرده، تا پادگان آموزشی راه بیندازند. صدای بنی صدر در آمده بود که چرا بی اجازه ی من این کارانجام شده. صیاد را احضار کرده بود تهران، با یکی دیگر از فرمانده های ارتش. بنی صدر شروع کرده بود به داد و بی داد و پرخاش. به بهانه ی سپاه، رفته بوده سراغ مسایل دیگر. همین طور داد می زده و چنین می کنم وچنان می کنم می گفته. صیاد ساکت بوده. آخرش به حرف آمده. ـ می دونی چیه آقای رئیس جمهور! ما یه جنسی داریم قیمتش هزارتومنه، مثلا. شما می گی ده تومن می فروشی ؟ ما جواب نمی دیم. دوباره می گی ده تومن و پنج زار، می دید؟ [۲۱]
موضوع : سیاسی ، بنی صدر
علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان چشم به جهان گشود. پدر او کارمند ژاندامری بود، اما چندی بعد به ارتش انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای ایران برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به ارتش علاقمند شد. از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در مهرماه سال 1346 با درجه ستوان دومی (در رسته توپخانه) به ارتش راه یافت. او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشکر تبریز و چندی بعد به لشکر زرهی کرمانشاه منتقل گشت. وی درسال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دخترعموی خویش ازدواج نمود. صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص های توپخانه در سال 1352 به آمریکا رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس های مذهبی و شرکت در جلسات بحث های دینی، ساواک را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج گیری انقلاب انزجار خویش را از نظام پهلوی علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی انقلاب از زندان رهائی یافت و به همراه سردار رحیم صفوی و حجة الاسلام سالک از پادگان اصفهان محافظت نمود. صیادشیرازی در همین زمان با آیت الله خامنه ای آشنا شد و با درجه سرگردی به غرب ایران رفت و به یاری برادران غیور خود، سنندج را از دست منافقین آزاد نمود. مدتی بعد با درجه سرهنگی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گشت. اما بنی صدر او را از کار برکنار نمود. با حضور شهید رجائی در سمت ریاست جمهوری صیادشیرازی بار دیگر به ارتش بازگشت و قرارگاه حمزه سید الشهداء را تأسیس نمود. وی در طول سال های دفاع مقدس با سمت های مهم لشکری در عملیات های مختلف شرکت کرد. از جمله این مسئولیت ها می توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت الله خامنه ای) ، جانشین ریاست ستاد کل را نام برد. سرانجام سپهبد علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط منافقین به شهادت رسید.[۲۲] موضوع زندگینامه سرداران
زمان جنگ، بیش تر منطقه بود. کم تر می آمد خانه. وقتی هم که می آمد، شب می ماند، صبح می رفت. گاهی به اندازه ی یک سرباز هم مرخصی نمی آمد. جنگ که تمام شد، فرصتش بیش تر شد. فهمید که با ما رابطه ندارد. رابطه داشت، اما صمیمانه نبود؛ آن جور که باید، رابطه ی پدرفرزنده ی. که بتوانیم راحت حرف هامان را بهش بگوییم. خودش این رافهمیده بود. صبح ها بعد از نماز، جلسه داشتیم ؛ نیم ساعت، سه ربع. قبل از این که برویم مدرسه. می گفت: درباره ی هر چی که فکر می کنی راحت تری، حرف بزن. هر چی دلت می خواد بگو. اواخر به آن چیزی که می خواست، رسید؛ با هم صمیمی شده بودیم. درمورد مسایل مختلف حرف می زدیم. درست مثل یک پدر و فرزند. تازه به آن لحظات شیرین رسیده بودیم، که همه چیز تمام شد. انگار بیش ترقسمت نبود.[۲۳]
موضوع : خانواده ، فرزند
هیچ وقت با هم قهر نمی کردیم. خیلی خیلی کم ؛ یک روز. روز بعدش می آمد سلام می کرد و عذرخواهی می کرد. می گفت: من اون موقع خسته بودم، خانوم. ناراحت بودم که به شما این حرف رو زدم. منوببخشید. [۲۴]
موضوع : خانواده ، همسرداری
روزهای جمعه می گفت: امروز می خوام یه کار خیر برات انجام بدم. هم برای شما، هم برای خدا. وضو می گرفت و می رفت توی آشپزخانه. هر چه می گفتم: نکنید این کار رو، من ناراحت می شم، باعث شرمندگیمه. گوش نمی کرد. در را می بست و آشپزخانه را می شست. [۲۵]
موضوع : خانواده ، همسرداری
در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود؛ از جبهه. نوشته بود این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل های تو. به پاس زحمت هایی که کشیده ای. این رابه تو هدیه کردم. آرام شدم.[۲۶]
موضوع : خانواده ، همسرداری
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. [۲۷]
موضوع : خانواده ، والدین
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ گفتم: آب گوشت. چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. [۲۸]
موضوع : خانواده ، والدین
شبش حالم بد شده بود. بردندم بیمارستان. نزدیک های صبح، چشم باز کردم. علی بالای سرم بود. تو حال نیمه بی هوشی گفتم: چرانرفته ای خونه ؟ گفت: خدا رو شکر که به خیر گذشت. حالتون خوب شده. الان می رم، عزیز جون. نماز صبحم رو که خوندم، نماز شکر می خونم و می رم. بازم می آم. حالیم نشده بود. دوباره بی هوش شده بودم. [۲۹] ی موضوع : خانواده ، والدین
آمده بود بیمارستان. کپسول اکسیژن می خواست ؛ امانت، برای مادرمریضش. سرباز بخش را صدا زدم، کپسول را ببرد. نگذاشت. هرچه گفتم: امیر، شما اجازه بفرمایید. قبول نکرد. اجازه نداد. خودش برداشت.
گفت: نه ! خودم می برم. برای مادرمه. [۳۰]
موضوع : خانواده ، والدین
دوستش داشتم. خیلی برام عزیز بود. برام یک جور دیگری بود. حتی لباسش را با لباس خواهر، برادرهاش نمی شستم. نه ازش بدی دیدم، نه این که ناراحتم کرد. هیچ وقت. این قدر خوب بود. . . عزیز بود، خدامی داند. [۳۱]
موضوع : خانواده ، والدین
جلسه که تمام شد، صدام کرد. گفت: جلسه ی امروز، همه ش اداری نبود. حرف و کار شخصی هم بود. هر چه قدر بابت پذیرایی هزینه کردین، بنویسید به حساب من. [۳۲]
موضوع : اقتصادی ، بیت المال
گاهی قوم و خویش های شهرستانیمان گله می کردند که جناب صیاد، هم وسیله دارن، هم راننده. اون موقع ما باید با تاکسی از ترمینال وفرودگاه بیاییم خونه تون. این درسته ؟ ما که تهران رو خوب بلدنیستیم. به پدر که می گفتیم، می گفت: مسئله ای نیست. فوقش دل خور می شن. اونا که نمی خوان جواب بدن، من اون دنیا باید جواب بدم. راننده وماشین که اموال شخصی من نیست. [۳۳]
موضوع : اقتصادی ، بیت المال
هم زمانش را نوشته بود، هم مکانش را. چند دقیقه، کجا، تهران یا شهرستان. شده بود پانزده برگه ی امتحانی. لیست تمام تلفن های شخصی را که از اداره زده بود، نوشته بود. حساب این چیزها را دقیق داشت. حساب همه اش را.[۳۴]
موضوع : اقتصادی ، بیت المال
از آشنایانش بودند. جا مانده بودند از پرواز. بهش گفتم: چرا دستورنمی دید با هواپیمای نظامی ببرندشون ؟
خیره شد به م. خیلی صریح گفت: شما دیگه چرا؟ شما که غریبه نیستی. اصلا امکان نداره من مجوز استفادی شخصی از هواپیمای نظامی رو بدم ؛ نه برای خودم، نه برای دیگران.
دیگر چیزی نگفتم.[۳۵]
موضوع : اقتصادی ، بیت المال
تازه خانه ساخته بودیم. حسابی رفته بودیم زیر قرض. یکی ـ دو سال آخرش بود. می خواست دیپلم بگیرد. گفت: من می خوام کلاس باز کنم که لااقل خرج مدرسه م رو در بیارم. خانه مان بزرگ بود. یک اتاق بهش دادیم. بچه ها را می آورد خانه، به شان درس می داد. یک درآمدی هم داشت.[۳۶]
موضوع : اقتصادی ، کار
مثل کارمندها نمی آمد ستاد کل ؛ که هفت و نیم یا هشت صبح، کارت ورود بزند و چهار بعدازظهر، کارت خروج. زود می آمد و دیر می رفت. خیلی دیر. می گفت: ما توی کشور بقیة الله هستیم. خادم این ملتیم. مردم ما رو به این جا رسوندن، مردم. باید براشون کار کنیم. [۳۷]
موضوع : اقتصادی ، کار
وقتی از کاری که وظیفه اش بود باخبر می شد، معطل نمی کرد. بعضی دوستان بهش می گفتند: حالا چه عجله ایه ؟ این موضوع از طریق سلسله مراتب ابلاغ می شه به ستاد کل. رئیس ستاد پی نوشت می کنه برای شما، بعدش شما شروع می کنی به اجرا. صیاد می گفت: این فاصله، تأخیر در اجرای دستوره. از اون لحظه ای که من فهمیدم، موظفم به اجرا. باید شروع کنم. [۳۸]
موضوع : اقتصادی ، کار
بهش زمین داده بودند. نامه نوشته بود که نمی خواهم، می ترسم آخرتم را با گرفتن این زمین معامله کنم. باهاش صحبت کردند؛ که قانعش کنند. گفتند: شما که تنها نیستی. خونواده ت هم هستن. اوناهم حق دارن. حرف گوش کن. این زمین رو بگیر و بساز. یعنی یه خونه هم سهم تو نمی شه ؟ طلاهای خانمش را فروخت و با قرض از این طرف و آن طرف، پول جورکرد. اسکلت خانه که عَلَم شد، دوباره نامه داد که نمی خواهم. نمی خواهم آخرتم را با دنیا معامله کنم. دوباره آمدند. همان حرف ها وصحبت ها.[۳۹]
موضوع : اعتقادی ، آخرت
هر لحظه این احساس را داشتم ؛ که هر وقت باشد، شهید می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. [۴۰]
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
هر لحظه این احساس را داشتم؛ که هر وقت باشد، شهید می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. [۴۱]
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
باباش منتقل شده بود مشهد. ما هم باید می رفتیم. مادرم می گفت: توکه سنی نداری، تجربه ی بچه داری نداری، با شوهرت نرو. همین جاپیش ما بمون. بچه ت هنوز خیلی کوچیکه. بهش گفتم: ناراحت نباش. مشهد جای خوبیه. امام هشتم اون جاست. اگه علی مریض بشه، می برمش پیش امام رضا. با جاریم زندگی می کردیم. آمده بودیم مشهد. علی یک ساله بود؛ تپل وسفید و سرحال. یک شب همین که خواستم شیرش بدهم، دیدم لپ هاش گل انداخته ؛ قرمزِ قرمز. بدنش از تب می سوخت. گفتم شیرش بدهم، شاید خوب شود؛ تبش بیاید پایین، آرام بگیرد. همین طور که شیرمی خورد، یک دفعه سیاه شد؛ سیاه سیاه. ترسیدم. وحشت کردم. جاریم را صدا زدم. دوید. ـ بریم دکتر. از ترس می لرزیدم. از جایم حرکت نکردم. ایستادم رو به حرم. گفتم: یاامام رضا، من به امید تو اومدم این جا. نذار بچه م از دست بره. گفتم و راه افتادیم طرف درمانگاه. شد مثل قبل ؛ تپل و سفید و سرحال. یک ماه نکشید. [۴۲]
موضوع : اعتقادی ، شفا
شش صبح راه افتاد. درجه هم با خودش برد. ـ باید فرمانده گردان صدوبیست وپنج تشویق بشه. باید بهش درجه بدم. همین امروز. گفتیم: درجه رو باید ستاد تصویب کنه، بعد. الان هم دارن پل رومی کوبن. نمی تونی رد بشی. ـ می دونم. اما باید همین امروز این کار رو بکنم. الان بدم، حسابش فرق می کنه ؛ تأثیرش بیش تره. راه افتاد. همین طور گلوله می آمد. قدم به قدم خمپاره می خورد زمین. هرچه دنبال فرمانده گردان صدوبیست وپنج گشته بود، پیدایش نکرده بود. کم مانده بود نا امید شود که دیده بودش. موضوع را گفته بود. فرمانده گردان خیلی قاطع جواب داده بود نه تشکر لازمه، نه تشویق. برای خدا کار می کنیم. فقط خواهش می کنم زودتر از این جا برید. همین. [۴۳]
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. [۴۴]
موضوع : اخلاقی ، اخلاص
بچه های محل دعواشان شده بود. علی رفته بود سوا کند. یکیشان برگشته بود، گفته بود به تو چه، علی خره ؟ علی زده بود توی گوشش. بابای پسره آمد دم خانه مان. گفت: علی آقا، من تو رو مثل تخم چشمام دوست دارم. چرا بچه ی منو زدی ؟ علی گفت: تو که این قدر منو دوست داشتی، چرا بچه ت رو این جوری تربیت کردی، که به من بگه علی خره ؟ من چه کارشون داشتم ؟ می خواستم سواشون کنم. طرف چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت. [۴۵]
موضوع : اخلاقی ، ادب
باید یک نفر در سطح فرماندهی نظر می داد. کسی در ردی بالا. صیاد یا کسی در همین سطح. نصفه شب بود. قبلا سپرده بود هر ساعتی کار داشتید، بیایید. گذاشته بودیم به حساب تعارف. دیدیم مجبوریم. رفتیم درِ خانه اش. منتظر یک قیافه ی خواب آلود و اخمو بودیم. آمد دم در؛ خندان، با روی باز.[۴۶]
موضوع : اخلاقی ، ادب
وقتی می خواستیم برویم مأموریت، اول صدقه می داد. بعد قرآن را بازمی کرد و یک سوره می خواند؛ با ترجمه اش. بعدش برنامه ی سفر راتوضیح می داد و می گفت که چه کارهایی داریم ؛ چه کارهایی مشترک است و چه کارهایی انفرادی. وقت آزادمان را هم می گفت. وارد شهر که می شدیم، اول می رفت گل زار شهدا، فاتحه می خواند. بعدمی رفت سراغ خانواده ی شهدا. باشان صحبت می کرد و درد دلشان راگوش می کرد. مشکلاتشان را می پرسید و گاهی یادداشت می کرد، که اگربتواند، حل کند. بعد می رفتیم سراغ مأموریتمان. [۴۷]
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی
اوایل انقلاب بود. ضعف ارتش را می دانست ؛ بعضی ها را تصفیه کرده بودند، بعضی ها خودشان می خواستند بروند، یک عده هم بازنشسته شده بودند. سپاه این طور نبود؛ پر بود از نیروهای مردمی. نیروهای تازه نفس، قبراق و باانگیزه، البته کم تجربه ؛ آدم های غیرنظامی. آمد با فرمانده های سپاه جلسه گذاشت، که ارتش و سپاه قرارگاه مشترک تشکیل بدهند. قرارگاه که تشکیل شد، اول اسمش را گذاشتندکربلا؛ بعد شد خاتم الانبیا. قبل از آن هم سپاه و ارتش هم کاری داشتند، اما صیاد براش سیستم طراحی کرد.[۴۸]
موضوع : اخلاقی ، تلاش
صیاد که آمد، وضع فرق کرد. با همان امکاناتی که بود، فوری عملیات پیش روی و پاک سازی را شروع کرد؛ از پادگان تا استان داری. یک بلدوزر راه انداخته بود جلو و یک تانک عقب. بینشان نیروها موضع گرفته بودند و حرکت می کردند. یکی ـ دو روز بعد، رسیدند به باشگاه افسران. بلافاصله نیرو باهلی کوپتر رساند فرودگاه. کار بازسازی و تامین سنندج از فرودگاه شروع شد. حالا دیگر وضع سنندج فرق می کرد. [۴۹]
موضوع : اخلاقی ، تلاش
آن قدر خسته بود که نمی توانست خودش را نگه دارد. هلی کوپتر که ازقرارگاه بلند می شد، می خوابید تا می رسیدند به مقصد. وقتی می رسیدند، جلسه پشت جلسه. بازدید از مواضع خودی و آرایش نظامی و دوباره هلی کوپتر بلند می شد سمت قرارگاه بعدی. هلی کوپترشده بود اتاق خوابش.[۵۰]
موضوع : اخلاقی ، تلاش
بالای کوه، ارتفاع دو ـ سه هزار متری ؛ برف، کولاک. سخت می شد رفت بیرون سنگر. چند شبی بود که آرام نداشت. یک جا بند نمی شد. تقلا می کرد تا نیروهای هوانیروز و توپ خانه و تجهیزاتشان مستقر شوند. حرفی از نیروی تحت امر و فرمانده نیروی زمینی ارتش نبود. انگار نه انگار.[۵۱]
پانویس
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 12
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 82
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 8
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 10
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 80
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 74
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 77
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 78
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 75
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 76
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 87
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 42
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 43
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 44
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 100
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 40
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 41
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 94
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 13
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 14
- ↑ سایت صبح
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 45
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 72
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 73
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 37
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6
- ↑ ادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 69
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 70
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 71
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 61
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 63
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 64
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 62
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 7
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 83
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 84
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 60
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 1
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 24
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 4
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 86
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 92
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 16
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 19
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 27
- ↑ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 28