شهید محمد رضا داور زنی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
محمدرضا داروزنی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد سبزوار
شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۲۷
سمت‌ها رزمنده


خاطرات

شهید محمد رضا داورزنی فرمانده گروهان بودند از زمان خیبر در گردان بودند و در عملیات کربلای 5 ایشان عجیب زحمت می کشیدند . بیشترین روحیه ای که بچه ها می گرفتند از بودن ایشان در کنارشان بود ما در عملیات کربلای 5 کنار نهر خیّن که حرمت می کردیم جاجی به او بیسم می زندکه حرکت کرده برو و پاسگاه را بگیر . زمانی که حرکت کردیم برای بچه ها مشخص بود که یا پاسگاه گرفته می شود یا ایشان به شهادت می رسد . درگیری شدیدی بود وقتیکه رسیدیم دیدیم که ایشان شهید شده است . به چشم راستش تیر خورده بود .برادر ایشان هم در عملیات کربلای یک شهید شده بود یک چیز جالبی که این دو برادر با هم داشتند این بود که برادرش در عملیات کربلای 1 یک تیر کالیبر به چشم راستش خورده بود و پای چپش قطع شده بود . ایشان هم تیر کالیبر به چشم راستش خورده بود و دستش قطع شده بود . در عملیات کربلای یک هم ایشان مجروح سختی شده بود . وقتیکه به او گفتیم : برادرت شهید شده است گفت : او گوی سبقت را از ما ربود و رفت و راحت شد ولی من تجدید شدم. فقط من و برادر محمد رضا داورزنی مانده بودیم ( ایشان معاون اول گروهان بودند و شهید شدند ) او پسر شوخی بود که برادرش هم در عملیات کربلای یک شهید شده بود و او می خواست با شوخی هایش زیاد در فکر او نباشد . محمد رضا ارادت خاصی به اهل بیت و ائمه اطهار به خصوص امام حسین علیه السلام داشت یک روز موقع صبحانه مادرش گفت : شما که میخواهید به جبهه بروید برای دانشگاه هم ثبت نام کن . محمد رضا گفت :من مدتی است که در دانشگاه ثبت نام کرده ام . مادرش گفت کدام دانشگاه ؟ گفت : در دانشگاه امام حسین علیه السلام اگر در این دانشگاه سر در بدن نداشته باشم قبول می شوم اگر شکم پاره شود و یا خاکستر شوم باز هم قبول می شوم . یک روز محرم بود و ما برای عزاداری امام حسین علیه السلام آماده شدیم محمد رضا به پیش من آمد و گفت : پدرجان نیازی به گریه کردن برای امام حسین نیست اگر در این موقعیت که جنگ است به این کار بپردازید دروغ است . این جنگ ، جنگ یزید در مقابل امام حسین است ما باید به پا خیزیم و به کمک امام حسین علیه السلام برویم نه اینکه برای شان گریه کنیم . یک روز که در خانه نشسته بودیم به محمد رضا گفتم : حالا که شما اینقدر به شهادت علاقه دارید به کجا می خواهید برسید ؟ به حوریان بهشتی ؟ گفت : نه ما عاشق خود پروردگار هستیم . خدا جایی برای شهیدان معین کرده که فقط خود خدا را می بینند و نظر به وجه الله دارند . برای همین من هم به شهادت علاقه دارم و به دنبال آن هستم . در عملیات کربلای 1 وقتی علیرضا شهید شده بود محمد رضا نیز مجروح شده و او را به بیمارستانی در اصفهان برده بودند . من به اصفهان رفتم و به ملاقات او که رفتم با اینکه حدود سیزده ترکش به قسمت های مختلف بدنش اصابت کرده بود ولی با اصرار زیاد دکترها را قانع کرد و بعد از گرفتن برگ مرخصی اش به همراه هم به داور زن برگشتیم . ایشان با اینکه از شهادت برادر دیگرمان علیرضا با خبر بود ولی با صبر و بردباری که داشت این موضوع را به ما نگفت تا اینکه یکی از همرزمانش را فرستاد تا خبر شهادت علیرضا را به ما دادند . یادم هست در پاتک مهران بود که عراق حمله کرد و یک سری از ارتفاعات ما را تا نزدیکی کله قندی گرفت گردان ما با چند گردان دیگر از گردان های لشکر نصر برای جلوگیری از حرکت عراقی ها به آن منطقه رفتیم .در جلوی راه عراقی ها یک تعدادی از بچه های غیرتی و با تعصب ایلام و کرد بود که جلوی آنها را گرفته بودند و پیشروی عراقی ها را مختل کرده تا نیروهای خودی برسند وقتی ما به آن منطقه رسیدیم عراقی ها تقریبا آن پادگان را محاصره کرده بودند فرمانده به جمع ما آمد و گفت یک گروه برای کمک به نیروهای پادگان نیاز داریم که هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود محمد رضا بلند شد و گفت : من داوطلب می شوم و بقیه بچه ها یکی یکی بلند شدند و من هم با آنها راهی شدم و توانستیم را درایت کامل حلقه محاصره عراقی ها را شکسته و راهی برای نفوذ به پادگان پیدا کنیم تا رسیدن نیروهای دیگر درگیری سختی به وجود آمد و به خاطر کمی مهمات و نبود تدارکات کافی به خاطر سختی راه ما ضعیف شده بودیم و چیزی نمانده بود که پادگان سقوط کند محمد رضا با درایت کامل نیروها را جمع کرد و گفت با توسل به ائمه و کمک گرفتن از آنها میتوانیم بر دشمن فائق شویم و همه دست به دعا برداشتیم چند لحظه بیشتر طول نکشید که گردان های ثارالله و گردان حاج آقا مهری رسیدند و عراقی ها عقب نشینی کردند . محمد رضا علاقه زیادی به حضرت امام خمینی ره داشت یک روز خاطرم هست که در ماه محرم در منطقه بودیم و موقع استراحت عزاداری را از تلویزیون پخش می کردند و امام خمینی نیز در آن عزاداری شرکت داشتند و سینه می زدند ایشان تا این صحنه را دید اشک در چشمانش حلقه زد و خیره عکس امام شده بود و گریه می کرد . بعد از عملیات مهران که برادر محمد رضا در آن به شهادت رسیده بود از او پرسیدم : شهادت علی رضا بر شما چه تاثیری گذاشت گفت : هیچ پرسیدم : یعنی ناراحت نیستی . گفت : نه چون می دانم که آرزوی او شهادت است و جز این چیزی نمی خواست و به خواسته اش رسید .این موضوع گذشت تا موقع عملیات کربلای در خرمشهر بودیم که محمد رضا به من گفت : علی یادت هست که بعد از شهادت برادرم چه سئوالی از من کردی ؟ گفتم بله . گفت حالا به تو می گویم که خیلی دلم برایش تنگ شده و جای او را خیلی خالی حس می کنم دیشب او را در خواب دیدم که با هم فوتبال می رویم . از روی شوخی به او گفتم اگر پیش او رفتید شفاعت من هم یادت نرود . خنده ای کرد و گفت ما لیاقت شهادت را نداریم که در همان عملیات یعنی کربلای 5 به شهادت رسید .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا