شهید محسن بهاری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1339/07/02

نام : محسن‌ محل تولد : بجنورد

نام خانوادگی : بهاری‌ تاریخ شهادت : 1362/01/22

نام پدر : قدرت‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌


خاطرات

- ما از یک روستا 12 نفر اعزام شدیم و فقط من از بقیه دوستانم جدا شدم و با محسن بهاری و محمدعلی مکرمی بودم ایشان همیشه به سنگرم سر می زد و می گفت دلاور ناراحت نباش من مواظب هستم و دوستانم بخاطر این مهربانیها محسن را دوست داشتند. یک دفعه محسن چنین گفت: دوست دارم در حضور همسنگرانم به شهادت برسم، من برای این کار آمده ام. اگر لیاقت آن را داشته باشم. ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره در پشت پادگان حاج عمران به شهادت رسید .

- همه باهم در روستا جمع بودیم و شهید محسن بهاری تازه خدمت سربازی را تمام کرده بود و همان موقع گفت که من هم با شما به جبهه می آیم و آن وقت می خواستیم به آموزش برویم ایشان گفت من هم با شما به آموزش می آیم تا مجدداً آموزش ببینم و بعد از اینکه بیست روز آموزش دیده بودم یکی از فرماندهان آمد و گفت: محسن بهاری ملاقات دارد ایشان رفت و دیگر برنگشت تا اینکه بعد از 25 روز به ما مرخصی دادند متوجه شدیم که همسر محسن بعد از زایمان فوت کرده در حالیکه همسرش را از دست داده بود با فرزند خودسال خودش خداحافظی کرد و همراه ما به جبهه آمد .

- هر زمان که کسی در روستا فوت می کرد در نیمه های شب محسن به همراه دوستان با آن سرمای زیاد یخبندان و کولاک به طرف قبرستان که تا روستا 2 کیلومتر فاصله داشت می رفتند و بدون اینکه خانواده متوفی متوجه شوند قبر را آماده می کردند تا هر چه زودتر جسد را به خاک بسپارند . بعد از فوت همسر محسن به ایشان گفتم: بچه ات تنهاست شما به جبهه نرو . ایشان گفت: اصلا امکان ندارد اگر تا به حال ناراحتی برای همسرم داشتم دیگر ندارم. برای دفاع از وطن و کشورم می روم و یقین می دانم تا چهلم همسرم به پیش او می روم . چند روز که از چهلم گذشته بود بنیاد به ما اطلاع داد که محسن بهاری شهید شده است .

- یکی از مشکلات بزرگ و جانسوز محسن این بود که همسرش را از دست داده بود و روز سومش به جبهه آمد و نمی خواست همرزمانش را تنها بگذارد و به جبهه آمد . ایشان هنوز به جبهه نرفته بود که برای هم سن وسالهایش تعریف کرده بود که من خواب دیدم که به جبهه رفته ام و با عراقیها می جنگم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا