شهید عیوض صادقی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

بسمه تعالی • شهید عیوض صادقی : تاریخ تولد : 05/01/1343 تاریخ شهادت : 09/07/1369 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه: اردبیل – بیله سوار – جعفر آباد



زندگینامه

فصل بهار است و بلبلان مست آوازخوانی می کنند.رودها در جریان و زمین خدا سرسبز است داش کسن نیز که یکی از روستاهای سرسبز مشگین شهر است باغها و رودهای زیادی دارد که زیبائی طبیعت بهار را دو چندان می کند گلهای بهاری عطر خود را در همه جا پخش کرده اند انگار که گوشه ای از بهشت در زمین جای گرفته است. مختار و نازخانم زوج خوشبختی که در این فصل زیبای بهار دور از طبیعت نبودند وبه همراه سه دخترشان زندگی می کردند نازخانم علاوه براینکه به خانه داری می پرداخت در خارج از خانه نیز به شغل آشپزی مشغول بود در این روزهای دل انگیز منتظر نوزادی بودند که با آمدنش زیبائی بهار را دو چندان می کرد نوزادی که پدرومادر برای آمدنش نذر ونیاز کرده بودند چرا که مختار پسری نداشت تا در کارهای کشاورزی و باغبانی به او کمک کند برای همین از خدا می خواست تا پسری به آنها عطا کند که در ایام پیری عصای دستشان باشد. خدا این نیاز را بی پاسخ نگذاشت و در پنجم فروردین ماه سال 1343 نوزادی به آنها عطا کرد که شادی و رقص بلبلان را به همراه داشت نوزادی که نور امید را در دل پدر و مادرش زنده کرد و آرزوهایشان را به نتیجه رساند. آری، عیوض پا به عرصهَ وجود نهاد و روزهای آغازین زندگی خود را با بهترین فصل خدا یعنی بهار شروع کرد. زندگی خانواده به سختی می گذشت ولی در اوج سختی و فقر مادی از زندگی راضی و از خداوند روزی رسان شاکر بودند. مختار از اینکه خداعیوض را به او عطاء کرده بود شکرگذاربود و می گفت: خداوند بالاترین و بزرگترین ثروتها را به من ارزانی کرده و آیا برتر از این نعمت هم چیز دیگری هست. عیوض نوزادی که روح زندگی و عشق را در دل پدرومادرش زنده کرده بود با اداها و شیرین زبانیهای خود آنها را بیشتر مجذوب خود می کرد. روزها می گذشت و عیوض بزرگتر می شد تا جائیکه به سن 7 سالگی رسید وپدرش اورا در یکی از مدارس بخش جعفرآباد ثبت نام کرد. تا بتواند خواندن ونوشتن یاد بگیرد و نهایتاً فرد مفیدی برای ملتش باشد. عیوض خیلی دوست داشت در بیرون از خانه کار کند تا کمک دست پدرش باشد. و در این راه خیلی سعی می کرد تا پدرش را راضی کند ولی پدرومادرش بخاطر تک پسر بودن او مانع کارکردن او می شدند و راضی نبودند که عیوض کار کند. عیوض گرچه درس خواندن را دوست داشت ولی درسش را خوب نمی خواند علتش هم این بود که همیشه غصهُ پدرومادرش را می خورد واز اینکه نمی توانست کاری برای رونق وضع اقتصادی شان بکند خیلی ناراحت می شد و اکثر اوقات فکر و ذکرش این بود که چطور می تواند بی پولی را از خانواده اش دور کند. عیوض اوقات فراغتش را با هم ولایتی ها و اقوام بازی می کرد واغلب که در ملی بازیهایشان دعوا می کردند او بیشتر صلح و آشتی را بین دوستانش برقرار می کرد و هیچ وقت اهل دعوا نبود. دوران ابتدائی عیوض که تمام شد در یکی از مدارس راهنمایی پارس آباد ثبت نام کرد تقریباً سال 1355 بود که در این دوران وضع اقتصادی شان همچنان بسختی می گذشت وپدرش نیز مریض بود به همین دلیل مادر مجبور بود در بیرون از خانه کار کند و مخارج خانواده اش را تاُمین کند. نازخانم روابط اجتماعی خوبی با مردم داشت و به علت اینکه اکثراً در بیرون از خانه کار می کرد وازاعتماد به نفس بالایی برخوردار بود وبه هر طریقی بود سعی می کرد پسرش را تحصیل کرده بار بیاورد و برای همین بعد از اتمام دورۀ راهنمائی او را به اردبیل فرستاد تا در آنجا بتواند به دبیرستان برود عیوض که می دید پدر و مادرش در نهایت فقر از او حمایت می کنند سعی می کرد محبت آنان را بی پاسخ نگذارد وآنها را به آرزویشان که درس خواندن بود برساند عیوض توانست در دبیرستان دکترشریعتی اردبیل ثبت نام کند و برای همین با دوستانش تصمیم گرفتند خانه ای را در اردبیل اجاره کنند تا بتوانند در آنجا ساکن شوند. دراین دوران وضعیت تحصیلی اش بهتر شده بود بیشتر سعی می کرد حواسش را به درس مشغول کند. او اوقات فراغتش را که در اردبیل بود اغلب به لوله کشی می پرداخت تا بتواند درآمدی کسب کند گرچه خانواده اش راضی به کاراونبودند ولی باز به دور ازچشم آنها به کار می پرداخت برخی اوقات هم برای تفریح به سینما می رفت و اغلب دوست داشت فیلم های جنگی ببیند گرچه اهل ورزش نبود ولی گه گاهی با دوستانش ورزش می کرد با همهٌ اینها بیشتر وقتش را به مسجد می رفت ودر خلوت مسجد با خدای خویش راز ونیاز می کرد و وقتی در خانه بود باز پدر و مادراجازۀ کار کردن را به او نمی دادند و فقط به او می گفتند که وقتی ما،درخانه نیستیم ازخواهرانت مراقبت کن. عیوض با اخلاق خوبش دردل همۀ دوستان و آشنایان جا گرفته بود وهمگی از ادب ومعرفت او تعریف می کردند او در این سنین جوانی علاقۀ زیادی به امام خمینی پیدا کرده بود و دوست داشت همیشه پیرو و رهرو امام باشد. در همین دوران بود که عیوض در پایگاههای مساجد در گروه اعزام به جبهه ثبت نام کرد تا اگر لازم باشد او نیز از فیض حضور در جبهه زودتر از موعد بهره مند شود. او اکثر اوقات که با دوستانش بودند نماز اول وقت را بجا می آوردند و ویژگی بارز او حسن رفتار و نماز اول وقت بود. وقتی مدرک دیپلم اقتصادش را گرفت سریعاً برای رفتن به خدمت سربازی اقدام کرد در حالی که هنوز چند ماهی برای رفتن به خدمت سربازی او مانده بود. داوطلبانه خودش را معرفی کرد چرا که برای خود ننگ می دانست که دولت به سراغش بیاید وهمیشه میگفت که در این راه باید داوطلبانه پا گذاشت چراکه دفاع از مردم بیگناه را وظیفۀ مسلم مسلمانان می دانست. عیوض به حدی مؤدب وخوش اخلاق بود که حتی زمانی که در پادگان فرمانده گروهان بود. همه همرزمانش اخلاق ورفتار او را می ستودند.همیشه صبروتواضع اورا مورد تمجیدقرار می دادند. تقریباً سال 1364 بود که پدر و مادرش تصمیم گرفتند تا همسری برایش برگزینند. به همین جهت مادر عیوض که از قبل گلی مهام را اردبیل دیده وپسندیده بود تصمیم گرفت از او برای پسرش خواستگاری کند واز آن جا که پدرومادرگلی مهام نیز با عیوض وخانواده اش ارتباط فامیلی داشتند عیوض را بسیارتأئید می کردند. درآن زمان تصمیم گیری برای گلی مهام سخت بود وبا اینکه وضیعت اقتصادی عیوض چندان تعریفی نداشت ولی به خاطر ایمان وتقوای عیوض به او علاقه مند شد وبا توکل به خدا به خانواده عیوض جواب مثبت داد. درآن زمان که عیوض وگلی مهام هردو حدوداً بیست وچهار سال داشتند درخانۀ پدری عیوض که در جعفر آباد بود مراسم ساده ای برگزار کردند وبدون اینکه سرو صدائی باشد با ذکر صلوات عروس وداماد را به خانه ی بخت فرستادند ودرهمان جا زندگی مشترک خود را آغاز کردند. عیوض که درآن زمان شغل رسمی نداشت به مدّت سه سال در خانه ی پدری اش زندگی کردند ودرهمه این سه سال مادرش مخارج آنها را تأمین میکرد گرچه این دوران بسیار سخت می گذشت ولی با همه فراز و نشیب هایش عیوض بخدا توکل می کرد ومی گفت همان خدا که مارا آفریده روزی رسان هم هست. بعد از سه سال عیوض درسوم دی ماه سال 1367 درتیپ 40 سراب ارتش جمهوری اسلامی ایران بعنوان کادر رسمی استخدام و در اردبیل ساکن می شود.عیوض در این دوران هم زمانی که در جبهه بود درسنگرها روی در روی دشمن می ایستد تا مبادا در آنجا بخاک وطن وارد شوند. بدلیل اینکه به مذهب ودیانت علاقه شدیدی داشت کتابهای زیادی را برای خود جمع کرده بود منجمله قرآن هم جزء کتب روحانیون بزرگ ونویسندگان مذهبی بزرگی که اهمیِّت فراوانی برای او داشتند رابسیار مطالعه می کرد واکثراً کتابهای آیت الله مطهری را بسیار می خواند. عیوض آنقدر اعتماد به نفس داشت که حتی همسرش را هم به حیرت درآورده بود وهمیشه زبانزد عام وخاص بود. همیشه آرزو می کرد که بتواند پدر ومادرش را از نظر اقتصادی به رفاه برساند تاشاید باری از دوششان برداشته باشد ونیز کمی از محبّت آنها راجبران کند وبه گلی مهام هم می گفت که تا آخرین نفس در خوشبختی ات تلاش خواهم کرد خداوند مرا شرمنده تو نگرداند. زمانی که درجبهه بود خطر همیشه در کمین بود وامکان داشت هر لحظه مرگ به سراغش بیاید ولی عیوض با کمال خونسردی برخورد می کرد ووقتی به مرخصی می رفت طوری وانمود می کرد که انگارجبهه ندیده بود واز یک مجلس شادی می آمد واحساس شور و شعف داشت با همه مخصوصاً خانواده اش گفتگو های شیرینی داشت وقتی یک کلمه هم از خستگیها وناگواریهایی که با او بود برزبان نمی آورد چرا که فکر می کرد مبادا با این حرفها همه را نگران کند وبا حالت لبخند وخوشی دوباره به جبهه برمی گشت واین لبخندوخوشی او حاکی از این بود که بعد از رفتنش کسی دلتنگ او نشود وای که عجب انسانی است با همه دردها ی سینه اش باز فکر دیگران که مبادا غصّه بخورند به او اجازه نمی داد تادردی را به رویش بیآورد. بعداز سالها زندگی مشترک حدوداً اواخر سال 1368 بود که روح زندگی دوباره به خانه عیوض راه پیدا کرد وشوروحالی در دل عیوض برپا شد آری این شوروحال چیزی جزء نویدآمدن فرزندش نبود حامد بدنیا آمد فرزندی که یکسال بعد از اتمام جنگ خدا به آنها داده بود عیوض فرزندش را خیلی دوست داشت وبا مهربانی فراوان با او رفتار می کرد.چراکه میدانست بالاتر از نعمت فرزند چیزی دردنیا وجود ندارد. جنگ تمام شده بود و روز به روز صلح وآرامش در کشور برقرار می شد ولی هنوز آثار جنگ در تمام مناطق جلوه گر بود عیوض برای پاکسازی مناطق جنگی به همراه گروهی بعنوان مین یاب وپست مهندسی روانه ی مناطق جنگی شد. چندروز قبل از برگشتن به منطقه درآخرین مرخصی خود به همراه همسرش برای خداحافظی با مادر به جعفر آباد رفت وبه مادر گفت: مادرجان همسر وفرزندم را به شما می سپارم، گویا دیدار آخرش بود و برای او همه چیز واضح وروشن بود وشهادت را درچند قدمی خود می دید. بعد از خداحافظی باپدروماادر به اردبیل برگشتند تا از آنجا مناطق جنگی جهت پاکسازی مینها شود. موقع خداحافظی با همسروفرزندش فرارسید آخرین لحظات بود فرزندش حامد را که قبل از آن حتی به آن صورت به آغوش پدر نمی رفت وهیچ گاه به این شکل به پدرنمی چسبید طوری لباس پدر را گرفته بود وسرش را روی قلب پدر نهاده بود که قلب عیوض رابه درد می آورد حامد نه ماهه با صدای بلندگریه می کرد انگارچیزی ازجدایی پدرش راحس می کرد وگلی مهام هرچه سعی میکرد که کودک را از آغوش پدر جدا کند نمی توانست بالاخره به هر نحوی بود پدر وفرزند از هم جدا شدند. غم وغصه دلشان راپر کرده بود عیوض با اینکه می دانست این رفتن دیگر آمدنی ندارد ولی باز با اراده قدم برمی داشت وهراسی به دل راه نمی داد چرا که خدا با او بود وهمین برای دل رمیده ی او کافی بود. ساعت حدود 12:30روزنهم مهرماه سال 1369 بود منطقه اشنویه (کلایشن) درحال پاکسازی بود وعیوض با اعتماد به نفس وآرامش عمیق مین ها را خنثی می کرد ناگهان پرنده ی قلبش به تپش افتاد وانگار هوس پر کشیدن کرده بود. عقربه ساعت به تیک تاک افتاد وترکشی که از تخریبات گلوله ها جمع آوری شده بودبه پیکر پاک عیوض اصابت کرد واو که در حال خنثی کردن مین بود به شهادت رسید. کبوترامیدوآرزوهای عیوض زخمی شده وبابال شکسته وقلبی پرازعشق به اوج آسمان پرواز کرد تادر مقام قرب الهی آرام گیرد. وقتی این خبر به خانواده وپدر ومادرش رسیداز اینکه پسرشان را ازدست داده بودند احساس خلأئی عمیق می کردند ولی یاد شهید ونام اوبه آنها آرامشی عجیب می داد. گلی مهام نیز که تکیه گاه خود را از دست داده بود درحالی که باپیکر پاک عیوض درگلزار شهدای جعفرآباد خداحافظی می کرد آهی از نهاد دل برکشید وباخودگفت: کاش نمی رفتی وحتی اگر شده، جانباز می شدی، چراکه من حاضر بودم تا آخرعمر به تو خدمت کنم وکنیزت باشم ولی آرامش با تو بودن رااز دست ندهم اگرچه رفتی ومرا تنها گذاشتی ولیکه بایادتو زنده خواهم ماند وپسرمان را بزرگ خواهم کرد. پسری که هم اکنون درمقطع دبیرستان تحصیل می کند. شهید عیوض صادقی روح وجانش را که به امانت از درگاه حق گرفته بود در نهایت امانتداری درنهم مهرماه سال 1369 به صاحبش سپرد[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش