شهید مؤید الدین حسین اصفهانی طغرائی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

پرچمدار دانش و استاد ادب مؤید الدین حسین اصفهانی طغرائی

زندگي نامه

مؤیـد الـدین ابو اسـماعیل بن علی بن محمد بن عبدالصـمد اصـفهانی منشـی، مشـهور به طغرائی از اولاد ابواسود دئلی معروف است. قصـیده ي لامیه اش شـهرت بسـزا دارد و خود شاعر دانشـمندان شـیعه مذهب شـمرده می شود. شهرت این مرد بزرگ و درخشـندگی فضـلش به حدي است که از وصف تجلیل آمیزش بی نیاز می گرداند.کمتر دانشمند وادیبی پس وي آمده که از فیض سـرشار ادب وي بهره نگرفته است. همه سـخن از دانش فراوان و پیش قـدمی وي در فرهنـگ و ادب رانـده انـد تا آوازه سخن سـنجی و شـعر و کلمات حکیمانه اش همه جا طنین افکنـده و قصـیده ي لامیه ي مشـهورش در میان ادیبان مقام شایسـته یافته و به دل هاي خلق نفوذ کرده است . در (( امل الآمل )) می خوانیم : (( وي فاضـلی دانشـمند و درست عقیده و شاعري ادیب بود و در سن بالاي شصت سالگی مظلومانه کشته شد. شعرش













در نهـایت زیبایی است از جمله قصـیده ي لامیه اش که مشـتمل بر مضامین ادبی و حکیمانه است و معروف تر از آنکه سـخنی درباره اش بگوییم . دیوان شعر نغزي دارد، و از اشعارش یکی این است : اگر پادشاهی که از تو اطاعت کنند نیستی بنده ي آفریدگار او باش و مطیع خدا اگر همه ي دنیا مال تو نیست چنانکه دلت می خواهد مال تو باشد همه ي دنیا را رها کن این دو روش پارسایانه و دلیرانه به مرد مقامی بلند و افتخاري ارجمند می بخشد در (( ریاض العلماء )) از او چنین یاد می شود: وزیر، شیخ مؤید الدین ابواسماعیل حسین بن علی اصفهانی که افتخار منیشان و سر آمد ایشان است و مشهور به طغرائی است. شیعی بود و او را ستمگرانه به قتل رسانده شهید کردند . شاعري فاضل و بزرگوار و مشـهور است. سـراینده ي قصیده ي لامیه اي است که (( صفدي )) بر آن شرح مفصل معروفی نگاشته است. شـهرت داشت که در علم کیمیا – شیمی – دست دارد و معتقد به صحت و امکان تحقق آن است و در این زمینه کتابی تألیف کرده است. از آن جهت (( طغرائی )) لقب یافت که منشـی رسمی بود و در دیوان حکومت به نگارش (( طغرا )) یا فرمان هاي رسمی حکومتی می پرداخت چنانکه امروز در کشور دوم متداول است . مؤلـف (( المصـباح فی علـم المفتـاح )) می گویـد که وي در علم اکسـیر و کیمیـا و امثـال آن کتـابی به عنـوان (( مفاتیـح الحکمه و مصابیح الرحمه )) دارد .










ابن خلکـان می گویـد: دانشـی سـرشار و طبعی لطیف و گهربـار داشت و در دفن شـعر و نـثر بر همه ي شـاعران و نویسـندگان عصرش پیشی جست. ابو سعید سمعانی در کتاب (( انساب )) در نسبت منشی، از او نامبرده و تجلیل کرده و قطعه شعري از وي در وصف شمع است آورده و می گوید: در سال 515 ه کشته شد. و دیوان شعري نغز دارد و از زیباترین اشعارش قصیده اي است معروف به (( لامی ? العجم )) که در 505 ه در بغداد ساخته و به وصف حال خویش و شـکایت از روزگار پرداخته است ... عماد کاتب در کتاب (( نصـر ? الفطر ? و عصـر ? القطر ? )) - که تاریخ دولت سـلجوقی است – می نویسد : این طغرائی که او را اسـتاد می خواندنـد وزیر سـلطان مسـعود بن محمد سـلجوقی بود در موصل. چون میان سـلطان مسـعود با برادرش سـلطان محمود در نزدیکی همدان جنگ در گرفت و سـلطان محموئ پیروز گشت اولین کسی که به اسارت گرفته شد استاد ابواسماعیل طغرائی وزیر مسـعود بود. خبر دسـتگیري او را به وزیر سـلطان محمود دادنـد که نامش کمال سـمیرمی بود. شـهاب اسد که در آنوقت طغرائی بود و به جاي نصیر کاتب فرمان حکومتی می نوشت گفت: این مرد- یعنی استاد ابواسماعیل طغرائی – ملحد است . وزیر سـلطان محمود گفت: هر که ملحد بود بکشیدش. در نتیجه، او را ظالمانه و به ناحق کشتند. و در حقیقت از آن جهت که سلطان محمود به خاطر فضل وي به او نظر داشت نگران بودند و او را عمد ًا کشـتند به بهانه ي الحاد. این واقعه در 513 ه اتفاق افتاد، و گفته اند که در 514 و 518ه عمرش در هنگام شهادت بالاي شصت بود، و از شعرش چنین بر می آید که (1 )


1









به پنجاه و هفت سالگی رسیده بود است، زیرا وقتی خدا به او پسري می دهد چنین می سراید : این کودك که به هنگام پیري در رسید چشمم را روشن گردانید و اندیشه ام بیفزود پنجاه و هفت سال اگر بر سنگ بگذرد بر صفحه اش اثر می گذارد تا چه رسد به انسان خدا می داند که پس از سـرودن این ابیات چقدر زیسته. خدا بیامرزدش. کمال سمیرمی این وزیر دانشمند را در سه شنبه اي از ماه صفر 516 ه در بازار بغـداد و کنار مـدرسه ي نظامیه به قتل رسانیـد. گفته انـد: او را برده ي سـیاهی که متعلق به وي بود به خاطر این که وي استاد او را کشته بود به قتل رسانید . از اشعار زیبایش این است : با دشمنت تا می توانی چرب زبانی کن زیرا با نرمش می توان امید بست که فاسد اصلاح شود از حسود تا می توان بر حذر باش زیرا اگر تو به او کار نداشته باشی و نیندیشی او راحت نخواهد نشست حسود اگر بخواهد محبتی کند محبتش از دشمنی دشمن کینه توز خطرناك تر خواهد بود دشمن هرگاه از تو احسان و نیکی می بیند خیلی احتمال می رود که دست از دشمنی بردارد و خشنود گردد . اما حسود تا همه ي نعمت هاي تازه و قدیمی است - سرمایه و در آمدت- از بین نرود راضی نخواهد گشت









کینه ورزي حسود را تحمل کن چون آتش حسدش درونش را تا ابد می سوزاند مگر ندیده اي که آتش خودش را آنقدر می خورد تا به خاکستري سرد تبدیل شود؟ هر چه بیشتر بر انسان حسد برند خدا بر نعمتش خواهد افزود و هر چه حسود بیشتر حسد برد دلش بیشتر آب خواهد شد . درباره ي دانش چنین می سراید : کسی که دانش را با دارائی مقایسه کند با مقایسه و قضاوتش کور دلی خود را ثابت کرده است دانش را تو همیشه خود می پروري و به خدمت می گیري حال آنکه مالت را دیگري می تواند به خدمت گیرد دارائی را می دزدند یا در حادثه اي از بین می رود اما دانش دزد بردنی و از بین رفتنی نیست دانش در دلت نقش می بندد نقشی ابدي دارائی سایه وار از کنارت می گذرد و می رود این با بکار بستن و مصرف بیشتر و سر شارتر می شود آن تا مصرفش کردي تمام می شود معین الملک که در بدبختی در افتاده چنین دلداري می دهد : چون پیشامدي ناگوار رخ داد شکیبا باش معین الملک که شکیب نیکو ورزیدن نیکو عاقبت است مگر نمی بینی شب چون قیرگون گردد، نشانه ي دمیدن سپیده ي صبح است








مگر ندیدي خورشید پس از کسوف چون صفحه ي درخشندهاي رخ می نماید و هلال نازك کم سوي رنگ پریده دیري نمی گذرد که ماه شب چهارده می گردد روزگار سرکش ناراهوار گاهی مهربان می شود و بیمار شفا می یابد و تشنه سیراب می گردد و پرنده اي که بال هایش را قیچی کرده اند پس از ریختن پرهایش پر و بال در می آورد تو آن قدر به روزگار بد گفتی و با او ستیزه نمودي که به انتقام گیري کشاندیش و کینه ورزي با خودت با حوادث روزگار به کشمکش برخاستی و آن را جلو گرفتی و اگر غیر تو بود روزگار بر او خروشیده و چیره گشته بود تو شمشیري را می مانی که در نیام جا گرفته باشد تا روز نبرد دمار از روزگار خصم بر آرد مگر یوسف صدیق سرمشق و امام تو نیست که پیشامدهاي سخت و سنگین روزگار را بردبارانه تحمل کرد؟ زندان در حالی که نام تو و آوازه ات در جهان روان و طنین انداز است- چیزي از تو نمی کاهد و می سراید : از علم گوناگون به اندازه ي کفایت و مطلوب بهره گرفتم و محتاج این نیستم که کسی به من بیاموزد سر از اسرار حقیقت به تمامی در آوردم








و داناي ام شام تاریک زندگی را برایم روشن ساخت و طلوع خورشید را همراه غروب ماه تمام چنین وصف می کند : خورشید تابان چون به گاهی دمید که ماه تمام می رفت غروب کند و غروب نکرده بود پنداشتی دو جنگجو با هم روبرو گشته اند این سپري سیمین دارد و آن سپري زرین [۱]

پانویس

  1. کتاب شهیدان راه فضیلت- علامه امینی



1 -70 -1 نظام الدین ابوطالب علی بن احمد بن حرب سمیرمی