شهید غلامحسین جلمبادانی
تاریخ تولد : 1310/06/15
نام : غلامحسین ( عبدالله ) محل تولد : سبزوار
نام خانوادگی : جلمبادانی تاریخ شهادت : 1364/12/24
نام پدر : حسن مکان شهادت : فاو
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : پاسدار یگان خدمتی :
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مهندسرزمی
گلزار : بهشت شهداء
خاطرات
- روزهای آخر سال بود که غلامحسین یک روز به من گفت : من قصد دارم که به جبهه اعزام شوم . بامن در مورد رفتنش به جبهه کمی بحث کرد و گفت : مادر این بار که من به جبهه می روم دیگر برنمی گردم. مواظب خانواده ام باشید آنها را به شما می سپارم . او که رفت چند روز بعد خبر شهتادتش را برای ما آوردند .
- ایشان موقع تولد فرزندشان به مرخصی رفتند. که تولد فرزندشان راشاهد باشند. ولی به محض اینکه متوجه شدند که در منطقه عملیات شده ، به خانواده شان گفتند : فاکسی فرستادند، وبه من اطلاع دادند که به وجوتان نیاز است ، ومن باید بروم . خانواده اعتراضی کردند وگفتند: که شما تازه آمده اید وچرا می خواهید به این زودی بر گردید. غلامحسین در جواب گفت : این وظیفه ماست که راه دیگر برادران شهیدمان را ادامه دهیم . ووقتی کشور ومملکت به ما نیاز دارد حاضر شویم وبه پای کار برویم . وبعد از اینکه ایشان رفتند وبعد ازچندروز خبر شهادتش را برایمان آوردند .
- یک بار که غلامحسین به مرخصی آمده بود، فرمانده اشان با او تماس گرفت وگفت : قرار است که عملیاتی انجام بدهیم و خیلی به وجودت نیاز داریم. باید هر چه سریعتر خود را به منطقه برسانی. غلامحسین با وجود اینکه تازه به مرخصی آمده بود ولی با شوق فراوانی تا به شهادت داشت به منطقه رفت .
- در روزهای اوایل انقلاب در کشور تظاهرات و راهپیماییهایی بود که در مردم شور عجیبی در به ثمر رسیدن انقلاب داشتند . یک روز به ما خبر دادند که پسرت در میان مردم پوستر ها و اعلانیه های امام را پخش می کند . و این کار او خطر ناک است .و به او تذکر دهید . من به او گفتم که پدرم این کارها برای تو خطر ناک است مواظب باش . غلامحسین گفت : انسان که قرار است از دنیا برود چه بهتر است که با شهادت در راه خدا باشد .
- یک شب که با غلامحسین صحبت می کردیم او به ما می گفت: من می ترسم از این که با این مشکلات و گرفتاریهایی که ما در رفتن به جبهه داریم و با این همه سختیهایی که در این زمینه تحمّل می کنیم . فردای قیامت وقتی که با ائمه اطهار (ع ) روبه رو می شویم .از ما و از اعمالمان راضی نباشند .
- در مورد خلوص نیّت ایشان و اینکه ایشان هدفش در کارها فقط خدا بوده باید بگویم که ایشان با اینکه تحصیلات زیادی داشتند . اما در مورد بکارگیری ایشان باید بگویم که ایشان را در قسمت خدمات بکار گرفتند . امّا غلامحسین به من گفت : این دوستان فکر می کنند که من از این مسئولیت که به من داده اند رنج می برم . امّا چون هدفم خداست هر کاری که باشد انجام می دهم .
- یک بار از من سئوال کرد که نماز شب می خوانی ؟ گفتم نه هنوز توفیق پیدا نکرده ام که نماز شب بخوانم . گفت : از شما خوشم آمد . گفتم : برای چی ؟ گفت : برای اینکه راست و حقیقتش را گفتی .
- در صحبتهایش یکباربه من گفت : پدر م در قسمت فضای سبزشهرداری کار می کند . ومن بیشتر مواقع به محل کارایشان رفته وبه پدرم کمک می کردم . در پارک دانش آموزانی بودند که مشغول درس خواندن بودند . ودر مسئله ای مشکل داشتند ونمی توانستند حل کنند. من که متوجه آنها شده بودم خواستم به آنها کمک کنم . اول آنها اجازه نمی دادند و فکر می کردندکه من یک کارگر ساده شهرداری هستم . ولی وقتی من مسئله را برایشان حل کردم ، برای آنها باعث تعجب شد. به من گفتند: که تحصیلات شما چقدر است ، گفتم :دیپلم ریاضی هستم . آنها گفتند: پس شما اینجا چه کار می کنید؟ گفتم: برای اینکه به پدرم کمک کنم .
- 7 یک شب در حالی که مشغول نصب کردن پل بر روی آب بودیم ،یکی از پلها به روی انگشت پای ایشان افتاد وانگشت پای ایشان شکست.او را شبانه به بیمارستان منتقل کردند . برای عمل کردن ایشان اول چند آمپول سی جی به ایشان زدند تا او را مداوا کنند. اما با وجود این در حین عمل شدت جراحت آنقدر زیاد بود که غلامحسین هنوز احساس درد می کرد .[۱]