شهید محمد تقی زمان ‌زاده‌ دربان


کد شهید:6407638

نام :محمد تقی

نام خانوادگی :زمان ‌زاده‌ دربان

نام پدر :محمداسماعیل ‌ محل تولد :مشهد ‌ تاریخ شهادت :1364/12/19 ‌ مکان شهادت :ارتفاعات سلیمانیه

تحصیلات :نامشخص

یگان خدمتی :تیپ ویژه شهداء

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :مسئول واحد

گلزار :بهشت‌رضا


خاطرات

  • موضوع: لحظه و نحوه شهادت

قبل از عملیات والفجر 9 قرار شد تعدادی از افراد زبده انتخاب شوند تا مأموریتی را به صورت ویژه انجام دهند آقای زمان زاده هم به عنوان نیروی داوطلب به این جمع 30 نفره پیوست، منطقه ای که قرار بود این جمع به آنجا بروند از نظر استراتژیک بسیار مهم و نیز خطرناک بود کوچکترین اشتباه ممکن بود منجر به لو رفتن عملیات شود. گروه به توسل به ائمه ی معصومین (ع) عملیات را آغاز کردند و توانستند با موفقیت از ارتفاعات میشلان عبور کنند و با پیشروی در خاک عراق مقر فرماندهی یکی از تیپ های خوب شب را منهدم کنند. پس از برگشت به علت راهپیمایی زیاد پاهایشان تاول زده بود و لب ها خشکیده بود. هم زمان با برگشتن این نیروها، عراقی ها محل استقرار یکی از گردانهای مستقر در منطقه را بمباران کرده بودند. ما برای درامان ماندن از آتش دشمن می بایست ارتفاعات کاتو که ـ عراقی ها در آنجا مستقر بودند را فتح می کردیم. من به حضور آقای زمان زاده رسیدم و ضمن خسته نباشید، با ایشان در مورد اعزام نیرو برای شناسایی ارتفاعات کاتو گفتگو کردم. آقای زمان زاده به من گفت: من هم می خواهم به اتفاق نیروها بروم. این بار آقای زمان زاده به عنوان فرمانده ی این نیروها انتخاب شد و آماده ی حرکت شدند، ارتفاعات کاتو بسیار صعب العبور بود و هیچ گونه پشتیبانی نداشتیم در حین شناسایی به علت لو رفتن، درگیری پیش آمد و آقای زمان زاده در همانجا به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد.


  • موضوع: عشق به جهاد

قبل از عملیات والفجر 9 آقای زمانزاده آمدند و به شهید کاوه اصرار کردند که حتماً باید آقای همت آبادی مسئول پرسنلی شود و من را آزاد کنید چون می خواهم در واحدهای عملیاتی کار کنم. شهید کاوه هم به خاطر اینکه ایشان منصرف بشود از این تصمیمی که گرفته بود فرمودند:" ما دیگر جای خالی نداریم. اگر قرار باشد شما بیایی در عملیات شروع به فعالیت کنی باید گروه ویژه تشکیل بدهی و عملیاتهای افتخاری انجام بدهی، یعنی شب عملیات یک تعداد رزمنده ها را برداری به روی پل پشت دشمن بروی و آن را منفجر کنی. این پل نزدیک سلیمانیه عراق است." ایشان گفت:" باشد عیبی ندارد من این کار را انجام می دهم. به هر صورت با اصرار ایشان آقای همت آبادی مسئول واحد شد و ایشان هم آمد و همان گروه را تشکیل داد و یکی دو روز قبل از شروع عملیات والفجر 9 عازم شد تا آن پل را که سلیمانیه را به شهر چوارته عراق وصل می کرد منفجر کند. و ایشان رفت مأموریتش را انجام داد و برگشت. وقتی که آمد درگیری شدیدی در روی ارتفاع کاتو بین تیپ57 ابوالفضل(ع) با نیروهای عراقی بود. به ایشان مجدداً مأموریت دادند که به تیپ ویژه شهدا برود و آنها را تأمین کند. ایشان به منطقه مذکور اعزام و درگیری شدیدی در آنجا رخ داد و البته من چون مجروح بودم و در آنجا نبودم از زبان شهید کاوه شنیدم که بسیار از رشادت و شجاعت ایشان تعریف کرد ـ همانجا آقای زمانزاده از بالای آن ارتفاع تعداد زیادی تانک عراقی که رو به سمت بالا در حرکت بودند را با آرپی جی هدف قرار داده و با این کار به بچه ها عملیات روحیه می دهد و در ضمن گفتن الله اکبر در همانجا به درجه رفیع شهادت نائل می آید.


  • موضوع: عشق شهادت

یکی از دوستان محمد آقا نقل می کرد: روزی به اتفاق محمد آقا از کانکسهایی که شهدا را داخل آن می گذاشتند بازدیدی به عمل آوردیم. در حین بازدید محمد آقا پارچه ای را که روی شهدا کشیده بودند کنار می زد و می گفت: خوشا به سعادت اینها، چرا که امتحانشان را پس داده اند و فقط من و شما مانده ایم، بعد از بازدید، سوار ماشین شده و به سمت منطقه حرکت کردیم. در بین راه به یکی از بچه ها گفته بود: عجب شبی است امشب و آن شخص متوجه حرف ایشان نمی شود تا اینکه در همان شب به درجه رفیع شهادت نائل می آید.


  • موضوع: لحظه و نحوه شهادت

یکی از دوستان محمد آقا در مورد نحوه شهادت ایشان نقل می کرد:" در منطقه ای قرار داشتیم که حدوداً 100 متر با عراقی ها فاصله بود. در حین درگیری گلوله ای به ایشان اصابت کرد و بعد از اینکه محل اصابت گلوله را پانسمان کردیم دوباره به محل درگیری رفت و در آنجا تیر دیگری به گلوی ایشان اصابت کرد ولی چون آتش دشمن سنگین بود اجباراً به عقب برگشتیم و ایشان در همانجا به درجه رفیع شهادت نائل آمد ولی متأسفانه جنازه اش را نتوانستیم با خود به عقب برگردانیم."


  • موضوع: تواضع و فروتني

محمد آقا در دبیرستان دارالفنون درس می خواند. سال اول دبیرستان شاگرد اول شد و پدرش برای تشویق او یک عدد کیف سامسونت به ایشان هدیه داد. ولی محمد آقا از همان کیف قدیمی و کهنه استفاده می کرد و کیف نو را به مدرسه نمی برد. روزی به ایشان گفتم: محمدجان این کیف را پدرت به شما هدیه داده است برای چه از آن استفاده نمی کنید؟ در جوابم گفت:" مادرجان، از پدر به خاطر هدیه ای که به من داده است تشکر کنید و از قول من به ایشان بگویید در مدرسه ما دانش آموزانی هستند که هنگام بارندگی حتی یک نایلون هم ندارند که کتابهایشان را داخل آن بگذارند تا خیس نشود. بعد شما انتظار دارید من هر سال با کیف نو به مدرسه بروم.


  • موضوع: اصلاح بين ديگران

روزی اختلافی بین عمه و شوهر عمه محمدآقا پیش آمد و دعوا نزدیک بود منجر به طلاق شود. به همین دلیل تمام بزرگان فامیل به هر نحوی می خواستند میانجی گری کنند، تا این دو با هم آشتی کنند. فایده ای نداشت تا اینکه روزی محمدآقا نزد شوهر عمه اش رفت و یک روز تمام با ایشان صحبت کرد. بعد از این موضوع با کمال تعجب دیدیم شوهر عمه ایشان از کردار خود پشیمان شده و با همسر خود آشتی کرد. موضوع دعوا به خوبی و خوشی پایان یافت. ولی از صحبت هایی که بین آن ها گفته شده بود به من چیزی نگفتند.


  • موضوع: آخرين وداع با خانواده

آخرین باری که محمد آقا می خواست به جبهه برود روز قبلش دوربینی تهیه کرد و از من و پدرش و خانواده خودش دسته جمعی عکسی به یادگار گرفت و نواری هم پر کرد و در آن نوار آورده بود که به چه کسانی بدهکار و از چه کسانی طلبکار است. حتی قید کرده بود که من از سپاه چه مقدار پول گرفته ام و به هر حال وصیت نامه اش را هم نوشت. هنگام خداحافظی من به علت مریضی نتوانستم به بدرقه اش بروم و تنها به راه آهن رفت.


  • موضوع: عشق به جهاد

یک سِری محمدآقا از منطقه آمده بود در حالیکه ناراحت بود به من گفت: " من دیگر به ارومیه برنمی گردم." علت را جویا شدم در جوابم گفت: " من دیگر تا زمانی که اجازه ندهند به خط مقدم بروم به ارومیه برنمی گردم." بعد از چند روز از این موضوع آقای کاوه تماس گرفت و به ایشان گفت: " بسیار خوب اگر شما مایلید به خط مقدم بروید، موردی نیست، فقط برگردید اینجا که به شما نیاز داریم." بعد از تماس آقای کاوه ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: " دیگر اینجا ماندنم جایز نیست و باید بروم." سپس با ما خداحافظی کرد و رفت.


  • موضوع: لحظه و نحوه شهادت

روزی یکی از دوستان محمدآقا نحوه شهادت ایشان را اینگونه نقل می کرد: به اتفاق یک گروه سی نفره، برای شناسایی منطقه رفته بودیم که متأسفانه محل اختفای ما لو رفت. ما را در محاصره قرار داده بودند. خواستیم عقب برگردیم، ولی محمدآقا قبول نکرد و گفت: " نباید بگذاریم عراقی ها پیشروی کنند." به هر حال ما مقاومت کردیم. در حین درگیری محمدآقا بر اثر اصابت تیر مجروح شد. سعی کردم ایشان را به پشت تخته سنگی برسانم، اما دیگر دیر شده بود و محمدآقا شهید شده بودند. چون درگیری شدید بود مجبور شدیم به عقب تر برگردیم و نتوانستیم جنازه را با خود به عقب برگردانیم.


  • موضوع: آخرين وداع با خانواده

در آخرین خداحافظی محمدآقا کنار ساکش نشسته بود، درِ ساک را باز و بست می کرد گویی حرفی داشت که نمی توانست بر زبان بیاورد. گفتم: محمدآقا چکار می کنید دیر می شود و دوباره به قطار نمی رسید ـ چرا که روز قبلش می خواست برود ولیکن به علت دیر رسیدن نتوانسته بود بلیت تهیه کند ـ سپس بلند شد نگاهی به بچه ها انداخت و خداحافظی گرمی با من کرد و نگذاشت که برای بدرقه اش به راه آهن برویم. رفت و دیگر برنگشت.

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10925

آخرین تغییر ‏۱۳ تیر ۱۴۰۰، در ‏۱۸:۵۱