شهید قدیر برسلانی
تاریخ تولد : 1322/01/02
نام : قدیر محل تولد : قوچان
نام خانوادگی : برسلانی تاریخ شهادت : 1366/01/22
نام پدر : یدالله مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : موزاییک ساز یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهدستهـ ادوات
گلزار : باغبهشت
rId6
خاطرات
- یک دفعه که همسرم به مرخصی آمده بود خاطره ای از جبهه را برایم این گونه نقل کرد : می گفت : در سنگر دراز کشیده بودم و همین طور که با خودم فکر می کردم که برگردم پیش زن و بچه ام خوابم برده بود. در خواب دیدم یک سید نورانی به طرف من می آید . به من که رسید گفت : برسلانی به همین راه که آمده ای ادامه بده و به حرف کسی هم گوش نده چون راهی که تو انتخاب کردی آخرش به من می رسد و پیش من خواهی آمد. وقتی از خواب بیدار شدم دیدم در سنگر بوی عطر عجیبی پیچیده است و دیگر به فکر برگشتن به خانه نیافتادم و ماندم در جبهه و مصمّم تر شدم .
- به خاطر دارم ایام ماه مبارک رمضان بود . یک روز همسرم قدیر به دل درد شدیدی دچار شد طوری که از درد زیاد روی زمین غلط می زد . رفتم برای ایشان داروی خانگی آوردم و به ایشان دادم تا بخورد . ولی ایشان قبول نکرد . هر چه اصرار کردم نخورد و تا اذان مغرب صبر کرد . به ایشان گفتم : چرا روزه ات را باز نمی کنی ؟ گفت : نیم ساعت دیگر تا افطار نمانده آن وقت من روزه ام را بخورم . از دل درد که انسان طوری نمی شود . وقتی افطار کردیم بعد از افطار داروی خانگی به ایشان دادم و حالش بهتر شد .
- همسرم خوابی دیده بود که این گونه برایم نقل کرد: یک شب خواب دیدم که در بیابانی هستم که ناگهان یک تکه ابر بالای سرم آمد و چند متر آن طرفم چشمه ی آبی پیدا شد. زبانم به سقف دهانم چسبیده بود و اصلاً نمی توانستم حرف بزنم و کمی این طرف تر از آن چشمه جنازه ای را دیدم. کمی ترسیدم. وقتی جلوتر رفتم دیدم جنازه ی فرزندم قدیر است. تا این صحنه را دیدم از خواب بیدار شدم و بعد از چند روز خبر به شهادت رسیدنش را آوردند .
- وقتی که همسرم به مرخصی آمده بود خاطره ای از جبهه برایم این گونه نقل می کرد : گفت : یک شب که من کشیک بودم وقتی که کشیکم تمام شد رفتم بخوابم . در خواب دیدم یک سید نورانی به سوی من آمد و گفت : آقای برسلانی بلند شو ، بلند شو و برو سر کشیک . با خود گفتم : من که تازه کشیکم تمام شده و نوبت من نیست و دوباره خوابیدم . بعد از چند دقیقه ای دوباره همان سید نورانی به سمت من آمد و گفت : بلند شو برو سر کشیک . من هم بلند شدم و ناگهان دیدم نگهبان مسلسل که جایش را با من تعویض کرده بود خوابش برده است و عراقیها هم اطراف ما را محاصره کردند و شروع کردم به بیدار کردن بچه ها و یواشکی همه ی بچه ها را بیدار کردم و آنها را به رگبار بستیم و توانستیم جان سالم بدر ببریم . اگر آن سیدی که از طرف خدا آمده بود ما را بیدار نمی کرد الان معلوم نبود کجا بودیم. یا ما را به شهادت رسانده بودند و یا هم اسیر شده بودیم. این آخرین خاطره ای بود که ایشان از جنگ برایم تعریف کرد چون بعداً که به جبهه رفت دیگر برنگشت و به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید .
- به خاطر دارم یکی از همسایه هایمان یک روز به خانه ی ما آمد و گفت : دیشب خواب دیدم که همسرتان قدیر برسلانی به خانه ی ما آمده و به من گفت : برو به همسرم بگو ناراحت نباشد و برایم دیگر گریه نکند چون هر موقع او چنین حالتی دارد من در عذاب هستم . به او بگو هر موقع ناراحت و گریان است به مزارم بیاید تا با او درددل کنم چون خیلی حرف داردم که باید با ایشان بزنم .[۱]