شهید محمد علی پلیان
تاریخ تولد : 1342/10/01 نام : محمدعلی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پلیان تاریخ شهادت : 1365/08/21 نام پدر : غلامحسین مکان شهادت : آبادان تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول محور گلزار : بهشترضا (ع) مشهد مقدس
زندگینامه
ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﻰ ﭘﻠﻴﺎن - ﻓﺮزﻧﺪﻏﻼﻣﺤﺴﻴﻦ - در اول دى ﻣﺎه ﺳﺎل 1342 در ﺷﻬﺮﺳﺘﺎن ﻣـﺸﻬﺪ ﭼـﺸﻢ ﺑـﻪ ﺟﻬﺎن ﮔﺸﻮد. ﭘﺪرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: در ﺷﺐ ﻣﺒﻌﺚ ﺣﻀﺮت رﺳﻮل(ص) ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣﺪ. ﻫﻤﻪ اﻗﻮام ﻣـﻰﮔﻔﺘﻨـﺪ: ﺑﺮوﻳﺪ و ﺗﻤﺎم ﺷﻬﺮ را ﭼﺮاﻏﺎﻧﻰ ﻛﻨﻴﺪ. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻧﻘﻞ ﻣﻰﻛﻨﺪ: ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً 20 روز از ﺗﻮﻟّﺪ اﻳﺸﺎن ﻣﻰﮔﺬﺷـﺖ ﻛـﻪ ﻣـﻦ او را در ﺑﻐـﻞ داﺷـﺘﻢ و در ﻳﻜﻰ از راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎﺑﻮدم ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﺷﻠﻮغ ﺷﺪ. در ﻫﻤﺎن زﻣﺎن اﻣﺎم ﺧﻤﻴﻨﻰ را دﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ و ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ: ﭼﺮا ﻛﺴﻰ ﺑﺮاى ﺷﻤﺎ ﻛﺎرى ﻧﻤﻰﻛﻨﺪ؟ اﻣﺎم ﻓﺮﻣﻮده ﺑﻮدﻧـﺪ: ﺳـﺮﺑﺎزان ﻣـﻦ در ﮔﻬـﻮاره ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻫﻤﺎن ﻃﻮر ﻫﻢﺷﺪ و او در راه ﺧﺪا و اﻣﺎم ﺷﻬﻴﺪ ﮔﺮدﻳﺪ. ﻛﻮدﻛﻰ ﻓﻌﺎل ﺑﻮد. دورهى اﺑﺘﺪاﻳﻰ را در ﺳﺎل 1348 آﻏﺎز ﻛﺮد. در ﺟﺒﻬﻪ درﺳﺶ را اداﻣﻪ داد. زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﭘﺪرش در ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺮاى او ﺧﻮراﻛﻰ ﻣﻰﺑﺮد، ﺑﺴﻴﺎر ﻧﺎراﺣﺖ ﻣﻰﺷﺪ. اﻳﺸﺎن ﺑﺎ ﻧﻮهﻫﺎى آﻗﺎى ﺳﺒﺰوارى و ﺧﺎﻣﻨﻪاى ﻓﻮﺗﺒﺎل ﺑﺎزى ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ. ﺑﺎ اﻓﺮاد ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ ارﺗﺒـﺎط ﻧﺪاﺷـﺖ. ﺑﺎ اﻓﺮاد ﺑﺎ اﻳﻤﺎن و ﺑﺎ ﺗﻘﻮا راﺑﻄﻪ داﺷﺖ و ﺑﺴﻴﺎر ﺻﺒﻮر ﺑﻮد. ﻗﺒﻞ از اﻧﻘﻼب ﺑﺎ ﺗﻌﻄﻴﻞﻛﺮدن ﻣﺪرﺳﻪ در زﻳﺮزﻣﻴﻨﻰ ﻣﻮاد ﻣﻨﻔﺠﺮه درﺳـﺖ ﻣـﻰﻛـﺮد و ﺑـﻪ دوﺳـﺘﺎﻧﺶ ﻣﻰداد. اﻋﻼﻣﻴﻪ ﭘﺨﺶ ﻣﻰﻛﺮد. واﻟﺪﻳﻨﺶ ﻣﻰﮔﻮﻳﻨﺪ: ﻣﺎ از ﻃﺮﻳﻖ ﭘﺴﺮم ﺑﺎ اﻧﻘﻼب آﺷﻨﺎ ﺷﺪﻳﻢ. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻣﺎ رادﻳﻮ و ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮن ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ. ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪى اﻗﻮام ﻛﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮن داﺷـﺘﻨﺪ ﻣـﻰرﻓﺘـﻴﻢ و ﻓﻴﻠﻢ ﻧﮕﺎه ﻣﻰﻛﺮدﻳﻢ. ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻰﮔﻔﺖ: اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻢﻫـﺎ را ﻧﮕـﺎه ﻧﻜﻨﻴـﺪ، درﺳـﺖ ﻧﻴـﺴﺖ. ﻣـﺎ را ﺑـﺴﻴﺎر ﻧﺼﻴﺤﺖ ﻣﻰﻛﺮد. در راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎ ﺷﺮﻛﺖﻣﻰﻛﺮد. در ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﺴﺌﻮل ﺗﻮزﻳﻊ ﺷﻴﺮ و ﻛﻴﻚ ﺑﻮد. او ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎى دﻳﮕﺮ ﺷﻴﺮﻫﺎ را داﺧﻞ ﺟﻮىﻫﺎ ﻣﻰرﻳﺨﺘﻨﺪ. ﺑﺮ روى دﻳﻮارﻫﺎ ﺷﻌﺎر ﻣﻰﻧﻮﺷﺖ. در ﺗﻈﺎﻫﺮات ﻳﻜﺸﻨﺒﻪﺧﻮﻧﻴﻦ در ﺻﻒ ﺟﻠﻮ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎن ﺑﻮد ﻛﻪ ﻋﻜﺴﺶ در روزﻧﺎﻣﻪ ﭼـﺎپ ﺷـﺪه ﺑﻮد. در روز ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺧﻮﻧﻴﻦﺑﺎ ﻣﻮاد ﻣﻨﻔﺠﺮه ﺑﻪ اﺗﻔّﺎق ﻣﺮدم، ﻓﺮوﺷﮕﺎه ارﺗﺶ را آﺗﺶ زدﻧﺪ ﻛـﻪ در ﻫﻤـﺎن درﮔﻴﺮى زﺧﻤﻰ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺑﻌﺪ از ﭘﻴﺮوزى اﻧﻘﻼب در ﺧﻴﺎﺑﺎنﻫﺎ ﻛﺸﻴﻚ ﻣﻰداد. ﺟـﺬب ﺑـﺴﻴﺞ ﺷـﺪ و ﺑـﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻰرﻓﺖ و ﻓﻌﺎﻟﻴﺖﻣﻰﻛﺮد. ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﻰ ﭘﻠﻴﺎن ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر ﺣﻔﻆ و ﺗﺪاوم اﻧﻘـﻼب وارد ﺑـﺴﻴﺞ ﺷـﺪ. ﺳﺮﺑﺎزى را در ﺳﭙﺎه ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺮد. ﻛﺘﺎبﻫﺎى ﻣﺬﻫﺒﻰ، ﺷﻬﻴﺪﻣﻄﻬﺮى، ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻔﺘﺢ و زﻧﺪﮔﻰﻧﺎﻣﻪى ﺣﻀﺮت ﻓﺎﻃﻤﻪ)س( را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: دﻧﻴﺎ ﭘﻮچ اﺳﺖ، اﺻﻞ آﺧﺮت اﺳﺖ. دﻧﻴﺎ ارزﺷﻰ ﻧﺪارد، ﺳـﻌﻰ ﻛﻨﻴـﺪ ﺑـﺮاى آﺧـﺮت ﺗﻮﺷـﻪاى داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺑﻪ ﺧﻮاﻫﺮاﻧﺶﺗﻮﺻﻴﻪ ﻣﻰﻛﺮد: ﺣﺠﺎب را رﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﻨﺪ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﭘﻴﺮو ﻗـﺮآن و ﻧﻤـﺎز ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺑﻪ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﺬﻫﺒﻰ اﻫﻤﻴﺖ ﻣﻰداد. ﺑﻪ ﺧﻮاﻫﺮاﻧﺶ ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺑﺪون ﭼﺎدر از ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮون ﻧﺮوﻳﺪ. و ﺗﺎ زﻧﺪه ﻫﺴﺘﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ اﻧﻘﻼب را اداﻣﻪ دﻫﻴﻢ. ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﻗﺮآن ﮔﻮش ﻣﻰداد. ﭘﺪر ﺑﻪ ﻧﻘﻞ از ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳـﺪ: در دوران ﻣﺠـﺮوﺣﻴﺘﺶ ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﻳﻚﺑﺎر در ﭘﺸﺖ ﺑﺎم ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ و ﻫﻤﺴﺎﻳﻪﻫﺎ ﻓﻜـﺮ ﻛﺮدﻧـﺪ او از ﭘـﺸﺖ ﺑـﺎم آنﻫﺎ را ﻧﮕﺎه ﻣﻰﻛﻨﺪ اﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻛﻪ او ﻧﻤﺎز ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. وﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﭘﺴﺮم ﮔﻔـﺘﻢ، او ﮔﻔـﺖ: دﻳﮕـﺮ ﺑﺎﻻى ﭘﺸﺖ ﺑﺎم ﻧﻤﻰﺧﻮاﺑﻢ، ﭼﻮن ﻧﻤﻰﺧﻮاﻫﻢ ﻣﺰاﺣﻢ دﻳﮕﺮان ﺷﻮم. آرزو داﺷﺖ ﻛﻪ راه ﻛﺮﺑﻼﺑﺎز ﺷﻮد. ﺑﺮاى ﻣﻜّﻪ ﺛﺒﺖ ﻧـﺎم ﻛـﺮده ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﻣﻮﻓّـﻖ ﻧـﺸﺪ ﺑـﺮود. ﻣـﻰﮔﻔـﺖ: ﻣﻰﺧﻮاﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻜّﻪ ﺑﺮوم ﺗﺎ ﺧﻮد ﺧﺪا را ﺑﺒﻴﻨﻢ. در ﻳﻜﻰ از ﻋﻤﻠﻴﺎتﻫﺎ، رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﻮرﻳﻪ و ﻳﺎ دﻳﺪن اﻣﺎم را ﺗﺸﻮﻳﻘﻰ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﻛﻪ دﻳﺪن اﻣـﺎم را ﺗـﺮﺟﻴﺢ داد. ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ او ﮔﻔﺘﻢ: ازدواج ﻛﻦ، ﭼﻮن ﻣﺎ آرزو دارﻳﻢ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎﺷـﺪ، ازدواج ﻧﻤﻰﻛﻨﻢ. رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ را وﻇﻴﻔﻪى ﺷﺮﻋﻰ و ﻳﻚ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﻰداﻧﺴﺖ. در ﺟﺒﻬﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ى ﻃﺮح و ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺑﻮد. ﻋﻼﻗﻪى زﻳﺎدى ﺑﻪ ﻳﺎد ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﻼحﻫﺎى ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن داﺷﺖ، ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﺑﺮاى آﻣﻮزش ﺳﻼح ﺛﺒﺖ ﻧـﺎم ﻛﺮد. ﺑﻌﺪ از ﮔﺬراﻧﺪن آﻣﻮزش ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺑﻪ ﻛﺮدﺳﺘﺎن اﻋﺰام ﺷﺪ. ﻣﺪت 6 ﻣﺎه در ﻛﺮدﺳﺘﺎن ﺑﺎ ﺿﺪاﻧﻘﻼﺑﻴﻮن ﺟﺮﻳﺎنﻫﺎى اﻧﺤﺮاﻓﻰ ﻣﺒﺎرزه ﻛﺮد. ﻣﺪت 7 ﺳﺎل در ﺟﺒﻬﻪﻫﺎى ﺣﻖ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﺟﺎﻧﻔﺸﺎﻧﻰ داﺷﺖ. واﻟﺪﻳﻦ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﻨﺪ: او ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪاش را دﺳﺖﻛﺎرى ﻛﺮده ﺑﻮد ﺗﺎ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑـﺮود. ﻣـﺎ او را از اﻳﻦ ﻛﺎر ﻣﻨﻊ ﻛﺮدﻳﻢ، وﻟﻰ او در ﻣﺴﺠﺪى دﻳﮕﺮ، ﭘﺮوﻧﺪه درﺳﺖ ﻛﺮد و ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ رﻓﺖ. در ﻣﻨﻄﻘﻪى ﺳـﻘّﺰ و ﺑﺎﻧﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻰﻛﺮد. در ﻣﺪﺗﻰ ﻛﻪ در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻮد، ﭼﻬﺎر ﺑﺎر زﺧﻤﻰ ﺷﺪ. اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﺗﺮﻛﺶ ﺑﻪ ﺳﺮ او اﺻـﺎﺑﺖ ﻛـﺮده ﺑـﻮد. ﭼـﻮن زﺧﻤﺶ ﺳﻄﺤﻰ ﺑﻮد، ﺑﺪون اﻃّﻼع ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده در ﺟﺒﻬﻪ ﻣﺪاوا ﺷﺪ. دوﻣﻴﻦﺑﺎر در ﻋﻤﻠﻴﺎت واﻟﻔﺠﺮ 4، ﺗﻴـﺮ ﺑﻪ ﺑﺎزوى دﺳﺖ ﭼﭗ او اﺻﺎﺑﺖ ﻛﺮده ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺮاى ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻋﺼﺐ دﺳﺖ، ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮّاﺣـﻰ ﻗـﺮار ﮔﺮﻓﺘـﻪ ﺑﻮد. در ﻋﻤﻠﻴﺎت واﻟﻔﺠﺮ 8، ﺗﺮﻛﺶ ﺧﻤﭙﺎره ﺑﻪ دﺳﺖ راﺳﺖ او ﺑﺮﺧﻮرد ﻛﺮده ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﺑـﺎ ﻋﻤـﻞ ﺟﺮّاﺣـﻰ ﺗﺮﻛﺶ را از دﺳﺖ او ﺧﺎرج ﻛﺮدﻧﺪ. در ﻋﻤﻠﻴﺎت ﻣﻬﺮان، ﺗﺮﻛﺶ ﺧﻤﭙﺎره ﺑﻪ ﭘﺎى ﭼﭗ او ﺑﺮﺧﻮرد ﻛﺮده ﺑﻮد ﻛﻪ ﭘﺲ از ﻣﺪاوا دوﺑﺎره رواﻧﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺷﺪ. ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﭘﺎﻳﺶ زﺧﻤﻰ ﺷﺪه ﺑﻮد و در ﮔﭻ ﺑﻮد. ﻣﺎ در ﻣﻨﺰل ﻧﺒﻮدﻳﻢ. وﻗﺘـﻰ ﻛـﻪ ﺑﺮﮔـﺸﺘﻴﻢ، دﻳﺪﻳﻢ او ﭘﺘﻮﻳﻰ روى ﭘﺎﻳﺶ اﻧﺪاﺧﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻧﻔﻬﻤﻴﻢ. ﺑﻌﺪاً ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺠﺮوﺣﻴﺖﭘﺎﻳﺶ ﺷﺪﻳﻢ. از ﺟﺒﻬﻪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻣﻰﮔﺸﺖﺑﻪ دﻳﺪن اﻗﻮام و ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻣﻨﺰل ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﻮد ﻛﺎوه ﻣﻰرﻓﺖ. در آنﺟـﺎ ﻧﻤـﺎز ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ و ﺑﺮاى ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﻳﻰ ﭘﻴﺎده ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ. در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﻓﻌﺎل ﺑﻮد. ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪ آر. ﭘﻰ . ﺟﻰ ﺗﺎﻧﻚﻫﺎى دﺷﻤﻦ را ﻣﻨﻬﺪم ﻣﻰﻧﻤﻮد. ﮔﺎﻫﻰ ﺑـﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻦ زﺧﻤﻰﻫﺎ ﺑﺮ روى ﻣﻮﺗﻮر ﺳﻴﻜﻠﺖ آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻨﺘﻘـﻞ ﻣـﻰﻛـﺮد. در ﻋﻤﻠﻴـﺎتﻫـﺎﻳﻰ ﺷﺮﻛﺖ ﺟﺴﺖ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ اﻣﻴﺪى ﺑﻪ ﺑﺎزﮔﺸﺘﺶ ﻧﺪاﺷﺖ. ﻫﻤﻪ ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: او ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﺷﻮد. ﺑﻌـﺪ از اﺗﻤﺎم ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺑﺴﻴﺎر ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﺮد. وﻗﺘﻰ دوﺳﺘﺎﻧﺶ ﻋﻠّﺖ ﮔﺮﻳﻪى او را ﻣﻰﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ، ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﭼﺮا ﻣـﻦ ﺷﻬﻴﺪ ﻧﻤﻰﺷﻮم؟ ﻣﮕﺮ ﻫﻨﻮز ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺷﻬﺎدت را ﭘﻴﺪا ﻧﻜﺮدم؟ ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: آﺧﺮﻳﻦﺑﺎر ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﻮاﭘﻴﻤﺎ و ﻳﺎ ﻗﻄﺎر ﺑﺮود، اﻣـﺎ ﻧـﺸﺪ ﻛـﻪ ﻣﺠﺒـﻮر ﺷـﺪ ﺑـﺎ اﺗﻮﺑﻮس ﺑﺮود و دﻳﮕﺮﺑﺮﻧﮕﺸﺖ. ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻰ ﭘﻠﻴﺎن در ﺗﺎرﻳﺦ 21/8/1365 و در ﺷﺐ ﻣﺒﻌﺚ ﺣﻀﺮت رﺳﻮل(ص)، ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪى ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺮاى ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻰ در ﻣﻨﻄﻘﻪ آﺑﺎدان ﺑﻪ دﺷﻤﻦ ﻧﺰدﻳﻚ ﻣﻰﺷﻮد. ﺗﻴﺮ دﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﻧﺎﺣﻴـﻪى ﺳـﻴﻨﻪى او اﺻﺎﺑﺖ ﻣﻰﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ درﺟﻪى رﻓﻴﻊ ﺷﻬﺎدت ﻧﺎﻳـﻞ ﻣـﻰﮔـﺮدد. ﭘﻴﻜـﺮ ﻣﻄﻬـﺮ اﻳـﺸﺎن ﭘـﺲ از ﺣﻤـﻞ ﺑـﻪ زادﮔﺎﻫﺶ در ﺑﻬﺸﺖرﺿﺎ(ع) ﻣﺸﻬﺪ، در ﺟﻨﺐ ﻣﺰار ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﻮد ﻛﺎوه ﺑﻪ ﺧﺎک ﺳﭙﺮده ﺷﺪ.
وصیت نامه
سردار شهید محمد علثی پلیان در وﺻﻴﺖ ﻧﺎﻣﻪى ﺧﻮد ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: واﻗﻌﺎً اﻳـﻦ ﻗـﺪر ﺷـﻬﺎدت ﺷـﻴﺮﻳﻦ و آرام ﺑﺨـﺶ اﺳـﺖ. ﺑﻠـﻰ، ﺷﻬﺎدت ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺘﺎرهاى دﻧﻴﺎى ﺗﺎرﻳﻚ ﻣﺎ را روﺷﻦ ﻣﻰﻛﻨﺪ و از اﻓﻘﻰ ﺑﻪ اﻓﻖ دﻳﮕﺮ ﻣﻰرود. آﻧـﺎن ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﺷﺪت ﻣﺸﺘﺎق زﻳﺎرت ﺧﺪا و ﺷﻬﺎدت در راه اوﻳﻨﺪ، آﻧﺎن ﻛﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ دﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﺳـﺨﺘﻰ ﻣـﻰﺟﻨﮕﻨـﺪ، ﻣﺠﺮﻳﺎن اﻣﺮ ﺧﺪاﻳﻨﺪ و ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺳﭙﺎه ﺧﺼﻢ ﻣﻰﭘﺮدازﻧﺪ، ﺗﺎ آﻧﮕﺎه ﻛﻪ ﻧﺎﭘﺪﻳـﺪ ﻣـﻰﺷـﻮﻧﺪ؛ در ﺟﺒﻬـﻪﻫـﺎ ﻣﻰﺟﻨﮕﻨﺪ، اﻣﺎ دﻳﺪه ﻧﻤﻰﺷﻮﻧﺪ. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: اى ﺑﺮادر و ﺧﻮاﻫﺮ، روزى ﻣﺎ ﭘﻴﺮوز ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ در آن روز ﻣﻌـﺼﻴﺖ ﻧﻜﻨـﻴﻢ. و اﻳـﻦ ﭘﻴﺮوزىﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪه ﻣﺎ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻧﻴﺎوردهاﻳﻢ، ﺑﻠﻜﻪ ﻳﻚ وﺳﻴﻠﻪ ﺑﻮدهاﻳﻢ. ﺑﺮادرﻫﺎ، ﺑﻴـﺎﻳﻴﻢ ﺑـﺮاى رﺿﺎى ﺧﺪا ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺘﺤﺪ ﺷﻮﻳﻢ و ﺑﺮاى ﺗﻤﺎم ﻣﺴﺘﻀﻌﻔﺎن دﻧﻴﺎ - ﻛﻪ ﭼـﺸﻢ ﺑـﻪ اﻧﻘـﻼب ﻣـﺎ دوﺧﺘـﻪاﻧـﺪ - ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﻴﻢ. اﻳﻦ دﻧﻴﺎﻓﺎﻧﻰ اﺳﺖ و ﭼﻪ ﺧﻮب اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺪا را ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻳﻚ دوﺳﺖ ﻧﺎﻇﺮ ﺑـﺮ اﻋﻤـﺎل ﺧـﻮد ﺑﺪاﻧﻴﻢ. ﭘﺪر و ﻣﺎدر ﻋﺰﻳﺰم، ﻣﺮا ﺣﻼل ﻛﻨﻴﺪ. اﮔﺮ ﺷﻤﺎ را اذﻳﺖﻛﺮدم، ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ. ﻣﺎدر ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ، ﻣﺜﻞ ﻓﺎﻃﻤﻪ زﻫﺮا(س) ﺑﺎش. ﮔﺮﻳﻪﻣﻜﻦ ﻛﻪ دﺷﻤﻨﺎن ﺧﻮﺷﺤﺎل ﻣﻰﺷـﻮﻧﺪ و ﻣـﻦ ﻫـﻢ ﻧﺎراﺣـﺖ ﻣـﻰﺷـﻮم. ﺑﺮادرﻫـﺎى ﺑﺴﻴﺠﻰ، ﺑﺎ ﻗﺪرت اﻟﻠّﻪﻗﺪرت ﺳﻴﺎﺳﻰ آﻣﺮﻳﻜﺎ را درﻫﻢ ﺷﻜﺴﺘﻴﻢ، وﻟﻰ ﻧﺒـﺮد ﻣـﺎ ﺑـﺎ اﺳـﺘﻌﻤﺎر و اﺳـﺘﻜﺒﺎر ﺟﻬﺎﻧﻰ ﻧﺒﺮدى ﻃﻮﻻﻧﻰ اﺳﺖ. اﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ اﻧﺤﺮاف ﻛﺸﻴﺪه ﺷﻮﻳﻢ اﻧﻘﻼب ﺷﻜﺴﺖ ﻣﻰﺧﻮرد. ﺑﻴﺎﻳﻴﺪ ﺧﻮدﻣـﺎن را ﺗﺰﻛﻴﻪ ﻛﻨﻴﻢ و ﺑﺎ ﻣﺎل و ﺟﺎن ﺧﻮد ﺟﻬﺎد ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺧﺪا وﻋﺪه ى ﭘﻴﺮوزى داده اﺳﺖ.
خاطرات
آخرین مرحله که ایشان عازم جبهه شد من همراه آقای پلیان نبودم. ایشان از مشهد عازم اهواز می شود. در آنجا طی پیغامی به او ماموریت داده می شود که به منطقه آبادان عزیمت کند و ماشین تویوتایی از طرف فرماندهی تحویل ایشان می شود و او حرکت می کند که در جاده به علت متوجه نشدن ایست دژبانی - یا مسیر جاده را اشتباهی می رود - از پشت سر مورد اصابت گلوله دژبان خط قرار می گیرد. ماشین منحرف و در لبه خاکریز جاده قرار می گیرد و آقای پلیان همانجا به شهادت می رسد. خواهر بزرگ محمد علی در اطراف منزلمان اتاقی اجاره کرده بودند و خداوند به آنها فرزندی عطا کرده بود. یکمین سال تولد او را جشن گرفتند من هم درب حیاط را بستم و به منزل دخترم رفتم و تا آخر شب در آنجا ماندم. وقتی که به منزل آمدم دیدم که که درب حیاط باز است. ترسیدم با خود گفتم من درب حیاط را بستم چرا حالا باز است؟ به داخل حیاط رفتم دیدم درب پنجره اتاق هم باز است. یکه خوردم گفتم چه کسی به منزل آمده. در یک لحظه دیدم که محمد علی که در کنار پنجره دراز کشیده بود سرش را بلند کرد و گفت: سلام مامان کجا بودی؟ گفتم: سلام تو کی آمدی چرا به من خبر ندادی؟ گفت همین شبی از منطقه آمدم. به داخل اتاق رفتم دیدم دوتا عصای زیر بغل در کنار اتاق است و او دراز کشیده و روی بدن خود را با ملافه پوشانده. گفتم: چه شده چه کارت شده؟ گفت: بابا کاری نشده از راه آمدم لباسهایم را عوض کردم و خسته بودم دراز کشیدم. سریع نشستم. دستم که به پایش خورد متوجه شدم که پای او در گچ است. ملافه را به سرعت کنار زدم شلوار گشاد کردی پوشیده بود که من هنگام ورود متوجه نشوم. گفتم: پایت را چرا گچ گرفتی؟گفت: مادر جان هیچ کار نشده. خوب و صحیح و سالم هستم فقط کمی پایم ضربه دیده است. بعداً متوجه شدم که تیر به پایش اصابت کرده و تیر را از پای او در می آورند و از نوک پا تا بالای ران او را گچ می گیرند و بعد از چند روز او را با آمبولانس به درب منزل می آورند. مرحله های اخر که محمد علی به جبهه می رفت من متوجه شدم که اگر عملیاتی پیش بیاید بعد از آن شهدا و مجروحین جنگ را به پشت جبهه منتقل می کنند و محمد هم اگر سالم باشد به مرخصی می آید. یکسری بعد از عملیات دیدم که خبری از محمد نشد خیلی نگران شدم لذا برای اینکه خبری از او بدست آورم به بسیج خیابان نخریسیرفتم. در آنجا به یکی از برادران گفتم: برادر گویا فرزندم مجروح یا مسئله دیگری برایش پیش آمده چون به مرخصی نیامده و خبری از او نداریم. او گفت: نه خانم همه نیروها صحیح و سالم هستند و امروز و فردا به مرخصی می آیند. من هم دیگر چیزی نگفتم و به منزل برگشتم. وقتی به منزل رسیدم برادری را جلوی درب حیاط دیدم با عجله جلو دویدم و گفتم: برادر چه کار دارید؟ گفت: محمد آقا مجروح شده و در بیمارستان بستری است. نامه ای نوشته که من آنرا به خانواده اش تحویل دهم. گفتم: من مادر او هستم و نامه را سریع از او گرفتم و گفتم: نه آقا نگویید مجروح شده بگویید شهید شده ما آمادگی آن را داریم. کسی که شهید می شود می گویند مجروح شده تا پدر و مادر او ناراحت نشوند. او گفت: نه به خدا من فقط نامه ایشان را آورده ام. نامه را باز کردم و گفتم: این که خط محمد نیست. او چه کارش شده؟ تو را به خدا حقیقت را به من بگویید. گفت: به خدا دروغ نمی گویم او مجروح شد و این نامه را به من داد تا برای شما بیاورم. بالاخره با شک و تردید از او خداحافظی کردم. دلم آرام نگرفت. دوباره به پادگان نخریسی رفتم و نامه را نشان دادم و گفتم که گویا پسرم مجروح شده اگر امکان دارد خودم بروم و از او پرستاری کنم. اگر هم امکان ندارد او را به یکی از بیمارستانهای مشهد منتقل کنید تا خودم پرستاری اش کنم. برادری که به او مراجعه کرده بودم گفت: نه خواهرم اینها یک عده منافق هستند که به درب منازل رزمنده ها رفته و با دادن نامه و اینگونه حرفها مردم را اذیت می کنند. گفتم: نه این نامه را از او برایم آورده اند. بالاخره او نامه را از من گرفت و با تلفنی که در نامه بود تماس گرفت. شماره مربوط به بیمارستان شهید مصطفی خمینی بود. بعد از مدتی او آمد و من با تلفن با ایشان صحبت کردم و گفتم: مادر جان چی شده؟ گفت: هیچ چیز مادر بروید کارهایتان را بکنید که فردا تشییع جنازه من است. یکه خوردم و از زور ناراحتی اشکم جاری شد و گفتم: ما اینجا شب و روز خواب نداریم آنوقت تو اینطور جواب من را میدهی؟ برادری که آنجا بود پرسید: چه شده چرا گریه می کنید؟ گفتم: هیچی. می گوید بروید کارهایتان را بکنید که فردا تشییع جنازه من است. ایشان تلفن را از من گرفت و گفت: این چه طرز صحبت با مادرت است. عوض اینکه او را خوشحال کنی به گریه می اندازی. درست صحبت کن. در جواب آن برادر گفت: نه مگر من بچه هستم که دائم به دنبال من هستند و تلفن را قطع کرد. بالاخره با دوندگی زیاد او را به بیمارستان مشهد منتقل کردیم تا اینکه بهتر شد و باز به جبهه رفت. محمد علی خاطره ای را اینگونه برایمان تعریف کرد: در منطقه مهران یک شب عراقیها دائماً منطقه را زیر رگبار آتش گرفته بودند و از بالا نیز به طرف ما نارنجک پرتاب می کردند. از طرف مسئولین اعلام شد چند نفر آماده شوند بروند ببینند آن طرف چه خبر است. من به اتفاق چند نفر دیگر اعلام آمادگی کرده و بلافاصله راه افتادیم و از خاکریز بالا رفتیم و به هر صورتی که بود خودمان را به یکی از سنگرهای عراقی رساندیم. دیدیم تعدادی از عراقی ها درون سنگر خوابیده اند. آرام آرام پایین رفتیم و یکی یکی عراقیها را بیدار کردیم و از آنها خواستیم که دستهایشان را بالا ببرند. یکی از آنها قصد مقاومت داشت که تیری جلوی پایش شلیک کردیم. با شنیدن صدای گلوله عراقیها متوجه شدند و شروع به تیراندازی کردند. به عراقی هایی که از خواب بیدار کرده بودیم گفتم: از سنگر خارج شوند ما هم به خاطر اینکه شناسایی نشویم پشت سر آنها حرکت می کردیم و دستهایمان را بالا برده بودیم. نزدیک سنگرهای خودی که رسیدیم توسط دشمن شناسایی شدیم و به سمت ما شلیک کردند و تیری به کتف من اصابت کرد و از بالای خاکریز به پایین پرتاب شدم و از آنجا مرا به بیمارستان منتقل کردند و عراقیهایی را هم که اسیر گرفته بودیم به عقب فرستادند. با اینکه تا مدتی دستش بر اثر پارگی های عصبی فلج شده بود اما بالاخره طاقت نیاورد و با همان دست معیوب به جبهه رفت. در منطقه هورالهویزه در شط علی و پاسگاه برزگر یک خط پدافندی نیزاری در داخل آب داشتیم. قرار شد طبق گقته حاج باقر آقای پلیان حدود 10 روز در هور بماند و کارهای مربوط به آنجا را برای من توجیه کند. شب اول ساعت 12 نیمه شب تا صبح با بلم در آبراهها نیزارها و سنگرهای کمین گشت بودیم که به خیر گذشت. روز بعد ایشان را برای کادر لشکری درخواست کردند و من گفتم بهتر است شما دو شب دیگر اینجا بمانید و بعد به لشکر بروید. ولی ایشان گفت: من ده روزی که قول دادم را اینجا می مانم و با اصرار من را راضی کرد. و هر شب هم برای شناسایی منطقه ای می رفتیم. شب سوم در آبراه کمین دشمن با دوشیکا و ذکر یا علی حدود 17 و 18 نفر عراقی را زخمی و فراری داد. روز چهارم منطقه استقراری ما توسط هواپیماهای پی سی 7 به وسیله بمبهای خوشه ای و میخی مورد هجوم قرار گرفت. من با دیدن آن هواپیماها و صداهای عجیب آن به آقای پلیان گفتم: اینها دیگر چه نوع هواپیماهایی هستند؟ایشان گفت: اینها چیزی نیستند. گنجشکی هستند که دوری می زنند و بر می گردند. همانجا آقای پلیان به سمت توپ 23 که از ادوات تیپ امام حسن (ع) اهواز بود رفت تا جواب بمباران آنها را بدهد و هواپیماها را هدف قرار دهد زیرا متوجه شد که مسئول آن دچار نوعی ترس و اضطراب است و قادر به هدف گیری نمی باشد. بنابراین رو به مسئول توپ کرد و گفت: من الان بالا می آیم تا هواپیماها را بزنم. ولی او گفت: نه شما نمی توانی این کار را بکنی توپ از آن تیپ است و شما جزو لشکر نصر هستید. ایشان بلافاصله گفت: خوب شما سریعتر این کار را بکن تا بچه ها از بین نرفتند و سریع بالای توپ 23 رفت و شروع به تیر اندازی کرد و یکی از هواپیماهای دشمن را هدف قرار داد و سه هواپیمای دیگر که وضع را چنین دیدند فرار کردند. و بالاخره روز پنجم ایشان به لشکر رفت. یکروز آقای پلیان گفت: در حسرتم که چرا بچه هایی که به منطقه می آیند بعد از دو سه شب شهید میشوند و سهم من یک ترکش کوچک قرار می گیرد. من به ایشان گفتم: نه آقا جان خیلی ناراحت نباش. خدا می خواهد که شما جای دیگر بکار گرفته شوی. در عملیات والفجر هشت با فشاری که نیروهای خودی به عراقیها آوردند خطوط آنها شکسته شد و با استفاده از تاریکی شب به طرف نخلها فرار کردند و در آنجا مخفی شدند و تا مدتی ما شاهد به اسارت درآمدن آنها از داخل نخلها بودیم. یکروز که داخل قرارگاه نشسته بودم دیدم آقای پلیان با دو نفر قوی هیکل با موتور وارد شدند. سریع رفتم جلو دیدیم ایشان دو نفر عراقی را بدون هیچگونه سلاح در ترک موتور خود قرار داده و به قرارگاه آورده است. دیدن این صحنه باعث شد که بچه ها نیز روش او را بکار گیرند و عراقیها را ترک موتور به قرارگاه بیاورند. در عملیات والفجر هشت به مهندسی دستور دادند که خاکریز مهمی را در فلان منطقه باید بزنید. آقای پلیان به محض اطلاع از این موضوع بلافاصله اول شب پتو و کلمن آبی را بر داشت و به مطقه ای که لودر و بولدوزرها در آنجا خاکریز می زدند رفت. تا صبح چندین نفر به نزد ایشان فرستادیم که بیایند و اندکی از شب را استراحت کنند ولی ایشان گفت که دیگر کار دارد تمام می شود و نیازی نیست بیایم. صبح آمد و بعد از خوردن صبحانه گوشه ای خوابید و بعد از خواب هم تا عصر در کنار بچه ها به فعالیتهای مربوطه ادامه داد. هنگام شب باز پتویش را برداشت که حرکت کند.گفتند: شما دیشب رفتید. امشب باید کس دیگری برود. ایشان با حالتی ناراحت گفت: اگر لیاقت نداشتم که دیشب کارم را درست انجام بدهم بگویید و اگر دیشب کارم را خوب انجام دادم بگذارید امشب هم بروم تا زدن خاکریز تمام شود. و بالاخره رفت و از آن شب همانجا ماند و به عقب برنگشت و هر موقع کسی را می فرستادند می گفت: من باید فردا شب برگردم پس همین جا می مانم تا کار زدن خاکریز تمام شود. تا اینکه یک شب مقداری سوخت دیرتر برای لودرها و بولدزرها رسید. سه بار با بی سیم تماس گرفت که چرا سوخت نرسید. اگر سوخت نرسد کار زدن خاکریز عقب می افتد. ما خوشحال بودیم که دیگر ایشان حتماً به مقر بر می گردد و استراحت می کند. اما ایشان باز مجدداً تماس گرفت و پیگیر سوخت شد و گفت: چرا در رساندن سوخت کوتاهی می کنید. و ما نیز ناچار با رسیدن سوخت آن را به محل استقرار بولدزرها و لودرها فرستادیم. در والفجر هشت خاکریزی توسط واحد مهندسی زده شد و بچه ها در پشت آن مستقر شدند که بلافاصله دشمن اقدام به پاتک کرد. بعد از ظهر همان روز من به خط رفتم. دیدم آقای پلیان در حالی که آرپی جی می زند چشمانش قرمز است و صدایش نیز در نمی آید و چیزی را هم به آن صورت نمی شنود. برای همین با صدای بلند گفتم: آقای پلیان دیشب بیدار خوابی کشیدی یا بر اثر آرپی جی زدن های مکرر است که اینطوری شدی؟ گفت: فکر می کنم بر اثر آرپی جی باشد. چون از صبح حدود صد تا صدو بیست تا آرپی جی زدم. یک شب سنگرهای خط پدافندی به علت بالا آمدن آب رودخانه آب افتاد. وقتی هوا روشن شد آقای پلیان سریع خودش را به سنگرها رساند و به بچه ها گفت: سریع هرچه وسایل داخل سنگر است به بیرون ببرید تا در هوای آزاد خشک شود و خود نیز با سایر بچه ها شروع به کار کرد. بدون اینکه سروصدا راه بیاندازد یا با بی سیم به فرماندهی اطلاع دهد که سنگرهای پدافندی آب افتاده است. یکبار قصد رفتن به جبهه را داشت ما نمی گذاشتیم که برود. من گفتم: محمد جان شما فعلاً درست را بخوان هنوز بچه ای. هستند کسان دیگری که به جبهه بروند. ما که یک دانه پسر بیشتر نداریم. هر موقع که انشاءالله موقع سربازی ات شد به جبهه برو. محمد در جواب من گفت: مگر این کوپن است که سهمیه باشد. بعد خودش شناسنامه اش را مخفیانه بزرگ کرد تا به اجازه ما نیاز نباشد و به جبهه رفت. یک روز من به محمد علی گفتم: بابا تو به اندازه خودت به جبهه رفته ای دیگر بس است. دستت اینطور و پایت اینطور آسیب دیده. گفت: این مسئله ایست که هر کس یک ایده ای دارد. ایده من این است که باید بروم. یک بار من به محمد علی گفتم: ما به غیر از شما پسر دیگری نداریم و تنها آرزویی که داریم این است که شما ازدواج کنید. قصد دارم برای شما همسری انتخاب کنم تا شما ازدواج کنی. کاری کن تا اینکه در کنار همسرت باشی نه اینکه دائماً در جبهه باشی. او گفت: مادرجان من فعلاً قصد ازدواج ندارم و تا زمانی که جنگ باشد من ازدواج نمی کنم. به او گفتم: امام خمینی فرموده اند که ممکن است جنگ 20 سال طول بکشد باز هم نمی خواهی ازدواج کنی. آن وقت موهایت مثل دندانهایت سفید می شود. بالاخره مادر جان در کنار جنگ ازدواج هم واجب است. این یک سنت الهی است. گفت: نه من به هیچ وجه تا زمانی که جنگ ادامه پیدا کند ازدواج نمی کنم و ازدواج نکرد تا زمانی که به شهادت رسید. در منطقه که بودیم چادر فرماندهی در کنار چادر تسلیحات بود. یک شب نیمه های شب از خواب بیدار شدم. صدای زمزمه ای توجه من را به طرف خود جلب کرد با خود گفتم حتما از بچه های بسیجی یا بچه های تسلیحات در چادر تسلیحات نماز شب می خواند وقتی اطراف را جستجو کردم دیدم آقای پلیان سر جایش نیست آنجا متوجه شدم که ایشان در حال خواندن نماز شب است. دفعه آخری که آقای پلیان از مرخصی آمد حدودا ظهر بود بعد از نماز به اتفاق هم ناهار خوردیم وقرا گذاشتیم صبح روز بعد با همدیگر به منطقه برویم. هنوز دقایقی از این قرا ما نگذشته بود که به ما خبر دادند در منطقه عملیاتی کربلای چهار ماموریتی پیش آمده که باید تعدادی نقشه عملیاتی و دیگر اسناد از آبادان دریافت و به مقر قرارگاه عملیاتی مستقر در منطقه تحویل شود این ماموریت به آقای پلیان محول شد و ایشان که هنوز لباس شخصی تنش بود بلافاصله لباسش را تعویض کرد و ضمن خداحافظی حرکت کرد و رفت.همان شب به ما اطلاع دادند که پلیان به شهادت رسید. در عملیات خیبر تقریباً همه جا سقوط کرد و تنها پر هلی کوپتر باقی مانده بود. انتهای پل ما شهدا و مجروحین را داشتیم. دو سه هزار نفر نیروی عراقی آمده بودند تا پل را بگیرند. ما اول پل خاکریز می زدیم آنها با گلوله توپ آن را صاف می کردند و جلو می آمدند. چند نفری از بچه ها بیشتر نمانده بودند که سردار قالیباف دستور دادند که به هر طریقی شده انجا را حفظ کنیم تا بچه ها انتهای پل را تخلیه کنند و به عقب بروند. از جمله کسانی که آنجا بود آقای پلیان بود که بعداً خود ایشان تعریف کرد که: به نظرم آن صحنه واقعاً یکی از صحنه های سخت جنگ بود. در حالی که با شجاعتهایی که در عملیاتهای مختلف از ایشان دیدیم در شرایط سخت تر از آن هم قرار گرفته بود. ما هر کاری کردیم دشمن با زدن یک گلوله چند نفر از ما را به شهادت رساند و در شرایطی قرار گرفتیم که دیگر مستاصل شدیم. در همین زمان حاج آقای موحودی دستور داد که جمع شویم و و به ائمه اطهار متوسل شویم. بعد از ختم توسل همه بلند شدیم - حدود پنج شش نفر بودیم - متوجه شدیم 10 الی 15 تانک عراقی روبروی ما است. من گفتم: به هر قیمتی که شده باید جلو برویم و مانع از پیشروی آنان بشویم. یکی از دوستان گفت: ما که آرپی جی نداریم! گفتم: نارنجک و اسلحه کلاش که داریم. سپس همگی با هم با حالت تضرع حرکت کردیم نارنجکی را به روی اولین تانک پرتاب کردیم که با انفجار آن تانکهای دیگر عقب نشینی کردند. ما آنها را دنبال کردیم و چهار پنج تا تانک را به آتش کشیدیم و این کار باعث مسدود شدن راه برای عبور و پیشروی تانکهای دیگر شد و فرصتی پیش آمد که شب شود و بچه ها پل را خالی کنند. چنین حرکتی در طول جنگ برای من بی سابقه بود و فکر نمی کردم که این قضیه با چنین حرکتی به پایان برسد و این چیزی نبود جز کمک خداوند متعال. زمانی که خبر شهادت محمد علی را برای ما آوردند. همان روز برقها قطع شد و من به منزل دخترم رفتم. قبل از اینکه من به آنجا برسم برادری از سپاه با موتور به منزل دخترم می رود و سوال می کند که منزل آقای پلیان اینجاست؟خواهرش هم می گوید منزل شوهر خواهرش است مگر طوری شده؟ آن برادر می گوید: خیر. دخترم می گوید اگر کاری دارید بفرمایید؟ که او می گوید: نه. با خود آقای پلیان کار دارم.بعد از منزل عموی ایشان سوال می کند و دخترم نیز آدرس منزل عمویش را می دهد. وقتی من به مزل دخترم رسیدم او به من در این رابطه چیزی نگفت. بعد از ظهر آن روز با هم به عروسی رفتیم و او در عروسی گفت که از طرف سپاه آمدند. صبح روز بعد خانم عموی محمد با دخترش در حالی که لباس مشکی به تن داشتند به منزل ما آمدند. گفتم: این موقع روز کجا بودید؟ چرا لباس مشکی پوشیدید؟ زن عموی محمد گفت: همسایه قبلی ما پسرش فوت کرده ما به تعزیه او رفته بودیم. چون منزل آنها نزدیک خانه شما بود گفتیم یک احوالی هم از شما بپرسیم. راستی عروسی چطور بود خوش گذشت؟ گفتم: بد نبود، خوب بود.و بعد از دخترم سوال کرد چون آن موقع مقداری با هم بحث داشتند و من هم توضیح دادم. به دنبال آن زن عموی بچه ها گفت: از محمد آقا چه خبر دارید؟ گفتم: خبر ندارم. دیشب که گویا آقایی از طرف سپاه به درب منزل دخترم آمده و از محمد سوال کرده و من همین الان می خواستم بروم از همسایه بغلی سوال کنم ببینم ما که نبودیم آیا به درب منزل آنها رفته اند. آیا چیزی گفته اند یا خیر. حالا تا شما نشسته اید من بروم و خبری بگیرم. چون خیلی دلم شور افتاده است. زن عموی محمد گفت: نه ببینید الان داداشم می آید دنبال ما باهم می رویم ببینیم چه خبر است. در همین هنگام زنگ در حیاط را زدند. من برخاستم که در را باز کنم ببینم چه کسی است. خانم عمویشان گفت: نه شما نوی خواد بروی درب را باز کنی من خودم درب را باز می کنم. حتماً داداشم است که به دنبال ما آمده است. گفتم: نه من خودم باید بروم ببینم چه خبر است آخر خیلی دلشوره دارم. با عجله درب حیاط را باز کردم. دیدم پدر محمد است و دارد گریه می کند و دوتا از مینی بوسهای بیمارستان پر است از کارمندهای بیمارستان. دیگر اصلاً متوجه چیزی نشدم و شروع به زدن خودم کردم و اشکم جاری شد و فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. گفتم: خدایا من رضایم به رضای تو. من اینقدر دعا کردم و گفتم او را بدون دست و پا می خواهم بشرطی که فقط قیافه اش جلوی من باشد. خوب خودت اینطوری خواستی من هم رضایم به رضای تو. بعد ما را به معراج شهدا بردند و م با فرزندم دیدار کردم بعد مراسم تشییع او را انجام دادیم. در آن زمان من حامله بودم و نمی دانستم که بچه ام دختر است یا پسر اما با رفتن محمد علی بعد از مدتی فرزندم که پسر بود به دنیا آمد و ما اسم محمد را بر روی او گذاشتیم و اگر او رفت جایگزینی برای خودش برای ما گذاشت. در عملیات بدر گردانهای مختلف وارد عملیات شدند تا چهارراه و جاده مشهور خندق را که آن طرف دجله واقع بود بگیرند. یکی از این گردانها گردان نصرالله بود که آقای پلیان در آن در حال انجام وظیفه بود. و من نیز در خدمت ایشان بودم و با چشم خود دیدم زمانی که گردان ما به نزدیکی چهارراه خندق رسید دشمن هوشیار شد و با کالیبر به طرف بچه های ما که روی قایق بودند شروع به تیراندازی کرد که یکی دو نفر از بچه ها زخمی شدند. آقای پلیان سریع خودش را به داخل آب انداخت تا عمق آب را اندازه بگیرد تا قایقهایی که موتور آنها در گل و لای گیر کرده بود را رها کند. بدین منظور به اولین قایق که رسید گفت: موتور را به طرف بالا بکشید. و آن را به عقب کشید و مجروحین را در آن گذاشت و دستور داد به عقب ببرند. سپس با صدای بلند شروع به صحبت و روحیه دادن به بچه ها کرد و آنها را به طرف خشکی هدایت کرد تا از طریق خشکی خود را به دشمن بزنند. بعد از شهادت محمد علی خدا یک پسر به ما داد وقتی برای ثبت نام او به مدرسه اش رفتم هنگام گرفتن برگه مدیر مدرسه گفت: شما چه کسی هستید؟ گفت: مادر شهید پلیان گفت: کجا شهید تحصیل می کرده؟ گفتم: مدرسه اش در خیابان دانش بود ولی الان اسم او را فراموش کردم. ایشان گفت: من خودم در آن زمان ناظم آنجا بودم محمد علی واقعا پسر رشید وشجاعی بود. بعد از شهادت آقای پلیان شبی سردار قالیباف برای عرض تسلیت به منزل پدر ایشان آدمده بود آقای قالیباف در طی صحبت هایی که داشتند گفتند: هر زمان که لشکر به گرهی برخورد می کرد ویا در خط مشکل پیش می آمد با در اختیار داشتنآقای پلیان خیالمان راحت بود که کسی هست که مشکل را حل کند. در عملیات والفجر هشت پیروزی بدست آمده بچه ها را شاد و مسرور کرد بطوری که تعدادی از آنها شیرینی بین بچه ها پخش کردند.آقای پلیان که شادی آنها را دید به من گفت: اینها به چه چیزهایی شاد می شوند مد نظر من آن طرف اروند پتروشیمی است آنجا است که ما بتوانیم ضربات کاری تر وموثر تر بر دشمن وارد کنیم و طبق گفته امام: دشمن را باید به عقب برانیم تا جایی که دیگر مطمئن شویم بر نمی گردد. در صورتی که الان دشمن در همین نزدیکیها عقبه دارد و در حال فعالیت است ما منطقه ای را از او گرفتیم واو حتما در فکر پاتک خواهد بود که منطقه را باز پس بگیرد. یک شب پسرم محمد گفت: مادر چون اتاق کوچک و هوا گرم است رختخواب مرا به بالای پشت بام ببرید. من هم رختخواب او را به بالای پشت بام بردم و بعد آمدم پایین و خوابیدم. محمد نصف شب بلند شده بود که نماز شب بخواند. همان شب همسایه کنارمان هم روی بهارخوابشان خوابیده بودند و متوجه محمد شده بودند. روز بعد خانم همسایه جلوی مرا گرفت و گفت: راستش دیشب می خواستیم درب منزلتان را بزنیم. در ابتدا فکر کردیم که پسر شما روی پشت بام بلند شده و دارد خانه ما را نگاه می کند. خیلی ناراحت شدیم. بعد یک مقدار که توجه کردیم دیدیم پسرتان در حال خواندن نماز شب است. وقتی همسایه مان رفت من به محمد چیزی نگفتم که کسی در رابطه آمده است. ولی به او گفتم: محمد جان دیشب بالای پشت بام چون هوا گرم بود خوابت نمی برد؟ برای همین بلند شده بودی؟ محمد سریع متوجه شد مثل اینکه او را در حال نماز خواندن دیده است به همین دلیل گفت: مادر از امشب رختخواب مرا پایین پهن کنید من پایین می خوابم. در عملیات میمک فرمانده مان شهید مهدی میرزایی به شهادت رسید و به خاطر از بین رفتن سر و صورت قابل شناسایی نبود. آقای پلیان و شهید غفوریان برای شناسایی ایشان به سردخانه رفتند. محمد با علائمی که در بدن ایشان بوده او را شناسایی کرد و خوشحال شد از اینکه توانسته جنازه آن بزرگوار را پیدا کند و ناراحت بود از اینکه دوست و یار عزیزی را از دست داده است. در عملیات بدر قرار شد که بچه های مهندسی پل شناوری را برای عبور ماشین و امکانات ترابری با بشکه های خالی 220 لیتری بسازند. بدین منظور آقای پلیان با مهارت خاصی و علاقه وافر بشکه ها را به یکدیگر جوش داد و روی آن را تخته انداخت و به صورت پلی شناور در آورد و تا آن را به اتمام نرساند از کارش دست برنداشت. یک روز از مسیر عدل خمینی عبور می کردم دیدم کوچه ای را که آقای پلیان در آن زندگی می کردند به نام ایشان نام گذاری شده است. در همان لحظه به یاد گفته ایشان در منطقه افتادم که گفت: آقای فاسمی من تنها فرزند خانواده هستم و پدر و مادرم خیلی برای من زحمت کشیدند. چون مادرم شیر نداشته من را با نشاسته بزرگ کردند. بلافاصله من گفتم: پس شما شیر نخورده اینقدر مظلوم و معصوم هستی اگر شیر مادرت را می خوردی چه می شدی؟ یک روز دو تا نیروی جدید به جمع بچه های عملیات آمدند. من گفتم: آقای پلیان کارهایی که باید انجام بدهند به اینها یاد بدهید. ایشان گفت: خوب خودشان بیایند ببینند. گفتم: منظورم این است که از کارهایی که خودت تا به حال انجام داده ای برای آنها توضیح بدهی. گفت: من که قبلاً کاری انجام نداده ام که بخواهم توضیح دهم. و بعد خیلی مجمل مسائل را مطرح کرد. زمانی که برادرم محمد علی شهید شد از طرف بنیاد و سپاه پرده ای برای عرض تسلیت به درب خانه پدرم آوردند وقتی متن آن را مطالعه کردم دیدم که نوشته " سردار شهید محمد علی پلیان معاون طرح و عملیات". خیلی تعجب کردم چون تا آنزمان من و حتی دیگران فکر می کردیم که او یک بسیجی یا یک سپاهی معمولی است و خبر نداشتیم در جبهه چکار می کند زیرا ایشان همیشه کارهایش را از دیگران مخفی می کرد. بار آخر که محمد علی در مشهد بود من در محل کارم با مسئول قسمتی که در آنجا کار می کردم برخوردی داشتم که باعث بلاتکلیفی من شده بود و می خواستم خودم را به یگان دریایی معرفی کنم. یک روز من محمد علی را در محل کارم دیدم او جویای احوال من شد و من هم برایش توضیح دادم که چه اتفاقی برای من افتاده و می خواهم برای ادامه خدمت به یگان دریایی بروم. وقتی فهمید که می خواهم به آنجا بروم به من گفت: چرا آنجا بروی بیا پیش خودمان من هم قبول کردم. محمد علی همان روز به خط اعزام شد. من هم روز بعد حرکت کردم تا به ایشان بپیوندم. هنوز به سمت جبهه حرکت نکرده بودم که از محور زنگ زدند و گفتند محمد علی در منطقه به شهادت رسیده. من وقتی این موضوع را فهمیدم بسیار ناراحت و متاثر شدم. علت شهادت او را جویا شدم متوجه شدم که لشکر از ایشان برای شرکت در جلسه ای که در محور عملیاتی برگزار می شود دعوت می کنند تا برای عملیاتی که در پیش است برنامه ریزی کنند. خلاصه ایشان سمت محل جلسه حرکت می کنند وقتی به آنجا می رسند دژبان او را نمی شناسد و برخوردی بین آنها بوجود می آید که موجب شهادت محمد علی می شود. یک روز آقای قالیباف به آقای غفوریان مسئول ستاد تیپ امام موسی (ع) امر کرد که به موتوری لشکر برود و مسئولیت آنجا را تحویل بگیرد زیرا موتوری به دلایلی از هم پاشیده شده بود. ایشان هم قبول کرد. وقتی من به آقای غفوریان گفتم: چرا شما از ستاد به موتوری می روی و این مسئولیت را قبول کردی؟ گفت: من باید وظیفه ای را که به من سپرده شده انجام دهم. آقای پلیان هم که آنجا بود گفت: آقای غفوریان اگر می دانید که از دست من هم کاری بر می آید من حاضر هستم از تشکیلات ستاد به موتوری بیایم و با شما همکاری کنم.آقای غفوریان هم پذیرفت و مدت 10 الی 15 روز به مجموعه موتوری رفت و کمک کرد. وقتی من از ایشان سوال کردم که شما چرا به قسمت موتوری رفتی؟ گفت: نمی خواستم آقای غفوریان در این موقعیت تنها باشد. آقای پلیان هر موقع مجروح می شد کسی خبردار نمی شد. یکبار ایشان از ناحیه دست مجروح شده بود و دستش را بسته بود. وقتی من متوجه شدم از ایشان پرسیدم دست شما چکار شده؟ گفت: چیزی نیست. با خنده گفت: دستم خراش کوچکی برداشته. ما که لیاقت شهادت و مجروح شدن را نداریم. چند روزی از شروع عملیات غرور آفرین والفجر 8 که منجربه آزاد سازی شهر فاو شد می گذشت . دشمن هر روز به تمرکز قوا و پاتکها می پرداخت . در ابتدای عملیات سخترین موقعیت سه راه شهادت در تقاطع جاده البهار و جاده فاو و بصره بود که حمله همه نیروهای دشمن جهت نفوذ به فاو و ام القصر از این منطقه صورت می گرفت تعداد تانک دشمن با نفرات پیاده ما برابری می کرد دشت جای خالی نداشت زمین و زمان از آتش و دود سخن می گفت و بچه های جبهه می دانند آتش تهیه یعنی چه ، خصوصاً اینکه هم مستقیم زنهای دشمن فعال بودند و هم توپخانه های متعدد . همه در تکاپوی مقدمات پاسخگویی به پاتک بودند که خمپاره های 60 امان بسیجی ها را بریدند و برخی هم که تازه وارد شده بودند در سنگر ها آن هم در ته سنگر ها سوراخ موش اجاره می کردند حالا این وضعیت را تصور کنید که واقعاً تصور آن برای غیر جبهه ای ها محال است .شهید محمد علی پلیلن در این وضعیت آتش و خون جلوی سنگر ، با کیسه سنگری زیر اندازی درست کرده بود و با کیسه ای خاکی را به عنوان بالش قررار داده و راحت خوابیده بود - واقعاً با قلبی آرام و وصف ناشدنی - او را صدا زدم و گفتم : حاجی بلند شو گفت : هنوز که نرسیده اند . بگذاراستراحت بکنیم . گفت : هر کدام از این تیر و ترکش ها مأمورند هر کجا می خواهند بروند . - این باور باعث شده بود او در میان رزمنده گان به رزمنده ای شجاع مشهور شود . دقیقاً یادم است دو روز مانده به آخرین اعزامی که برادرم محمدعلی داشتند رفت آلبوم عکس هایش را آورد و داشت ورق می زد با دقت این عکس هارا که در طی مدتی که جبهه بودند گرفته بودند نگاه می کردند و برای من توضیح می دادند که هر کدام از این عکس ها را در چه حالتی و در کجا قرار گرفته است افرادی را هم که کنارش بودند یکی یکی معرفی می کردند. در جبهه که بودم با اتوبوس نیرو حمل می کردم یک سری در جاده ایلام ماشینم خراب شد مسؤول کاروان رفت و ما را تنها گذاشتند وسط جاده ایلام بدبختی زیادی کشیدیم تا این ماشین را بکسل کردیم و بردیم اهواز زمانی که وارد پادگان شدم خیلی عصبانی بودم به خاطر این که در بیابان تنها بودم و گرسنگی کشیدم وقتی وارد پادگان شدم محمد فهمید که عصبانی هستم زد زیر خنده و این قدر خندید که دل درد گرفت من هم عصبانی شده بودم گفتم این چه پادگانیه این چه لشکریه نباید به آدم برسند محمدعلی پلیان زد پشت ما و گفت چرا ناراحتی؟ بیا تا الان برویم بدهم ماشینت را درست کنند بعد آمد توی ماشین نشست و گفت شما اعصابت را بی خودی داری خورد می کنی اینجا منطقه ی جنگی است اینجا هر کسی به فکر خودش است. هنگامی که محمدعلی پلیان به شهادت رسید یک شب سردار قالیباف برای عرض تسلیت به منزل پدر ایشان آمد که اتفاقاً من هم آنجا حضور داشتم آقای قالیباف طی صحبتی گفتند : هر زمانی که کار لشگر گره می خورد و یا در خط مشکلی پیش می آمد ما همیشه دغدغه ی خاطر داشتیم اما جایی که آقای پلیان حضور داشت خیالمان راحت بود که بالاخره کسی هست که مشکل لشگر را حل کند . سری آخری که من آقای پلیان را دیدم ایشان به من گفت : این سری که به جبهه بروم می خواهم کارهای شهید ظریفیان را انجام دهم و مطمئن هستم که این بار دیگر به شهادت می رسم . و التبه رفت و به شهادت هم رسید . در عملیات والفجر 3 در حالی که هجوم آتش دشمن لحظه ای قطع نمی شد آقای پلیان بدون اسلحه و مهمات به سنگر عراقی ها رفت تا آنها را خلع سلاح و اسیر کند. حدود 200 متر مانده به سنگر آنها دشمن متوجه وجود ایشان شد و دست به اسلحه برد. در این زمان آقای پلیان حائل بین ما و نیروهای سنگر عراقی بود و ما قادر به تیراندازی و نجاتش نبودیم. ایشان که وضعیت را این چنین دید خیلی خونسرد با افراد داخل سنگر با زبان عربی شروع به صحبت کرد و گفت: به هرحال شما باید تسلیم بشوید. پس بهتر است که اسلحه هایتان را زمین بگذارید و از سنگر خارج شوید. یکی از سربازان عراقی که بعثی بود به بقیه که حدود پنج شش نفر بودند اجازه نداد که تسلیم شوند. اسلحه اش را طرف آقا محمد گرفت. ایشان دستهایش را به طرفین باز کرد و گفت: من اسلحه ندارم ولی به هر حال شما نمی توانید کاری انجام دهید و باید خودتان را تسلیم کنید. در همین حین آرام آرام خود را از سنگر آنها دور کرد و با یک حرکت مناسب خودش را به تپه ای رساند که در پشت آن پناه بگیرد. سرباز بعثی شروع به تیر اندازی کرد که در اثر آن تیری به دست ایشان اصابت کرد. ولی آقای پلیان بعد از آن نیز خیلی عادی به صحبت کردن خود با آنها ادامه داد و در همین لحظات یکی از افراد آرپی جی را به او رساند که او سنگر را مورد هدف قرار داد و آن را منهدم کرد که تعدادی از سربازان عراقی کشته و آنهایی که زنده ماندند اسیر کرد. در عملیات والفجر 3 دشمن خیلی فشار آورد و اوضاع و احوال سخت بود و حدود 700 نفر از عراقیها در ارتفاعات کله قندی به محاصره ما افتادند. جریان از این قرار بود که فرمانده عراقیها متوجه شده بود که ما بزودی عملیاتی در پیش داریم. بنابراین در خط مقدم جلسه ای می گذارد تا در مقابل هر حمله ای مقاومت کنند و تسلیم نشوند اما با همه تدابیری که پیش بینی نمودند نیروهای دشمن در محاصره ما قرار گرفتند. آنها به شدت تلاش می کردند تا حلقه محاصره را بشکنند و برای این منظور بارها اقدام به تک کردند. فشار دشمن و مقاومت آنها به حدی بود که تعدادی از نیروهای ما را به شهادت رساندند. آقای پلیان که اوضاع را چنین دید گفت: اینجوری نمی شود باید بروم آنها را دستگیر کنم و یکی یکی بیاورم. ایشان ساعت 3 بعد از ظهر اقدام به اجرای تاکتیکش کرد و با مهارت تعدادی از عراقیها را یک به یک اسیر کرد و به قرارگاه منتقل نمود. یکی از افسران عراقی که فرمانده گروهان یا گردان دشمن را بر عهده داشت در حالیکه برادر پلیان مشغول اجرای تاکتیکش بود اقدام به مقاومت زیادی نمود و حتی دست برادر پلیان را هدف گرفته و مجروح نمود. در عین حال برادر پلیان او را دستگیر و با همان دست مجروحش به عقبه منتقل کرد. در عملیات والفجر مقدماتی نیروهای ما داخل کانالی بودند که لو رفته بود و هر لحظه خمپاره بچه ها را هدف قرار داده و لت و پار می کرد. و از طرفی چون محور عملیاتی لو رفت تیربارهای دشمن چهارلول 23 دائم کار می کرد. ما حدود 12 ساعت در کانال مورد هجوم دشمن بودیم و تلفات سختی دادیم. آقای پلیان وقتی وضعیت نیروها را چنین دید خیلی راحت جلو رفت و دوتا از چهارلولهای 23 دشمن را از کار انداخت. ولی عراقیها آنها را به صورتی چیده بودند که هر لحظه که یکی از آنها خاموش می شد دیگری را به کار می انداختند. هرچند با این کار آقای پلیان آتش دشمن متوقف نشد ولی تعدادی از سلاحهای آنها منهدم و حجم آتش کمتر شد. بعد از شهادت محمد علی یک شب خواب دیدم در یک سالن بزرگی تعداد از بسیجی ها جمع شدند و در حال غذا خوردن یا صحبت بودند. محمد علی را در داخل جمعیت دیدم که نشسته و در حال خندیدن است. من در بالکنی نشسته بودم و به پایین نگاه می کردم. با دیدن او خواستم که به پایین بروم اما نگذاشتند بروم و به جمع آنها وارد شوم. همان اوایل شروع به کار بسیج بود که محمد علی عضو بسیج شد. دو شب بود که از محمد علی خبری نداشتم. نگران شده بودم و دلم خیلی شور می زد. با دلهره این دو شب را به صبح رساندم تا اینکه صبح روز شب دوم به محل پایگاه بسیج که واقع در خیابان ملک آباد بود رفتم و سراغ او را گرفتم. یکی از برادرانی که آنجا بود به من گفت: محمد علی در کوهسنگی مشغول نگهبانی است. بلافاصله بعد از فهمیدن جای او سوار ماشین شدم و خودم را به محل نگهبانی او رساندم و از ماشین پیاده شدم. وقتی محمد علی من را دید فوراً پشت دکه نگهبانی مخفی شد و اسلحه اش را به پاسدار دیگری داد. به سمت دکه رفتم و از برادرانی که داخل دکه نگهبانی بودند پرسیدم آیا فردی با چنین مشخصاتی اینجاست؟ آنها گفتند: بله با او چکار دارید؟ گفتم: مادرش هستم. الان دو شب است که از او خبری ندارم. بعد یکی از برادرها او را صدا زد و محمد علی بعد از کمی تاخیر آمد و سلام کرد. از او پرسیدم: مادرجان کجا هستی؟ چه کار می کنی؟ نباید به مادرت خبر می دادی کجایی؟ من دو شب است که خواب ندارم نگران هستم مادر جان. محمد علی گفت: شما بروید من بعداً می آیم. گفتم: آخر این چه وضعی است دستها و لباسهایت کثیف است. بیا برویم خانه لباسهایت را عوض کن غذا و میوه ای بخور حمامی برو. در جواب گفت: مادر جان مگر اینجا زندان است که به ما چیزی ندهند. شما بروید من خودم می آیم. من رفتم ولی او آن شب هم به خانه نیامد. آن شب هوا خیلی گرم بود. صبح مقداری میوه و یک دست لباس برداشتم و به همان منطقه ایس رفتم که دیشب نگهبانی می داد. اما وقتی رسیدم به آنجا به من گفتند: محمد علی برای نگهبانی به میدان فلسطین رفته است. بالاخره به میدان فلسطین رفتم و او را پیدا کردم. به او گفتم: مادر! برایت میوه آورده ام. اما دوباره همان حرفهای دیشب را تکرار کرد و گفت: شما بروید من امشب حتماً می آیم. بالاخره بعد از ظهر به خانه آمد و به حمام رفت و لباس هایش را عوض کرد. در عملیات والفجر مقدماتی یا جزیره مجنون تعداد زیادی شهید داده بودیم. من آنشب تا صبح اشک می ریختم. با خود فکر می کردم آیا پسر من هم در عملیات شرکت داشته یا نه. چند روزی را نگران و ناراحت گذراندم تا اینکه یک روز با خبر شدم صو پنجاه شهید را به مشهد می آورند وقتی این مطلب را شنیدم رو به امام رضا کردم و گفتم: یا امام هشتم یک پسر بیشتر ندارم و جلوی او را برای رفتن به جبهه نگرفته ام چون این راه راه دین و اسلام و ناموسش است ولی نمی خواهم او را از دست بدهم و بسیار اشک ریختم. شب خواب دیدم که ماشینی در خیابان در حال حرکت است و پای فردی را با طناب به آن بسته اند و روی زمین می کشند و جمعیت زیادی به دنبال آن می دویدند و م هم جلو دویدم گفتم: چه شده؟ این بنده خدا کیست؟ ناگهان دیدم که محمد خودم است که او را با طناب به ماشین بسته اند و می کشند. گفتم: خدا مرگم بدهد این که محمد من است که شهید شده است. شهید را که اینطوری نمی برند این چه وضعی است چرا اینطور با او رفتار می کنند؟ شروع به گریه کردم و هراسان از خواب بیدار شدم. عصر بود که دیدم محمد از در وارد شد صورت او را بوسیدم و گفتم: که دیشب خواب تو را دیدم و حال تو آمده ای. سری آخر که محمد علی از جبهه آمد دفترچه های کوچکی را به او داده بودند که روی آن نوشته بود خاطرات - جلد قشنگی داشت - من چون دیدم ایشان چند دفترچه دارد از او خواستم یکی از آنها را به من بدهد. ایشان هم قبل از حرکت به سمت جبهه در آخرین روز گفت: شما که یکی از دفترچه ها را می خواستی بیا و بگیر. وقتی آنرا گرفتم دیدم از بقیه دفترچه ها کهنه تر است و جلد روی آن نیز در حال جدا شدن بود. دفترچه را از او گرفتم و چیزی نگفتم. دفترچه را در کمد گذاشتم بدون آنکه آن را نگاه کنم. ایشان بعد از ظهر به جبهه رفت و بعد از هفت الی هشت روز خبر شهادت او را برای ما آوردند. یعنی بر خلاف آنکه همیشه رفتن آنها سه الی چهار ماه طول می کشید این بار بعد از رسیدن به جبهه و خط مقدم به شهادت می رسد. بعد از اطلاع از شهادت محمد علی به دنبال وصیت نامه ایشان می گشتیم. معمولاً وسایل ایشان داخل کمدشان بود. وقتی درب آن را باز کردیم وصیتنامه ای پیدا نکردیم. ناخودآگاه یکباره من به سراغ کتابچه کوچکی که به من داده بودند رفتم و آن را باز و نگاه کردم. درست در همان صفحه اول ایشان با خط درشت نوشته بود وصیت نامه. با دیدن وصیت نامه حالم دگرگون شد و تازه فهمیدم که آن روز برادرم وصیت نامه اش را به من داده و من بی اطلاع بودم و این قضیه را من از الطاف الهی دانستم که ایشان با دست خودش وصیت نامه اش را به من داده بود و من نیز آن را به دیگران نشان دادم و تعجب نمودیم که او چگونه از شهادت خود اطلاع داشته است. عملیات والفجر مقدماتی در زمستان بود. یک روز قبل از اذان صبح دیدم پشت چادر صدای ریزش آب می آید. وقتی بیرون رفتیم متوجه شدیم آقای پلیان با آب منبع که یخ زده دارد غسل می کند. ما خیلی تعجب کردیم زیرا ما در چادر با چراغ روشن و دو سه تا پتو از سرما می لرزیدیم ولی ایشان بیرون از چادر با آب سرد و یخ زده غسل انجام می دهد. مدتی من به علت مجروحیت در منطقه نبودم و در بیمارستان بسر می بردم. یک روز یکی از دوستان به دیدنم آمد و برای من تعریف کرد: در عملیات بدر قرار شد به آن طرف آب برویم. آقای پلیان با تدبیر در زیر آتش پر حجم دشمن ما را به آنطرف آب برد و با خونسردی خاص، حد و حصر عراقیها، وضعیت منطقه و چهارراه خندق را برای ما توجیه کرد و بعد از اشاره به تعدادی از نیروهای خط نگه دار مثل آقای چراغچی گفت: تمام بچه هایی که اینجا هستند بلا استثنا برای حفظ خط به اینجا آمدند. در صورتی که می توانند به عقب بیایند. در عملیات والفجر 3 تپه ای در اختیار دشمن بود که با تلاش شبانه و دادن 10 شهید سقوط نکرد. روز بعد آقای محمد پلیان با چند نفر هنگام ظهر تپه را با تاکتیکی خاص محاصره و فتح کردند. در مقطعی حدود 6 ماه آقای پلیان به عنوان مسئول عملیات سپاه مشهد بود. یک روز ایشان را دیدم آشفتگی عجیبی داشت. گفت: وضعیت زندگی در اینجا با جبهه قابل مقایسه نیست. ما برای جبهه و جنگ ساخته شدیم. بهتر است که هر چه زودتر و سریعتر برگردیم. و بعد از چند روز با اصرار زیاد مسئولین در مشهد نماند و عازم جبهه شد. زمان انقلاب هر روز صبح زود بلند می شد و از خانه بیرون می رفت. ظهر که محمد علی بر می گشت اطلاع نداشتیم کجا رفته و چه انجام داده است. اصلاً به ما چیزی نمی گفت. روز یکشنبه خونین پدرشان در بیمارستان محل کارش بود. با دوچرخه به منزل آمد و گفت: خیابانها خیلی شلوغ است. محمد به منزل نیامده؟ گفتم: نه نیامده. گفت: بیا ببین خیابانها چه خبر است. همه را کشتند و روی هم ریختند. این بچه کجاست؟ گفتم: من صدای تیراندازی را می شنوم ولی بیرون نرفتم که ببینم چه خبر است. بعد سریع بلند شدم چادرم را سرم کردم و با حالتی نگران از منزل خارج شدم و با خودم گفتم او هم حتماً جزو همان کشته هاست.ازخسروی نو کوچه پس کوچه انداختم تا از جلوی منزل آقای شیرازی بیرون آمدم. خیابانها مملو از جمعیت بود. تانکها از طرف میدان شهدا به طرف حرم می آمدند و تیراندازی می کردند. فردی از میان جمعیت می گفت: متفرق شوید اینجا نایستید. گفتم: آقا من بچه ام به منزل نیامده نگران شدم به دنبالش آمدم. گفت: خانم برو که الان خودت را هم می زنند. به هیچکس رحم نمی کنند سریعتر از اینجا بروید. همانجا ایستاده بودم درب حیاطی باز بود به داخل حیاط رفتم عده ای نیز در پشت درب ایستاده بودند. یکی گفت: از پشت درب حیاط کنار بروید زیرا اگر مامورین دیده باشند که شما به اینجا آمده اید از پشت در تیراندازی می کنند و احتمال دارد به شما بخورد. لذا به عقب منزل رفتیم. بعد از ساعتی سر و صدا کمی آرام شد بیرون آمدم و به کوچه بغل منزل آقای شیرازی رفتم. همه جای کوچه خون ریخته بود. کلاه و کفش بود که افتاده بود. درحالی که اشک میریختم با خود می گفتم: خدایا آیا بچه من هم طوری شده؟ مجروح و زخمی شده یا کشته شده؟ آیا کجاست؟ با دیده اشکبار تا انتهای کوچه رفتم در آنجا با مخروبه ای مواجه شدم و دیدم که عده ای زخمی در آنجا هستند. در همین حال فردی از دیوار خرابه بیرون پرید تا زیر بغل مجروحی را بگیرد و به بیمارستان ببرد. وقتی دقت کردم دیدم محمد است. گفتم: محمد اینجا چه می کنی؟ چی شده؟ بیا برویم خانه. چرا این کارها را می کنی؟ می بینی که اینها رحم به هیچ کس نمی کنند. شما بچه هستی. این چیزها را نمی فهمی بیا برویم.درحالی که دستهایش خونی مالی بود گفت: نه نمی آیم. شما چرا به دنبال من آمدید؟ شما برو و به من کاری نداشته باش الان شما را هم می زنند. هرچه اصرار کردم که او را به منزل ببرم بی فایده بود. ناچار با هر سختی بود به منزل برگشتم. محمد تا آخر شب به منزل نیامد. وقتی هم آمد خیلی خسته بود. گفتم: مادر جان این ماجراها را ول کن و من را اینقدر ناراحت نکن. من یک دانه پسر بیشتر ندارم اگر تو را هم بکشند من چکار کنم. ولی او حرفی نگفت و آن کاری که لازم بود انجام داد. زمانی که محمد علی خواست به جبهه برود هنوز به سن قانونی نرسیده بود و از طرفی ما نیز مخالف اعزام ایشان بودیم. من به او گفتم: محمد جان شما درست را بخوان چند روزی از این موضوع گذشت یک روز محمد علی آمد گفت: من اگر در شناسنامه دست ببرم چه می شود؟ گفتم: مادر جان شناسنامه مدرک مهمی برای انسان است و اگر شما این کار را بکنی باز خواست می شوی ایشان چیزی نگفت و رفت.تا اینکه یک روز بدون اطلاع ما برای گرفتن شناسنامه المثنی به ثبت احوال می رود و بعد از گرفتن شناسنامه تاریخ تولد آن را تغییر داده وسنش را بزرگ می کند و از همانجا به مسجد امام حسین(ع) در چهار طبقه می رود. برگه اعزام می گیرد واز طرف پدرش امضاء می کند وبه آموزش اعزام می شود.روز بعد من وپدرش با ناراحتی به هر جایی که فکر می کردیم رفتیم تا او را پیدا کنیم اما تلاش ما بی فایده بود به پدر محمد گفتم: شاید او به جبهه رفته است. پدرش گفت: نه بابا او برای رفتن به جبهه سنش کوچک است او را نمی برند بر فرض که ثبت نام کند برگه رضایت نامه پدر و مادر را باید بیاورد تا ما امضاء کنیم. گفتم: حالا شما یکسری به سپاه و بسیج بزن ببینیم چه می شود.بعد پدر محمد به سپاه و بسیج رفت که مسولین گفتند ما فردی با این مشخصات که شما می گویید به منطقه اعزام نکرده ایم. از آنجا به مسجد محل و حتی مسجد محله قبلی سکونتمان رفت آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند: ما قبل از اعزام هر نیرو برگه رضایت نامه را به درب منزل می آوریم تا پدر و مادر امضاء کنند. وبالاخره پدرش ناامید به منزل بر گشت.سه ماه از این جریان گذشت و در این مدت ما شب وروز اشک می ریختیم وبا خود فکر کردیم که او کجاست؟ آیا در دام منافقین افتاده و او را در گوشه و کناری پنهان کردند یا او را کشتند.لا اقل طوری بشود که جسد او را ببینیم.تا اینکه یک روز یکی از دوستانش نامه ای را به درب منزل ما آورد. من گفتم: این چیست؟ گفت: باز کنید خودتان می فهمید. نامه را به سرعت باز کردم خط محمد بود نوشته بود پدر و مادر عزیزم سلام نگران من نباشید من هم اکنون در سقز هستم مدتی دیگر در اینجا می مانم بعد می آیم البته برای مرخصی حضورتان می رسم. من خیلی ناراحت شدم گفتم نگاه کن این بچه از کجا سر در آورده من که گفتم جبهه است گفتند: نه.پدر محمد نامه را برداشت و سریع به سپاه برد و گفت: شما که گفتید ما چنین کسی را به منطقه اعزام نکردیم پس این نامه از کجا آمده است. آنها دوباره گفتند ما ایشان را نفرستادیم از جای دیگری اعزام شده است.بالاخره با پیگیری سپاه متوجه شدیم که او برای اینکه ما مطلع نشویم به کجا میرود از محله دیگر به جبهه اعزام می شود و مدت اعزامش را شش ماهه می زند. یکبار در زمان انقلاب کوکتل مولتف درست کرده بود و آنها را به بالای پشت بام که یک طبقه ساختمان بود برده بود و بعد یک عدد از آن شیشه ها را برای امتحان به پایین داخل حیاط پرتاب کرده بود که ببیند درست است یا نه اتفاقاً آن مورد منفجر شده بود و چون این انفجار در زیر کنتور برق انجام شده بود ناراحت شده بودم و داد زدم این کارها چیست که انجام می دهی؟ الان اگر کنتور آتش می گرفت چه می کردم. او فوراً از بالای بام به پایین آمد. سطلی را پر آب کرد و آتش را خاموش کرد. گفت: نمی دانی شما که اینها چیست من می خواستم ببینم این مواد انفجارش چقدر است. گفتم مادرجان این کارها را یک جای وسیعی انجام می دهند نه در داخل حیاط آنهم زیر کنتور برق که با آتش گرفتن آن تمام زندگی آتش می گیرد. و این اولین باری بود که این کار را انجام داد. یک روز داخل چادر در حال خواندن نماز جماعت بودیم که یکباره یکی از برادران کاری کرد که همه شروع به خنده کردیم و نماز باطل شد. ایشان خیلی ناراحت شد و گفت: چرا نماز جماعت را با خندیدن خود باطل کردید. قبل از عملیات کربلای پنجم شبی در پادگان شهید برونسی اهواز جلسه ای برای طرح مانور اجرا شد که در آن مسولین لشکر هم تشریف داشتند. در آخر جلسه بحث به جایی رسید که برای انجام مانور نیاز به عکس هوایی است. بدین منظور آقای پلیان را برای آوردن عکس هوایی از منطقه شلمچه به اهواز فرستادند. ایشان ساعت 12 شب به سمت اهواز حرکت کرد. یکی دو ساعت از شب گذشت و خبری از او نشد. همه دلواپس شدیم من به آقای موسوی گفتم: به نظر شما محمد دیر نکرد. بروم خبر بگیرم ببینم چه شده؟ ایشان گفت چرا!به هر حال با بچه های اطلاعات تماس گرفتم و جریان را به آنها اطلاع دادم. اما آنها گفتند: که کسی برای گرفتن عکس هوایی نزد ما نیامده است. لذا بلافاصله به آنها گفتنم بررسی به عمل بیاورید و ببینید چه اتفاقی افتاده که ایشان هنوز به اهواز نرسیده است.نزدیک اذان صبح آقای موسوی به ما گفت: بچه های اطلاعات خبر داداند که جنازه آقای پلیان را در معراج شهدا پیدا کردند. در حالی که گلوله به بدن ایشان اصابت کرده است.یکباره به یاد لحظه ای که محمد آقا رفت افتادم که من به ایشان گفتم: محمد جان سریعتر برو عکس هوایی را بگیر و برگرد زیرا جلسه الان منتظر این عکس است. ایشان بلافاصله گفت: خدا منتظر من است.من آن موقع منظور او را متوجه نشدم و با او روبوسی کردم و تکرار کردم محمد جان سریعتر برگرد او رفت و این آخرین دیدار ما بود روز بعد به اهواز رفتیم و جنازه او را دیدیم. آقای محمد پلیان قبل از اینکه به لشکر بیاید چندین بار با شهید کاوه به ماموریت رفته بود.یک روز که من با آقای کاوه در مشهد یا منطقه بر خورد کردم وقتی بحث آقای پلیان پیش آمد آقای کاوه گفت: ایشان خیلی آدم بر جسته و کاری وشجاع وعملیاتی است و تصمیم دارم به هر طریقی که شده ایشان را جای خودم ببرم. شهید محمد علی پلیان یک شب پسرم محمد گفت: مادر چون اتاق کوچک و هوا گرم است رختخواب مرا به بالای پشت بام ببرید. من هم رختخواب او را به بالای پشت بام بردم و بعد آمدم پایین و خوابیدم. محمد نصف شب بلند شده بود که نماز شب بخواند. همان شب همسایه کنارمان هم روی بهارخوابشان خوابیده بودند و متوجه محمد شده بودند. روز بعد خانم همسایه جلوی مرا گرفت و گفت: راستش دیشب می خواستیم درب منزلتان را بزنیم. در ابتدا فکر کردیم که پسر شما روی پشت بام بلند شده و دارد خانه ما را نگاه می کند. خیلی ناراحت شدیم. بعد یک مقدار که توجه کردیم دیدیم پسرتان در حال خواندن نماز شب است. وقتی همسایه مان رفت من به محمد چیزی نگفتم که کسی در رابطه آمده است. ولی به او گفتم: محمد جان دیشب بالای پشت بام چون هوا گرم بود خوابت نمی برد؟ برای همین بلند شده بودی؟ محمد سریع متوجه شد مثل اینکه او را در حال نماز خواندن دیده است به همین دلیل گفت: مادر از امشب رختخواب مرا پایین پهن کنید من پایین می خوابم. قبل از اینکه پسرم به مدرسه برود بچه های عمو و عمه شان به مدرسه می رفتند. محمد علی کیف خالی را برمی داشت و از در بیرون می رفت و بعد برمی گشت و به داخل حیاط می آمد و می گفت: مادر، سلام من هم از مدرسه آمدم. در زمانیکه من حامله بودم تمام فامیل بچه دختر بدنیا می آورند. بهمین دلیل به من می گفتند: اگر فرزندت پسر باشد باید شهر را چراغانی کنی. اتفاقاً فرزندم در شب مبعث حضرت رسول (ص) بدنیا آمد. فرزند پسرم را بخاطر اینکه در شب مبعث بدنیا آمده بود محمد نام گذاشت. پس از شهادت پسرم محمد علی، او را اتفاقاً در شب مبعث به خاک سپردیم. پسرم محمد علی یک روز به پیش پدرش آمد و گفت: پدر جان من که روزی باید به سربازی بروم پس بهتر است که زودتر بروم و آموزش ببینم که آن موقع یک چیزهایی یاد داشته باشم و راحت بتوانم بجنگم. اما پدرش موافقت نکرد بعد خودش به جای پدرش امضاء کرده بود اما باز هم او را قبول نکردند. محمد این مرتبه با ماژیک تاریخ تولدش را زیاد کرده بود به نزد من آمد و گفت: مادر اگر شناسنامه ات دست بخورد چکار می شود. گفتم مادر شناسنامه نشان دهنده هویت شخص است اگر شناسنامه ای را بفهمند که دست کاری شده می گویند صاحب آن منافق بوده یا اینکه می گویند 2 جلد شناسنامه داره. چرا اینطوری کردی. بعد شناسنامه اش را پنهان کردم و گفتم شناسنامه اش گم شده و تقاضای المثنی کردیم. در نهایت المثنی برایش گرفتیم. سال 57 روز یکشنبه خونین مشهد محمد صبح بیرون رفت من هم داخل حیاط لباسها را می شستم در آن زمان خانه ما به خانه آقای شیرازی نزدیک بود و یکسره صدای تیر می آمد، پدر محمد وقتی به خانه آمد گفت: محمد از صبح رفته آمده یا نه؟ گفتم: نه هنوز نیامده، دلم شور می زند. از خانه بیرون رفتم. مردم به همدیگر می گفتند: همه را کشتند. از این کوچه به آن کوچه رفتم. بعضی از مردم می گفتند: خواهرم کجا می روی ماشینهای ساواک الان آمدند، دستگیرت می کنند، گفتم، پسرم هنوز نیامده دلم شور می زند. گفتند، خواهر خانه برو، هر کجا باشد خودش می آید، به کوچه چهار باغ که رسیدم یکدفعه دیدم بطرف مردم حمله کردند. همه بداخل یک خانه ای پناه بردیم. صاحب خانه گفت: خواهرم پشت در نه ایست ممکن است تیر بزنند و از در عبور کند و به شما بخورد. آمدم و عقب تر ایستادم. دو مرتبه وقتی یک مقدار خلوتتر شد به کوچه آقای شیرازی رفتم. دیدم کفشها به یک طرف افتاده، چرخ و موتورها به یک طرف، در و دیوار کوچه پرخون است، من هم یکسره گریه می کردم و می گفتم: خدایا حتماً بچه من هم شهید شده است. یکدفعه دیدم پسرم محمد با یک عدة دیگر از داخل یک خرابه که پنهان شده بودند بیرون آمدند وقتی چشمش به من افتاد خیلی ناراحت شد و گفت: مادر، چرا دنبالم آمدی، من خودم می آمدم. وقتی من او را دیدم بخانه برگشتم. اما محمد دو سه روزی درگیر همین مسایل انقلاب بود. قبل از انقلاب در زمانیکه پسرم دوازده ، سیزده سال بیشتر نداشت اکثر شبها محمد و دو سه نفر شیشه صابون رنده کرده و بنزین به خانه می آوردند و مواد منفجره (کوکتل مولوتف )درست میکردندیکروز محمد به بالای پشت بام رفت و یکی از آن شیشه ها را آتش زد تا ببیند آن عمل می کند یا نه ، چون حیات ما کوچک بود وقتی محمد آن را آتش زد و داخل حیات پرت کرد ، درست زیر کنتور برق به زمین خورد و آتش گرفت . یک دفعه جیغ زدم و گفتم : الان کنتور آتش می گیرد و تمام خانه روی هوا می رود . چرا اینجوری می کنی من که دست پاچه شده بودم مادر بزرگ و زن عموی محمد هر کدام یک سطل آب آوردند و روی آتش ریختند تا خاموش شد . سال اول مدرسه راهنمایی پسرم را در مدرسه راهنمایی حکمت ثبت نام کردیم .یک روز معلماش اولیاء دانش آموزان را خواست که به مدرسه برویم . در آن زمان به بچه های دبستانی و راهنمایی هر روز کیک و شیر و یا سیب و پسته می دادند پس از اینکه مدرسه تعطیل شد و بچه ها بیرون آمدند مدیر مدرسه به ما گفت : بچه هایتان را نگاه کنید و ببینید این شیرهایی که دولت زحمت کشیده و بابت آن پول داده چطور زیر پاهایشان توی خیابان می ریزند ، و کیکها را نرم می کنند و داخل خیابان می ریزند . در این هنگام محمد علی را دیدم که پاکت شیر را زیر پایش کرده و در حال ترکاندن آن است . در شب عروسیم اقوام وآشنایان ضبط را روشن کردند وداخل آن یک نوار مبتذل گذاشته بودند وقتی برادرم متوجه شد خیلی ناراحت شد و گفت : چرا این ضبط را روشن کرده اید . درست است که مجلس عروسی است ولی چرا نوار مبتذل گذاشته اید. در زمانیکه خواهر بزرگم درعقد بود یکروز در خانه نشسته بودیم و در حال صحبت و خندیدن بودیم چون شوهر خواهرم داخل صحن وخانواده بود به همین دلیل من چادر پوشیده بودم اما متوجه خندیدن خودم نبودم . بعد برادرم مرا صدا زد و گفت اگر یک دفعه دیگر ببینم که شما جلوی یک نامحرم نشسته ای و می خندی چنان تو گوشت می زنم که از جایت بلند نشوی . یکسری من و پسرم و یکی از خواهر هایش را برداشتم و جهت دیدن خواهرم به تهران رفتیم از تهران به اتفاق خواهرم به اصفهان رفتیم . در آنجا می خواستم یک عکس به عنوان یادگاری بگیرم. زمانیکه عکاس می خواست عکس بگیرد محمد علی چادر ما را کشید ومی گفت : بیائید برویم نمی خواهد عکس بگیریم .[۱]