شهید محمدرضا باغبان نژاد

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد رضا باغبان نژاد

rId6


زندگی نامه

این شهید عزیز در سال 1338 در شهر قائن به دنیا آمد . به علت فقر مادی خانواده، از همان آغاز زندگی ناچار، به تلاش و کار پرداخت . البته، تلاش برای معاش مانع از ( شوق یادگیری ) او نشد و شبانه به تحصیل پرداخت .


در سال 1353 به استخدام هوانیروز درآمد و دوره های مقدماتی و تخصصی خود را به پایان رساند . در همین ایام بود که پدرش را از دست داد و مجبور شد مخارج زندگی خانواده را نیز به عهده گیرد؛ او به خاطر تامین معاش آنان، از ازدواج خودداری نمود . در سال 1357 وقتی مردم در تب انقلاب می سوختند، او آنها را همراهی می کرد و پس از پیروزی انقلاب، با پای شوق به زیارت امام رفت . پس از ملاقات با حضرت امام خمینی، دیگر حرفی جز نام امام بر زبان نداشت . هر جا می رسید، از جاذبه و عظمت رهبر انقلاب سخن می گفت . و در آتش عشق این مرد خدائی می سوخت .


با شروع درگیریهای داخلی کردستان، فعالانه در عملیات شرکت نمود . لحظه ای آرام نداشت و وقتی از او می خواستند تا مدتی استراحت کند، در جواب می گفت : " الان وقت کار است، انقلاب ما جهانی است و نهال انقلاب نوپا برای باروری آن باید آبیاریش نمود . این آبیاری میسر نمی شود مگر با خون من و شما . خوش به حال خانواده هایی که برای به ثمر نشستن نهال انقلاب، شهید یا شهیدانی را هدیه کرده اند ."


آخرین سفر این شهید به نزد خانواده اش از کرمانشاه به مشهد بود . او فقط 9 ساعت در مشهد ماند و در این مدت، با مادرش فقط از شهادت سخن گفت . می گفت : " مادر، ممکن است این آخرین دیدار باشد و دیگر در این جهان خاکی، همدیگر را نبینیم ."


وقتی مادرش از ازدواج و تشکیل خانواده با او صحبت کرد، در جواب گفت : " مادر آرزو دارم در حجله خون به دیدار معشوق ابدی بشتابم . "


این مرد بزرگوار که دارای صفات حسنه ای بود، به خانواده اش توصیه می کرد : " سعی کنید همیشه قرآن بخوانید و معنی آن را هم بفهمید ."


شهید محمدرضا به خواندن قرآن همیشه تاکید داشت و می گفت : " وقتی خواندن قرآن در انسان مثمرثمر می شود که انسان معنای آن را بفهمد ."


او در طول زندگی از مطالعه کتب مفید نیز غافل نمی شد . کتابهای مذهبی فراوانی مطالعه می کرد . همچنین علاقه خاصی به کتابهای دکتر " علی شریعتی " داشت و در یادداشتهای خود با او درددل می کرد .

و بالاخره در سال 1359 نهال انقلاب نیاز به آبیاری خون او پیدا کرد و او نیز صادقانه در " سر پل ذهاب " جان خود را نثار خدا و راه نهال انقلاب خدا نمود . اینک پیکر پاک او در خاک شهر مقدس مشهد آرمیده است


وصیت نامه

فرازهایی از یادداشتهای روزانه و وصیتنامه آن شهید :


  • نامه ای به مادرم

" مادر، نمی دانم چرا سرنوشتم طوری رقم زده شده است که باید از تو جدا شوم و اسیر درد غربت باشم . شاید مصلحت این بوده است؛ ولی می دانی مادر، انسان در دیار غربت، بیش از هر کس به مادرش نیاز پیدا می کند و وقتی این نیاز برآورده نمی شود، می دانی چقدر رنج می برد؟

مادر، در دیار غربت وقتی به تو فکر می کنم، به یاد می آورم آن روزها را که تو با مشکلات فراوان مرا بزرگ نمودی، به این امید که روزی زحمتهای تو را تلافی کنم و در زندگی، شریک دردهای تو باشم؛ ولی چنین نشد . اما می دانی مادر، در اینجا و دور از تو وقتی دقیقه ای فکر می کنم و نیاز خود را نسبت به تو حس می کنم، بیش از تو درد می کشم و درد غربت بیش از پیش بر دلم فشار می آورد و ابرهای غم آلود را در درون من به گریه های سیل آسا تبدیل می نماید


آثار

  • یادداشتی از شهید

سخنی با دکتر علی شریعتی


" می خواهم در گوشه ای خلوت، سکوت اختیار کنم؛ ولی ناگهان چون اسبی خشمگین آماده گریز به صحرا می شوم و باز به محض آغاز دویدن، از حرکت باز می ایستم . بله استاد، هر وقت صدای تو را می شنوم و یا کتابی از تو می خوانم، انگار روبروی تو ایستاده ام و با تو سخن می گویم؛ در صورتی که ترا هرگز ندیده ام . احساس می کنم وجه مشترکی بین من و تو وجود دارد؛ و تنها فرق من با تو این است که تو آنچه در دل داری به زبان می آوری، ولی من از این مهم عاجزم .


دکتر جان، اصولا من و همسنهای من باید به فکر مسائل روزمره باشند؛ مثلا ما باید به فکر آینده خود، زندگی ای تشکیل بدهیم و ازدواج کنیم؛ به طور کلی از این دید به مسائل نگاه کنیم . ولی دکتر جان، خودت می دانی جامعه امروز ما چه می خواهد . تو بهتر از من می دانی که مکتب ما چه می خواهد . من امروز درست از آن می ترسم که تو می ترسیدی . من از مرگ نمی ترسم، ولی از مردنی می ترسم که با آن، بودنم و نبودنم فرقی نداشته باشد . در حال حاضر، بدجوری جبر اجتماعی جدید روی من اثر گذاشته است . مثلا وقتی به دوروبر خود نگاه می کنم، فقط تجملات زندگی را می بینم و چیزهایی که من از آنها متنفرم . ولی امیدوارم روزی از این مادی بودن وضع خلاص شوم و به معنویات بیندیشم . دکتر جان، به راستی که تو فرزند کویر هستی . کویر غمها، کویر دردها و کویر شهادت . من هم فرزند کویرم . کویر خشک نادانی و جهل . من از بس دروغ و فریبکاری ( از ) زمانه دیده ام، به گوشه ای در خلوت پناه برده ام و به تنهایی خودم گریه کرده ام .


من تنهایی را احساس می کنم . آن تنهایی که مال خودم نیست . از دردهایی رنج می برم که درد من نیست . از بدبینی هایی فریاد می کشم که متناسب با شرایط جامعه است . ولی، من این دردها و رنجها را درون خودم می یابم . البته به آن معنی نیست که به فکر خودم باشم .


می بینی دکتر که حرفهای من چقدر شبیه به حرفهای تو است و چقدر تو را در وجود خود حس می کنم؟ ببخشید استاد، همه اینها را گفتم، حرف بود و کلامی روی کاغذ .... باز هم نه . .. چون خدا اولین حرفی که به پیغمبرش زد، همین بود : " بخوان ای پیغمبر به نام خدایی که به تو علم نوشتن آموخت تا رستگار شوی ."


خسته ات کردم استاد، مرا ببخشید . ولی تو می دانی که من به جز با تو و خدای تو، با هیچکس دیگر نمی توانم این چنین ( روشن ) و بی پرده صحبت کنم .


استاد علی ! ای پدر ! ای معلم، از خدا بخواه که دوستانم را از من خشنود گرداند؛ زیرا من بعد از خدا، دوستانم را خیلی خیلی دوست دارم ......[۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش