| محمد ابراهیم قربانی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | اسفراین |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۱/۴ |
| محل دفن | گلزار شهدا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | نامشخص |
| شغل | قالی باف |
| خانواده | نام پدر محمدرضا |
خاطرات
- همت در رفع مشکل دیگران
یک روز فرزندم مریض شده بود و به سراغ محمد ابراهیم رفتم. آن موقع در خانه بود و کمی کسالت داشت گفتم، بچه ام مریض هست، بیا با موتورت مرا ببر دکتر گفت: با عرض معذرت من مریض هستم . موتور را بردارو بچه ات را خودت به دکتر ببر. مادرش کمی نق نق کرد و گفت : موتور خراب است ولی او گفت: حتما باید موتور را ببری و هر جا خراب شد همانجا آنرا آتش بزن.راوی : علی اکبر خانی
- عشق به جهاد
در سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من به جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت که خبر از عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم و با همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند که رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز در خاک ایران سرنگون شده است تا اینها را خواندم برادرم گفت: چی؟ زحمت عملیات را بچه های گردان ما می کشند بقیه لذتش را می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند .راوی : علی اکبر خانی
- زیرکی و هوشمندی
محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود . یک روز دنبالش را گرفتم و رفتم پشت باغ، دیدم در آنجا چند گودال کوچک کنده بود و انگور از باغمی برد و آبش را می گرفت. گفتم: " چه کار می کنی؟ " گفت : " دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم . که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار را برای ما انجام دهد . "راوی : علی اکبر خانی
- تولد و کودکی
در موقع نوزاد بودن محمد ابراهیم در کلاته ای بنام پیر زاویه توی باغ زندگی می کردیم و من در بیرون از خانه مشغول کارکردن بودم که سیدی وارد خانه شده بود . نوزاد را برداشته بود و او را بوسیده بود و دستش را از پیشانی ایشان تا انگشت پای محمد ابراهیم کشیده بود و گفته بود : " سه دانه انگور بیاور . " همسرم یک خوشه آورده بود و مرد سید سه دانه انگور خورده بود و بلند شده بود که برود . همسرم خواسته بود بقیه انگور را به ایشان بدهد، ولی او سوار بر اسبی شده و دیگر هیچ اثری از او ندیده بود .راوی : علی اکبر خانی
- دقت در حلال و حرام
در روستا تازه لوله کشی آب شده بود . کشاورزها آب شیرین را باز می کردند و از آن برای آبیاری محصولات خو استفاده می کردند . محمد ابراهیم رفت و به آنها گفت : " شما از این آب که برای خانواده ها است نباید برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده کنید، چون آب مال همه است و استفاده شخصی حرام و خلاف شرع است . "راوی : علی اکبر خانی
- تقید به مسائل شرعی
یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود . در یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، به بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند . آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر که سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون از راه رسید خودش را به میان حوض آب انداخت و خیس شد با خودم گفتم : پیشنهاد کم که روزه اش را باز کند، ممکن است از شدت عطش غش کند یا مریض شود . تا گفتم : دیدم با یک حالت خاصی جوابم را داد و گفت : " مادر من دیگر بچه نیستم . تکلیف بر من واجب شده . چون اگر عمداً روزه ام را بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام .راوی : علی اکبر خانی
- حالات معنوی خاص
یک شب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند . بعد از اینکه خوابیده بودیم، صدای گریه به گوشم رسید، فکر کردم دارمخواب می بینم، بیدار شدم دیدم که شهید نماز می خواند و گریه می کند، از او پرسیدم نماز می خوانید پس چرا گریه می کنید . گفت : " شما نمی دانید که الان در جبهه چه خبر است، من برای رزمندگان گریه می کنم نه برای خودم . "راوی : علی اکبر خانی
- عشق شهادت
موقعی که از عملیات چهارم برگشته بود همزمان با عملیات او را موج گرفته بود . شبها گریه می کرد علتش را پرسیدم گفت: " چقدر زحمت کشیدم ولی دیگران شهید شدند و ما لایق شهادت نبودیم. "راوی : علی اکبر خانی
- همت در رفع مشکل دیگران
یک روز من در خانه بودم، بچه ام مریض شده بود و شوهرم در خانه نبود . ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفت : " چرا او را به بیمارستان نمی بری ! " گفتم که پول ندارم . مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و از آنجا به شهر نیشابور رفتیم . در آنجا به سراغ صاحب کار خود رفت و پول خود را در قبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و ما همگی خوشحال برگشتیم .راوی : علی اکبر خانی
- پیش بینی شهادت
در آخرین دیداری که من با ایشان داشتم، ایشان به من گفت :" شما به امید خدا خواهر شهید خواهید شد . " من در لا به لای صحبتهای ایشان گریه می کردم، که ایشان به من گفت : " تو باید افتخار کنی چون خواهر شهید می شوی . شهید شدن سعادت می خواهد، این سعادت را هر کسی پیدا نخواهد کرد که در راه جهاد خدا شهید شود . تو باید زینب وار عمل کنی و حرکات، حجاب و رفتارت باید الگو باشد و در صبر و پایداری سعی کنی زینب گونه باشی . "راوی : علی اکبر خانی.[۱]