شهید محمد حسن عباس‌پورخلیل‌اباد

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
محمد حسن عباس پور خلیل آباد
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد کاشمر
شهادت ۱۳۶۳/۷/۲۸
سمت‌ها آرپی جی زن _ ادوات
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرحسین

خاطرات

زندگي مشترک راوی نازنین طاهری متن کامل خاطره

زمانی که فرزندم محمد حسن به جبهه اعزام شد من به اتفاق پدرش در مکه بودیم موقع برگشتن وقتی وارد فرودگاه مشهد شدیم هیچ کدام از فرزندانمان برای استقبال نیامده بودند از این موضوع خیلی ناراحت شدم . پدر محمد حسن گفت : اشکال ندارد حتما در کاشمر منتظر ما هستند . وقتی به کاشمر رسیدم گفتند: هر سه فرزندم به جبهه رفته اند . به عروسم گفتم: چرا گذاشتی محمد حسن برود من او را به خاطر این که زیاد به جبهه می رفت داماد کردم تا به جبهه نرود. همسر محمد حسن گفت : خواب دیدم سیده ای نمی دانم خانم حضرت زهرا (س) بود یک تسبیح به من دادند و گفتند این را بدهید به مادر شوهرتان من تسبیح را گرفتم . صبح که از خواب بیدار شدم : خوابم را برای محمد حسن تعریف کردم ایشان گفتند: مریم خانم خوش به حالت که می خواهی همسر شهید شوی من ناراحت شدم ولی او توجهی نکرد و خدا حافظی نمود و رفت. خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی نازنین طاهری متن کامل خاطره

یک سال قبل از شهادت محمد حسن ما فرزند دیگری به نام محمد نقی داشتیم که به شهادت رسیده بود. یک روز به اتفاق شوهرم به همراه رفته بودم تا در کارها ی کشاورزی به او کمک کنم هنوز گرم کار نشده بودم که یک دفعه خیلی دلم گرفت شوهرم گفت : شما برو به خانه استراحت کن. به منزل آمدم و یک استکان چای خوردم و دراز کشیدم ناگهان خوابم برد در عالم خواب دیدم در ساختمان دو طبقه ای هستم . امام خمینی (ره) در طبقه ی بالا هستند و مادر پایین ، پسرم محمد صادق همه جا رفت و آمد داشت گفتم :پسرم من را ببر نزد آقا گفت: بیا برویم بالا امام آنجاست. رفتم بالا دیدم آقا کیسه ای در دست دارد از داخل آن قندی بر داشتم گفتم: دعایی بخوانید چون اگر بر گردم از من می پرسند چرا تا پیش آقا رفتی یک چیزی برای مریض ها نگرفتی ، آنها حاجت دارند ایشان دعایی خواندند و به قند ها دمیدند و به دستم دادند خوشحال شدم . امام بلند شد برود نماز ، من هم می خواستم حرکت کنم که نماز را با ایشان بخوانم که از خواب بیدار شدم در همان لحظه صدای موتور صادق آمد پیش او رفتم و پرسیدم چه شده است کدام یک از فرزندانم به شهادت رسیده اند گفت: چه می گویی چیزی نشده فقط محمد حسن پایش قطع شده است گفتم: نه او به شهادت رسیده خودم الآن خوابش را دیدم آقا صادق گفت: نه راست می گویی هیجده شهید آورده اند یکی از آنها برادر من است . خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی نازنین طاهری متن کامل خاطره

خدا بیامورز شوهرم شب قبل از این که با دار فانی وداع کند. خواب دیده بود که محمد حسن فرزند شهیدم یک جفت کفش برایش می آورد و می گوید بابا این کفش ها را برای شما آورده ام پدرش گفت: حسن جان این کفش ها خیلی شیک و نوهستند برای من حیف است با شد برای خودت تو جوانی این کفش ها کجا و ما کجا اما محمد حسن گفته :نه این کفش ها را برای شما آورده ام . من به شوهرم بعد از تعریف این خواب گفتم ان شاالله خیر است . شب بعد با شوهرم نشسته بودیم که ناگهان سکته قلبی کرد و به دیار حق شتافت. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی علی عباسپور متن کامل خاطره

به همراه برادرم حسن در گروه تخریب مشغول خدمت بودیم موقع عملیات گفتند او و تعدادی دیگر از بچه ها باید در مقر بمانند و بقیه برای عملیات بروند . برادرم خیلی از این موضوع ناراحت بود به من گفت: تو پیش مسئو لان حرفت خریدار دارد یک کاری بکن که من در عملیات شرکت کنم . با تلاش من آقای آخوندی فرمانده گردان موافقت کرد تا برادرم همراه گردان آن ها در عملیات شرکت کند. محمد حسن چون هیکلش بزرگ بود و تجربه داشت تیر بار برداشت و شهید خائف از بچه های مهدی آباد نیز کمکش بود . من ایشان را تحویل گردان دادم و به قرار گاه خودمان برگشتم . در آن جا دوباره ما را بین گردان ها تقسیم کردن و به منطقه عملیاتی در سومار رفتیم . آن جا دنبال برادرم گشتم و او را پیدا نمودم همه بچه های مهدی آباد جمع بودند و با یک روش خاص داشتند معلوم می کردند چه کسی به شهادت می رسد . با روش آن ها اسم من برای مجروحیت و اسم محمد حسن و آقای خائف برای شهادت در آمد آن هم سه نوبت . نزذیک غروب از برادرم خداحافظی کردم این آخرین دیدار ما بود .آن ها رفتند خط و ما هم با گردان خودمان حرکت کردیم بعد از عملیات من به علت مجروحیت در بیمارستان بستری بودم که برادرم محمد حسن را به همراه کمکش در غلیل آباد تشیع نمودند. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی علی عباسپور متن کامل خاطره

به خاطر دارم بار آخری که محمد حسن می خواست به جبهه برود پدر ومادرم مکه بودن. من به مرخصی آمده بودم . زمانی که می خواستم دوباره به منطقه برگردم محمد حسن گفت: کار من را هم ردیف کن تا بتوانم با تو به منطقه بیایم به ایشان گفتم: الآن اعزام نداریم محمد حسن گفت: شما جزء واحد تخریب هستی برای بچه های تخریبچی سخت نمی گیرند بخواهند کسی را با خود ببرند. خلاصه مدتی گذشت من چون پدر و مادرمان نبودند و برادر دیگرم هم در جبهه بود این مسئله را پشت گوش انداختم .وقتی می خواستم از محمد حسن خداحافظی کنم بسیار ناراحت بود. تا حدی اشک هم چون قطرات شبنم در چشمانش جمع شد با التماس گفت: هر طور که می توانی یک کاری بکن تا من هم بیایم . به کاشمر که آمدم با آقای بهشتی موضوع را در میان گذاشتم و موافقت او را جلب نمودم و محمد حسن را با خود به منطقه بردم.این بار این قدر در منطقه ماند تا در عملیات مسلم بن عقیل در شهر مندلی به شهادت رسید[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا