شهید غلامرضا زاده تراب
کد شهید :6114451
نام : غلامرضا
نام خانوادگی : زادهتراب
نام پدر : حسین
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت :1361/03/04
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
خاطرات
عنوان خاطرات جنگی
موضوع : خاطرات جنگي
راوی : حیدری ایوب
روزی کنار سنگر نشسته بودم،دیدم کبکی رو به رویم ، روی سنگی نشسته است . اسلحه را برداشتم و کبک را شکار کردم و آن را پختم . به به چقدر خوشمزه بود . البته هر کاری کردم جواد نخورد، گفت حرام است . بعد از اتمام غذا برادر جواد کامل آمد گفتم : کجا بودی ؟ گفت : جلو . گفتم رفتی چکار کنی ؟ گفت : نگاه کن ! و از کوله پشتیش چند تا چتر گلوله که 2 متر در 2 متر بود، در آورد و گفت رفتم از اینها بیاورم . من با دیدن چتر ، شیفته چتر شدم و گفتم : یکی را به من بده . گفت : مرد مؤمن دو تا از اینها را برای دخترم پیراهن درست می کنم و بقیه را پرده درست می کنم و به اتاق می زنم . گفت 100 تومان می خرم گفت نه . گفتم 200 تومان گفت : نه حاضر شدم 500 تومان بدهم و یک چتر بخرم ولی او حاضر نشد و گفت : اگر دوست داری ، فردا بیا با هم برویم و چتر بیاوریم . من قبول کردم و به انتظار فردا نشستم . صبح شد . من و کامل همراه سید نژاد و شهید غلامرضا زاده تراب با برداشتن یک کوله پشتی و نفری 4 نارنجک و یک اسلحه به راه افتادیم . در ابتدا کوله پشتی در دست من بود ولی در بین راه که خسته شدم به یکی از بچه ها دادم . مدتی که راه رفتیم به روستا یی در وسط دو خط رسیدیم . داخل اتاقها رفتیم و دیدیم که وسایل مردم هنوز داخل اتاقها بود . معلوم بود که بندگان خدا وقت نکرده بودند، حتی پتویی را برای رو انداز همراه خود ببرند . در درون یکی از طویله ها چند تا گاو و الاغ مرده بودند . معلوم بود روزی که رفته بودند درب طویله را بر اثر عجله باز نکرده بودند و آنها از فرط گرسنگی تشنگ ی مرده بودند . از این روستا گذشتیم و به رودخانه ای رسیدیم ، آبی به صورت زده ، کم ی استراحت کردیم و دوباره به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه به جاده خاکی که در رو به روی ما تنگه چم امام حسن ( در گیلان غرب ) قرار داشت و دست دشمن بود رسیدیم . من گفتم جلوتر نرویم ولی جواد کامل گفت : من آنجا رفته ام ، کسی از عراقی ها آنجا نیست . اسلحه هایمان را در دست گرفته و به صورت معمولی ، 4 نفری در حرکت کردیم . کم کم به نهایت جاده یا بهتر بگویم به داخل تنگه چم می رسیدیم . حدود 2/5 ساعت در حرکت بودیم، تا اینکه به داخل چم رسیدیم . با خیال راحت در حالی که شعله پوشهای اسلحه در دست راست و ته آن رو به هوا ، روی دوشهایمان بود، به تنگه چم امام حسن رسیدیم . برادر کامل گفت سید هاشم نگاه کن ، در بلندی ارتفاع چپ یک چتر افتاده است . خواستم بالا بروم ولی او گفت : پشت ارتفاع چپ پیدا می شود، نیازی نیست بروی ، من هم نرفتم . در حال رفتن بودم که ناگهان کامل گفت : صبر کنید روی زمین نشست و گفت : اینها چیه ؟خواست بردارد ولی سید نژاد که قبلاُ یکماه در کردستان رفته بود، گفت : دست نزن اینها مین هستند . با شنیدن اسم مین ، لرزه بر بدنم افتاد . با شنیدن صحبتهای سید نژاد ، کامل بلند شد و دست به مین نزد . مدتی نگذشته بود که ناگهان سید نژاد نعره زد و پا به فرار گذاشت . پشت سر او ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم و شروع به دویدن کردیم . در 80 متری ما ، 2 عراقی با تیر بار ما را به آتش بستند . در این لحظه خطرناک شروع کردیم به خواندن قرآن و ذکر خدا . مقداری که دویدیم به میدان مین رسیدیم ولی آنقدر با عجله بود که متوجه نشده بودیم و از میدان مین عبور کرده بودیم . از چهار طرف عراقی ها تیراندازی می کردند . در یک لحظه ناگهان یک کالیبر 50 از بالای همان چتری که می خواستم بر دارم، شروع به تیر اندازی نمود . به هر نحوی که بود از میدان مین گذشتیم و به شیار پناه آوردیم . در حالی که لرزه بر انداممان افتاده بود و نفس نفس می زدیم ، دل درد عجیبی هم پیدا کرده بودیم . در راه که فرار می کردیم به محض شروع تیر اندازی عراقی ها ، بند کوله پشتی زاده تراب کنده شد و روی زمین افتاد . او کوله را برداشت و خود را روی بوته های وحشی که در آنجا معروف به جنگل است، انداخت و عراقی ها هم به امید اینکه او را بکشند به طرف وی یکسره تیر اندازی می کردند . سید نژاد گفت : سید هاشم تو برو شیار آنطرفی و تو کامل ! این شیار را زیر نظر داشته باش تا عراقی ها ما را محاصره نکنند . من هم می روم از زاده تراب خبر بیاورم . او رفته بود که زاده تراب با صورتی رنگ پریده روی زمین گیج نشسته است . به او می گوید پاشو ! جواب می دهد تیر خورده ام . سید نژاد می گوید : اگر با من نیایی می کشمت . زاده تراب با خود می گوید ، عجب اگر بروم می خورم ، اگر نروم می خورم ، پس چکار کنم . بالاخره ایشان تصمیم می گیرد با سید نژاد بیاید . پا به فرار می گذارند و بعد از مدتی به ما رسیدند . البته او سالم بود و خیال می کرد تیر خورده است . به هر حال راهی را که در 2/5 ساعت رفته بودیم ، به سه ربع برگشتیم و خسته و کوفته ، پایین ارتفاع نشستیم . با شروع تیر اندازی عراقی ها به سوی ما ، دشت را صدا برداشت و برادر سید جواد که در حال ناهار خوردن بوده متوجه اوضاع شده بود و خود را به سپاه که در سمت راست ما بود ، رسانیده بود و اطلاع داده بود . پس از مدتی دیدیم که خمپاره های سپاه یکی پس از دیگر روی سنگرها می افتد . به خاطر زیادی آتش فرار را بر قرار ترجیح دادیم تا اینکه به مکان خودمان رسیدیم و سجده شکر به جای آوردیم و منتظر سرنوشت شدیم[۱]