شهید محمدرضا یزدانی تاریخ تولد :1339/07/17 تاریخ شهادت : 1362/02/27 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :البرز - کرج - امامزاده محمد
زندگی نامه
به نام آنکه زندگی بخشید و به نام آنکه روح را از کالبد جسم می رهاند در مورد شرح حال زندگی ایشان همانطور که قبلا در مشخصات آن عزیز توضیح داده شد ایشان فرزند ششم خانواده می باشند . او در یک خانواده پرجمعیت یازده نفری بدنیا آمد و بزرگ شده است.خانواده ای که از نظر مادی و اقتصادی در یک حد متوسط پایین بودند ولی از نظر معنوی در سطحی خوب بوده اند. او پس از شش سالگی وارد دبستان شد و پس از گذراندن دبستان به دوره راهنمایی رفت که پس از یکسال به علت علاقه نداشتن به درس و مدرسه ترک تحصیل کرد. اوسپس مدتی را به کارگری در یک چاپخانه مشغول به کار شدو پس از دو سه سال زمان خدمت سربازی او فرا رسید . زمان سربازی او همزمان با جنگ تحمیلی بود. زمان که بسیاری از همسالان او و حتی بزرگتر از او از خدمت مقدس سربازی و خدمت به اسلام و میهن خود خوداری و به معنی دیگر فرار می کردند ولی او با کمال رضایت و رغبت و احساس مسئولیت نسبت به اسلام و وطن خود ادای وظیفه نمود . خود را آماده خدمت نمود و پس از معرفی کردن خود به خدمت اعزام شد. او دوره سه ماهه تعلیماتی خود را در پادگان چهل دختر گذراند و پس از گذران این دوره به شیراز انتقال پیدا کرد و بعد از یک هفته اقامت در شیراز به جبهه منتقل شد . او در تیپ 55 هوابرد شیراز گردان 146 گروهان 3 بود. او در تمام مدت خدمت سربازی که دو سال و نیم زول کشید در جبهه سومار به سر برد و هیچ گاه به پشت جبهه منتقل نشد و هیچ وقت لب به اعتراض نگشود . او در پایان خدمت مقدس سربازی بود تا به اسارت درآمد. درست موقعی که یکماه یا شاید هم کمتر به پایان خدمت او نمانده بود که البته به قول دوستان و همسنگرانش به اسارت در آمده بود در آخرین عملیات به نام مرصاد توسط منافقین و دشمن تدارک دیده بود درست در موقعی که توسط رهبر عظیم انقلاب قطعنامه پذیرفته شده بود. از نظر مذهبی و اجتماعی او فردی بود که از دوران کودکی علاقه به نماز و روزه داشت به حدی که در همان کودمی نماز می خواند و روزه می گرفت روحیات و معنویات ایشان که باعث شرکت او در نبرد حق علیه باطل گردید این بود که او معتقد بود که هرکس باید به میهن خود خدمت کند و این وظیفه هر انسانی است و کسانی را که از خدمت مقدس سربازی فرار می کردند و یا دوری می جستند سرزنش می کرد . او توسط ارتش جمهوری اسلامی ایران به خدمت اعزام شد. اعزام او به جبهه از طرف ارتش و در شیراز انجام شد و چون توسط ارتش انجام شده بود از اعزام او به جبهه هیچ خاطره ای نداریم ولی همین که به یاد داریم که لحظاتی که او را تقسیم کردند و به جبهه منتقل کردند و به شیراز و از آنجا به جبهه اعزام شد لحظاتی بود که مادر بی خبری به سر می بردیم و منتظر رسیدن نامه و خبری از او بودیم تا اینکه نامه او از جبهه و از منطقه جنگی به دست ما رسید. او در طی دو سال و نیم خدمت خود در چندین عملیات شرکت داشته است . دقیقا یاد ندارم که چه عملیات هایی بود ولی در آن منطقه عملیات های زیادی انجام شده بود که آخرین عملیات فراموش نشدنی مرصاد بود . در یکی از عملیات ها در سومار انجام شده بود و توسط خبرنگاران فیلمبرداری شده بود و گزارشی تهیه شد بود ما او را در تلویزیون دیدیم و خیلی خوشحال شدیم این یکی از خاطرات بود و خاطره دیگری که خود اسیر نقل می کرد او هر وقت به مرخصی می آمد برای ما چیزهای زیادی از جبهه نقل می کرد. او از خطراتی در جبهه بود و آنها را تهدید می کرد و اینکه چندین بار تا نزدیک شهادت به پیش رفته اند ولی خدا نخواسته شهید شوند و دیگر اینکه نحوه ؟؟؟ خوردن و همسنگرانش را تعریف می کرد که گاهی اوقات اتفاقی می افتاد که غذایی برای خوردن نداشته اند و حتی روزی را با یک سیب زمینی به سر می کردند مخصوصا در هنگام عملیات ها. آخرین مرخصی او در تیر ماه سال 67 بود و قبل از عملیات مرصاد بعد از مراجعت او به جبهه یک هفته ای طول نکشید که عملیات آغاز شد . عملیات در جبهه سومار بود و از آن به بعد ما از او بی اطلاع بودیم و هر لحظه منتظر رسیدن نامه او بودیم . ولی متاسفانه انتظار ما تمامی نداشت . هر چه انتظار کسیدیم فایده نبخشید تا اینکه برادرم که خود سرباز بود به منطقه رفت تا او را پیدا کند وقتی به پادگان آنها رسیده بود که همرزمان و دوستان خبر اسارت اورا به برادرم دادند. نحوه اسارت او را اینطور تعریف کردند که آنها توسط عراقی ها محاصره شده اند و بعد به اتفاق فرمانده گروه اسیر شده اند. از آن به بعد دیگر هیچ اطلاعی از او نداریم . توسط پدر و مادرم در بنیاد شهید پرونده ای تشکیل داده شد تا هرگاه از او اطلاعی حاصل شد به ما اطلاع دهند ولی تا کنون که هیچ خبری از او نیست و هنوز چشم براه آمدنش هستیم و دلگرمی ما این است که اسیر است. آخرین صحبت هایی که در مورد جنگ با مادرم انجام داده بود این بوده که او می گفت هیچ وقت دوست ندارد اسیر شود حتی حاضر است بمیرد ولی اسیر نشود اما نمی دانست که سرنوشت برایش چه رقم زده است . بله این هم سرنوشت یکی از گمنامان تاریخ است یکی از هزار ها و شاید میلیون ها نفر به امید روزی که دیگر هیچ ظلم و هیچ ظالمی در روی زمین به همت و یاری امام زمان و با توکل به خدا نباشد به امید آن روز و من الله توفیق.[۱]