شهید قدرت عباسی سالانقوچ
کد شهید: 6524348 تاریخ تولد : نام : قدرت محل تولد : قوچان نام خانوادگی : عباسیسالانقوچ تاریخ شهادت : 1365/02/26 نام پدر : برات مکان شهادت : حاج عمران
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشگر ویژه شهدا گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاونفرماندهگردان ـ ادوات گلزار : باغبهشت خاطرات عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی رضا ابراهیمی متن کامل خاطره
من به اتفاق از جبهه آمدیم و به مزار شهدا رفتیم. قسمت دوم قبر شهداء را تازه درست کرده بودند. ایشان پایش را به قبری دراز کرد و گفت : « ما چقدر عقب مانده ایم ؟ همه رفتند ( شهید شدند ) غیر از ما!» بعد از اینکه شهید شد، در همان قبری که پایش را دراز کرده بود، دفن شد. خواب و رویای شهادت موضوع خواب و روياي شهادت راوی رضا ابراهیمی متن کامل خاطره
شبی در جبهه خواب دیدم ، اسب سفیدی دا که هر چه با شهید قدرت ا.. سعی در سوار شدن بر آن داریم، نمی شود گاهی من اسب را محکم نگه می داشتم که ایشان سوار شود و گاهی ایشان اسب را نگه می داشت که من سوار شوم. سر انجام گردن اسب را گرفته و پاهایش را با پاهایم گرفتم و ایشان سوار شد و سپس اسب از دست من خاج شد و رفت و از منطقه دور شد. صبح که از خواب بیدار شدم. احساس کردم که لیاقت شهادت نصیب قدرت ا... شده و همان روز هم خبر شهادتش را شنیدم. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی طاهره مظفری متن کامل خاطره
وقتی اطباء پس از کمیسیون نامه دادند که باید به آلمان اعزام شود تا مداوا گردد ( چرا که ترکش زیادی به ناحیه شکم و ریه ایشان اصابت کرده بود ) نامه را به ایشان دادم ، جواب داد: «من مأموریت دارم و به آلمان وغیر آلمان کار ندارم! باید به جبهه بروم، و از دین و امام دفاع کنم . جبهه برای من مهمتر است.» سرانجام به قوچان برگشت و بدون اینکه کسی را در جریان بگذارد، عازم جبهه شد. وقتی جبهه رفته بود، فرمانده تیپ ویژه شهدا ( شهید کاوه ) گفته بود: چرا با حالت زخمی آمده ای؟ برگرد. جواب داده بود: «مگر خون من از بقیه رنگین تر است؟» دقت در حلال و حرام موضوع دقت در حلال و حرام راوی رضا ابراهیمی متن کامل خاطره
روزی با حالت خسته و در حالیکه کیفی در دستش بود، وارد خانه شد. کیف را به کناری پرت کرد و گفت: « فلانی ( بهمن دلاور) مقداری از من طلب داشت ، پول فراهم شده و اینها را که بدهم و قرضمم را بپردازم، کارم با این دنیا تمام شده است . » عدالت موضوع عدالت راوی طاهره مظفری متن کامل خاطره
وقتی که ایشان همراه پسر عمویش از ده به قوچان آمده بود به وی گفتم: خربزه ای در یخچال است بیاور و میل کن شهید ازهمان کودکی پرهیزگار بود رو به من کرد و گفت: تو خربزه را تقسیم کن. من هم آن را تقسیم کردم. مقداری را به او دادم و بقیه را برای سایر برادرانش گذاشتم. می گفت: مادر، خیانت کردی و تقسیم عادلانه نکردی، زیرا سهم من بیشتر از برادرانم است و باید به من هم کمتر می دادی. امانت داری موضوع امانت داري راوی طاهره مظفری متن کامل خاطره
یکی از همسایه ها به مسافرت رفت و کلید خانه اش را قبل از رفتن به ما داده بود که شب برویم، آنجا بخوابیم. اتفاقاً چون خودم نمی توانستم بروم، قدرت فرستادم. بعد از اینکه خانم ابراهیمی (همسایه) از مسافرت برگشت، گفت: چرا قند و چایی و ... را که برای شما گذاشته بودم استفده نگردید ؟ این را که به قدرت گفتم، در جواب گفت: «مادر! راه خوبی جلوی پای من می گذاری، من امانتدار آن خانه بودم یا جستجوگر غذا؟ عشق به ائمه اطهار موضوع عشق به ائمه اطهار راوی طاهره مظفری متن کامل خاطره
یک روز با پدر شهید که شوهرم باشد، حرفم شد. بعد رفت سر کار و طهر نیامد. ظهر هنگامی که قدرت آمد، جویای حال پدر شد. گفتم: از من ناراحت شده است. قدرت از منزل بیرون رفت و پس از چند دقیقه دیدم که پدرش را آورد. پدرش اینگونه تعریف کرد که بنده سر کارم بودم که دیدم قدرت با دوستش آمد و گفت: «بابا! آماده باش، کار خیری است، برویم.» بنده تصور کردم که برای دخترم خواستگار آمده فوراً لباسهایم را پوشیدم و با قدرت به طرف خانه حرکت کردم ،وقتی به درب منزل رسیدم، گفت: « پدر از شما این کارها بعید است.» خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی طاهره مظفری متن کامل خاطره
شبی خواب دیدم که پسرم شهید شده و مرا بردند که جنازه شهید را ببینم. دیدم ملحفه ای روی شهید کشیده اند آن را کنار زدم که شهید خوابیده است. از خواب که بیدار شدم، از آن صبح، گوشهایم را نوازش می داد. از بستر برخاستم و برایم مسلم شد که قدرت شهید شده است. البته همینطور بود حتی جنازه شهید را هم همان شب آورده بودند و همه در قوچان خبر داشتند غیر از من ! آنروز مرتب گریه می کردم تا اینکه به من خبر دادند و رفتم آنچه در خواب دیده بودم ، همان را حقیقت یافتم.[۱]