شهید محمد رمش‌پور

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
محمد رمش پور
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۶/۶/۶
محل دفن بهشت رضا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرجواد


خاطرات

• در خانه نشسته بودم ناگهان صدای زنگ خانه به گوشم رسید گویی که به من الهام شده بود اتفاقی افتاده است. و با شتاب رفتم درب خانه را باز کردم. ناگهان دیدم برادرم با تنی نامتعادل و نسبتاً وخیم جلوی درب ایستاده است. با دیدن او ناگاه صدای جیغ و داد من بلند شد و گریه کنان مادرم را صدا کردم که بیا داداش محمود آمده است و او را با این وضع داخل خانه آوردیم. لباسهایش را که خود قادر به عوض کردن آنها نبود عوض کردیم در رختخواب خواباندیم، مادرم از دیدن این وضع بسیار مضطرب و نگران بود و از او علت زود برگشتن به منزل را می پرسید. ماجرا از این قرار بود که در کردستان یکی از همرزمان برادرم که دچار بیماری حصبه شده بود و هیچ کس به علت نامساعد بودن حال او حاضر نشده بود او را به مشهد بیاورد بالاخره برادرم بخاطر رضای خدا او را به هر سختی که بود از کردستان به مشهد می آورد. بعد از دو روز فهمیدیم که برادرم نیز به حصبه مبتلاست با خودم گفتم: خوشا به حال اینکه از خودشان به خاطر دیگران می گذرند و حاضرند رنج و مشقت بیماری را به جان بخرند. شب شد آن هم شب عاشورا در حالیکه دو سرم به دست برادرم وصل بود و پدرم به جهت مراقبت در کنارش نشسته بود و ما نیز بدلیل واگیر بودن بیماری و استراحت ایشان به طبقه بالا رفتیم. هنوز چشمانم به درستی روی هم نرفته بود که ناگهان بوی دود خیلی تندی به مشام رسید به اتفاق مادر و خواهرم به تمام اتاق ها سر زدیم دیدم دود از اتاقی بلند می شود که برادر بیمارم در آنجا خوب است علّتش را نمی دانستیم با صدای ناله و داد و فریاد تمام همسایه ها را خبر دادیم، آتش نشانی را نیز سریعاً خبر کردیم. بعد از مدّتی با کمک نیروی کمکی و همسایگان آتش خاموش شد برادرم را در حالیکه بسیار حالش خراب بود، با هر زحمتی که بود به منزل همسایگان منتقل کردیم که از این ماجرا بویی نبرد. بماند در این بین تمام زندگیمان طعمه حریق شد و از طرف دیگر هم مریضی برادرم روحیه همه ما را دگرگون کرده بود. بالاخره صبح عاشورا فرا رسید، چه صبح غم انگیزی چرا که ما در آن روز برادرم را به علّت وخیم بودن حالش همچنین ندیدن اتاقها و منزل که سیاه شده بود به بیمارستان منتقل نمودیم و او را بستری نمودیم. حدوداً تا یک ماه و اندی در بیمارستان بود تا بهبود کامل پیدا نمود. چه سخت بود آن روزهایی که او را پشت پنجره با حالتی بسیار بیمار نگاه می کردیم چون ملاقات ممنوع بود بدون اینکه بتوانیم حتی کلمه ای با او صحبت کنیم یا نوازشی و ... در این مدّت کار ما فقط دیدن او از دور با چشمان گریان بود. بعد از این مدّت که خدا گواه است برای خانواده ما به مدّت یک سال چه گذشت، با عنایت و لطف خدا و دعا و مناجات و نذر و نیاز، حال او بهتر شد و به سلامتی بعد از چند ماه به منطقه برگشت.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا