شهید محمد حسین فرهمند درزاب‌

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6218663 تاریخ تولد : نام : محمدحسین‌ محل تولد : گناباد نام خانوادگی : فرهمنددرزاب‌ تاریخ شهادت : 1362/12/12 نام پدر : قربان‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار :

خاطرات

پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت

راوی حسین فاطمی

متن کامل خاطره

یادم هست بعد از بدرقه ی پرشور مردم از بجستان به سمت خوزستان حرکت کردیم بعد از ورود به منطقه در سایت چهار و پنج مستقر شدیم و در گردان شهید کامیاب سازماندهی شدیم . من و شهید فرهمند به عنوان تک تیرانداز در گردان سه بودیم. یک شب فرمانده مان برای ما سخنرانی کرد و گفت: احتمالا امشب به خط مقدم می رویم شما وصیت نامه خودتان را بنویسید. ما همه وصیت نامه را نوشتیم و تحویل تعاون گردان دادیم ولی آن شب ما را اعزام نکردند و شب بعد اتوبوس ها آمدند و ما را به قرارگاهی در هورالهویزه انتقال دادند و در آنجا با هفت فروند هلی کوپتر بچه ها را به کنار رود دجله می بردند و در آن هنگام عملیات خیبر شروع شد. در آن هنگام هنوز گروهان یک گردان شهید کامیاب که در ما در آن بودیم برای سوار شدن مقابل هلی کوپتر قرار گرفته بودند که هواپیماهای عراقی در ارتفاع پایین بالای سر نیروها دور زد آن هم با سرعتی که ما فکر کردیم موشک است ناگهان دیدیم هواپیماهای عراقی برگشتند و منطقه را بمب باران کردند و یک بمب به نزدیکی گروهان یک به زمین خورد و منفجر شد و کسی زخمی نشد ولی بوی بدی از آنجا خارج شد البته چون کسی نمی دانست که چه اتفاقی افتاده همه خوشحال بودند که توسط آن بمب ها کسی آسیبی ندید و به تماشای دود سفید رنگی که متساعد شده بود می رفتند بعد از یکی دو ساعت اعلام شد که بچه ها از منطقه فاصله بگیرید چون بمب هایی که پرتاب شده شیمیایی است همه منطقه را ترک کردند و پراکنده شدند . نزدیکی های غروب بود که بیشتر بچه ها به سرفه افتادند و چشمهایشان می سوخت و نمی توانستند نفس بکشند در آن لحظه شهید فرهمند را دیدم که به پیش ما آمد و حالش خیلی بد است او را به چادری که دکتر در آن قرار داشت بردیم و گفتم من همین جا صبر می کنم تا برگردی چند ساعتی بیرون ماندیم و خبری از او نشد تا این که وقتی به داخل چادر رفتیم گفتند او را به عقب انتقال دادند . روز بعد که ما را به اهواز انتقال دادند و بستری شدیم سراغ او را از یک پرستار گرفتم و او اعلام کرد که نتوانست دوام بیاورد و شهید شد شنیدن شهادت او برای من خیلی سنگین بود و خیلی ناراحت شده بودم .

اطاعت از فرماندهی

موضوع اطاعت از فرماندهي

راوی حسین قیصری

متن کامل خاطره

یادم هست در سال 1362 یک گروه بیست و چهارنفری از روستای کوچک درزآب عازم جبهه شدند که من نیز در این اعزام افتخار همرزمی با شهید فرهمند را داشتم. وقتی به منطقه رسیدیم در منطقه ی جنگی جنوب در سایت چهار و پنج مستقر شدیم. چون من سربازی را خدمت کرده بودم و اعزام مجدد من بود فرمانده ی گروهان من را آرپی جی زن انتخاب کرد و خواست دو کمک آرپی جی زن برای خودم انتخاب کنم . محمدحسین اصرار زیادی داشت تا کمک من باشد ولی از آنجا که مرحله ی اولش بود و تک فرزندش نیز بود. فرمانده به من گفت: که او را انتخاب بکن و من به او جریان را گفتم. او بدون این که ناراحت شود این مسئله را پذیرفت. روز بعد با این فکر که نکند از من ناراحت شده باشد به او گفتم : محمدحسین بالاخره چکاره شدی؟ او با شوخی گفت: شما که ما را لایق کمکی ندانستی و برای این که فکر نکنم از من ناراحت است با لب پر خنده گفت: من فرمانده گروهان مستقل هستم. وقتی متوجه ی دست او شدم که یک ماشین سلمانی و پیش بند دستش بود خندیدم و گفت: من سلمانی سیار هستم. در همین روزها بود که حاج آقا مدنی برای بازدید از رزمندگان به جبهه آمده بود و در جمع ما رزمندگان بجستان و حومه حضور داشت در آن موقع ما وسایلی برای پذیرایی از ایشان نداشتیم . چون تازه در آن محل مستقر شده بودیم . یک لحظه محمدحسین با همان چهره ی شوخ از جا بلند شد و گفت: من فرمانده ی گروهان مستقل هستم و اگر فرصت بدهید برای شما چایی درست می کنم. با گفتن این حرف تمامی بچه ها خندیدند و ایشان از چادر خارج شد . مدتی طول نکشید که به چادر برگشت و گفت: چای آماده است باید به بیرون بیایید و چای را صرف کنید وقتی ما به بیرون رفتیم متوجه شدیم که با تین روغن نباتی و پوکه ی گلوله ی توپ آب جوش گذاشته و چایی درست کرده است بچه ها به او گفتند شما که زحمت این کار را کشیده اید بگو که چطور باید چای را بخوریم او خنده ای کرد و گفت: لیوان ها را مگر نمی بینید وقتی برگشتیم قوطی های کمپوت و کنسرو را تمیز شسته بود و داخل آنها چای ریخته بود. همه ی بچه ها چایی را خوردند و این چایی بهترین و خوشمزه ترین چایی بود که تا آن موقع خورده بودم و هیچ وقت دیگر مثل آن چای نخوردیم. بعد از خوردن چای آقای مدنی به خاطر این که دوباره محمدحسین را با آن لهن شیرین و بامزه اش به حرف بیاورد به او گفت: شما خودتان را معرفی نکردید. او گفت: من محمدحسین فرهمند فرمانده ی گروهان مستقل هستم. با گفته ی او تمامی بچه ها به مدت طولانی خندیدند و شاد شدند. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا