شهید علی عزیز مصر کنده

شهید علی عزیزمصرکنده

تاریخ تولد :1344/02/19

تاریخ شهادت : 1367/04/04

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :اردبیل - پارس آباد - وادی رحمت

زندگی نامه

"گروهبانشان می گفت: من سه روز به مرخصی رفته بودم. وقتی که می رفتم همه بچه‌ها صحیح و سالم در سنگرهایشان داشتند ناهار می خوردند اما وقتی برگشتم، نه بچه‌ها بودند و نه سنگری در کار بود. همه چیز به خاک و خون کشیده شده بود." اینها را مادر داغدار، "گل خانم مرادزاده" می گوید. مادر شهید علی عزیز مصر. یکی از این به خاک و خون کشیده‌شده‌ها، شهید علی عزیزمصر بود که هیچ خبری از نحوه شهادت او در اختیار خانواده قرار نگرفت. همرزم آشنایی نداشت و اگر داشت با خودش شهید شدند. حتی پلاکش نیز به خانواه داده نشد. علی به معنای واقعی کلمه شهید مفقودالاثر است. علی در ایام محرم سال 1344 در روستای " کنده" از توابع شهرستان مشگین‌شهر به عنوان چهارمین فرزند خانواده به دنیا آمد. پدرش کشاورزی خرده پا بود و با مختصر درآمد حاصل از مزرعه کوهپایه‌ای و ناهموار کنده معاش خانواده را به سختی تأمین می کرد. علی از سینه مادر شیر خورد و آنگاه که پا گرفت و دو سه ساله شد، دیگر به وضوح معلوم بود که نوباوه‌ای است خوش اخلاق و سربه زیر. دوران کودکی علی در همان کنده سپری شد. برادر ارشدش او را در مدرسه ابتدایی کنده ثبت نام کرد و علی در آن مدرسه سه کلاسه به تحصیل پرداخت. با شوق و ذوق به مدرسه می رفت و خیلی زود توانست احترام مدیر مدرسه، آقای شاه محمدی را جلب کند و از زبان او مورد تمجید قرار گیرد. هنگامی که از درس فراغت می یافت به کمک پدر می شتافت و در کار مزرعه و کندن علفهای هرز به او کمک می کرد. علی نوجوان بود که انقلاب پیروز شد و خانواده از روستای کنده به روستای "خان قشلاقی" از توابع پارس‌آباد مهاجرت کرد. این مهاجرت برای خانواده خوش یمن بود. خواه به دلیل اخذ یک زمین زارعی از هیأت 7 نفره و خواه به دلیل این که در مغان ِدر حال توسعه، برای اعضای خانواده کار مهیا بود؛ وضع خانواده بهبود یافت. علی که از همان کلاس سوم ابتدایی کنده ترک تحصیل کرده بود، در خان قشلاقی ادامه تحصیل نداد اما تنها سه سال بعد، در نهضت سوادآموزی تعلیم دید و پایه پنجم ابتدایی را اخذ کرد. حالا نوجوانی کشاورز بود که آبیاری می‌کرد، می کاشت، درو می کرد و در فاصله بین این کارها که غالباً فصلی و دفعه‌ای هستند، به دامداری می پرداخت. برادر ارشدش سرباز بود. از طریق او و حرف و حدیثهای او بود که علی جنگ را درک کرد و اندک اندک این وظیفه را که در جنگ شرکت کند، در خود احساس نمود. بچه مسجد بود و اگر از کارهای بی امان روستا فراغت می یافت، فوتبال بازی می کرد. خوش اخلاقی ذاتی خود را همچنان حفظ کرده بود. اگر مادرش در خانه نبود، از خواهرش نگهداری می کرد. خواهری كه روز به روز بزرگ و رفته رفته به محرم اسرار علی تبدیل می شد. چای دم می کرد و غذای ساده‌ای می پخت و به انتظار مادر می نشست و با خواهرش بازی و صبحت می کرد. در این صبحتها بود که بارها تمایل خود را برای رفتن به جبهه به این محرم اسرار نقل کرد اما خواهرش با خواهش و التماس از او خواست صبر کند تا برادر ارشد از جبهه برگردد. علی ماند و آنگاه برادر ارشد از جبهه برگشت و قربانی سلامتی او را خوردند. فردا یا پس فردای همان روز رفت و خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی کرد. دوره آموزش را گذراند و سپس طی تقسیملات و سازماندهی رایج نظامی به عنوان سرباز به خدمت پرداخت. اکنون سربازی بود صبور که از مدتها پیش تمام فکر و ذکرش جبهه شده بود و اگر چه بیشتر آرزو داشت داماد شود، اما حالا خود عروس جبهه بود. از آنجا اگر به سلامت برمی گشت واضح است که عروسی می کرد و گرنه همان جا جشن عروسی او را برگزار می کردند. اینها را به خواهرش گفته بود و خیلی شوخی کرده بود و خندیده بودند. فکر می کرد شهادت توفیق است، توفیقی بزرگ. روزی که برای ملاقات با خانواده شهیدی به مرخصی آمد و پیکر مطهر او را را بر روی دستها دید، به مادرش گفت - در حال گریه گفت - یعنی می شود روزی من هم همانند او روی دستها بیایم. او مرد عمل بود و هرگز حرفی را که اعتقادی به آن نداشت، بر زبان نمی آورد. مثلاً یک بار به برادرش قول داده بود که برایش دوچرخه خواهد خرید تا او مسیر پانزده کیلومتری خانه و مدرسه را راحت بپیماید. حقوق سربازیش را جمع کرد و در اولین فرصت برای برادرش دوچرخه‌ای خرید به 11000 ریال. علی مرد عمل بود و هرگز حرف بیهوده نمی زد. سرباز جوان خوش سیــمای متوســط‌ القــامه‌ای بود با چشمان بزرگ، ابروهای طاق، موهای کم پشت نرمی که به جلو شانه می خورد، با صورت گرد و پر، و خالی سیاه درچانه چپ. مسئول آتشبار گردان بود. بیش از 24 ماه خدمت کرد و همین امروز و فردا بود که خدمت خود را تمام کند. آخرین بار که از مرخصی برمی گشت و گفته‌هایش را با محرم اسرار، با خواهرش- که خیلی زود جوان مرگ شد - در میان نهاد و آنگاه که می خواست حرکت کند، فهمید که زن همسایه در حال زایمان است. زایمان در ذهن خانواده کلمه بدی بود. زیرا تاکنون چند خواهرعلی بر سر زایمان از دنیا رفته بودند. تا کلمه زایمان را شنید، از مادرش خواست به کمک زن زائو بشتابد. مادرش می خواست علی را بدرقه کرده و بعد به کمک زن زائو برود. علی مادر را قسم داد که اول به او کمک كند. مادر رفت. بچه به راحتی متولد شد و مادر به خانه برگشت. علی نگران ایستاده بود و انتظار می کشید. از مادر پرسید: " به خیرگذشت؟! تمام شد؟! " مادر اورا مطمئن کرد که بچه به سلامت به دنیا آمده و حال مادرش خوب است. علی گفت: "خدا را شکر! خیالم راحت شد." رفت و دیگر هیچ وقت از او خبری نشد. آنگاه سالهای بی خبری و انتظار و یأس و حرمان از راه رسید. خانواده‌اش سر در گم بود. نه می توانستند گریه کنند و نه می توانستند امیدوار باشند. هیچ خبری از هیچ کس به دست نمی آمد و گذشت زمان چیزی را تغییر نمی داد. "این خیلی سخت است، دخترم..." این را مادرش می گوید و چشمانش پر از اشک می شود. آخر علی خیلی سر به راه و آرام بود و دل مادر به قدری شکسته است که نمی تواند عکس فرزند زیبایش را به دیوار بزند. او می ترسد دق کند. خدا چه صبری به او داده است كه هنوز زنده است در حالی که سه دخترش در حال زایمان از دنیا رفته‌اند وهیچ نشانه‌ای، نه از علی برجای مانده است و نه از خواهرانش. اینک موج سنگین گذر زمان است که همچون فولادبرمن می گذرد. مادر این را احساس می کند و فکر می کند فرزندش شهیدی از شهدای عملیات مرصاد است. اگر چه هیچ معلوم نیست که چگونه شهید شده است.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها

آخرین تغییر ‏۱۴ خرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۵:۵۸