| محمدعلیپور | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بجنورد |
| شهادت | 1365/11/02 |
| محل دفن | [[]] |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | جهاد سازندگی |
| خانواده | نام پدر:عبدالحسین |
کد شهید: 6525710 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : علیپور تاریخ شهادت : 1365/11/02 نام پدر : عبدالحسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : جهاد سازندگی یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
- موضوع خاطرات سياسي
به یادم دارم در زمان تحصیلش در بجنورد یک روز ایشان عکس شاه را از دیوار کلاس می کند. مدیر مدرسه متوجه می شود و قضیه را به ساواک گزارش می دهد ساواک فوری می آیند و او را می برند و چند ساعت او را باز داشت و بعد آزاد می کنند ولی مدت یکسال وی را از خواندن درس محروم نمودند.
- موضوع عهد و نذر
یادم می آید یک روز در منزل بودم که یک نفر آمد و گفت که: محمد سردرد شدیدی داشت و او را به بیمارستان برده اند و گفته اند که سرطان مغز دارد و من شبانه با قطار به مشهد رفتم و صبح زود به مشهد مقدس رسیدم و به حرم امام رضا (ع) رفتم و خیلی گریه و زاری کردم و گفتم که: آقاجان، از شما می خواهم که محمد پسرم را شفا بدهی تا وی در رکاب شما قدم بردارد و بعد از آنجا به نزد پسرم رفتم و خودش درب را به برویم باز کرد و پرسید: پدرجان ، شما برای چه به اینجا آمدید ؟ گفتم: پسرم، برای عیادت، شما آمده ام. گفت: پدر جان، دیشب آقا امام رضا (ع) مرا شفا داد و هیچگونه کسالتی ندارم.
- موضوع آخرين وداع با دوستان
یادم می آید قبل از شهادتش در قرارگاه ثامن الائمه جهاد با ایشان ملاقات داشتم که وی از من حلالیت خواستند و گفت که: شاید آخرین دیدار ما باشد که پس از دو روز از خداحافظی حاج محمد به درجه بلند شهادت نائل آمد. بنده بعد از 15 روز از منطقه ترخیص شدم که همزمان با تشیع پیکر مطهر شهید بود. من همان روز در مراسم تشیع شرکت کردم.
موضوع خاطرات سياسي
در دوران انقلاب یک روز برادرم در محضر آیت الله شیرازی بودند که ارتش به آن محل حمله و همه را زیر رگبار و ضرب و شتم قرار می دهند که در آنجا برادرم حاج محمد ضربه ای از چوب یا قنداق تفنگ به پایش زده بودند که پایش کبود شده بود.
- موضوع احساس مسؤليت
یادم می آید موقع جشن ازدواجش به مشهد رفتیم و شب عقد به همسرش گفت: همسرم احتمال دارد فردا مرا به هر نقطه کشور مأموریت بفرستند و از شما می خواهم که مانع رفتن من نشوید و من باید به تکلیف خود اداء کنم. که ایشان هم قبول کرد.
- موضوع تولد و کودکي
فرزندم محمد دوساله بود سرخک در آورد تا نزدیک ظهر منزل بودیم که دیدیم از پا در می آید و مجبور شدم او را برای مداوا به جایی برسانیم یک قاطر داشتم او را سوار قاطر کردم و به طرف اسفراین را هافتادیم در بین راه باران شدیدی باریدن گرفت و تعدادی خانه خرابه بود در بین را به آن جا پناهنده شدیم و باران که ایستاد مجددا حرکت کردیم هوا که تاریک شد در بین را یک مرد سیاه پوش را دیدم که گفت به کجا می روی؟ گفتم:امشب به فلان روستا می روم که استراحت کنم پرسید محمد را چه شده است ؟ گفتم سرخک در آورده و بی طاقت است گفت: امشب به خانه فلان حاجی برو و محمد را لازم نیست به دکتر ببری صبح که شد محمد را برداشتم و به اسفراین بردم و دکتر آمپول به وی تزریق کرد که در حالت زدن آمپول سر سرنگ کج شد و از پای او در نیامد به نحوی که مجبور به جراحی پایش گردیدند خلاصه محمد بهبود یافت و او را به روستا بر گرداندند و فکر کردم که خدایا آن مرد سیاه پوش چه کسی بود که اسم محمد را بلد بود و گفت او را به دکتر نبرید بعدا حدس زدم که شاید یکی از بزرگان صالح خدا باشد.راوی عبدالحسین علیپور..[۱]
