شهید قاسم علی نژاد کوشه
کد شهید: 6613754
| قاسم علی نژاد کوشه | |
|---|---|
| ملیت | |
| تولد | کاشمر |
| شهادت | 1366/11/14 |
| سمتها | رزمنده |
| خانواده | پدر:قربان |
خاطرات
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی حلیمه صحرایی متن کامل خاطره
در روزهای آخری که فرزند شهیدم قاسم علینژاد در جبهه بود یک شب در خواب دیدم که وارد صحرایی شدهام و طوفان شدیدی در آنجا روی داده است و گردوخاک جلوی دید مرا گرفته است ناگهان متوجه شدم که پسرم قاسم به طرف من میآید ولی باد برای یک لحظه شدیدتر شد و او را از زمین بلند کرد و در هوا سرگردان ساخت دستم را دراز کردم تا او را بگیرم که از خواب بیدار شدم صبح آن روز وقتی خوابم را برای پدرش تعریف کردم به او گفتم: فرزندم شهید شده پدرش گفت: بد به دلت راه نده انشاءا... که اتفاقی نیفتاده است او تازه نامه فرستاده است هنوز چند روزی نگذشته بود که خبر شهادت او را برای ما آوردند.
خواب و رویای شهادت
موضوع خواب و روياي شهادت راوی قربان علی نژاد متن کامل خاطره
در مرخصی آخری که پسرم قاسم علینژاد به خانه آمده بود یک روز صبح که از خواب بیدار شد خوابی دیده بود که برای ما اینگونه نقل کرد: در خواب دو تن از همرزمانم که شهید شدهاند به نامهای شهید نیکنژاد و شهید علیآبادی در یک باغ وسیع نشستهاند و هر کدام یک خانم در کنارشان است در عالم خواب حیا مانعم شد و سرم را پائین انداختم و در همان حال سئوال کردم این خانمها که در کنارتان هستند چه کسانی هستند؟ که آن بزرگواران جواب دادند همسران ما هستند. و آن خانم که در آنجا نشسته همسر شماست و منتظر است تا شما بیایید. در همین لحظه از خواب بیدار شدم. او بعد از چند وقت به جبهه رفت و طولی نکشید که به شهادت رسید.
خواب و رویای شهادت
موضوع خواب و روياي شهادت راوی غلامرضا علی نژاد متن کامل خاطره
در مرحله آخری که برادرم قاسم علینژاد به مرخصی آمده بود پدر و مادرمان خیلی اصرار کردند که یکی دو روز بیشتر بمان او هم به هر ترتیب بود قبول کرد بعد از اینکه روز اول گذشت صبح که از خواب بیدار شد درباره خوابی که دیده بود برای ما تعریف کرد که دو تن از دوستانم که در جبهه شهید شدند به نامهای شهید علیآبادی و شهید نیکنژاد را در خواب دیدم که در یک باغ زیبا و مجللی هستند و هر کدام یک خانم در کنارشان است. به آنها گفتم شما که زن نداشتید این خانمها چه کسانی هستند. آنها گفتند: همسران ما هستند و آن خانمی که گوشه نشسته همسر توست و منتظر است که بیایی این خواب را که تعریف کرد از جا بلند شد و لوازمش را جمع کرد و گفت: من باید به جبهه برگردم.چون با این خوابی که دیدهام عمرم تمام شده است و اگر به جبهه نروم حتماً در یک تصادف و یا حادثهای میمیرم پس چه بهتر که در راه خدا و در راه جهاد با کفار این امر صورت گیرد. لوازمش را برداشت و راهی جبهه شد و دیگر برنگشت.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی زهرا علی نژاد متن کامل خاطره
یادم هست قرار بود سالگرد برادر شهیدم قاسم علینژاد را بگیریم. مادرم به من گفت: فردا زودتر بیا میخواهم برای مراسم برادرت نان پخت کنم. همان روز به خانه رفتم و خیلی ناراحت بودم و با خود میگفتم: ما باید برای عروسی او نان پخت میکردیم ولی حالا برای سالگردش این کار را میکنیم. شب وقتی خوابیدم در خواب دیدم مادرم به خانهی ما آمد و به من گفت: زهرا میدانی برادرت قاسم به مرخصی آمده است. به مادرم گفتم پس چرا زودتر به من خبر ندادید. من خیلی دلم برایش تنگ شده است. با مادرم در حال صحبت بودم که قاسم با یک موتورسیکلت وارد حیاط شد. از موتور پیاده شده و به نزد من آمد و بعد از احوالپرسی به من گفت: خواهر جان ناراحت نباش مادر برایم سفره عقد پهن کرده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم.[۱]