شهید محمد مهدی حمیدی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

متن مورب==زندگینامه== محمدمهدى حميدى - پنجمين فرزند حسن - در 1 فروردين 1346 در روستاى حسن‏آباد - بخش ميان‏ جلگه شهرستان نيشابور - به دنيا آمد. در كودكى توسط پدرش در منزل قرآن را آموخت و با آن آشنا شد. دوران ابتدايى را در مدرسه نويد مشهد مقدّس از سال 1352 شروع كرد و در سال 1358 به اتمام رساند. خواهرش در مورد خصوصيّات اخلاقى وى در دوران كودكى مى‏گويد: «او همه را دوست داشت و خيلى مهربان بود. در منزل با همه شوخى مى‏كرد و با اين‏كه كودك بود تمام مسائل را درك مى‏كرد.» تحصيلات راهنمايى را در مدرسه خواجه نصيرالدين طوسى آغاز كرد. به علّت فقر مجبور شد سر كار برود. به‏ طورى كه به كار بيشتر علاقه نشان مى‏ داد و دوست داشت به هزينه خانواده كمك كند. روزها به كار گلدوزى و خيّاطى مى‏ پرداخت و شبها اوقات فراغت خود را در مسجد مى ‏گذراند. به قرآن و نماز علاقه داشت و به جلسات مذهبى، زياد رفت و آمد مى ‏كرد و بيشتر نمازش را با دوستانش در مسجد مى‏ خواند. بعد از انقلاب با وجود سنّ كم گاهى در تظاهرات شركت مى ‏كرد. به مطالعه كتاب هاى علمى و مذهبى و تاريخى علاقه خاصّى داشت و كتاب هاى به يادگارمانده از ايشان، بيشتر كتاب هاى پند و اندرز است. برادرش - محمّدعلى - در مورد علّت جبهه رفتنش مى ‏گويد: «شهيد از زمانى كه برادرم رضا در سال 1361 به جبهه كردستان رفت و من به جبهه خرمشهر و نيز دو تا از دامادهايمان نيز باتفّاق پدرم در جبهه بودند، او هم علاقه‏ مند شد كه به جبهه برود.» مهدى از زمانى كه خودش را شناخت اكثراً با بچّه ‏هاى جبهه و جنگ بود و با غير اينها سابقه دوستى نداشت. رابطه ‏اش با همسايگان و خويشان خيلى خوب بود. مردى معاشرتى، خوش ‏برخورد و با افراد مزاح مى ‏كرد. به پاسدارى و خدمت به اسلام علاقه خاصّى نشان مى‏ داد. با دختر عمويش زهرا حميدى ازدواج كرد. پدرش در مورد ازدواج وى مى‏ گويد: «بنا به خواست خود شهيد به خواستگارى رفتيم. گفت: من دختر عمويم را مى‏ خواهم. اين مسئله با عمويش در ميان گذاشته شد و ايشان بدون مشورت با كسى و فقط با استخاره موافقت كرد و به ما گفت استخاره كردم اين آيه آمد: مِنَ المُؤمنِينَ رجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدوا اللَّه عَليه....» شهيد با وجود سنّ كم و تحصيلات پايين در مدّت كوتاهى توانست خودش را به پست معاونت گردان زرهى در تشكيلات لشكر 5 نصر برساند كه اينها همه به عشق و علاقه او به خانواده و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بر مى ‏گردد. برادرش - رضا- مى‏ گويد: «من مدّت زيادى با ايشان در جبهه بودم و در پست گردان مخابرات خدمت مى‏كردم و ايشان در گردان زرهى بود. كمتر با هم سرو كار داشتيم. رزمنده‏ها براى تماس با خانواده‏هاي شان پيش ما مى‏آمدند. در اين مدّت انتظارى كه از برادرم داشتم اين بود كه به ما سربزند و از تلفن استفاده كند، ولى ايشان به هيچ وجه نيامد و هر وقت هم مى ‏آمد مثل بقيّه بچّه ‏ها در نوبت و صف مى ‏ايستاد و وقتى علّت را سؤال مى‏ كردم، مى ‏گفت: من هم مى‏ خواهم مثل ديگر رزمنده‏ ها توى صف بايستم.» در عمليّات كربلاى 5 در جادّه شلمچه - كه زير آتش مستقيم دشمن بودزير آن آتش با راحتى و آرامش، تانك ها را جابه جا مى ‏كرد. در همان عمليّات مجروح شد كه هيچ اهميّتى به مجروحيّتش نمى‏داد و در همان حال كار مى‏ كرد. همسر شهيد - زهرا حميدى – مى ‏گويد: «بيشترين آرزوى مهدى حضور در جبهه و بزرگ‏ترين آرزويش شهادت بود. مهربان و قانع بود و همه دوستش داشتند.» وى اوّلين بار در سيزده سالگى به جبهه اعزام شد. حدود پنج ماه بسيجى و سيزده ماه به عنوان پاسدار رسمى در جبهه حضور داشت كه در اين مدّت پنج مرتبه مجروح شد. مادرش مى ‏گويد: «از اينكه به كشور حمله مى‏شد، ناراحت بود و دوست داشت به جبهه برود و اگر از طرف ما حمله‏اى مى‏شد، خوشحال مى‏شد و دوست داشت آنجا باشد.» علاقه شديدى به پيروزى نظام در جنگ، نقشه خوانى، توجيه منطقه و آمادگى جنگى داشت. همّ و غمّش عمليّات بود. به افرادى كه در جبهه غريب بودند، علاقه خاصّى داشت. محمّدابراهيم حاجى‏ پور - همرزمش - در مورد وى مى ‏گويد: «شهيد بيشتر اوقات خود را در جبهه به آماده سازى گردان عمليّات مشغول بود و اوقات استراحت خودش را دعا مى ‏كرد. وى على رغم سن كم، تجربيّات و مهارت عجيبى در مديريّت بسيجي ها داشت.» سيّدرضا هاشمى - يكى ديگر از همرزمانش - مى‏ گويد: «ايشان چهره خندانى داشت، ولى اگر كارى در امور گردان مورد قبولش انجام نمى ‏شد، حسّاس مى ‏شد و زمانى كه عصبانى مى ‏شد از سنگر بيرون مى ‏رفت و شروع به راه رفتن مى ‏كرد و آرزو داشت تا سپاه گسترده ‏تر شود و پيشرفت كند.» محمّد ابراهيم حاجى پور - همرزمش - مى‏ گويد: «در كربلاى 5 در مقرّ بودم كه يك مرتبه مهدى بارنگى پريده و سرو وضعى خونى پيش من آمد و گفت: غلام شهيد شد. گفتم: «اِنَّا لِلَّه وَ اِنَّااِلَيهِ راجعُون» تو چرا رنگت پريده؟ تو كه شجاع بودى. گفت: من نترسيدم، ولى خمپاره كه آمد، من پشت فرمان بودم و غلام پهلوى من نشسته بود و من سرم را خم كردم و تركش به غلام خورد و آن تركش نصيب من بود.» وى با برادران بسيجى و پاسدار رابطه خوبى داشت و از فرماندهان اطاعت ‏پذيرى زيادى داشت. رفتارش مردانه و دوستانه بود. از نظر عقيدتى و مذهبى در حدّ بالايى بود. دعاى توسّل او قطع نمى‏شد. گريه‏ هاى او ديگران را به گريه مى‏انداخت. موقع كار دعا را هم همان جا انجام مى ‏داد. او در تشكيل جلسات مذهبى فعّاليّت زيادى داشت. دوست و همرزمش - جواد خضرايى – مى ‏گويد: «با توجّه به كمى سنّ، روحيه ‏اى از تلاش و مجاهدت فوق العاده به وضوح در او ديده مى ‏شد. ايشان مشتاق خدمتى بود كه شهادت در آن محتمل بود. كارهايى را انجام مى ‏داد كه باعث تحيّر همگان بود. همواره در خدمتها پيشقدم بود. چه در صورت و چه در سيرت ممتاز بود. در شرايط بسيار سخت غافل از وضو نبودند. ايشان مصداق اين جمله بود: بزرگى در اين است كه انسان خودش را كوچك بداند. تمامى ويژگي هاى اسلامى اعم از: اخلاص، خوشرويى، تواضع، اخلاق حسنه و... را به واقع داشت. ايشان به لبخندهاى مليح معروف بود. تمامى كسانى كه او را مى‏ شناسند اخلاقى ناپسند از او به ياد ندارند. مؤمنى به معناى تمام بود. ايشان راهى را طى مى‏ كردند كه خشنودى خداوند را در پى داشت و سرانجام آن شهادت بود. ايشان منتخب خداوند به شمار مى‏ رفت. دين باورى و اعتقاد ايشان سبب جلوگيرى از گناهان به خصوص غيبت شده بود. گريه ايشان در جلسات دعا بسيار حزن آور بود...». همرزم ديگرش مى ‏گويد: «روحيّه تهاجمى بسيار خوبى در برابر مشكلات داشت. خودش به صورت مستقيم در حلّ مشكلات اقدام مى ‏كرد. روحيّه شهادت ‏طلبى و عبادت پيوسته همراه او بود...». ذبيح ‏اللّه حسين ‏پور - همرزمش – مى ‏گويد: «روابطش با دوستانش بسيار حسنه بود و اكثر كارها را خودش انجام مى‏ داد. در از خود گذشتگى و اخلاق، معلّم ما بود. تلاشى همراه با معنوّيت داشت. در بحران ها و مشكلات به ائمّه اطهار(ع) متوسّل مى‏ شدند و يكى از دعاهايى كه هميشه مى‏ خواند، زيارت عاشورا بود. در كارهاى گروهى هميشه پيشقدم بود. جمع دوستانه و برادرانه را بسيار دوست داشت. زمانى عصبانى مى ‏شد كه خلاف ولايت فقيه سخنى گفته شود و نسبت به اين گونه مسائل حسّاس بود.» برادرش مى‏گويد: «ما با هم در منطقه بوديم و هنوز چند روزى از مأموريّت من باقى بود. وقتى ايشان به طرف مقرّ برگشت، يك مرتبه گفت: برادر! شما بايد به مشهد برگردى. تا صبح هر چه بهانه آوردم كه آقا وسيله نيست، مأموريّتم تمام نشده، گوش نكرد و گفت: تا هر جا بتوانم خودم شما را مى ‏برم و شما بايد سريع برگردى. من نگران شدم و گفتم: شايد خبرى شده است. گفت: نه بلكه ماه رمضان رسيده و شما بايد براى تبليغ برويد. آن لحظه آخر خداحافظى را فراموش نمى‏ كنم، چون به ياد ندارم كه هيچ‏گاه در هنگام احوالپرسى يا خداحافظى اين طور هم را در آغوش بگيريم. بعد از آمدنم متوجّه شدم همان شبى را كه به عمليّات رفته به شهادت رسيده است و براى من مسلّم شد كه از شهادتش خبر داشته و مى ‏خواسته وقتى جنازه‏اش را آوردند من در مشهد باشم و اتفاقاً همان صبحى كه من به مشهد رسيدم. بعداز ظهر جنازه‏اش را آوردند.» شهيد مهدى در هنگامى كه در مشهد بود از خانواده سربازانى كه در جبهه بودند خبر مى‏گرفت و خبر خانواده‏هايشان را به آنها مى ‏رساند. وى در 3 ارديبهشت 1366 در عمليّات كربلاى 10 - جبهه بانه‏ بر اثر اصابت تركش‏ به پهلوى چپ و پاى راست به شهادت رسيد. مادرش مى‏ گويد: «بعد از اينكه خبر شهادت مهدى را شنيدم، دو سه بار گفتم برويم به سردخانه. ما را غروب به سردخانه بردند. وقتى رفتم ديدم انگشترش به دستش است، انگشتر را در آوردم و به پسر بزرگترم دادم. رويش را بوسيدم و گفتم: خدايا! قبول كن اين را. در راه تو و امام حسين(ع) دادم. خودت قبول كن.» پيكر شهيد حميدى به بهشت رضاى(ع) مشهد انتقال يافت و در آنجا به خاك سپرده شد. همرزمش - محمّدابراهيم حاجى‏پور - بعد از شهادت وى مى‏سرايد: «برديمش سوى حرم، داديم طواف گرد رضا(ع) با كبوترهاى خونين، عازم گلزار بود جايگاهش در بهشتِ حضرت موسى الرضا(ع) دفن، او كرديم كه ديگر خارج از ديدار بود اى حجى پور كاروان رفت از رفيقان در بهشت مصلحت، گويا زسوى خالقِ ستّار بود.»

خاطرات: دوستان مهدی می گفتند ، حاج آقا مهدی را داماد کن و با خواست شهید به خواستگاری دختر عموی او رفتیم . این مسأله را با عمویش که از فضلا و منبریها بود و در میان گذاشته شد و ایشان بدون مشورت با دیگران و با یک استخاره با ازدواج مهدی و دختر عمویش موافقت کرد و بعداً به ما گفت : استخاره که کردم این آیه آمد : «من المؤمنین رجال صدقوا ماعاهدوا لله علیه ... » که فهمیدم مهدی شهید می شود بخاطر همین سریع موافقت کردم. در عملیت بدر باتوجه به اینکه یگان زرهی زیاد توی منطقه هور کارآیایی نداشت یک گروهان از یگان زرهی را به عنوان نیروی پیاده به کار گرفتند ما به اتفاق آقای حمیدی و تعدادی از بقرادران بسیجی حرکت کردیم به طرف نیروهای پیاده ی مستقر در آن منطقه در آنجا اسکله ای زده بودند با قایق رفتیم به سمت جادهای که آنطرف آب درست کرده بودند در واقع به سمت دشمن حرکت کردیم در انجا خودمان را به گردان پیاده بهفرماندهی آقای جابری معرفی کردیم عراقیهاکه متوجه حضور ما شده بودند شروع به آتشباران منطقه کردند پاتک بسیار سنگینی بود همه نیروها زمین گیر شده بودندآقای جابری همان جابه فیض شهادت نائل شدقبل از شهادتش به کلیه نیروها فرمان عقب نشینی داد به علت محدودیت منطقه که اطرافش سرتاسر آب بود امکان تخلیه نیروها به سرعت وجود نداشت در همان جا هم آقای حمیدی مجروح شدند ما ایشان را به عقب منتقل کردیم در سپاه تربت جام مشغول رسیدگی به کارهای اعزام نیرو بودم که خبر دادند تلفن دارم. وقتی گوشی را برداشتم، یکی از برادران جبهه بود. به من گفت:" می خواهم خبری را به شما بدهم" گفتم:" بفرمایید" گفت:" راستش آقای حمیدی به آرزویش رسید و شربت شهادت نوشید." با شنیدن این حرف خیلی متأثر شدم. بعد از خداحافظی با آن برادر رزمنده گوشی را قطع کردم. چند لحظه ای سر جایم میخکوب شده بودم. که با صدای شخصی که می گفت:" حاج آقا، مگر قرار نیست با بسیجی هایی که می خواهند به جبهه اعزام شوند صحبت کنید." به خودم آمدم. گفتم:" الآن آمادگی صحبت کردن را ندارم." دیگر گریه امانم نداد و شروع به گریستن کردم. در همان حال که گریه می کردم به یاد آرزوهای شهید حمیدی افتادم که می گفت: دوست دارم نهایت کارم با شهادت ختم شود. کمی تسکین یافتم و با خود اندیشیدم: خدایا راضیم به رضای تو. امیدوارم این چنین شهدا در قیامت شفاعت ما را بکنند. خاطرم است، در عملیات والفجر 3 در منطقة مهران قله ای به نام کله قندی در اختیار نیروهای بعثی بود. سپاه پاسداران آن منطقه را به محاصره درآورده بود تا اینکه بالأخره بعد از گذشت 12 روز محاصره و مقاومت در برابر آتشباران عراقیها قله را فتح کردیم. در فتح آن منطقه حدود 300 عراقی به هلاکت رسیدند و حدود 400 عراقی به سمت عراق متواری شدند. نیروها ساعت 4 صبح روز بعد از فتح کله قندی بنا به دستور آقای حمیدی و با فرماندهی خودشان به طرف عراقیها حرکت کرد. شخص آقای حمیدی به وسیلة یک دستگاه p m p به طرف بعثیها حرکت می کند. اینگونه که راننده p m p نقل می کرد: مهمات تمام دستگاهها تمام شده بود. ما همانطور که به پیشروی ادامه می دادیم، ناگهان دیدم یکی از عراقیها به طرف p m p ما با آر پی جی نشانه رفته است. دیگر کار را تمام شده می پنداشتم. آرام در دل شهادتین را گفتم و آمادة شهادت بودم که ناگهان دیدم آقای حمیدی گلوله ای به طرف آن بعثی شلیک کرد و او را به هلاکت رساند. در عملیات مهران محمد مهدی از خود رشادتهای بزرگی به یادگار گذاشت از جمله، یکی از دوستانش برایم نقل می کرد محمد با سه نفر از بچه های رزمنده سوار بر یک دستگاه پی ام پی بودند که ناگهان بر اثر اصابت گلوله خمپاره، پی ام پی آنها آتش می گیرد و این بچه ها خودشان را به بیرون از پی ام پی پرت می کنند. به کمکشان شتافتیم وقتی محمد مهدی به هوش آمد و فهمید که پی ام پی منفجر شده است. خیلی متأثر شد و گفت:" ای لامذهبا. پی ام پی ما را منفجر کرده اید." شتابان تفنگی برداشت و به طرف عراقی ها رفت. هرچه تلاش کردیم جلوی او را بگیریم بی فایده بود. همه ناراحتبودیم و می گفتیم" محمد موجی شده، خدایا خودت محافظش باش " یک ساعت و نیم گذشت از او خبری نبود. در حالی که یأس و ناامیدی از برگشت ایشان در چهره بچه ها نمایان بود، دیدیم یک دستگاه پی ام پی بطرف ما می آید، همه به وجد آمده بودند. و صلوات می فرستادند. نزدیک که شد دیدیم محمد مهدی سوار بر پی ام پی در حال الله اکبر گفتن است وقتی نزدیک ما شد گفت: این هم یک دستگاه پی ام پی نوع مدل بالا" یادم است قبل از عملیات کربلای 4 پدر شهید حمیدی برای دیدن پسرش به منطقه آمده بود. آقای هاشمی فرمانده گردان به آقای حمیدی جریان آمدن پدرش را گفت و ادامه داد: " الآن پدرت در اتاق ما نشسته و منتظر شماست." آقای حمیدی چند دقیقه بعد وارد اتاق شد و بعد از یک احوالپرسی مختصر با پدرش، خطاب به آقای هاشمی گفت:" حاجی امشب عملیات داریم و ما دو دستگاه کامیون کم داریم، هر طور شده برایمان تهیه کنید." آقای هاشمی گفت:" فعلاً وقت این حرفها نیست با پدرت احوالپرسی کن که این همه راه به خاطر دیدنت آمده بعد باهم صحبت می کنیم." در پاسخ گفت:" دیدو بازدید دیر نمی شود. این پنبه را از گوشت بیرون کن امشب هر طور شده باید آنها را تهیه کنی." روزی آقای حمیدی مرا فراخواند و بعد از کمی صحبت کردن پیرامون منطقه گفت: می دانی آقای کیمیایی من سه آرزو دارم" گفتم: چی هست؟" اول این که با امام عزیزمان دیداری داشته باشم. دوم به کربلا بروم و در آخر خداوند متعال شهادت را نصیبم کند. با شنیدن آرزوی سوم گفتم: انشاء الله به دو آرزوی اولت برسی ولی الان کشور و رهبر ما به جوانانی مثل شما نیازمند است. شما باید کلی کار برای کشورت انجام بدهی. و شهادت برای شما زود است. خندید و گفت:" منظورم این نیست که بدون اینکه کار مثبتی انجام دهم به شهادت برسم ولی نهایت کارم در واقع اجر و مزدش، شهادت باشد." به خاطر دارم برای سرکشی به اتفاق آقای حمیدی، به یکی از گروهانهای مستقر در جزیرة مجنون رفته بودیم. چون قبل و بعد از عملیات کربلای چهار منطقه عملیاتی پیچ مایلر و کاسه به ما واگذار شده بود روزی که برای سرکشی رفته بودیم، من نزد آقای وفادار که فرماندهی گروهان را به عهده داشتند رفتم تا گزارش واصله را دریافت و همچنین از امکانات و مسائل برادران، اطلاعاتی کسب کنم. پس از اتمام مأموریت هنگام بازگشت متوجه شدم آقای حمیدی حضور ندارند. دنبالش می گشتم تا این که ایشان را دیدم در حالیکه بیلی به دست گرفته و با چند تن دیگر در حال پر کردن کیسه ها هستند. با وجود اینکه،نه کسی از ایشان خواسته بود و نه وظیفه پر کردن کیسه را داشت. و این کارها از دست کسانی بر می آید که به تمام معنا روحیة خدمتی را درک کرده اند و برای رضای حق تعالی از هیچ کوششی دریغ نمی کنند. وقتی به ایلام منتقل شدم فهمیدم در نزدیکی پایگاه محمد مهدی مستقر شده ایم. به همین دلیل روزی برای دیدن ایشان به پایگاهشان رفتم. وقتی در موردمحمد پرس و جو کردم گفتند:" به کله قندی رفته است." به بچه هایی که آنجا می رفتند سفارش می کردم که به ایشان بگویند پدرت برای دیدنت آمده است. آنجا ماندم تا بلکه خبری از ایشان بیاید. شب بعد در حالیکه در مسجد نماز می خواندم. بعد از اتمام نماز محمد نزد من آمد و دستم را بوسید پس از احوالپرسی گرمی که باهم کردیم بلند شدیم و به جایگاهی که برای من در نظر گرفته بودند رفتیم. یکی، دو ساعتی باهم صحبت کردیم. به او گفتم: بابا چی خبر؟چرا نامه نمی نویسی" گفت: پدر جان خیلی سرم شلوغ است. و نمی خواستیم کسی بفهمد ما کجا و در حال چه کاری هستیم. کاری که می کنیم نباید فاش شود. بعد آدرسش را به من داد و گفت:" من دیگه می روم." گفتم:" خوب، شب اینجا بمان" گفت:" باید بروم به شهر یکسری لوازم مایحتاج را تهیه کنم و با خود ببرم." گفتم:یعنی ما یکشب هم نمی توانیم تو را ببینیم. گفت: مگر الان چه کار می کنیم فعلاً همین قدر بس لست شما خاطرتان جمع باشد و نگران من نباشید. بعد از این که خداحافظی کرد و رفت یکی از بچه های آنجا که ما را می شناخت آمد و گفت: حاج آقا، این دیگه چه جور آدمی است بعد از سه ماه که پدرش را ندیده، به همین راحتی خداحافظی کرد و رفت. گفتم: خوب محمد دیگه مال ما نیست او راه خودش را انتخاب کرده است. در روز 22 بهمن ماه سال1357، به اتفاق شهید حمیدی برای شرکت در راهپیمایی به بیست متری طلاب رفته بودیم. هر دقیقه که خبر دستگیری یکی از سرکردگان رژیم پهلوی اعلام می شد. مردم روحیه وصف ناپذیری می گرفتند. وقتی هم که خبر فرار بختیار را شنیدیمو محمدمهدی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید از دکة نان رضوی که آنجا بود. تعدادی کیک خریدو بین مردم تقسیم کرد. در مجلس تشییع یکی از شهدا، که نسبتی خویشاوندی هم با ما داشت به اتفاق محمد مهدی شرکت کردیم. مردم با دیدن محمدمهدی، دور او تجمع کردند و از او خواستند در مورد جبهه و جنگ صحبت بکند. محمدمهدی خیلی کم صحبت می کرد، در آنجا وقتی اصرار تجمع کنندگان را دید. قدری از حملات رزمندگان اسلام تعریف کرد. طرز بیان و تعریف خاطرات حمله. ایشان به قدری شیرین و جذاب بود که اکثریت قرب به اتفاق افرادی که در آنجا حضور داشتند تحت تأثیر قرار گرفتند و گریه می کردند و من آنجا فهمیدم که معنای جنگ و عشق و علاقة به جنگ و شهادت چی هست. چند روزی از مراسم عقد محمد مهدی نگذشته بود که اعلام کردند به یکصد هزار نفر نیرو در جبهه نیاز داریم. در واقع یک بسیج عمومی در کل کشور آغاز شد. من هم به خاطر این که دینم را به اسلام و کشورم ادا کرده باشم راهی جبهه های حق علیه باطل شدم. ولی قبل از این که بروم مهدی پیشم آمد و گفت:" پدرجان شما بمان من می روم." گفتم:" اولاً شما هنوز مجروحیت قبلی ات خوب نشده ثانیاً تازه ازدواج کرده اید و خوب نیست در این شرایت همسرت را تنها بگذاری." برای اینکه روی حرف من حرفی نزند قبول کرد و با من خداحافظی کرد. وقتی به اهواز رسیدم فرمانده محمد مهدی که متوجه حضور من شده بود، نزد من آمد و گفت:" برای چی محمد مهدی را داماد کردید؟" گفتم:" کار خلافی کردم؟" گفت: نه ولی الان جبهه به افرادی مانند ایشان نیاز مبرم دارد." گفتم:" نگران نباشید او خودش به فکر جبهه و جنگ است." به اتفاق فرمانده اش به چادر فرماندهی رفتیم و در حال چای خوردن بودیم که خبر آوردند محمد مهدی آمده. بلافاصله به بیرون رفتیم. با دیدن ایشان اشک از چشمانم جاری شد بعد از احوالپرسی به داخل پایگاه آمد و ناهار را به اتفاق هم صرف کردیم. بعد از صرف ناهار بیرون رفت به کارهای بچه ها رسیدگی می کرد. حتی به شخصی تذکر داد که شما نسبت به کاری که از شما خواسته بودند ضعیفتر عمل کرده اید. از محمد مهدی خواستم تا مرا نیز در همان پایگاه نگه دارد و همانجا مستقر شوم ولی ایشان مخالفت کرد. فرماندهش عدم رضایت ایشان را اینگونه توجیه کرد که محمد مهدی وقتی شما اینجا هستید. در واقع دستش بسته است و نمی تواند به نیروهایش بدرستی رسیدگی کند. وارد منزل شدم. مادر محمدمهدی را درحالیکه ناراحت بهنظر می رسید، دیدم.علت ناراحتی او را جویا شدم، گفت: در حیاط مشغول لباس شستن بودم، محمدمهدی هم در اتاقش رادیو گوش می کرد. نمی دانم چه شنید که ناگهان سراسیمه وارد حیاط شد و در حالیکه فریاد میزد:" دیگه کار در اینجا بس است هاشمی نژاد شهید شده" از خانه بیرون رفت. از همانجا هم دیگر عشق به شهادت در وجود او شعله ور شد و ساکش را بست و عازم جبهه شد. در عملیات بدر، با توجه به اینکه نیروهای اسلام در روی جاده هشت متری واقع شده بودند. به خاطر اینکه شکل خط عملیات بدر، در ابتدا به صورت عمود بر دشمن بود. یعنی از نظر عرضی خط مقدم هشت متر بود و از نظر طولی نامشخص ولی با همین حال نیروها مقاومت می کردند. بعد از گذشت 48 ساعت از عملیات نیروها خسته و در دوطرف جاده مشغول استراحت بودند. خط اول تقریباً خالی از نیرو بود و تنها هلیکوپترهای ایرانی بودند که تا حدودی پشتیبانی دشمن را مورد هدف قرار می دادند. لذا تنها افرادی که در روی جاده هشت متری می ایستادند و مقاومت می کردند. مشخص بود. یکی آقای قالیباف و دیگری آقای جواد خضرایی که با همکاری آقای حمیدی دفاع جانانه ای کردند و باعث سرافرازی اسلام در آن عملیات شدند. یادم است آقای حمیدی با آرپی جی تانکهای بعثیها را یکی پس از دیگری به آتش می کشید. بعد از شهادت محمد مهدی شبی خواهرش خواب ایشان را می بیند و اینگونه برایم نقل می کرد:" در خواب دیدم حسن آقا در زمینی که پشت سرش تعداد زیادی درختهای بلند که قابل مقایسه با درختانی که در بیداری می بینیم نبودند، ایستاده است و در حالیکه یک بیل بدست دارد، نهالهایی بر زمین می کارد ولی به محض این که نهال را می کارد آن نهال رشد می کند مانند همان درختان پشت سرش می شود. کنارش رفتم و بعد از احوالپرسی پرسیدم:" برادرجان، شما که درختکاری بلد نبودید؟" گفت: به من یاد داده اند و دستور دارم باغی برای آقاجان درست کنم. سپس با اشاره به من گفت: همه این درختان را که می بینی برای آقاجان کاشته ام. کمی که با هم صحبت کردیم. باز در عالم خواب پسرخاله ام را که دامادمان هم بود و به فیض شهادت رسیده بود، را دیدم. به برادرم گفتم:" داداش او پسرخاله مان نیست؟" گفت: چرا خودش است. برای عرض ادب نزد او رفتم که دیدم او هم دارد نهالها را بر زمین می کارد پرسیدم:" شما برای چه این کار را می کنید؟" گفت:" به من دستور داده اند برای خواهرت باغی درست کنم. چرا که او همسری خوب برایم بود و به بچه های من رسیدگی می کند." آماده شده بودم که به مازندران بروم. اتفاقاً مصادف بود با عملیات کربلای ده، برای خداحافظی به مغازه برادرم رفتم. تا رسیدم برادر کوچکترم از مغازه بیرون می آمد مرا که دید احوالپرسی کرد و گفت:" حاج آقا اگر ممکن است چند لحظه ای با هم بایستیم، کارتان دارم." قبول کردم و سوار ماشین برادرم شدیم. در راه به من گفت:" داداش شما که خود اهل جبهه و جنگی و آمادگی دارید ولی خوب باید عرض کنم مهدی شهید شده" گفتم: " انا لله و ان الیه راجعون" خدایا رضایم به رضای تو، هرچند حالم منقلب شده بود ولی تمام قدرتم را متمرکز کردم تا در خانه کسی متوجه حالم نشود، به خانه که رسیدیم به بچه ها گفتم:" مواظب باشید، حواستان جمع باشد ما به خاطر اسلام و پیروزی اسلام نبرد می کنیم و هرچه داریم از برکت وجود اسلام است" دیگر اشکهایم امانم نداد و ناخودآگاه شروع به گریه کردم. و اهل خانه متوجه شدند که اتفاقی افتاده و من برایشان شرح دادم که محمد مهدی شهید شده." روزی تصمیم داشتیم به همراه محمد مهدی به خط برویم و احوال پسرعمویمان که آنجا بود را جویا شویم. به اتفاق حرکت کردیم، وقتی به آنجا رسیدیم، ایشان مرا جلوی تانکی پیاده کردند و گفتند:" پسرعمو فلان جاست، برو پیشش، شاید دیگر همدیگر را ندیدیم، این جا جایی نیست که بتوانیم براحتی برگردیم، ولی اگر سالم ماندم شب نزدت می آیم. ادای این جملات که خوب طبیعتاً برای هرکس سخت و دشوار است از زبان ایشان بقدری راحت گفته می شد، که بیانگر عشق به شهادت در ایشان بود." چند شب قبل از شهادتش محمد مهدی دندان درد شدیدی گرفته بود. به من گفت:" برادر جان شما باید به مشهد برگردی." گفتم: " ماه رمضان نزدیک است و می خواهم در جبهه بمانم" جواب منفی داد و گفت باید برگردی هرچه اسرار کردم افاقه نکرد و قرار شد فردا صبح ایشان ما را به سردشت برساند. آن شب کمی عطر بر روی دندانش گذاشتیم تا دردش تسکین یابد. صبح که شد به طرف ایلام حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم و خواستم سوار مینی بوس شوم. برای خداحافظی مرا در آغوش گرفت و بعد همینطور خیره به من نگاه می کرد. هرگز او را با این حال ندیده بودم، بارها شده بود برای بدرقه ام می آمد ولی اینبار نگاهش فرق می کرد. مینی بوس حرکت کرد و جلوی درب گاراژ حدود نیم ساعت معطل شدیم، هرچه اصرار می کردم:" محمد مهدی برو دیرت می شه" می گفت:" نه، دیر نمی شه، شما راحت باش." به هرحال مینی بوس حرکت کرد. ولی تا چشم کار می کرد او ایستاده بود و به مینی بوس نگاه می کرد. " فردای آن روز که به مشهد رسیدم خبر شهادت برادرم را آوردند." در عملیات کربلای ده من مجروح شدم، وقتی محمد مهدی می خواست خبر مجروحیت مرا به خانواده بدهد بسیار خونسرد و آرام توضیح داده بود که در جبهه انسان یا شهید می شود یا مجروح یا اسیر. وقتی برای اولین بار به بیمارستانی که من در آنجا بستری بودم تماس گرفت. با خنده می گفت:" یک وقت ناراحت نباشید.این مسیری است که باید همه ما بپیماییم." یادم است شب جمعه به حرم امام رضا(ع) رفته بودم. پس از پایان مراسم پرفیض دعای کمیل، راهی منزل شدم. در بین راه محمدمهدی و چند تن از دوستانش را دیدم. ساک دستش مشخص بود که تازه از جبهه آمده. خوشحال شدم و به طرفش دویدم و صدایش کردم. برگشت و تا مرا دید به طرفم آمد و بعد از سلام و احوالپرسی، پرسیدم: داداش، تازه از جبهه آمده اید؟ جواب داد: تقریباً، ولی تصمیم گرفتم اول به دعای کمیل بروم . بعد از آن به منزل بیایم. یکی، دو روز بیشتر نبود که از منطقه به مشهد آمده بودم. ایام ماه مبارک رمضان داشت فرا می رسید. یک روز مانده بود به ماه مبارک رمضان که تصمیم داشتم برای تبلیغات ماه مبارک به مسافرت بروم. بلیط هم تهیه کرده بودم. یک ساعت قبل از رفتن یکی دو نفر از اقوام به منزلمان آمدند. با دیدن چهرة ناراحت و نگران آنها با خود گفتم:"حتماًًًًًًًًًًًًًًًًًًخبری شده و یا اتفاقی افتاده است؟" در آن زمان پسر دایی و پسر عمو و دامادمان هم در جبهه بودند. فکرکردم شاید برای آنها اتفاقی افتاده، به همین دلیل گفتم:" اتفاقی افتاده؟ گفتند:" تا منزل پدرتان تشریف بیاورید. گفتم:" برای چه؟" گفتند:" گویا، محمد مهدی در جبهه مجروح شده ؟" با شنیدن این حرف شوکه شده بودم، بعد از کمی مکث گفتم:" جنازه را هم آورده اند؟" جواب دادند حالا تشریف ببرید خانه پدرتان متوجه می شوید. خیلی جانفرسا بود غم فقدان برادر خیلی جانسوز بود ولی قدری که با خودم فکر کردم از این که برادرم در راه اسلام و مکتب و در راه ولایت و دینمان خون داده بود بر خود می بالیدم و از این که برادرم باعث سر افرازی و سربلندی ما بود خوشحال بودم. بعد از شهادت ایشان بود که اراده ما برای رفتن بسوی میدانهای نبرد حق علیه باطل راسختر شد. در آخرین اعزام مهدی، من هم برای بدرقه اش به راه اهن رفته بودم. نگاه نافذی داشت. طوری شده بود که انسان از دیدنش سیر نمی شد. دوربینی با خود برده بودم و با هم عکس یادگاری گرفتیم. به هرحال موقع خداحافظی مهدی را غرق در بوسه کردم. گویی الهام شده بود که این آخرین لحظاتی است که کنار هم هستیم. چند روز بعد از اعزامش خبر شهادتش را آوردند. اصلاً برایم باور کردنی نبود. خیلی سخت بود. وقتی به معراج رفتم و پیکر پاکش را دیدم دیگر باورم شده بود. که مهدی نخواهم دید. قدری آرام شدم. مهدی دیگر به جمع شهدا پیوسته نو به آرزوی دیرنش رسیده بود. و این ما هستیم که باید خصوصیات و کارهای، مهدی ها را سرلوحة کارهایمان قرار بدهیم. برای اولین بار بعد از عملیات فتح المبین محمد به جبهه رفت، در آن زمان سه نفر از اعضای خانواده در جبهه بودند. در منطقه بودیم که متوجه شدیم پسرعمویمان به نام محمدحسن حمیدی شهید شده است. وقتی به مرخصی آمده بود، متوجه تغییردر رفتار محمد مهدی شدم و فهمیدم ایشان هم مایل است به جبهه بیاید. ولی خوب بخاطر پایین بودن سن مشکلاتی برای اعزامش بوجود آمد که گویا خودش مسئله را حل کرده بود و به جبهه اعزام شد و تا هنگام شهادت در میدانهای جنگ حق علیه باطل حضور فعال داشت در عملیات کربلای ده من لیاقت نداشتم در کنار آقای حمیدی در عملیات حضور داشته باشم ولی راننده ایشان نقل می کرد:" برای شناسایی به منطقه رفته بودیم. که کمین خوردیم. آتش بقدری سنگین بود که زمین گیر شده بودیم. نزد آقای حمیدی رفتم تا کسب تکلیف کنم. ایشان با خونسری جواب داد امشب شب جشن من است." با خوشحالی غیر قابل وصفی به طرف بعثیها تیراندازی می کرد تا این که بالاخره در همانجا بر اثر اصابت ترکش نارنجک به صورتش به فیض شهادت نائل شد. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. شب قبلش عملیات کربلای پنچ شروع شده بود به کنار رود خانه رفتم تا قدری اب به سرو صورتم بزنم. در آنجا محمد مهدی را دیدم در حالیکه سرو صورتش خاکی بود و در چهره اش ناراحتی نمایان بود. کمی که دقت کردم، دیدم ساعت مچی و دستهایش هم خونی است. پرسیدم: محمد آقا چی شده؟ انشاا... که خیراست با حالت ناراحتی و گرفته ای گفت:" نامنی شهید شد." گفتم:" خدا رحمتش کند." گفت: ولی من از این ناراحتم که گلوله توپ به نزدیکی ما اصابت کرد و ترکش آن می خواست به من اصابت کند ولی ایشان با جان فدایی مرا بر روی زمین انداخت و ترکش بر سر ایشان فرود آمد. و ناراحتی من از این است که چرا خداوند شهادت را نصیبم نکرد. روزی به اتفاق محمد مهدی در منطقه به محل استقرار ایشان رفتم. اتفاقاً آنشب غوغایی در منطقه بود. حمله لو رفته بود و آخرهای شب محمد نزد من آمد و گفت: حاج آقا دعا کنید. سپس رفت. اندکی بعد پسر عمومیش به ما پیشنهاد کرد: حاج آقا، محمد مهدی از من خواسته نزد شما بیایم و از شما خواهش کنم به پایگاه خودتان بروید. گفتم: حالا که وقت حمله است. امشب یا فردا شب حمله است، من کجا بروم. می خواهم همین جا بمانم. پسر عمویش رفت و دوباره برگشت و اینبار گفت: عموجان، محمد مهدی از من خواسته شما را به اتفاق حاج کاظم از اینجا ببرم و به پایگاه خودتان برسانم. من هم که اصرار ایشان را دیدم دیگر مخالفت نکردم. هنگام برگشت. آقای سیدرضا هاشمی جلوی ما را گرفت و گفت:" حاج آقا دعا کنید، حمله لو رفته و وضعیت هم می بینید که چگونه است. ولی گویا با امام مشورت کرده اند، امام فرموده است: این حمله نتیجه نمی دهد اما باید این حمله انجام گیرد هرچند ممکن است ضرر ببینیم ولی برای بعد لازم است. ما الآن در این حال جلو می رویم شما برای ما دعا کنید. دعا کردم و به پایگاه برگشتم. ولی برای خودم واقعاً جالب بود که اینها اینقدر به امام علاقه دارند که با وجود این که مسلم شده در این حمله چیزی دستگیرشان نمی شود ولی فقط به خاطر اینکه امام فرموده برای بعد لازم است. آنها خوشحال بودند و خود را برای حمله آماده می کردند. به یاد دارم در عملیات بدر، آقای حمیدی بعد از چندین مرحله به جلو رفتن از ناحیه کتف مجروح شده بود. به همان حال مسیر طولانی را پیاده روی کرده بود. وقتی به ما رسید، لبهایش از تشنگی خشک و خون زیادی از بدنش رفته بود. گفتم: آقای حمیدی، قایق آماده است. شما بهتر است به عقب برگردید و به احوال خودتان برسید. با همان سر وصورت خاکی و خون آلود لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت: از این صحبتها نکنید، که مهرتان از دلم بیرون می رود.هرچه اصرار کردیم فایده نداشت و هانجا پانسمان مختصری انجام داد و همراه ما آمد. روزی آقای حمیدی مجروح شده بود و خونریزی خفیفی داشت. به دستش اشاره کردم و گفتم:" برادر دستت زخمی شده؟" تا به دستش نگاه کرد و دید خونریزی دارد بلافاصله دست دیگرش را روی زخم گذاشت. گفتم:" مؤمن خدا بگذار چند قطره از خونت روی این زمین مقدس ریخته شود." گفت:" نه من نمی خواهم خونم، بیهوده هدر رود باید در راه انقلاب و در نبرد با دشمن ریخته شود." از حرفی که زده بودم پشیمان شدم و با خودم گفتم:" عجب او چگونه فکر می کند ما چطور؟" در کربلای 5 در مقر بودیم که یک مرتبه مهدی با رنگی پریده و سر و وضعی خونی پیش من آمد و گفت: غلام شهید شد. گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون» تو چرا رنگت پریده تو که شجاع بودی گفت: من نترسیدم ولی خمپاره که آمد من پشت فرمان بودم و غلام پهلویم نشسته بود، من سرم را خم کردم و ترکش به غلام خورد و آن ترکش نصیب من بوده است، نه او. شهید مهدی علیرغم اینکه سنش کم بود و از نظر تحصیلات در حد پایین بود ، در مدت کوتاهی توانست خودش را به پست معاونت گردان زرهی در تشکیلات لشگر 5 نصر برساند و این ها همه به خاطر عشق او به خانواده اهل بیت عصمت و طهارت بر می گردد خاطره ای دارم که مربوط به آخرین مرحله دیدار با ایشان است . ما با هم در منطقه بودیم و هنوز چند روزی ازمأموریت بنده باقی بود . وقتی ایشان شب به مقر برگشت ، یک مرتبه گفت که : برادر شما باید به مشهد برگردی و تا صبح هر چه بهانه آوردم که آقا وسیله نیست ،مأموریتم تمام نشده گوش نکرد و گفت : تا هر جا بتوانم خودم شما را می برم و شما باید سریع برگردید من نگران شدم گفتم : شاید خبری شده است . گفت :نه . بلکه ماه رمضان رسیده و شما باید برای تبلیغ بروید . آن لحظه آخر خداحافظی را فراموش نمی کنم ، چون بیاد ندارم که هیچگاه در هنگام احوالپرسی یا خداحافظی اینطور هم را در آغوش گرفته باشیم . بعد از آمدنم متوجه شدم . همان شبی که رفته است ، در عملیات به شهادت رسیده است و این برای من بعینه یقین شد که از شهادتش خبر داشته است و می خواسته وقتی جنازه اش را آوردند ، من در مشهد باشم و اتفاقاً همان صبحی که من به مشهد رسیدم . بعد از ظهر جنازه اش را آوردند. بعد از شهادت مهدی از یکی از رفقای او پرسیدم این حمله به عهدة مهدی بود . نتیجة کارش را می دانید چه بود ؟ گفتند : حاج آقا فقط یک گوشه اش را می گویم ایشان یک پی . ام . پی دستش بود که حدود چهار سال با آن کار می کرد و عراقی ها این پی . ام . پی را زدند و سرنشینان آن بیرون پریدند یکی از سرنشینان آن سوخت و سه نفر هم فرار کردند ایشان چند دقیقه بی هوش بود ، بعد که به هوش آمد ، تا چشمش به پی . ام . پی افتاد ، گفت : ای لا مذهب ! پی . ام . پی مرا زد . آن هم پی . ام . پی آمریکایی که چهار سال دستم بود الان می روم می گیرم کلاهش را برداشت و به طرف دشمن رفت . ما گفتیم او موجی شده و از دستمان رفت همه به سوگ نشستیم مدّت یک ساعت طول نکشید که یک مرتبه دیدیم مهدی با یک پی . ام . پی نو برگشت و گفت : حالا از این لا مذهب گرفتم یا نه ‍‍!؟ در عملیات کربلای 5 ما در جاده شلمچه می رفتیم. چون این جاده ناامن و زیر آتش مستقیم دشمن بود باید با سرعت عبور می کردیم، ولی ایشان زیر آتش با راحتی و آرامش تانک ها را جابجا می کردند و در همان عملیات مجروح شدند و هیچ اهمیتی به مجروحیتش نمی داد و با همان حال کار می کرد. اوایل سال 61 - 60 بود که من و چند نفر از بچه ها و دامادهایم به جبهه رفته بودیم . وقتی برگشتم شب اقوام و دوستان به دیدنم آمده بودند . در همان حال ایشان برگه ای - برای رفتن به جبهه آورد که من امضا کنم . به او گفتم : اولاً تو هنوز کوچک هستی و ثانیاً الان من و برادرانت جبهه هستیم و تو باید باشی و مواظب مادر و خواهرانت باشی ، کاغذ را از او گرفتم و پاره کردم و او را به گریه انداختم ، بعد دیدم ناراحت شد .یک مرتبه به خود آمدم و گفتم که اگر من جلوی این بچه را بگیرم ، در روز قیامت جواب پیامبر اکرم (ص) را چه بدهم . بعد به او گفتم : برو برگهای دیگر بیاور تا امضاء کنم . به جبهه برو . من مدت زیادی با ایشان در جبهه بودم. بنده در گردان مخابرات و ایشان در گردان زرهی خدمت می کردیم و از نظر کاری کمتر با هم سر و کار داشتیم . حال با توجه به اینکه ما در مخابرات بودیم بچه ها برای تماس گرفتن با خانواده و دوستانشان در شهرستانها به ما احتیاج داشتند. در این مدت انتظاری که ما از برادران داشتیم این بود که به ما سر بزند و از تلفن استفاده کند ولی ایشان در این مدت به هیچ وجه نیامد و هر وقت هم می آمد مثل بقیه بچه ها در صف می ایستاد . وقتی علّت را سئوال می کردیم می گفت: من می خواهم مثل دیگر رزمندگان در صف بایستم. قبل از عملیات میمک بچه ها شروع به خواندن دعای توسل کردند و یک مداح نیز به مداحی و ذکر مصیبت پرداخت. بعد از اتمام مداحی مهدی رو به جناب مداح کرد و به شوخی گفت: جناب شما صدای خوبی داری گویا شما قبل از انقلاب چیز (ترانه) دیگری می خوانده ای. حالا بیا برای ما کمی از آن چیزها (ترانه)‍ بخوان که مداح شروع به قسم خوردن کرد و گفت که من قبل از انقلاب چیزی (ترانه ای )‍ نخوانده ام. این یکی از خاطرات دربارة شوخ طبعی شهید و دادن روحیه به بچه ها در قبل و حین عملیاتها بود. بعد از این که خبر شهادت او را شنیدم دو سه بار گفتم به سردخانه برویم . ما را غروب به سردخانه بردند . وقتی رفتم دیدم انگشترش به دستش است . انگشتر را درآوردم و به پسر بزرگترم دادم . رویش را بوسیدم و گفتم : خدایا قبول کن . این را در تو و امام حسین (ع) دادم خودت قبول کن عروسم بی تابی می کرد و خودش را برگردنم آویخت که حاج آقا او را جدا کنید . خاطره ای را برادر مهدی برایم اینگونه نقل می کرد : سالگرد مهدی داشت فرا می رسید و پدرم در جبهه بود . قرار بود تماس بگیریم و به پدرم اطلاع دهیم که در فلان تاریخ برای مراسم سالگرد شهید به مشهد بیاید اتفاقا شبش خواهر مهدی را در خواب دیده بود که به ایشان گفته بود به آقا جان بگویی کارش را درجبهه تعطیل نکند . آنجا واحب تر است . بعد با پدرم تماس گرفتیم که قرار بود ما با شما هماهنگ کنیم که برای سالگرد مهدی بیائید که خواهرمان چنین خوابی دیده است . یادم هست روزی در یکی از خیابانهای مشهد با یکی از برادران رزمنده که دوست مشترک من و آقای حمیدی بود برخورد کردم. طبق روال همیشه من هر گاه یکی از دوستان مشترکمان را می دیدم از او در مورد احوال آقای حمیدی سؤال می کردم. ولی آن روز بعد از احوال پرسی قبل از اینکه جویای احوال آقای حمیدی شوم، خودش پیشقدم شد و گفت:" آقا حمیدی هم در بلندیهای گولان به شهادت رسیده." در یک لحظه فراموش کردم در کجا هستم. حالم منقلب شده بود. همانطوری روی زمین نشستم. آن برادر که متوجه حالتم شده بود، دستم را گرفت و بلندم کرد. بدون خداحافظی با آن برادر به سمت بهشت رضا(ع) رفتم. اصلاً نمی دانستم کی شهید شده است و در کجا دفنش کرده اند. مستقیماً به قطعة شهدا رفتم و کنار قبر پاک یکی از شهدا نشستم و زدم زیر گریه. وقتی کمی تسکین یافتم، نگاه کردم تا بفهمم سر قبر پاک کدام شهید نشسته ام با کمال تعجب دیدم قبر متعلق به خود شهید حمیدی است. به هر حال تا غروب آنجا بودم با شهید حمیدی درد دل می کردم و یک خلوت عاشقانه به وجود آمده بود، به قدری دلم پر بود که دیگر نتوانستم حتی فاتحه یا کمی از قرآن مجید تلاوت کنم. همانجا هم به شهید حمیدی قول دادم راهش را ادامه دهم و هرگز نگذارم خونش پایمال گردد. چند روز بعد با سپاه حضرت امیر عازم جبهه شدم در آنجا هر چند شهید حمیدی دیگر در کنارم نبود ولی جای جای منطقه یاد و خاطراتش را برای من جان بخشید. پس از شهادت پسر عمویش " محمد حسن" در حالیکه هنوز 14 سالش تمام نشده بود عشق به شهادت و جبهه در او شعله ور شده بود. یک شب به منزل آمد و در حالیکه کاغذی به دست داشت رو به من کرد و گفت:" پدر آمده ام تا از شما اجازه بگیرم و به جبهه بروم." کاغذ را گرفتم و گفتم: پسرجان هنوز وقتش نیست. ببین الان هردو برادرت و دامادهایمان در جبهه هستند من هم گاهی آنجا و گاهی اینجا هستم. خوب پنج مرد از خانوادة ما در جبهه هستند. شما باید بمانید چرا که سرپرستی خواهر و مادرت بعهده من و شماست. کمی صبر کن تا یکی از آنها بیاید و باز اگر تو خواستی بروی برو. گفت:" نه من می خواهم بروم اجازه بدهید من بروم."طاقت نیاوردم کاغذ رضایتنامه را پاره کردم. دیدم محمد در حالیکه اشک می ریخت از اتاق بیرون رفت. از کاری که کردم پشیمان شدم با خود گفتم:" اگر فردای قیامت این پسر پیش خدا و پیغمبر شکایت کند و بگوید من نگذاشته ام به جبهه برود، چه جوابی دارم بدهم؟" آمدم بیرون، روی ایوان نشسته بود. دستش را گرفتم و نوازشش کردم. گفتم:" بلند شو اشتباه کردم. برو الان مسجد و بگو کاغذ را خواهر کوچکم پاره کرده است و یک رضایتنامه دیگر را بگیر و بیاور تا امضا کنم."خوشحال شد و رویم را بوسید شتابان از منزل بیرون رفت. دقایقی طول نکشید که با ورق دیگری آمد و اینبار من با رضایت کامل آنرا امضا کردم. و رفت گویا چون سنش کم بود قبول نکرده بودند یکی دو ماهی هم بخاطر این موضوع درگیر بودتا سرانجام رفت و شناسنامه اش را بزرگتر کرد و برای اولین بار به جبهه رفت. هنگامیکه فرزندم به شهادت رسید. در مراسم تشییع پیکر پاکش شهید حمیدی از هیچ کوششی دریغ نمی کرد. یادم است به وسیله موتور سیکلتی که داشت دائماً در رفت و آمد بود و کم و کاستیهای مجلس را فراهم می کرد. یکی از آرزوهای شهید حمیدی دیدار با حضرت امام (ره) بود. روزی در منطقه برنامه ای تحت عنوان دیدار با امام (ره) گذاشته بودند. هر گردانی سهمیه مشخصی داشت. اتفاقاً در گردان ما قرعه به نام آقای حمیدی افتاد. وقتی ایشان جریان را شنید از خوشحالی اشک می ریخت. داخل چادرش رفت و بعد از مدتی از چادر خارج شد و نزد من آمد و گفت:" می خواهم به جای خودم ابوسراج را به دیدار امام (ره) بفرستم. نظرت چیست؟" ـ ابوسراج یکی از مجاهدین عراقی بود که در گردان ما زحمت زیادی می کشید. ـ گفتم:" چرا؟ مگر خودت آرزو نداشتی به دیدار امام مشرف شوی؟" گفت: چرا، ولی فکر کردم باز بهرحال به مرخصی می رویم و در کنار خانواده مان هستیم ولی این بنده خدا در ایران کسی را ندارد. اگر به جای من او به دیدار امام (ره) برود طبیعتاً روحیه مضاعفی بدست خواهد آورد. بعد از این صحبتها به اتفاق نزد ابوسراج رفتیم و تصمیم مان را برای او شرح دادیم. بقدری خوشحال شده بود که ما را غرق در بوسه کرد و گفت:" من در این دنیا سه آرزو بیشتر نداشتم: اول آنکه پدر و مادرم را یکبار دیگر زیارت کنم. دوم دیداری با امام خمینی (قدس) داشته باشم و در آخر خداوند شهادت را نصیبم کند." از اینکه آقای حمیدی چنین لطف زرگی را در حق من داشتند کمال تشکر را دارم. ( گذشت و مهربانی ) زمانی تهیه نفت کار مشکلی بود از طرفی گاز هم نبود. نفتمان تمام شده بود ـ آنزمان من در منطقه بودم ـ روزی شهید حمیدی در حالیکه چند گالن نفت بر پشت موتورش بود به منزل ما رفته و گالنهای نفت را به خانواده ام داده بود اینگونه رفتارها از ایشان از مهربانی و رئوفی ایشان نشأت می گرفت. به یاد دارم بعد از عملیات کربلای 5 هنگام شب از شلمچه حرکت کردیم تا صبح در جلسه ای که محمد مهدی در اهواز داشت شرکت کنیم. مقداری از راه که طی شد ـ با توجه به شرایط عملیات که یکی دو شب اصلاً نخوابیده بود ـ خوابش گرفته بود. نیمه های راه ماشینش را نگه داشت و گفت:" دیگه چشمهایم نمی بیند" شما پشت فرمان بنشینید. بعد به پشت وانت تویوتا رفت و خوابید ولی قبل از اینکه بخوابد گفت:" یادت باشه هنگام اذان صبح هرجه که رسیدیم مرا بیدار کن تا نماز بخوانم." و بعد خوابید دوباره به سمت اهواز حرکت کردیم تا اینکه به پادگان اهواز رسیدیم هنوز یکربع به اذان صبح وقت باقی بود. آماده شدم برای نماز هنگامیکه به پشت وانت رفتم تا محمد را بیدار کنم دیدم ایشان بیدار شده است و آماده می شود برای وضو گرفتن. گفتم:" من هنوز تازه آمدم شما را بیدار کنم." گفت:" نه فهمیدم وقت اذان است بیدار شدم." نمازمان را که خواندیم، ایشان دوباره به پشت وانت رفت و گفت: من می خواهم استراحت کنم دیکه معلوم نیست کی بیدار شوم. صبح ساعت 7 جلسه دارم، بیدارم کنید. من هم خودم در داخل ماشین به استراحت پرداختم. وقتی بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم دیدم ساعت 15|7 دقیقه صبح است. هراسان از ماشین پیاده شدم تا ایشان را بیدار کنم ولی وقتی چادر وانت را کنار زدم دیدم ایشان در آنجا حضور ندارد از بچه هایی که اطراف ماشین بودد سراغ محمد مهدی را گرفتم در جواب گفتند:" صبح ساعت حدوداً 45/6 بیدار شد و با عجله رفت." آنجا بو که با خودم گفتم:" ببین این دیگه چه حور آدمیه. با تمام اینکه دو شبانه روز نخوابیده و در منطقه عملیاتی بوده ولی تمام این خستگیها را بخاطر خدا تحمل می کند و هرگز نمی گذارد نه نمازش و نه کارهایی که برای پیروزی اسلام می کند عقب بیفتد. شبی که عملیات کربلای ده شروع شد. تمامی نیروهای پیاده جلو رفته بودند. فرمانده لشگر هم جلو بود مسئولیت عقبه هم به عهده من و آقای حمیدی بود. و ما با بی سیم با اهواز در تماس بودیم. مدتی از شروع عملیات نگذشته بود که آقای قالیباف ـ فرمانده لشگر ـ با بی سیم به ما خبر داد تعدای از تانکهای عراقی را به غنیمت گرفته ایم به اینجا بیایید و از این تانکها استفاده کنید. بعلت کوهستانی بودن منطقه امکان برگشت تانکها به عقب در آن فاصله زمانی کم مقدور نبود و می بایست در همانجا تانکها مورد استفاده قرار می گرفت. به هر شکل ماشینی تهیه کردیم و به اتفاق آقای حمیدی و تعداد دیگری از بچه ها خودمان را به قله گولان رساندیم. در آنجا آقای حمیدی به اتفاق آقای وفادار به ما گفتند:" شما اینجا بمانید تا ما منطقه را شناسایی و جایگاه تانکها را پیدا کنیم. هوا بسیار سرد بود و ما همانجا به استراحت مشغول شدیم. بعد از گذشت حدود 2 ساعت آقای حمیدی برگشتند. سوال کردم: حاجی محل اختفای تانکها را پیدا کردی؟ گفت: متأسفانه خیر. در همان لحظه عراقیها که متوجه حضور ما در آنجا شده بودند. ابتدا با شهید کردن نگهبانها به ما یورش آوردند. در یک لحظه بقدری آتش سنگین شده بود که ما حتی در یک متری خودمان هم کسی را نمی دیدیم به داخل جنگلهای اطراف پناه بردیم و سوار ماشینی که آورده بودیم، شدیم و حرکت کردیم. تقریباً 50 متری حرکت کرده بودیم که آقای حمیدی گفت: وفادار، وفادار، کجایی؟ گفتم:" آقای حمیدی وفادار جا مانده." در همین حین نارنجکی در نزدیکی ماشین منفجر شد. ترمز زدیم و همگی از ماشین پیاده شدیم. آتش بقدری سنگین بود که همگی بچه ها مجروح شده بودند خودم نیز از ناحیه گردن و کمر دچار مجروحیت شدم و دیگر چیی نفهمیدم وقتی در بیمارستان به هوش آمدم از طریق رادیو شنیدم که آقای حمیدی در همانجا به ندای حق لبیک گفته و به شهادت رسیده است. اواخر فروردیم ماه سال1366 بود که عملیات کربلای ده شروع شد. در آن موقعیت گردان زرهی کارآیی چندانی نداشت فقط یکسری کارهایی بود که می بایست انجام می شد. من برای ارتباط با اهواز و یکسری از کارها با هماهنگیهای لازم به شهرستان " بانه" رفته بودم. تذکرات لازم را به آقای حمیدی که جانشین گردان بودند، دادم و اضافه کردم: فعلاً موردی نیست، شما امشب آماده باشید، تا من برگردم. رفت و برگشت ما از بانه حدود سه ساعت به طول انجامید. وقتی به محل استقرار گردان رسیدم. دیدم تعدادی از نیروها همچنین شخص آقای حمیدی حضور ندارند. وقتی علت را جویا شدم. گفتند:" در نبود شما آقای قالیباف تماس گرفته و از نیروهای زرهی خواسته برای شناسایی منطقه به آنجا بروند بهمین دلیل آقای حمیدی به اتفاق تعدادی از نیروها به آنجا رفته اند." منتظر کسب خبر از طرف ایشان بودم که گویا. اینها در هنگام برگشت به کمین عراقیها برخورد می کنند و آتش بقدری سنگین بوده که تعداد زیادی از نیروها همانجا مجروح و یا به فیض شهادت نائل می شوند و یکی از همان اشخاصی که در آنجا شربت سرخ شهادت را نوشید آقای محمد مهدی حمیدی بود. در عملیات والفجر 3 موقعیتی پیش آمد که مجبور شدیم ادوات جنگی منطقه مهران جابجا کنیم. خوب بخاطر دشت بودن منطقه مهران و دید زیاد دشمن در این منطقه جابجایی خیلی خطرناک بود. در همان موقعیت شهید حمیدی یک دستگاه pmp برداشت و رون کرد و گفت: " من می روم بیرون از خاکریز چند دور می زنم و گردو خاک می کنم تا دید دشمن کور شود، سپس شما ادوات را جابجا کنید." در واقع بدون هیچ ترس و واهمه ای اینکار را تقبل کرد و با موفقیت به اتمام رساند. ( شجاعت و ایثار ) روزی در منطقه من بر سر یکسری از مسائل با یکی از برادران اختلافی پیدا کردم. وقتی جریان را آقای حمیدی فهمید. نزد من آمد و گفت:" امروز میوه ای تهیه کردم. شب پیش من بیا تا کنار هم باشیم." شب هنگام وقتی به سنگر ایشان رفتم، دیدم آن برادری که با هم کمی اختلاف نظر داشتیم هم آنجا نشسته است. بالاخره با میانجگری آقای حمیدی، روی هم را بوسیدیم و قضیه به خوبی و خوشی به اتمام رسید. شهید حمیدی شخص شوخ طبعی بود. و سعی می کرد در شرایط سخت جبهه با رفتار و گفتار به نیروها روحیه بدهد. بطور مثال بر روی pmp که استفاده می کرد نوشته بود " ورود هرگونه آرپیجی و ترکش ممنوع." روزی شهید حمیدی در مورد آرزوهایش به من گفت:" انشاءالله روزی بشود که در تشکیلات سپاه از این لوازم اوراقی آثاری نماند و ما به تجهیزات پیشرفته دنیا مجهز گردیم و با قدرت اسرائیل و آمریکا را از بین ببریم." شهادت شهید حمیدی در وهله اول خیلی ناراحات کننده بود چرا که ما به اخلاق و رفتار ایشان انس گرفته بودیم و ایشان در قلب ما جایگاه خاصی داشت. در وهله دوم، ایمان ما را قویتر و عزم ما را برای دفاع از خون پاکش منسجم تر کرد. محمد مهدی در وصیت نامه اش به خواهرانم در مورد حجاب سفارش کرده بود و به برادر ها در مورد اطاعت از ولایت فقیه و امام بزرگوارمان . و تاکید فراوان داشت که هرگزدست از روحانیت و ولایت فقیه برندارید و مطیع آنها باشید و ادامه داده بود ، ما تا آزاد سازی قدس پیش خواهیم رفت و قدس را آزاد خواهیم کرد . سایت یاران رضا http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7536

وصیت نامه

توصيه‏ام به شما اين است كه تا آخرين نفس از روحانيّت متعّهد و از خط ولايت فقيه - كه همان استمرار حركت انبيا و خداست - جدا نشويد.»

نگارخانه تصاویر

منبع سایت نوید شاهد

HYPERLINK "http://navideshahed.com/fa/news/434936/" http://navideshahed.com/fa/news/434936/