شهید مجید جلائیانپیوهژنی
کد شهید: 6509435 تاریخ تولد : نام : مجید محل تولد : مشهد نام خانوادگی : جلائیانپیوهژنی تاریخ شهادت : 1365/01/11 نام پدر : حسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خواجهربیع
خاطرات
به خاطر دارم قبل از اینکه فرزندم مجید جلالیان به شهادت برسد یک شب خواب دیدم فردی به همراه یک سید نورانی وارد خانه ی ما شدند . آن فرد فرزندم مجید بود . خانه و حیاط بسیار روشن و نورانی شده بود . انگار روز است . جلو رفتم به مجید گفتم : کجا بودی مجیدجان ؟ گفت : آمدم تا با شما خداحافظی کنم و می خواهم بروم . تا خواستم از ایشان بپرسم آن سید نورانی کیست ؟ از خواب بیدار شدم . با خودم گفتم : حتماٌ فرزندم مجید به شهادت رسیده است . این ماجرا گذشت تا اینکه بعد از چند روز به من خبر دادند که ایشان به درجه ی رفیع شهادت نائل آمده است . یک روز پسر عمه ی فرزندم مجید خاطره ای را از ایشان اینگونه برایم نقل می کرد: می گفت: یک روز که توی ارگ رفته بودم تا برای تماشای فیلمی به سینما بروم ناگهان چشمم به پسرداییم مجید افتاد . دنبالش رفتم . دیدم رفت نزدیک پیرمردی که تعمیرکار کفش بود . کفشهایش را درآورد و به او داد تا آنها را تمیز کند . خیلی تعجب کردم . با خودم گفتم : ایشان چقدر قناعت می کند و کفشش را دور نمی اندازد و دوباره تعمیر می کند و آن را می پوشد . آن وقت من به سینما آمده ام .
وقتی مراسم تشییع جنازه ی فرزندم مجید به اتمام رسید داماد بزرگم به من گفت : پیرمردی داخل مسجد تنها نشسته است و گریه می کند. نزدیک ایشان رفتم و گفتم : چه شده است ؟ چرا گریه می کنید ؟ آن پیرمرد گفت : مجید جلالیان فرمانده ی دسته ی ما بود. ما یک گروه 12 نفری بودیم و هنگامی که ایشان غذا می گرفت یا کاری می خواست انجام بدهد من را هم در جریان می گذاشت و مثل پسرم بود.خیلی او را دوست داشتم. ایشان هنگامی که براثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد. سرش در دستان من بود که ( یا حسین ) گفت و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
به خاطر دارم یک دفعه خانواده ما را یکی از اقوام به عروسی دعوت کرده بود . وقتی به عروسی خواستیم برویم برادرم مجید نمی آمد. با اصرار زیاد ایشان را هم همراه خودمان به عروسی بردیم. وقتی وارد مجلس شدیم دیدیم وسایل نوازندگی آن چنانی برای مجلس آورده اند. ایشان برگشت. گفتم کجا می روی؟ گفت: من بیرون می نشینم. و ایشان بیرون نشست و شام که دادند وارد مجلس شد. به من گفت : کار خوبی نکردیم در این مجلس شرکت کردیم.
به خاطر دارم همسرم می گفت: یک روز دیدم مجید جلالیان زمانی که راهنمایی بود وارد مغازه ی من شد و نفس نفس می زد. گفتم : کجا بودی ؟ چرا این قدر نفس نفس می زنی ؟ گفت : قرار است ما را به دیدار امام خمینی (ره) ببرند از مدرسه تا مغازه ی شما دویدم تا اجازه بگیرم . چون ایشان برای دیدن امام خیلی مشتاق بود.
بعد از اینکه برادرم مجید به شهادت رسید یک شب خواب دیدم وارد خواجه ربیع شدم یک گودالی بود که در آن تعداد زیاد رزمنده وجود داشت. برادرم مجید و پدر و مادرم هم آنجا بالای گودال بودند. به ایشان گفتم: اینجا کجاست؟ گفت: نمی توانم چیزی بگویم. پدر مجید را محکم گرفته بود. هر چه مجید می گفت: ولم کنیم می خواهم بروم داخل گودال پدرم محکم گرفته بودش تا اینکه توانست از دستان پدرم رها شود و خود را داخل گودال انداخت و از خواب بیدار شدم. فهمیدم که آنها می خواستند به بهشت بروند و منتظر ایشان بودند.