| محمدمهدیخادماشریعه | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | دزفول،1361/02/31 |
| محل دفن | حرم مطهر امام رضا(علیه السلام) |
| یگانهای خدمت | سپاه پاسداران |
| سمتها | فرماندهتیپ |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:صادق |
نام : محمدمهدی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خادماشریعه تاریخ شهادت : 1361/02/31 نام پدر : صادق مکان شهادت : دزفول یگان خدمتی : سپاه پاسداران مسئولیت : فرماندهتیپ گلزار : حرم مطهر امام رضا(علیه السلام)
خاطرات
- زمانی که ما در بستان مستقر بودیم در آنجا یک سنگری به نام سنگر المهدی بود و این سنگر مخصوص صدام ساخته شده بود که به تصرف نیروهای اسلام در آمده بود و آنجا مقر فرماندهی ما شده بود و ما افتخار همسنگری با این شهید بزرگوار به مدت 5 یا 6 ماه در این سنگر را داشتیم . من یادم نمی رود بعد از اینکه تک دشمن را در تنگه چزابه که با 12 لشکر حمله کرده بودند ، پاسخ دادیم ، در آنجا یک روز شهید بزرگوار به ما گفت که ( امروز قرار است از ستاد فرماندهی اینجا جلسه ای باشد و شما مواظب باشید که اگر آمدند ، شما آنها را به داخل سنگر راهنمایی کنید . بعد من از ایشان سئوال کردم که قرار است در این جلسه چه کسانی باشند ؟ ایشان فرمودند: آقای محسن رضایی و جناب سرهنگ صیاد شیرازی و آقای حسین باقری هستند . بعد از نیم ساعتی بالاخره جناب آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی تشریف آوردند ، وقتی که ایشان آمدند ، چون اخوی بنده پشت دستگاه بی سیم نشسته بود به شهید خادم الشریعه فرمودند که : این بی سیم چی شما در این عملیات گذشته غوغا کرد . کدام یکی از اینها بود و ایشان اشاره به من و برادرم کردند . آقای محسن رضایی آمدند و پیشانی من و برادرم را بوسیدند و بعد از اینکه این عزیزان بزرگوار را به داخل اتاق جلسه راهنمایی کردیم یک یا دو ساعت طول کشید و این عزیزان با یکدیگر صحبت می کردند . بعد از چند لحظه دیدم که یکی از این عزیزان بسیجی مراجعه کرد که می خواهد یک نفر وارد محل فرماندهی بشود و شما بیایید جوابش را بدهید . وقتی که من آمدم ، دیدم که یک آقا پسر کم سن و سال هستند و می گویند که من می خواهم داخل بیایم . گفتم که بچه جان اینجا جای بچه ها نیست و برو . اینجا جلسه هست ، وقتی که جلسه تمام شد ، شما اگر کاری داشتید به اینجا مراجعه کنید . ایشان خیلی مؤدبانه گفت: جلسه ای که الان هست ، قرار است من هم در آن جلسه باشم ، من با شوخی به او گفتم که از کی تا حالا جلسه جای بچه ها هم شده است . شما حالا بیرون بایستید ، وقتی جلسه تمام شد من این حرف را به گوش آنها می رسانم . من فکر می کردم این بچه چون آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی که از شخصیتهای بارز مملکت هستند ، تشریف آوردند می خواهد این عزیزان را ملاقات کند و اجازه نمی دادم . بالاخره ایشان گفت که شما بروید و به آقای محسن رضایی بگویید که حسن باقری پشت درب هست و می خواهد بیاید و شما مزاحم هستید و راهش نمی دهی ، بعد گفتم : حسن باقری که می خواهد در جلسه باشد ، شما هستید ؟ ایشان خنده ای کرد و گفت : بله ، من و برادرم تعجب کردیم ، دیدیم یک انسان کم سن و سال مدعی است که حسن باقری است و ما هم آمدیم در جلسه و خنده کنان به جناب محسن رضایی و جناب سرهنگ صیاد شیرازی گفتیم که یک آقا پسر کم سن وسال مدعی است که من حسن باقری هستم ، آن بزرگواران هم خنده کردند و گفتند : بله درست می گوید ، بگویید بیایند داخل . وقتی که ما گفتیم : این آقا داخل آمد ، با تعجب دیدیم که چهار بزرگواری که در جلسه هستند ، آقای خادم الشریعه ، شهید بزرگوار ولی الله چراغچی ، جناب صیاد شیرازی و آقای محسن رضایی از جا بلند شدند و ابراز احترام کردند و این نوجوان کم سن و سال را به داخل جلسه راهنمایی کردند و در بلند ترین مکان جلسه ایشان را نشاندند . ایشان رفتند آنجا و تا ایشان نشستند ان بزرگواران هم نشستند و دست به سینه منتظر بودند که این جوان در جلسه برای گفتن چه دارد . ایشان نقشه ای را به بغل دیوار چسباندند و شروع کردند به توضیح دادن محل عملیات و مسائل دیگر و با اطاعت پذیری و تبعیت پذیری از مافوق که من احساس می کردم که واقعا اینها به یک بزرگتری که خیلی بیشتر از اینها در جریان مسائل است ، دارند گوش می دهند و سر تعظیم در مقابل صحبتها داشتند و دقیقا آن مسائل را مو به مو می شنیدند و با گوش جان به خاطر می سپردند تا ان شاءالله در مراحل بعدی عمل بکنند و واقعا برای من یک درس شد که در نظام مقدس اسلامی ، سن ملاک نیست ، ملاک عقل است ، هوش و درایت افراد است و به وضوح ما در آن جا این مسئله را مشاهده کردیم .
آخرین لحظاتی که در کنار ایشان بودم کمتر از یک ساعت از شهادت وی بود . روز قبل از شهادت فرماندهان خراسان به جبهه آمده بودند و جلساتی با این آقایان داشتیم که طی آن جلسات مسائل جبهه و جنگ بررسی می شد . قرار شد شهید آن ها را به نقاط مختلف جبهه ، جهت سرکشی ببرد . آن شب با شهید در یک مکان خوابیدیم . قرار بود صبح به سرکشی برویم . بعد از نماز من مجدّداً خوابیدم . در این اثناء فرماندهان به سراغ خادم الشریعه آمده و به همراه او جهت سرکشی از خطوط مقدّم عازم می شوند . ساعتی بعد که از خواب بیدار شدم توسّط شهید نورالله کاظمیان با خبر شدم که علی سرکشی ، شهید مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته و به شهادت رسیده است .
- در مورد روحیّه شهادت طلبی ایشان یک خاطره ای دارم . زمانی که یکی از فرماندهان خراسان ، فرماندهان سپاه برای سرکشی به جبهه آمده بودند ، جلسه ای داشتیم و فرمانده سپاه فرمودند که چرا شما اعضا تیپ 21 فرمانده و شورا مجرّد هستید؟ شهید خادم الشریعه فرمودند که: ان شاء الله می خواهیم با حورالعین ازدواج کنیم .
- بچّه ها می گفتند : روز شهادت روزه بود . گفته بود : می خواهم در آن دنیا افطار کنم .
- سردار رشید به من گفت : شهید خادم الشریعه کسی بود که توانست در برابر پاتک عراق در چزّابه بایستد و عراق را وادار به عقب نشینی بکند ، بدون اینکه کوچکترین تزلزلی در ایشان بوجود بیاید .
- یک روز صبح بود ، گفتم : آقای خادم الشریعه دوست داری چطوری شهید بشوی؟ وقتی هم که صحبت می کرد می خندید. یک خنده ملیحی هم همیشه در لبش بود . گفت که من می خواهم طوری شهید بشوم که چهره ام بهم نخورد و با همان قیافه ای که هستم همین طوری شهید بشوم . خوب یک مقدار برای آدم باور نکردنی است که آدم بخواهد با همان قیافه و همان چهره شهید بشود . منظورش این بود که صورتش بهم نخورد ، به صورتش تیر و ترکش نخورد . من تا ایشان را دیدم شهید شده ، و چهره اش همان چهره قبل از شهادت است و از پشت سر ترکش خورده ا ست و خون از پشت سر سرازیر شده است . بیاد آن حرفی افتادم که من نظر ایشان را خواستم که چطوری دوست دارد شهید بشود ، که گفت : چهره ام بهم نخورد و دوست دارم این طوری به شهادت برسم . دیدم همان چیزی که در حیات از خدا خواسته بود خداوند ایشان را به همان شکل به شهادت رساند .
- یک هفته قبل از شهادت به مشهد آمد . گویی از شهادت قریب الوقوعش خبر داشت . تمام وسایل اتاقش را با یاد داشت مشخّص کرده بود . آن چه متعلّق به سپاه بود ، با بر چسب مشخّص کرده بود که ما آنها را به سپاه مسترد کنیم . لباس هایی که از سپاه گرفته بود ، در کیسه ای قرار داده و سفارش کرده بود که آنها را به سپاه برگردانند .
- «شب شهادت شهید، مادر خواب دیده بود . شهید در منزل رد رختخوابی آرمیده است . در کنارش نشست و هرچه صدایش زد و دست بر سرش کشید ، جوابی نشنید . برادر شهید به مادر گفته بود، بگذارید بخوابد، خسته است .»
- به ایشان خیلی که اصرار می کردم که چرا ازدواج نمی کنی؟ می گفت : حاج آقا می دانید چرا ازدواج نمی کنم ، می خواهم بروم با حوریّه ها ازدواج کنم، گفتم که آقای خادم الشریعه خداوند نعمات خودش را خلق کرده. شما هم از نعمات دنیوی استفاده کن و هم از نعمات اخروی که همان حوریه ها باشند ، گفت: نه، من می خواهم ازدواج نکنم بکر بروم با حوریه ها ازدواج بکنم .
- این دفعه آخری که از جبهه برگشت ، یک هفته اینجا بود که رفت و بعد جنازه اش را آوردند. اصلاً این هفت ، هشت روز یکسره توی خودش بود آن حالت های همیشگی اش را نداشت که اهل بگو و بخند بود. رفت طبقةه بالا و اتاقش را جمع و جور کرد و چیزهایی که مال سپاه بود (یک مقدار اسلحه و این جور چیزها) همه را رویش نوشته بود که چه چیزهایی مال خودش است و چه چیزهایی مال سپاه است و مواظب باش و رفته بود یک عکس هم گرفته بود و همة اینها را در اتاقش گذاشته بود و به ما هم چیزی نگفته بود .
- روز آخری که رفت هنوز آن نگاهش یادم هست که ایستاده بودیم . مادر گریه می کردند . من گریه نمی کردم . همین طور اشک هایم داشت می ریخت و داشتیم خداحافظی می کردیم گفت : تو چرا دیگر گریه می کنی ؟ من شما را که با این حالت می بینم ، آنجا نمی توانم کار بکنم . من هم دیگر هیچی نگفتم . همین طور پشت سرش رفتیم و بدرقه اش کردیم . تا جلوی درب که رفتم این جا برادرم رفت و پسر عمویم هم آن دفعه با ایشان رفت ، پسر عمویم جلوی ماشین نشسته بود . تا آخرهای کوچه که رفت همینطور از پشت داشت نگاه می کرد و من هم نگاه می کردم .
- به کربلا رفته بودیم، باردار بودم و شهید را در بطن خود می پروراندم. در حرم امام حسین علیه السلام اولین تکان کودکم را احساس کردم و همسرم را از موضوع آگاه کردم. او زیر بقعه سید شهدا دست به دعا برداشت و از خداوند خواست فرزندمان را از موالیان ائمه قرار دهد. قبل از این که از بارداریم مطلع شوم، خواب دیدم خورشید ایستاده و سری تا سینه از بغل خورشید درآمده است. گفته شد که امام زمان (عج) ظهور کرده اند.
شهید ابوالفضل سن سالش کم بود . فکر می کنم 12_13 سال بیشتر نداشت . ایشان زمانی که آمده بود وارد منطقه شده بود ، سنش چون 12 سال بود به ایشان می گفتند: آقا ابوالفضل شما چطوری وارد منطقه شدی؟ می گفت : این که کاری ندارد. رفتم از شناسنامه ام فتوکپی گرفتم و فتوکپی را دست کاری کردم. آمدم تا ریخش را تغییر دادم و به جبهه آمدم. این بنده خدا را در تدارکات گذاشته بودند. زمانی که ما با بی سیم صحبت می کردیم یک زبان سوسکی صحبت می کردیم. ایشان یک زمانی آمده بود و به خادم الشریعه گفته بود که: برادر خادم الشریعه اجازه بدهید، من هم این زبان را یاد بگیرم. برادر خادم الشریعه گفته بود که: شما اگر امروز مسجد را تمامش کنی به برادرها می گویم فرمول زبان سوسکی را به شما یاد بدهند. ابوالفضل رفته بود و مسجد را تمیز کرده بود و بعد آمد و گفت: خوب برادر حسینی نگاه کن من مسجد را تمیز کردم . گفتم: من به شما می گویم ؛ اما نه الان . ان شاء الله زمانی که از اینجا رفتیم و سوار قطار شدیم برایت توضیح می دهم. می گفت برو بابا کی حال داره با قطار برود من میخواهم با هواپیما بروم. یک قالب یخ این طرفم و یکی هم آن طرف من باشد. بنده خدا عملیات که شروع شد شب اولش که ایشان رفته بود ، روز بعدش دیدم گفتند : یک تیر سیمینوف به پیشانیش خورده و به شهادت رسیده است .
- دوستانش می گفتند: شب قبل از شهادت تا صبح نماز و دعا می خواند، مناجات با خدا داشته. بچّه ها سر به سرش می گذاشتند و می گفتند: چرا اینقدر تو امشب مناجات می کنی؟ می خندیده و چیزی نمی گفته است. بعد صبح که صبحانه می آورند و می گویند: بیا صبحانه بخور می گوید: نه من صبحانه را امروز می روم در بهشت می خورم. نقشه را از داخل ماشین می آورد و روی زمین پهن می کند و نشان می دهد که از این راه برویم و باید اینطوری فعّالیّت داشته باشیم تا به هدف برسیم . نقشه را جمع می کند و در ماشین می نشیند که خمپاره می آید .
- دوستش می گفت: داخل ماشین یک پرتقال به او داده بودم امّا نخورد و گفت: من به بهشت می روم و می خورم و آن را همینطور جلوی ماشین گذاشته بود و می گفته: من می خواهم روزه باشم و با روزه وارد بهشت شوم و در بهشت افطار کنم. بعد که خمپاره آمده ، همینطور نشسته بود. دوستانش می گفتند: دیدیم سرش روی شانه اش افتاد و چراغی بود که خاموش شد .
- موتوری خریده بود که به دلیل مسائل سال 60 و ترورهایش که در آن زمان انجام می شد از آن استفاده نمی کرد. با لباس فرم از منزل خارج نمی شد . وصیّت کرد موتورش را بعد از شهادتش به جبهه اهدا کنند. بعد فهمیدم از آن موتور در جبهه به عنوان آمبولانس استفاده می کرده اند .
- در ضمن یک عملیات بود که ما با یکی از برادر ها جلو بودیم و دشمن پاتک زده بود. به توپخانة ارتش بی سیم زدند که شلیک کند و آن هم چند گلوله بیشتر شلیک نکردند، بعد یکی از برادر ها گفت: برویم و به خادم الشریعه جریان را اطلاع دهیم. آمدیم در سنگر شهید خادم الشریعه در حالی که ناراحت بودیم، خوب بچه ها در وضعیت بسیار خطرناکی بودند و دشمن هم پاتک زده بود. ما ناراحت آمدیم در سنگر نشستیم که صحبت کنیم. دیدیم که شهید خادم الشریعه لبخند می زد. می گفت: چرا ناراحتید گفتم جریان اینطوری است. بچه ها در وضعیت بدی هستند. دستور بدهید توپخانه را بزنیم. گفت : ناراحت نباشید من بی سیم زدم . چون خدا با ماست از اینطور چیزها نترسید. اینها چیزی نیست. درست است که ما مهمات کم داریم و آنها مهمات زیاد دارند ولی خدا از آنها بالاتر است. مهمات کار نمی کند. عقیده و ایمان کار می کند و خدا با ماست. دست خدا بر روی سر ماست هیچگونه هراسی از دشمن نداشته باشید.
- من یادم هست شب دوم عملیات چزابه بود. شهید چراغچی نزد شهید خادم الشریعه آمد و گفت: من می خواهم بروم و از خط خبر بگیرم، گفت: نمی خواهد بروی، گفت: من باید بروم، می خواهم مهمات ببرم گفت: اگر می خواهی مهمات ببری راننده می برد تو نمی خواهد ببری. گفت: می خواهم بروم از آنجا اطلاعاتی بگیرم. گفت: بچه ها پشت بی سیم هستند هر اطلاعاتی می خواهی بگیری، بگو بچه ها بدهند. گفت من اصلاً می خواهم بروم خط را ببینم چگونه هست ؟ گفت: نمی خواهد بروی. گفت: تو بگویی یا نگویی من می روم، پس بهتر که بگویی برو . گفت : پس اگر خودت می خواهی بروی که برو . شهید چراغچی آنجا ایستاد و دید بالاخره به این شکل نمی تواند، نظر ایشان را بگیرد. با یک حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد کرد که بگذار ما برویم یک خبری از خط بگیریم. در نهایت به او گفت: برو. شهید چراغچی همراه با ماشینی که مهمات داشت، رفت و بلافاصله بعد از همان قضیه شهید چراغچی مجروح برگشت که ایشان را به بیمارستان منطقه بردند، و می خواستند از آنجا به اهواز اعزامش کنند. خادم الشریعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت و آمد. هنوز پایش به سنگر نرسیده بود که دیدیم شهید چراغچی با سر باند پیچی شده و لباس خونی آمد. گفت : چرا آمدی؟ گفت : من اهواز نمی روم. گفت: تو باید بروی استراحت کنی. گفت: نه من استراحت نمی کنم و همانجا ایستاد.
- روزی فرمانده عملیّات سپاه در بازگشت از جبهه به شهید پیشنهاد کرد که فرماندهی تیپ را بپذیرد. شهید نمی پذیرفت و می گفت: می ترسم در اثر خطا یا اشتباهی باعث شهادت افراد تیپ شوم. ولی شهید علی حسینی (فرمانده عملیّات) اصرار می کرد و با قاطعیّت گفت: که اطاعت از مافوق واجب است و شما باید این مسئولیّت را قبول کنید. اوّلین فرمانده تیپ 21 امام رضا عله السلام شهید خادم الشریعه بود و پس از شهادت وی معاونش شهید چراغچی این مسئولیّت را به عهده گرفت. هر وقت مادر تلفنی به شهید می گفت بیا ما دلتنگ شده ایم، پاسخ می داد: نمی توانم بچّه ها را تنها بگذارم.
- شبی که می خواست برود جبهه آمد از من خداحافظی کرد بعد من گفتم: شما کجا می خواهی بروی. گفت من می خواهم بروم جبهه گفتم، حالا نمی شود نروی؟ گفت: تو هم این حرف را می زنی. بجای اینکه من را تشویق کنی بگویی برو، می گویی نرو. گفتم: هر طور که خودت صلاح می دانی ما هر چه بگوییم! ولی آن شب وقتی آمده بود یک حالتی داشت، یک نورانیتی پیدا کرده بود که من اصلاً این صحنه را فراموش نمی کنم. وقتی آمد و از من خداحافظی کرد بیرون آمد من پشت سرش تا چهار راه دنبالش آمدم و هینطور به قد و بالایش نگاه می کردم، از حضرت سید الشهدا یادم آمد، گفتم : واقعاً وقتی که می گویند: روز عاشورا حضرت سید الشهدا علی اکبر که می رفتند، یا حضرت زینب علیه السلام که سید الشهدا امام حسین علیه السلام می رفتند، چقدر ناراحت بودند و چقدر به قد و قامت ایشان نگاه می کردند. من الان همان حالت برایم پیش آمد. خلاصه تا به انتهای این کوچه رسید من ایستاده بودم و به قد و بالای او نگاه می کردم و با خودم می گفتم: خدایا خودت رحم کن.
- یادم هست عملیّات رمضان تمام شده بود ، یک شب برادرهایی از سپاه تهران آمدند که از وضع خط خبر بگیرند و ببینند وضعیّت خط چگونه است. گفتند : خوب ما می خواهیم برویم از خط خبر بگیریم. خادم گفت: من به همراهشان می روم. چراغچی گفت: نمی خواهد بروی. من می روم. مثل یک حالتی که خادم دلش بشکند، گفت: تو که دست و پای ما را بسته ای. هرجا می خواهیم برویم می گویی: نه، امروز که خبری نیست. خودت هم می بینی که این دو سه روز هیچ خبری نیست. بگذار برویم، ما دلمان باز شود و ببینیم در خط چه خبر است. این ها با یک جیپ 6 - 5 نفر یادم نمی آید آن طوری که بچّه ها بعداً تعریف کردند، گفتند : سه نفر عقب نشستند، دو نفر هم جلو. وقتی به منطقه می روند یک خمپاره می آید و به نزدیک ماشین اصابت می کند و ترکش این خمپاره از بین راننده و نفر کناری رد می شود و می آید دقیقاً می خورد به قسمتی از بدن خادم الشریعه که ایشان هم به شهادت رسیدند.
- به او گفتم: محمّد جان چرا نمی آیی؟ مادر دلش خیلی تنگ شده استچ. گفت : اگر بیایم ، نمی توانم این کارها را انجام دهم . من الان اگر آنجا بیایم محبّت خانواده باعث می شود که من از کارهایم باز بمانم، به این دلیل نمی آیم که چشمم به چشم شماها نیفتد که بخواهم از کارم باز بمانم و نتوانم فعّالیّتی که دارم انجام بدهم.
- در حملة چزّابه، عراق که حمله کرد، شهید خادم الشریعه فرمانده بود و معاونش هم شهید چراغچی بود. در آن شب اوّل، دوّم و سوّم شهید چراغچی خیلی اصرار کرد که آقای خادم الشریعه اجازه بده که من بروم و خط را قبول کنم و در خط مستقر بشوم. شهید خادم الشریعه گفت: نه ، برادرهای دیگر هستند، آن ها می روند. خودش هم سعی می کرد یک مقداری به قول معروف از دورتر به قضایا نگاه کند تا از نزدیک.
- پسر دکتر محمود مشکات (عبدی) و دو سه نفر دیگر از دوستانش بودند، بعد از اینکه خط آنها از شهید جدا شد، عکسهایی را که با آنها داشت، پاره کرد و گفت: نمی خواهم با اینگونه افراد عکس داشته باشم.
- یکی از شهدا ، مسئول تیپ ما به نام خادم الشریعه بود. ما وقتی که اسیر شده بودیم در عالم خواب صحنه ای دیدم که ایشان با ماشین خود در زمین دفن شده بودند. دیدم که خادم الشریعه با لباسهایی شیک که مداحان در مراسم تولد می پوشند پوشیده و من با تعجب به ایشان گفتم: این لباسها برای چیست؟ گفتند: این لباسها از دعای دوستان هست و ان شاء الله که بتوانید این توسلات و دعاها را برای شهیدان زیادتر انجام دهید.
- طی آخرین تماس تلفنی، شب شنبه 25 ماه رجب مصادف با وفات امام موسی ابن جعفر بعد از احوالپرسی گفتم: شنیده ام فرمانده شده ای یا تو بیا یا ما بیاییم گفت تا کربلا نروم نمی آیم چند روز دیگر ترتیبی می دهم که شما بیایید تا با هم دیدار کنیم. پرسیدم وضعیت جبهه چگونه است؟ گفت : بزودی فتح می کنیم.
مهدی خیلی فرد منظمی بود. به لباسهایش اهمیت می داد. زمانی که برخی از نیروها قصد داشتند به اهواز بروند لباسهایش را به آنها می داد تا ببرند و در اهواز اتو بزنند. برخی از افراد به این عمل ایراد می گرفتند. یادم است روزی به این بزرگوار اشکال گرفتند و اظهار داشتند که با دیدن موهای وی ما لذت می بریم. این افراد همان کسانی بودند که خاک روی سرشان می ریختند تا به اصطلاح خاکی باشند . یکی از افراد به خاطر همین مسئله با اقا مهدی برخورد کرد و کار به جایی کشید که دست به سینه وی زد و او را عقب راند. من با آن فرد برخورد کردم. اقا مهدی به من اعتراض کرد. گفتم شما فرمانده هستید و او حق ندارد این عمل را مرتکب شود و وظیفه دارد احترام شما را نگه دارد ولی ایشان انگار نه انگار که چنین اتفاقی افتاده است .
- من 17 ساله بودم و در یکی از گروهان های تیپ 21 امام رضا علیه السلام به فرماندهی آقا مهدی خادم الشریعه انجام وظیفه می کردم . ایشان من را به عنوان رابط بین تیپ و ارتش مامور کرد تا از آنها مهمات بگیرم. ایشان به من که یک بسیجی بودم لباس کادر سپاه داد. بعد مرا بغل کرد و بوسید. آنگاه به من گفت شما به عنوان مامور ما باید از ارتش مهمات تحویل بگیری و شما باید به عنوان کادر سپاه بروی تا آنها نگویند بچه ای را برای این کار فرستاده اند. این برخورد آقا مهدی تشویق خیلی خوبی برای من بود .
- یک دفعه پایش تیر خورد به ما نگفت که چی شده و کی زده است. گفت هر کس هم به منزل آمد و گفت چی شده؟ بگویید زمین خورده است. هیچ چیزی نگویید که پایش تیر خورده است. گفتیم ما که بچه نیستیم می بینیم که تیر خورده ای و درست یک ماه در خانه بستری بود.
- من یادم می آید که یکی از بنده های خدا عضو شواری فرماندهی سپاه شد. این مطلب در مجله پیام انقلاب که یک مجله داخلی بود، نوشته شده بود. هفده سال پیش گفت: فلانی که خوب جزء فلان دار و دسته بود و استعفا کرد از او قدردانی به عمل آمد و فلانی که وابسته به دار و دسته ای نبود و استعفا کرده نباید از ایشان قدردانی بشود. این هم مدتی مسئولیتی در شورای فرماندهی داشته و خدمت کرده، حقش هست که از ایشان قدردانی شود، چون من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق.
- شکل این شهید بزرگوار را در درگاه خداوند فراموش نمی کنم که ایشان همیشه وقتی نماز می خواند، گردنش کج بود و در مقابل خدا می ایستاد که بارها می گفتیم: جناب آقای خادم شما مگر گردنت شکسته که گردنت را راست نمی گیری، در صورتی که در جاهای دیگر گردنت راست است. بعد به شوخی می گفت که: در درگاه خدا گردن که هیچ است، تمام اعضا و جوارح بدن باید شکسته باشد.
- من یک خاطره دارم که در آن زمان تعدادی زیادی از مردم هدایایی را که بصورت بسته بندی به جبهه ها ارسال می کردند. بعضی از این افراد هم دانشجویانی بودند که در دانشگاهها مشغول تحصیل بودند. این افراد گروهی برای بازدید از جبهه می آمدند و خودشان هدیه هایی را هم می آوردند و هدیه هایشان را مستقیماً به دست رزمنده ها می دادند. در آن زمان من یادم نمی رود که تعداد زیادی از خواهران دانشجو وارد منطقه شدند . خوب طبیعی بود که این تعداد خواهر آن هم در منطقه جنگی، تعجب خاصی داشت و همه چشمها دوخته شده بود که رفتار مسئولین و فرماندهان نسبت به خواهران چگونه خواهد بود. چه برخوردی می کنند. از جمله یکی از آن افراد من بودم که با چشمهایم فرماندهان و مسئولین را تعقیب می کردم که چه برخوردی دارند. آیا نگاههای شهوت آلود است آیا مسائل اخلاقی رعایت می شود. در ذهنم بود که با انگاه به فرماندهان آن را تعقیب می کردم. خاطره ای که من از این قضیه دارم، و از ان زمان هم من خودم به عنوان یک مسلمان یاد گرفتم که در برخورد با نامحرم انسان باید چگونه رفتار بکند. وقتی که خواهران زیادی دور فرمانده بزرگوار را گرفته بودند و بعنوان فرمانده تیپ از ایشان سئوال می کردند و ایشان ملزم به پاسخگویی آنها بود، من دیدم که ایشان به هیچ عنوان به صورت خواهران نگاه نمی کرد، سرش را انداخته بود پایین و فقط به جلوی پایش نگاه می کرد و حتی به طرف صدا هم رویش را بر نمی گرداند که به مخاطبش جواب بدهد و از این درس گرفتیم.
- شهید محمد خادم الشریعه واقعاً با اینکه جوان بود خودش را خوب ساخته بود. بعد صحبتی کردم، گفتم: محمد تو داری شلوغ می کنی، اسلحه داری، گفت: ما قبل از انقلاب اسلحه هایی داشتیم. فشنگ و گلولههایش و پوکهایش را به من نشان داد و این پوکه هایی بود که برای ایجاد رعب و وحشت در رژیم گذشته وقت در خیابان، نزدیک کلانتریها می ریختند. می گفت: پوکه های خالی را می انداختیم تا اینکه دشمن ببیند و در دلش ایجاد رعب و وحشت کند. این کارها را انجام می داد. همچنین تعریف می کرد به خاطر اینکه بتوانیم خود سازی داشته باشیم، شبهای سرد زمستان می رفتیم داخل باغها که چند درجه زیر صفر بود می خوابیدیم. علیرغم اینکه ما می توانستیم در خانه کنار شوفاژ و تجهیزات با وسایل زندگی رفاهی خوبی بخوابیم یا می گفت که می رفتیم داخل حیاط در بالکن می خوابیدیم، تا اینکه بتوانیم واقعاً در مقابل سختیها بیشتر تحمل داشته باشیم. برای روز مبادا خوب الحمد الله حالا که انقلاب پیروز شده، حالا که نمی توانیم خودمان را از انقلاب دور نگه داریم، یکی دیگر این بود که گفتم اغلب بچه های سپاه از خانواده های مستضعف بودند.
- یادم هست محمد که شهید شد من خیلی برای محمد ناراحت بودم. شب میدان تقی آباد را خواب دیدم. منزل ایشان در خیابان کوهسنگی است. میدان تقی آباد (به طرف خیابان کوهسنگی) طنابی آویز است و من با چند نفر در خود میدان طرف باغچه هستم. (من و شهید نورالله و یکی دیگر هم که الان زنده است) محمد آمد و بالا رفت و طناب را گرفت و ایستاد و شوخی می کرد. به اصطلاح می گفت: خره بالا بیا. ما دویدیم. من هم دویدم اما نتوانستم. شهید نورالله زد و بالا رفت. گفتم: شهید نورالله تو از قبل از انقلاب هم که حالت ورزشکاری داشتی، بعد شوخی می کرد می گفت: خره دیدی ماندی. من نتوانستم بالا بروم. بعد از خواب بیدار شدم و گفتم: ما هم دلمان می خواهد ولی نمی توانیم. یکی دیگر از بچه ها هم یک مقداری رفت و گفت: من همین سیگارم را بکشم. گفتم: تو که سیگاری نبودی. آن هم نرفت . البته آن هم الان زنده است. ولی شهید نورالله رفت و نفهمیدیم چطوری رفت. یکی دو نفر دیگر هم بودند. هر چه فکر کردم چهره هایشان یادم نیامد. نمی دانم سر طناب به کجا وصل بود، طناب زیاد هم بلند نبود، 17، 18 یا 20 متر از زمین بالا بود.
- خواب دیدم آمده، همیشه هم خواب می دیدم که از جبهه آمده. گفتم: محمد آمدی از جبهه، بیا سرت را ببینم. دستم را روی سرش گذاشتم، دیدم: سرش مقداری بر آمدگی دارد. تا دستم به برآمدگی سرش خورد سرش را عقب کشید و هیچی نگفت.
- یکدفعه دیگر خواب دیدم، ناهار یا شام می خوردیم، همه بچه ها بودند این هم رفته و خوابیده بود. هر چه گفتم: محمد بلند شو بیا چیزی بخور، دیدم جواب نداد. هر چه گفتم: بلند شو بیا حرام نیست، اینها حلال است، دیدم نیامد. دیگر نمی خواست از غذاهای ما بخورد.
من روز قبل از شهادت ، شبش خواب دیده بودم که آمد . دیدم که محمد در اتاق رختخواب انداخته و خوابیده و یکی دیگر هم آن طرف خوابیده است . نگو همین رفیقش بود که بعد هم شهید شد . دیدم او هم آنجا خوابیده است . گفتم : نگاه، از راه آمده و خوابیده است . بالای سرش آمدم ، دیدم خواب است هر کارش کردم ، هر چه تکانش دادم و گفتم :محمد بلند شو چرا می خوابی ؟ پسرمان این را بلند کرد و نشاند ، دیدم دوباره خوابید . هر چه صدایش کردیم ، دیدم از خواب بیدار نشد . فردا صبح به این ها گفتم : نمی دانم چرا محمد را هر کارش کردیم بیدار نشد . آن روز خیلی گرفته بودم . یک طوری بودم ، گفتم : این چکار شده که هر چه ما صدایش کردیم ، بلند نشد . خیلی ناراحت بودیم که بعد خبرش آمد که شهید شده است. یکی از اولین اقداماتی که انجام شده قرار بود که یک نماز خانه ای درست کنند . یادم هست زمانی که بچه ها با هم صحبت کردند که آقا این این نمازخانه را چطوری بزنیم ؟ ما در آن زمان رفتیم چند چادر را به هم دوختیم ، و از میله هایی که چادر ما بود یک چادر بزرگ درست کردیم . من یادم هست که خود خادم الشریعه جارو دستش بود و کف نمازخانه را جارو می کرد . بچه ها می گفتند: ما هستیم جارو می کنیم، می گفت : فرقی نمی کند ما هم که هستیم با شما یکی هستیم، چه فرقی می کند. من به عنوان فرمانده گردان مسئول محور تیپ امام رضا علیه السلام انجام وظیفه می کردم. در منطقه ای که گردان ما مستقر بود، وضعیت سنگر ما برای پرسنل و بسیجی های عزیزی که در منطقه داشتیم، خیلی خوب نبود. من با شهید خادم الشریعه با بی سیم تماس گرفتم و گفتم: ما یک مقداری مشکل داریم. به اصطلاح وسایل سنگرسازی می خواهیم. چون وضع ما خوب نیست. شهید گفت: باشد من ترتیب کار را می دهم. باز من مجدداً تماس گرفتم خاطرم نیست زمانش را . به هر حال شب شد و ما هیچ اقدامی نکردیم. ما مشکل داریم و یک مقداری حالا خوب همان به اصطلاح دعواهای بین فرمانده و فرمانبری که در تأمین تدارکات هست . به خادم الشریعه گفتیم: لطف کنید این را برسانید که ما واقعاً مشکل داریم. خط اینطوری است. ایشان گفت: خیلی خوب. خاطر جمع باشید من حتماُ می رسانم . در عین حالی که من می دانستم این خودش تحت فشار است و مشکل دارد و اینطور نیست که آنجا امکانات باشد، با این وجود ایشان نیاورد و یا نفرستد. از آنجایی که ایشان خیلی به من محبت و علاقة خاصی داشت و همیشه به من لطف داشت ، چون تماس گرفته بودم، گفتم که اینطوری، ایشان هم گفت: من ترتیبش را می دهم و می دانم که در آن، محل و مقر گونی و تراورز در آن زمان نبود و الا قبل از ظهر یا بعد از ظهر برای ما می آورد. ساعت حدود 11 شب بود، دیدم که صدای ماشین می آید . معمولاُ آنجا هم در منطقة ما آمدن ماشین خیلی سخت بود، چون به هیچ عنوان نمی شد با چراغ روشن بیاید و موضع ما یک طوری بود که در هر حال یک مقداری نسبت به دشمن جلوتر رفته بودیم. یک فاصله ای بین ما بود، بعد از یک طرف هم زیر آتش بودیم. خیلی منطقة حساسی بود، همان حدود 11 شب بود دیدم صدای ماشینهای بزرگ می آید . از سنگر بیرون آمدم، گفتم: ببینم این وقت شب چه ماشینی است دارد می آید و چرا این وقت شب می آید بعد که می آمدم ، دیدم ماشین را نگه داشت و شهید خادم الشریعه خودش جلوی ماشین و راننده هم پشت فرمان نشسته بود. حال و احوال کردیم و گفتم: چرا این وقت شب اینجا چه می کنید؟ برای چه آمدید؟ مگر مطلبی یا مسئله ای است؟ گفتند برایتان تراورز آوردم. گفتم:خیلی خوب حالا که دیر وقت است بگذارید، صبح خالی کنیم. گفت:نه ، الان خالی کنیم تا ماشین برگردد. گفتم:باشه من صدا می زنم چند نفر از بچه ها بیایند کمک کنیم و خالی کنیم. گفت: نه، کسی را صدا نزن. بچه ها خسته هستند بالاخره از صبح زیر آتش بوده اند و به هر حال آن هم که نگهبان است، خوابیده و 2 ساعت دیگه می خواهم بلند شود نگهبانی بدهد شما کسی را صدا نزن. من تا به خودم جنبیدم دیدم خودش رفته بالای ماشین و تراورز ها را خالی می کند. یکروز عصر دیدیم آمد و تمام بدنش خاکی است وخسته هم به نظر می آمد . ما طبق معمول همیشه شوخی می کردیم ، می گفتیم : محمد چکار می کنی ؟ ( همیشه این کلمات را می گفتیم ) گفت : هیچی با یکی دوتا از بچه ها آمدم که آن هم شهید شدند . برادر شهید روح ا... بود وخودش شهید شده بود و آن هم برادر کوچکتر از روح ا... بود که شهید شد . خوب ایشان با یک روحانی- بنابه دلایلی اسم روحانی را نمی آورم - دید خانة یک پیرزنی نیاز به کار بنائی دارد ، خوب حاج آقای روحانی معطل شد و می رفت کار عملگی می کرد که کار عملگی آن زمان 50-60 تومان مزد داشت . نمی توانست با 50 تومان کاری کند به خاطر خود سازی چون این کار را می کرد واقعا" سعی داشت خودش را بسازد . ایشان عملگی می کرد گل وآجر ودیگر کارها یی که یک عمله باید انجام بدهد ایشان به عنوان یک عمله گردن کلفت می رفت برای ساختن خانه پیر زن واین چیزی است که من یادم هست وبعد فهمیدم که ایشان از این کارها زیاد کرده اند . زمانی که در حال آماده باش بودیم ، روزی پیرمردی روستایی به ما مراجعه کرد و گفت : به روستای آنها خوکهای وحشی حمله کرده و زراعت را از بین برده اند ما از آماده باش خسته شده بودیم . سه نفری به منطقه مورد نظر رفتیم و به خوک زنی پرداختیم . در راه بازگشت نیز با تپانچه به تمرین تیر اندازی پرداختیم . در شب مبعث صبح همراه با بقیه برای نماز جماعت حاضر نشد و خود به تنهایی در محلی نماز خواند . صبحانه نیز با بقیه نخورد و گفت : می خواهم صبحانه را از دست پیامبر در بهشت دریافت کنم . یک سیب به وی تعارف کردند اما نخورد و گفت : می خواهم در بهشت میوه تناول کنم . یک مرتبه هم من حالم به هم خورد ، دکتر قرص داد خوردم و گیج شدم و خوابیدم . دخترمان هم اینجا بود ، می گفت : نشسته بودیم ، دیدم محمد آمد ، ولی هیچی نتوانستم بگویم . اصلا" نتوانستم حرف بزنم . دیدم کفش هم پایش بود . دو زانو ، دوزانو آمد بالای سر شما نشست و یک نگاهی کرد و دیدم رفت . وقتی که رفت آن وقت تازه فهمید که در بیداری دیده بوده است . زمانیکه در موقعیت چزابه مستقر بودیم عراق هر شب 4 مرتبه حمله می کرد و از زمین وزمان بر ما آتش می ریخت . در همان موقعیت حساس بارها مشاهده کردم که آقا مهدی در سنگرش آرام می ایستاد و با طمانینه خواصی نماز می خواند در حالیکه در همان زمان منطقه زیر آتش شدید دشمن بود. یادم هست زمانی که فرمانده خط چزابه شهید شد ، چراغچی به خط رفت . وقتی به خط رفت ما با بی سیم با خط تماس گرفتیم و سئوال کردیم از ایشان که آقای علیزاده چه شد ؟ آقای چراغچی بلافاصله پشت خط جواب داد که : علیزاده رفت پیش رجائی . من یادم است در آن زمان کدی در رابطه با شهادت نداشتیم که مثلاً شهادت را بخواهیم با کد باز گو کنیم . رفت رجائی ، اینطوری تداعی می کرد که رفت پیش شهید رجائی . رجائی هم که در آن زمان شهید شده بود . یادم نیست حالا گفت : رفت بهشتی یا رفت رجائی . من یادم است به چهره خادم که نگاه کردم دیدم اشکهایش از چشمهایش سرازیر شد . اما صدایش کوچکترین تغییری نکرد که دشمن بخواهد از این قضیه سوء استفاده کند . گفت : خیلی خوب برگرد شما اینجا بیا انشاء ا... با هم می رویم . یادم است که یکی از برادران پاسدار که مسئولیت هم داشت ولی مسئولیتش خاطرم نیست ، خط را رها کرده و به عقب برگشته بود . حالا به چه عنوانی نمی دانم. گردانش را گذاشته بود. ایشان خیلی با برخورد ملایم با عاطفه و با ارشاد و راهنمایی که برادر این زمانی نیست که بچه ها را بگذاری بیایی. آن قدر این برادر مهربانی و ملایمت نشان داد که این فرد شرمنده شد و با خوشحالی برگشت و رفت. در کلیه تظاهرات پیشاپیش صفوف حرکت می کرد و فیلم و عکس تهیه می کرد . خودش کمتر در جلوی دوربین ظاهر می شد . روزی مادر سؤال کرد : در جلسات فرماندهان سپاه که در تلوزیون نشان داده می شود هیچ وقت شما را نمی بینم . شهید جواب داده بود هنگام فیلمبرداری دستم را جلو صورتم می گیرم . در ایستگاه حسینیه تیپ امام رضا علیه السلام یک پدافند فعال داشت و آن زمان کارش در ایستگاه حسینیه خیلی زیاد بود. من با رفت و آمدی که داشتم با ایشان در ارتباط بودم. ایشان خیلی خوب به بهداشت لباس و مسائل ظاهری می رسید . حتی در جنگ و جبهه هم این موارد را رعایت می کردند. من متوجه شدم ایشان خیلی روی خاک می نشینند. یکی دو مرتبه دیدم کنار خاکریز جاهای مختلف ، مثلاً جاهایی که می روند در پناهگاه ایشان می آید، بیرون و روی زمین می نشیند. یک دفعه هم به شوخی گفتم: مثل اینکه شما مثلاً منتظر شهادت هستید یا خیلی خاکنشین شدید. خیلی بیش از حد این حالت تکرار می شد- اصلاً تحول روحی پیدا کرده بود؛ یعنی من آن شهید خادمی که در دفتر فرماندهی دیدم ، آن نبود که در سنگر المهدی دیدم. یک چهره ای که آنجا دفتر مدیریت را می چرخاند. یک حالت پیش کاری بود . آنجا کاملاً مدیریت می کرد . حالا باز یک چهره تمام عیار یک رزمنده در آن دیده می شد. بعد از اینکه شهید چراغچی فرمانده شد به خادم الشریعه اصرار خیلی زیادی کردند و گفتند: شما بیا جلو برو به عنوان پیش نماز بایست . شهید خادم الشریعه گفت: من نمی روم. شهید چراغچی گفت چرا نمی روی ؟گفت: من هر زمانی که می روم و به نماز می ایستم یادم می آید که شهید صاحب الزمانی پشت سر من نماز خوانده و پشت من می لرزد و ایشان شهید شده و خدا قبولش کرده. اگر من را در روز قیامت بیاورند و بخواهند من را با ایشان مقایسه کنند و بگوئید ایشان که پشت سر تو نماز می خوانده به فیض عظیم شهادت رسید. اما تو ماندی من چه جوابی بدهم ، این قضیه درد عجیبی برای ایشان بود. یادم هست ما داخل سنگر که بودیم ، من به همراه خادم الشریعه ، شهید چراغچی و یک بی سیم چی به نام موسوی از مشهد بودیم که الان هم من از ایشان اطلاعی ندارم . آن موقع راننده ای بنام آقای کوهی بود . آقای محمدیان نامی بود که ما به او دکتر چمران می گفتیم . قیافه اش خیلی شبیه به دکتر چمران بود . پنج شش نفری داخل سنگر بودند ، موقع نماز که می شد وضو که می گرفتند نماز را فرادا نمی خواندند . شهید چراغچی همیشه خادم را به قول معروف جلو می انداخت و می گفت : شما باید بالاخره نماز را شروع کنید ، تا ما به شما اقتدا کنیم . شهید خادم الشریعه طفره می رفت و می خواست که این مسئولیت را قبول نکند . خادم الشریعه می گفت : چه جوری می شود که شما مسئولیت این طرفی را قبول کردی ولی مسئولیت آن طرفی را قبول نمی کنی . فرقی نمی کند هر دو تا باهم است . باید آن مسئولیت را قبول کنی . به هر صورت معمولاً این طوری بود که نمازهایی که بچه ها در آنجا می خواندند، خادم الشریعه پیشنماز بود. در یکی از روزها تعدادی از افراد را ثیت نام کرد و تعداد سیزده نفر شدیم و قرار شد که برویم و جلوتر از خط مقدم نیروی دشمن را شناسایی کنیم . در آن زمان خط مقدم منطقه چزابه در بستان بود. منطقه چزابه تا فکه حدود 80 کیلومتر بود و این مسیر در اختیار نیرو های عراقی بود . وقتی که ما آن گروه را تشکیل دادیم رفتیم که منطقه را شناسایی کنیم . بعد از آنکه پانزده تا بیست کیلومتر از خط مقدم جلوتر رفتیم نیروی دشمن ما را محاصره کرد و غافلگیر شدیم و در یک یورش به ما حمله کرد و ما را زمین گیر کرد . همه ما روی زمین دراز کشیده بودیم و لحظات آخر عمر خود را با خدای خود راز و نیاز می کردیم و منتظر لحظه آخر عمر خودمان بودیم که ناگهان شهید خادم الشریعه از جا برخاست و آن آرپی جی زن را صدا زد و آرپی جی آن را گرفت و ایستاد و تمام تیرها به سوی ایشان پرتاب شده بود و ایشان سر تا پا به موضع دشمن و به اطراف چند عدد آر پی جی شلیک کرد که با این عمل شهید بزرگوار بچه های دیگر نیرو گرفتند و بلند شدند و ایستادند و همه به طرف دشمن شلیک کردند و تعداد زیادی از دشمن را به خاک و خون کشیدند و حتی یک نفر از سیزده نفری که بودیم بینی اش هم خونی نشد و به پایگاه اصلیمان برگشتیم که از این شجاعت ایشان واقعاً ما درس گرفتیم. ما موقعی که به اهواز رسیدیم ، روز بعد اعلام شد که بیایید به نماز خانه و آنجا جمع شوید . وقتی در نمازخانه جمع شدیم ،شهید بزرگوار خادم الشریعه تشریف آوردن و شروع کردن به تشریح وضعیت و یک کلّیتی را از جبهه ها گفتند. ایشان ابتدا هدف از جبهه و جنگ را بیان نمودن و گفتند می دانید هدف ما اسلام است و ما تابع ولایت هستیم و جز ادعای تکلیف قصد ونیت و دیگری از حضور در جبهه نداریم و هر کس دنبال چیز دیگری هست همین الان برگردد . وظیفه ما ، تکلیف ما دفاع از اسلام و تابعیت از مقام معظم رهبری و ولایت فقیه است. در ادامه وضعیت یگانهای عراقی را بر شمردند. لشکرهایشان امکانات و تجهیزاتی که داشتند ، و به ظلم ها و جنایاتی که عراقی ها هنگام تصرف شهرها داشتند ، پرداختند. ایشان گفتند که وقتی عراقی ها آمدند به همین شهرستان مردم محلی را مجبور کردند گاو و گوسفند بکشند . بعد هم تبلیغ می کردند که چون این ها عرب هستند ،خوشحال هستند ، و از اینکه صدام آمده و شهرها را تصرف کرده است. و در ادامه هم وضعیت عراقی ها را تشریح کردند و گفتند که عراقی ها قصد دارند مجددا" به بستان حمله کنند . حالت عراقی ها یک حالت تهاجمی است . ما باید خیلی هوشیار باشیم و مقاومت کنیم و جلوی عراقی ها باشیم . سخرانی که تمام شد ، اعلام کردند که فرماندهان گروهان ها و گردانها آماده شوند که با هم به منطقه بروند و از نزدیک منطقه را ببنیم . حدود 5 ،6 نفر فرمانده گردان و هر گردان هم سه نفر فرمانده گروهان داشتیم. حدود 20 نفر می خواستیم که برای شناسایی به بستان برویم. تنها وسیله ای که توانستند فراهم کنند بک استشن لنکروز بود . همه برادرانی که می خواستیم برویم باید سوار این یک ماشین می شدیم. خوب 20 یا 22 یا 23 نفر سوار یک ماشین شدن واقعا"کار سختی است . ما به سختی و فشار به طوری که حتی نمی شد نفس کشید داخل ماشین ،عقب ماشین ، روی صندلی ها جا گرفتیم. در عقب لنکروز بسته نمی شد . یکی از بیرون آمد و در را بست و ما سوار ماشین شدیم . شهید خادم الشریعه خودشان راننده بودند . وقتی از پادگان 92 زرهی خارج شدیم ، داخل ماشین خیلی سخت بود . یک مقداری سرعت گرفتند و بعد یکدفعه ای یک یا دو ترمز محکم گرفتند.ما یک جایی برایمان باز شد و در واقع یک نفسی کشیدیم. همین ترمز گرفتن ایشان باعث شد دوستانی که همراهشان بودیم آنها هم هر کدام خاطراتی یادشان بیاید و صحبتهایی داشته باشند از جمله شهید رفیعی از برادران قوچان . ایشان هم آن زمان فرمانده گردان بودند.خاطره ای در همین خصوص ایشان نقل کردند که من زمانی راننده مینی بوس بودم و بین قوچان ، چناران مسافر کشی می کردم . یک روز خیلی مسافر سوار کرده بودم آن چیزی که من در ذهنم است ، شاید هفتاد نفر مسافر را سوار یک مینی بوس کردم . جمعیت پر ، وقتی که رسیدم به پلیس راه ، پلیس از بیرون به من نگاهی کرد و گفت : آقای راننده بیا پایین . آمـــــــدم پایین خیلی تعجب کرد از این همه جمعیت که چطور داخل این مینی بوس جا شده اند . به من گفت که اگر شما یک بار این مسافرانت را پیاده کنی و مجددا" سوار بکنید من جریمه ات نمی کنم . ایشان فرمود که : من اینها را پیاده کردم و باز به سختی همه را داخل ماشین سوار کردم و پلیس من را جریمه نکرد. در ادامه راه همینطور که مسیر را ادامه می دادیم ، شهید خادم وضعیت منطقه را برای ما تشریح می کرد . مقداری که از اهواز دور شدیم یک سری آب گرفتگی بود سمت راست و چپ جاده که هنوز نیزارها باقی بود و منطفه هم باتلاق بود . ایشان فرمودند که : این طرحی بوده که توسط شهید چمران از کارون آب گرفتند و منطقه را زیر آب برده است تا به این شکل جلوی عراقی ها را بگیرند و در واقع کار خیلی مؤثری هم در آن زمان بود . در ادامه مسیر به حمیدیه رسیدیم . وقتی به حمیدیه رسیدیم در کنار دیوارهای شهر حمیدیه ، در زمینهای کشاورزی شان لاشه های زیادی از تانکهای عراقی باقی بود . ایشان آنجا فرمودند : عراقی ها تا نزدیک حمیدیه آمدند و خیلی تلاش کردند تا داخل شهر بیایند، اما جوانهای حمیدیه رشادت به خرج دادند مردانگی به خرج دادند و هرگز اجازه ندادند داخل شهر حمیدیه بیایند. به سمت سوسنگرد ادامه مسیر دادیم و جریانات آنجا را تعریف می کرد که سوسنگرد چند دفعه دست به دست شده بود . در ادامه هم به نزدیک بستان رسیدیم و آنجا پلی به نام صابله بود. ایشان هم آنجا بازفرمودند : زمانی که عملیات طریق القدس شروع شد عراقی ها از خرمشهر بیرون شدند . بعد آن چند دفعه تلاش کردند که بتوانند دوباره بیایند بستان را باز پس بگیرند . به همین خاطر شهر را دور زدند و از پشت سر یعنی ، از روی همین پل صابله شروع کردند به پاتک کردن و چند دستگاه تانک آمدند که از روی پل بگذرند . پشت جبهه بودند و در واقع کسی هم آنجا نبود ولی چهار یا پنج نفر از بسیجان متوجه شده و آمده بودند . روی این پل یکی دو دستگاه از این تانکهای عراقی را که زده بودند ،لاشه های تانگ ها باعث شده بود که جاده بسته شود و به این شکل جلوی عراقی ها گرفته شود و عراقی ها نتوانسته بودند که از این سمت هم وارد شهربستان بشوند. یادم است رفتیم شهرستان را دیدیم و بعد رفتیم به یک موقعیتی در نزدیک خط مقدم معروف بود به موقعیت المهدی . آنجا قرارگاه تاکتیکی تیپ بود . آنجا هم شهید بزرگوار خادم الشریعه از روی نقشه ما را نسبت به موقعیت کاملا" توجیه کردند و بعد رفتیم به سمت جبهه ها و حدود پدافندی که باید می رفتیم و مستقر می شدیم جبهه ابو شهاب و نبأ و تا آن سمت که به موقعیت عرب معروف بود رفتیم و همه جا را از نزدیک دیدیم و بعد به خط کاملا" توجیه شدیم . برگشتیم و بلافاصله نیروهای بسیجی را بردیم ودر خط مستقر کردیم. در بین راه اهواز _ سوسنگرد شهید خادم الشریعه وضعیت حمله عراقی ها و میزان پیشروی آن ها و نحو ة مقابله با آن ها را توضیح می دادند . نحوة آب انداختن منطقه را که از ابتکارات شهید چمران بود تشریح کردند و در ادامه راه به شهر محیدیه رسیدیم . لاشه تانک های دشمن در کنار دیوارهای شهر داخل مزرعه ها مشهود بود . خادم الشریعه فرمودند: مردم حمیدیه نسبتاً مقاومت خوبی کردند و عراقی ها نتوانستند داخل حمیدیه بیایند . به سوسنگرد که رسیدیم آثار وحشیگری دشمن پیدا بود مردم عادی خیلی کم حضو ر داشتند. فقط در حد نانوایی صلواتی و آرایشگاه و ... تعدادی از مردم حضور داشتند . به پل سابله نزدیکی بستان رسیدیم . به نحوة پاتک دشمن که پس ا ز آزادی سازی بستان از طریق این پل انجام گرفته بود ، آشنا شدیم . پس به شهر بستان که نشان از کینه و عناد دشمن بعثی بود وارد شدیم و از آنجا به محل قرارگاه تاکتیکی که درشمال بستان و معروف به پایگاه المهدی بود و قبلا توسط عراقیها ساخته شده بود و به تعبیر بچه ها خانة صدام بود رسیدیم در آنجا به وسیله کالک و نقشه به منطقه و خط و حدود هر گردان آشنا و توجیه شدیم و سپس به خط مقدم عازم شدیم و از نزدیک به وضعیت سنگرها و خط خودی و خط دشمن آشنا شدیم. خط و حدود گردان ما سمت راست منطقه پدافندی در شمال شرقی بستان که به جبهه ابوشهاب معروف بود . خط تحویل برادران اصفهانی بود . پس از توجیه خط به اهواز برگشتیم و نیروهای بسیج را تحویل گرفتیم و سازمان دسته ها و گروهان ها را کامل کردیم.محل استقرار نیروهای بسیج پادگان شهید بهشتی در ابتدای جاده اهواز _ خرمشهر قرار داشت. سلاح ، تجهیزات و لوازم تحویل نیروها شد و برای پدافند عازم خط شدیم. قبل از این که خداوند محمد مهدی را به من عنایت کند با اهل بیتم به کربلا مشرف شدیم. من در تحت جبة حضرت سیدالشهداء علیه السلام از خداوند متعال درخواست کردم که خداوند به من فرزندی عنایت کند که از موالیان اهل بیت باشد و برای اسلام خدمتگزار باشد ـ البته در آن زمان به حساب شهادت و اینها در بین نبود ـ وقتی خداوند محمدمهدی را به ما داد رفته رفته از وجنات، رفتار و کردار ایشان حس می کردم که دعای من به هدف اجابت رسیده است تا این که انقلاب پیروز شد و باز من در سفر کربلا بودم که فرزندم محمدمهدی خودش را به سپاه پاسداران معرفی کرده بود و آنها رضایت پدر را خواسته بودند. وقتی از مسافرت برگشتم ایشان موضوع را با من درمیان گذاشت و من استقبال کردم و ایشان به استخدام سپاه درآمد و حدود سی وپنج روز به تهران رفت و آموزش دید. یادم است روزی برادر خادم الشریعه نیرو ها را کنار پل سابله جمع کرده بود و ضمن صحبت هایی که داشتند برادر ولی الله چراچی را به عنوان جانشین خود معرفی کردند و مقداری درباره ی ویژگی های آقای چراغچی صحبت کردند، و من وقتی این قضیه را در آن مکان دیدم به یاد جریان غدیر و معرفی حضرت علی علیه السلام توسط پیامبر به عنوان جانشین و امامت جامعه افتادم و دقیقاً ایشان هم دست آقا ولی را گرفت و بلند کرد و گفت آی جمعیت اگر یک وقت تیری خوردم یا اتفاقی برایم پیش آمد این آقا ولی امور شما را بدست می گیرد و به تعریف و توصیف شخصیت آقا ولی پرداخت. یادم است وقتی ما را به عنوان فرمانده ی دسته معرفی کردند در آن زمان جثه ی ما کوچک بود. روزی آقای خادم الشریعه آمد و دست انداخت زیر فانسقة ما ـ هر چه فانسقه را محکم می بستم هنوز جا داشت ـ و گفت: آقای جلیلیان این فانسقه را خیلی محکم ببند و نگاهی توی چهره ما کرد و گفت: این جنگ ادامه دارد حالاها باید بجنگیم هنوز خیلی کار داریم. مهرماه سال 60 محمد مهدی آمد از من و مادرش خداحافظی بکند و به جبهه برود. ایشان رفت و پس از هفت ماهی چند روزی برای دیدار ما آمد. البته همین چند روزی را هم که اینجا بود حواسش در جبهه و مرز بود و دیر دیرش می شد که زود تر برود. بالاخره خداحافظی کرد و رفت تا اینکه شنیدم در جبهه فرمانده تیپ 21 امام رضا علیه السلام شده است. در عملیات بستان و چزابه شرکت داشته است که پس از عملیات تلفنی با ما صحبت کرد و بشارت فتح را داد و من و مادرش هر دو گفتیم که چند روزی بیا تا دیداری تازه کنیم. ایشان گفت: تا کربلا نروم نمی آیم. مادرش خیلی اصرار کرد و گفت شاید چند روزی بیایم و بر گردم. مدتی از ایشان خبری نداشتیم تا اینکه شاید 24 رجب بود که تلفنی صحبت کرد . پرسیدم چرا خبر ندادی بابا ، گفت: من حالا بستان نیستم من الان در مرز خونین شهر هستم و آنجا مشغول هستم . بعد مادرش اصرار کرد که محمد برای یک روز هم که شده بیاد و برگرد. گفت: مادر محال است که من بیایم. شما فقط دعا کنید خدا از من راضی باشد و من تا کربلا نروم نمی آیم. تا اینکه نمیدانم روز سه شنبه اول ماه شعبان بود که رفقا تشریف آوردند منزل و خبر شهادتش را به من دادند. معلوم شد که در روز مبعث حضرت رسول (ص) به درجه رفیع شهادت رسیده است. از خصایص ایشان این بود که تولدش در روز جمعه بیست و پنج ماه ذی القعده روز دحوالارض، شهادتش در روز بعثت روز جمعه و دفنش در روز تولد حضرت سیدالشهداء علیه السلام در جوار حضرت امام رضا علیه السلام بود. مهدی 6 ساله بود که همراه ما نماز می خواند . یک روز که از مدرسه آمد دیم صورتش پنچه پنچه است . علتش را جویا شدم . گفت : (ناظم از من سوال کرد آیا نماز خوانده ای ؟ گفتم بله . بعد او مرا کتک زند و با سیلی مرا تنبیه کرد) . من خیلی ناراحت شدم به حاج آقا تلفن زدم و جریان را گفتم و از خواستم تا مسئله را پیگیری کند . محمد مهدی در همان حال بچگی گفت هر وقت بزرگ شدم خودم جبران می کنم. بعد از پایان عملیات طریق القدس مهدی به خط چزابه آمد و مدت زیادی در آنجا بود . یادم است که او حتی یک بار هم به مرخصی نرفت . برخی از فرماندهان قصد داشتند تا او را به زور به مرخصب بفرستند تا مقدمات ازدواچش را فراهم کنند ولی او نرفت . بالاخره در همان موقعیت به شهادت رسید یعنی یک بار هم به مرخصی نرفت . یک روز محمد مهدی به من تلفن زد . به من گفت : بلند شو بیا بیمارستان . گفتم چه شده ؟ گفت : چیزی نیست . زخمی شده ام . از من خواست تا به خانواده چیزی نگویم . به بیمارستان بنت الهدی رفتم . از ناحیه پا مجروح شده بود . در یک عملیات داخلی مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود . یکی از همرزمان مهدی برایم تعریف می کرد که در روز 26 رجب (پنج شنبه) مهدی از همه زودتر نماز صبحش را خواند و لباسهایش را پوشید . او حتی صبحانه نخورد . وقتی به او گفتم که چرا صبحانه نمی خوری ؟ اظهار داشت که روزه هستم . برای بازدید مناطق عملیاتی رفتیم . یکی از بچه ها به او میوه تعارف کرد ولی او امتناع کرد . گفت : در بهشت افطار خواهم کرد . در مسیر متوجه شدم که مدتی است مهدی ساکت است . گمان کردم خوابیده . ولی بعد متوجه شدم که ترکش خمپاره 60 به سر او اصابت کرده و او به شهادت رسیده است . خود مهدی بارها گفته بود که خمپاره 60 خیلی نامرد است چون هیچ صدایی ندارد . در آخر هم بوسیله همین خمپاره شهید شد . زمانیکه جنازه مهدی را به مشهد آوردند فقط من مطلع بودم . نمی دانستم چطور خبر شهادت او را به خانواده خبر بدهم . کار خیلی سختی بود . به خانه پدر یک شهید رفتم . همانجا بودم که خبر فتح خرمشهر را از تلویزیون شنیدم . از یک طرف از این پیروزی خوشحال بودم و از سوی دیگر در این فکر بودم که این مسئله را چگونه به خانواده اطلاع دهم . ما با حاج آقا مروارید و میرزا جواد آقای تهرانی ارتباط خانوادگی داشتیم . نزد این دو بزرگوار رفتم و قرار بر این شد که آنها این مسئله را به خانواده اطلاع دهند . صبح روز بعد به خانه ما آمدند . میرزا جواد آقا ابتدا درباره شهید و شهادت صحبت کرد . پدرم متوجه شد و همان لحظه این آیه را (ان لله و انا الیه الراجعون) قرائت نمود . در مدتی که آقا مهدی در منطقه فرمانده بود میرزا جواد آقا تهرانی دو مرتبه به منطقه آمدند . ایشان علاقه خواصی به آقا مهدی داشت و اکثر اوقات در سنگر آقا مهدی بود . میرزا جواد آقا خیلی آرام و کم حرف بود ولی زمانیکه به سنگر آقا مهدی تشریف می برد مدت طولانی را صرف صحبت با او می نمود . خود میرزا جواد آقا خمپاره شلیک می کرد و در مواقعی که از این کار فارغ می شد بیشتر در سنگر آقا مهدی بود. آقای باقری فرمانده نیروی زمینی سپاه بود . ایشان به سنگر آقا مهدی آمده بود و من هم به عنوان بی سیم چی آنجا حضور داشتم . آقا مهدی ایشان را به من معرفی نکرده بود و من اطلاعی از مسئولیت ایشان نداشتم . در داخل سنگر علاوه بر آقای باقری ، برادر رضایی و آقای رفسنجانی نیز حضور داشتند . یک واحد نیرو از شیراز برای کمک به خط چزابه آمده بود . آقای باقری به من گفت : (بلند شو ! به اینها اسلحه بده ) من هم 24 ساعت نخوابیده بودم . خیلی خسته بودم . برگشتم و به ایشان گفتم ( شما چکاره ای ؟ برو دنبال کارت . من مسئول دارم . هر وقت او دستور دهد انجام وظیفه می کنم ) . آقای باقری خیلی عصبانی شد و دستش را بالا برد تا مرا کتک بزند . فرارکردم و از سنگر خارج شدم . آقا مهدی مرا دید . آمد و مرا بغل کرد و بوسید . مقداری مرا دور سنگر چرخاند . من هم خیلی عصبانی بودم . گفتم : این چه کسی که چنین دستوری می دهد ؟ آقا مهدی گفت : تقصیر تو نیست . مقصر اصلی من هستم که ایشان را به تو معرفی نکردم . این آقا فرمانده نیروی زمینی است . آقا مهدی مرا به داخل سنگر آورد . من همانطور زیر شانه های ایشان پنهان بودم . آقای باقری آمد و مرا بغل کرد و بوسید و گفت : می دانم تو مقصر نیستی . مقصر این برادر بزرگوار (خادم الشریعه) است که من را به تو معرفی نکرده . در عملیات چزابه ، سپاه گلوله آتش بار 105 نداشت . در خارج بستان یک خانه پیدا کردیم که مملو از مهمات و گلوله آتش بار بود . به آقا مهدی اطلاع دادیم و یه دستور ایشان خانه را با پلاستیک پوشاندیم تا گلوله ها خراب نشود . من در سنگر آقا مهدی بی سیم چی بودم . اکثر فرماندهان عالی رتبه برای اطلاع از عملیات به منطقه آمده بودند و در داخل سنگر آقا مهدی مستقر بودند . از جمله برادر رضایی و باقری و آقای رفسنجانی در آنجا حضور داشتند . آقای صیاد شیرازی برای گرقتن مهمات به آنجا آمد . ایشان یکی از فرماندهان ارتش بود . آقا مهدی من را به عنوان مسئول زاغه مهمات معرفی کرد . آقا مهدی به آقای شیرازی گفت : هر چه گلوله م مهمات نیاز دارید از ایشان بگیرید . آقای صیاد شیرازی به شوخی گفت : آقای خادم الشریعه : از این کوچکتر پیدا نکردی ؟ در همین حال آقایان رضایی و رفسنجانی تبسم کردند .آقای باقری فرمانده نیروی زمینی سپاه هم در آنجا حضور داشت . ایشان گفت : جناب سرهنگ به قد ایشان چه کار دارید . ایشان یک وجب قد دارد ولی شش وجبش زیر زمین است . من رفتم و مهمات مورد نیاز را به ایشان دادم . آقای صیاد شیرازی گفت : گمان نمی کردم که بجه های بسیجی اینقدر اطلاعات در مورد مهمات داشته باشند با اینکه سن کمی دارند و خدمت سربازی هم انجام نداده اند . تمام اینها را مدیون آقا مهدی بودم که تمام اطلاعات مورد نیاز را به من گفته بود . یک روز بدون اینکه به آقا مهدی اطلاع دهم از قرارگاه خارج شدم . با یک لندور بودم که بوسیله آن مهمات به خط می بردم . در مسیر چند ترکش به ماشین برخورد کرد و صدمه زیادی به آن وارد آمد . البته آسیبی به من نرسید . وقتی به قرارگاه برگشتم آقا مهدی با صدای بلند مرا خواست و فریاد کشید تو کجایی ؟ گمان کرده بود که من نیز صدمه دیده ام . به من گفت فکر کردم صدمه دیده ای . بعد مرا بقل کرد و بوسید و گفت ما هنوز با شما کار داریم. یکی از ویژگیهای آقا مهدی لباسهایش بود که همیشه مرتب و منظم بود . یک روز از ایشان پرسیدم برادر خادم شما لباسهایت را کجا اتو می کنی ؟ گفت اینجا وسیله ای برای اینکار نیست . من موقع خوابیدن لباسها را زیر پتو قرار می دهم . لباسها خود به خود صاف می شوند. بعد از اتمام درگیری چزابه در بهمن 1360 اکثر نیروها به مرخصی رفتند . در ان زمان من محصل بودم و زمان برگزاری امتحانات نهایی بود . درخواصت مرخصی کردم تا برای امتحانات خودم را به مشهد برسانم . اکثر افراد مخالفت کردند . خادم الشریعه فرمانده تیپ بود . نزد او رفتم . بی درنگ گفت حتما برو و سعی کن که نمره های خوبی بگیری و من توانستم برای امتحانات خودم را براسانم . در آن جو واقعا این نوع برخورد حاج مهدی خیلی قابل تامل بود. ولادت یکی از ائمه بود . من به همراه بعضی از بچه ها مقداری خرج توپ 57 را داخل پوکه ریخته بودیم و مقداری آتش بازی راه انداخته بودیم . به حساب خودمان جشن گرفتیم . اقا مهدی این صحنه را می بیند ، دستی به پشت من زد و گفت من از تو انتظار نداشتم . شما مسئول زاغه مهمات هستید . مهمات یک تیپ دست توست نباید با این کارها ایجاد خطر کنید . گفتم جواد بودیم و اشتباه کردیم . صورت مرا بوسید و گفت دیگر تکرار نشود . فرمانىهی تیپ 21 امام رضا علیه السلام به محمد مهدی پیشنهاد شد . ولی او نمی پذیرفت و اظهار می داشت که مسئولیت سنگینی است . او می گفت : من لیاقت این پست را ندارم . اگر کوچکترین اشتباهی مرتکب شوم باید جواب بدهم و مسئولیت خون عده زیادی بر عهده من است . شاید اتفاقی بیفتد و مشکلی پیش آید . من نمی خواهم خون بچه ها به گردن من باشد . یکشب تا ساعت 2 بعد از نیمه شب در منزل آقای حسینی (فرمانده اطلاعات عملیات لشکر) جلسه بود و همه متفق القول بودند که ایشان باید این مسئولیت را بپذیرد . مهدی دوره های مختلف چریکی و چتر بازی را دیده بود ، لذا از نظر نظامی فرد ورزیده ای بود . بالاخره بالاخره با اصرار برادر رحیم صفوی ایشان این مسئولیت را پذیرفت . زمانیکه مهدی می خواست وارد سپاه شود مورد گزینش قرار گرفت . بعلت اینکه از ملاکین و سرمایه داران بود تحقیقات وسیعی برای ایشان انجام شد . در آن زمان گزینش سپاه سخت بود و افرادی که جزو ملاکین یا سرمایه داران بودند ، نمی پذیرفت . بالاخره توافق شد که ایشان وارد سپاه نشود . وقتی این موضوع را به ایشان گفتیم اشک در چشمانش جمع شد . گفت : به چه دلیل ؟ باید برای من توضیح دهید . بواسطه حاج آقا صفائی ایشان به سپاه را پیدا کرد. به یاد دارم آقای کاظمیان خاطره ای را اینگونه نقل کردند که:" یک روز به اتفاق محمد خادم الشریعه داشتیم از خط بازدید به عمل آوریم. صبح روز بعد بود. آقای کاظمیان به آقای خادم الشریعه گفته بودندکه بیایید صبحانه بخوریم و برویم. آقای خادم الشریعه گفته بود:" شما بخورید من صبحانه را در بهشت می خورم. البته بچه ها می گفتند ایشان شخص شوخ طبعی است. ولی لحن گفتارش این بار فرق می کرد خیلی جدی صحبت می کرد. هر دو بزرگوار سوار جیپ شدند و مانند همیشه که تأکید بر رعایت مسائل ایمنی را داشتند از کلاه آهنی استفاده کردند. آقای خادم الشریعه پشت فرمان بودند که آقای کاظمیان گفتند:" همین طور که می رفتیم صدای سوت خمپاره آمد، ایشان ترمز زدند، وقتی ایستادند، خمپاره به سمت راست ماشین خورده بود، چند لحظه سرمان را به طرف پایین نگه داشتیم، ماشین هم ایستاده بود. تا چند لحظه ترکشها تا حدودی روی ماشین می خوردند. آقای کاظمیان می گفت: من زدم روی شانة محمد و به او گفتم: محمد سریع برویم که تا دومین خمپاره نیامده یک جایی پناه گرفته باشیم. سرش روی فرمان بود. تا اشاره کردم دیدم ایشان به پهلو افتاد. همان موقع فهمیدم آن مطلبی را که صبح گفته بود ( من می خواهم صبحانه ام را در بهشت بخورم ) برایش اتفاق افتاد. چطور شده بود که ترکش از سمت من آمده بدون اینکه به ما آسیبی برسد وارد ماشین شده، آن ترکش از زیر کلاه خورده بود به شقیقة ایشان و به نظر من این شهادت حق محمد بود. او باید اینطوری مزدش را می گرفت. با همین ایمان محکمی که داشتند آقای کاظمیان مطرح می کردند که ما لایق شهادت نبودیم. همه چیز حساب کتاب داره. چطور ترکش خمپاره از طرف ما بیاید و به محمد بخورد. قبل از انقلاب مهدی یک اسلحه از ارتشی ها گرفته بود . او همیشه آن را روغن کاری می کرد . من به او گفتم از این کارها نکن . گفت : بعدا به درد می خورد . اعلامیه های مختلفی در خانه مخفی کرده بود . یک روز از ساواک برای بازرسی منزل آمدند . من خیلی نگران بودم . می ترسیدم که آنها اسلحه و اعلامیه ها را پیدا کنند . اگر موفق می شدند مهدی در وضعیت سختی قرار می گرفت . الحمدالله نتوانستند به آنها دست پیدا کنند. مهدى را 4 ماهه حامله بودم. در همان موقع به کربلا رفته بودیم. در حرم امام حسین علیه السلام مشغول خواندن زیارت نامه بودم. در همان جا بچه تکان خورد. همان جا از امام حسین علیه السلام خواستم که فرزندم پسر باشد. از او خواستم تا او را از یاران و سربازان امام زمان (عج) قرار دهد. بالاخره در روز جمعه متولد شد لذا نام او را محمد مهدى گذاشتیم. وقتى مهدى را حامله بودم یک شب خواب دیدم که در داخل اتاقى همراه چند نفر دیگر هستم. همه نشسته بودند ولى من ایستاده بودم. متوجه شدم که از کنار خانه نورى ساطع شد. چون خورشید مىدرخشید. فریادهایى به گوش مىرسید. یکنفر فریاد زد که امام زمان ظهور کرده من با شنیدن این خبر به لرزه افتادم و تمام تنم داغ شد. بعد از خواب بیدار شدم.
قبل از اینکه از بارداریم مطلع شوم خواب دیدم که : خورشید در آسمان ایستاده و سرى تا سینه از کناره خورشید بیرون آمده است. در آن حال شنیدم که مىگفتند: امام زمان(عج) ظهور کردهاند.
شب قبل از شهادت محمدمهدى، مادرش خواب دیده بود که : شهید در رختخوابى آرمیده است. مادر به کنارش رفته و مىنشیند و مشغول دست کشیدن به سر و صورتش مىگردد ولى هر چه صدایش مىزند، او جواب نمىدهد. در همان عالم خواب برادر محمد مهدى از راه مىرسد و بعد از اطلاع از شرح ماجرا به مادر مىگوید: او خسته است، بگذارید بخوابد.
مهدى روز جمعه 27 رجب به شهادت رسید. شب همان جمعه خواب دیدم که کل خانواده به مهمانى رفته بودیم. وقتى به خانه برگشتیم من رختخوابى را دیدم و مشاهده کردم که محمدمهدى در آن خوابیده ، موهایش سفید شده بود. بچهها را صدا زدم و به آنها گفتم: بیائید محمد مهدى آمده . صبح خوابم را براى بچهها تعریف کردم. مهدى همان روز جمعه به شهادت رسیده بود
یک شب محمد مهدى به منزل ما زنگ زد و گفت: اگر با دوچرخه به جلسه قرآن مىروى، دنبال من هم بیا که وسیله ندارم. به منزل ایشان مراجعه کردم تا به همراه هم به جلسه برویم . هنگام دیدن ایشان متوجه شدم که سرماخوردگى دارد و مریض است. گفتم: شما مریض هستى، با این حال مریضى لزومى ندارد به جلسه بیایى، بهتر است استراحت کنى. گفت: جاى خالى ما را در این جلسه چه کسى پر مىکند؟ به هرترتیبی بود درجلسه شرکت کرد.
بنا بود که یک عملیات شناسایى انجام بگیرد. محمدمهدى به دنبال من آمد و گفت قرار است با میرزائى جهت شناسایى به داخل خاک عراق برویم. آمادگى ام را اعلام کرده و همگى لباس عراقى پوشیدیم. محمدمهدى مقدارى با زبان عربى آشنا بود. بالاخره به داخل خاک عراق رفتیم. با گذشت زمان موقع نماز همچنانکه در حال عکسبردارى و شناسایى منطقه بودیم او مرا صدا زد و گفت: مگر صداى اذان را نمىشنوى؟ گفتم: چرا وقت اذان است، گویى او صداى اذان را از درون خود مىشنید. آب براى گرفتن وضو در دسترس نبود، به ناچار مقدارى در حد دو لیوان آب از رادیاتور ماشین خالى کردیم. من وضو که مىگرفتم متوجه شدم که شهید میرزایى آب ریخته شده از دست مرا گرفته و وضو مىسازد. بعد از وضو در آن منطقه پر خطر نماز را به جماعت به جا آوردیم.
در اوایل جنگ که مدت زیادى از شروع جنگ تحمیلى نگذشته بود، یک روز به من گفت: اینک ماموریت ما براى دنیا رو به اتمام است و شاید هم تمام شده باشد بهتر است به فکر آخرت بوده و زاد و توشهاى براى آن دنیا جمع کنیم.
یک هفته قبل از شهادت به مشهد آمده بود تا به بررسى اموال و اثاثیهاى که در اختیارش بود، پرداخته و از موجودى آنها لیست بردارى نمود، اموالى را که به سپاه تعلق داشت با برچسب مشخص کرده بود، لباسهاى نظامىاش را جمع و جور کرده و در کیسهاى قرار داده بود . نهایتاً از ما خواست تا آن لوازم و اثاثیه را در اولین فرصت به سپاه مسترد نمائیم. گویى محمد مهدى از شهادتش با اطلاع بود.
روزى مادرش از محمد مهدى سوال کرد: گاهى اوقات که جلسات فرماندهین سپاه از طریق تلویزیون نشان داده مىشود شما را در آن جمعها نمىبینم. محمد مهدى در جواب گفت: من هنگام فیلمبردارى دستم را جلوى صورتم مىگیرم.
یک روز متوجه شدم که به خانه پیرزنى که تنها و بیکس بود وارد شد. سقف خانه فرو ریخته بود و آن پیرزن مغموم و متحیر مانده بود و نمىدانست چه باید بکند؟ او مدتى به بازسازى خانهى آن پیرزن پرداخت بطورى که بعضى از روزها 15-16 ساعت کار مىکرد. بالاخره با تلاش و پشتکار محمد خانهى پیرزن ساخته شد و او مجددا در خانهاش ساکن گردید.
در منطقه جنگى در حال آماده باش بسر مىبردیم. روزى پیرمردى روستائى به ما مراجعه کرد و گفت: خوکهاى وحشى به روستاى ما حمله کرده و مزارع ما را از بین بردهاند؟ محمد، من و یک نفر دیگر به منطقه مورد نظر مرد روستائى رفتیم و خوکهاى مهاجم را تا حدى که در دسترس ما قرار گرفتند از بین بردیم. پیرمرد و دیگر اهالى روستا از این مساعدت ما خیلى خوشحال شده و ما را دعا کردند.
پس از مجروحیت در منطقه جنگى به عقبه منتقل شده و در منزل مراحل نقاهت را مىگذراندیم. روزى محمد مهدى به دیدنم آمد و گفت: چرا در بستر خوابیدهاى؟ علت را توضیح دادم. گفت: یعنى نمىتوانى بِروى پا بایستى؟ گفتم: در آن حد که مىتوانم. گفت: پس آماده باش که ان شاءالله فردا به جبهه برویم. روز بعد در معیت ایشان به جبهه اعزام گشتیم.
در قرارگاهى واقع در نزدیکى بستان مستقر بودیم. عراق هر روز بین ساعت 4 تا 5/30 عصر از زمین و آسمان روى قرارگاه آتش مىریخت. علت آن این بودکه این قرارگاه قبلا متعلق به آنها بود و ما آنرا تصرف کرده بودیم. قرارگاه عجیبى بود. سنگرها بطور خاصى ساخته شده بود. خود صدام هم به این قرارگاه آمده بود. سنگرى بود که مخصوص او بود. داخل آن سنگر وسایل مختلف ارتباطى و رفاهى اعم از مبل و تختخواب و حمام و اتاق خواب و بى سیم مرکزى و دو خط تلفن وجود داشت. تقریبا یک خانه مسکونى بود. از بتون آرمه ساخته شده بود و تقریبا غیر قابل تخریب بود. این سنگر محل حضور آقا مهدى خادم الشریعه بود. او تمام وسائل رفاهى را به بستان منتقل کرد و فقط یک رختخواب ساده براى استراحتش آنجا بود. عدهاى از مادران شهدا براى بازدید به آن قرارگاه آمدند. برخى از اینها براى بازدید به زاغه مهمات رفته بودند. ناگهان حمله عراقیها شروع شد. آقا مهدى خود را به سرعت رسانید. یعنى از سنگر فرماندهى خود را به زاغه مهمان رساند تا این مادران شهید را به سنگرها و پناهگاههاى انفرادى هدایت نماید. خیلى نگران بود. دقیقا یادم است که وقتى مىدوید در کنارش گلوله اصابت مىکرد. برخى از این مادران شهید داخل سنگرهاى دیگر رفته بودند و چنان گریسته بودند که از حال و هوش رفته بودند. وقتى اتوبوس اینها رفت ما متوجه شدیم که این افراد داخل سنگرها بى حال شدند. بعد از مدتى صداى ناله از داخل سنگر به گوش ما رسید و بعد ما متوجه این مسئله شدیم.
مهمات مورد نیاز تیپ را مىبایست از اهواز تهیه مىکردیم. با ماشین به سمت اهواز حرکت کردیم. بعلت بارندگى و سُر بودن جاده در بین راه ماشین واژگون شد ولى خودمان صدمهاى ندیدیم. با توجه به اهمیت زمان و کمبود مهمات، ماشین را رها کرده و با وسایل عبورى به اهواز رفتیم. بعد از هماهنگىهاى لازم، مهمات را تحویل گرفته و در یکدستگاه تریلى بارگیرى نموده و به سمت موقعیت به راه افتادیم. هنگامیکه به محل واژگون شدن خودرو خودمان رسیدیم، متوجه شدیم که از خودرو خبرى نیست و آن را بردهاند! با ناراحتى به برادر خادم الشریعه جریان مفقود شدن خودرو را صحبت کردیم. او در جواب گفت: اشکال ندارد، چون شما هدفتان این بوده است که با سرعت به خط عملیاتى مهمات برسانى و جان نیروها را از خطر نجات بدهى، و گزارش مفقود شدن خودرو را از ما گرفته و به مراجع مسئول جهت پیگیرىهاى بعدى ارجاع دادند.
در جبهه من به عنوان تخریب چى زیر نظر شهید میرزایى کار مىکردم. شب یک عملیات فرا رسید و بنا بود عملیاتى انجام دهیم. نزدیکىهاى صبح محمدمهدى نزد من آمد و گفت: ترا براى حضور در خط مقدم انتخاب کردهام. گفتم: چه عجب مرا آدم حساب کردهاید! گفت: تو که چندین بار مجروح شدهاى، چرا اینگونه سخن مىگویى؟ وقتى ما داشتیم براى اعزام به خط آماده مىشدیم با حسرت آهى کشید و گفت: آى، راهیان عشق ما را از دعاى خیر فراموش نکنید. بعد از انجام عملیات چون مجروح شده بودم مرا به همراه دیگر برادران مجروح یا شهید با هلى کوپتر به مشهد حمل کردند. در بین راه خود را به طرف یکى از تابوتها کشانده و روى آن را باز کرده و به درون آن نگاه کردم. ناگهان خود را با چهره خادم الشریعه که گویى با من سخن مىگفت مواجه دیدم. احساس کردم او مىگوید: که دیدى بالاخره با هم به مرخصى مىرویم!!
در قرارگاه بودیم. از موقعیت پاسگاه زید یا طلاییه خبر رسید که: برادر مهدى به شهادت رسیده است. انتشار خبر شهادت فرمانده تیپ به سرعت در بین نیروها پیچید و جوى از غم و اندوه را بر سراسر یگان حاکم کرد. هر یک از نیروها سر در گریبان خود فرو برده بودند و بر از دست دادن فرمانده شان افسوس مىخوردند.
همرزمانش مىگفتند: نماز صبح عید مبعث را به تنهایى و به دور از غوغاى جمیع خواند. همراه دیگران نیز از صبحانه خوردن خوددارى نمود و گفت: مىخواهم صبحانه را از پیامبر در بهشت دریافت کرده و تناول نمایم! یک سیب به او تعارف کردند، نپذیرفت و گفت: مىخواهم از میوههاى بهشتى و در بهشت تناول نمایم! این حرکات محمد مهدى تا لحظاتى قبل از شهادت وى بوده است.
در حال صبحانه خوردن بودم. دیدم محمد خادم الشریعه از سنگر فرماندهى در حال خارج شدن است. محمد مهدى یکى از فرماندهان خوش تیپ، تمیز و همیشه معطر جبهه بود، کسى را به آن مرتبى ندیده بودم. همیشه یک چفیه را به صورت دستمال به گردنش مىانداخت، موهایش ردیف و شانه کرده بود، بوى عطرش همیشه آدم را از خود بیخود مىکرد. در حال خروج از سنگر به او گفتم: محمد کجا مىروى؟ گفتم: بیا صبحانه بخور. گفت: مىخواهم به بهشت بروم و در آنجا صبحانه بخورم. خندهام گرفت، با خود گفتم حتما دارد شوخى مىکند یا شاید هم چیزى به او الهام شده بود. محمد مهدى از ما جدا شد و به سمت خط رفت و در آنجا مستقر شده بود. لحظات کوتاهى بیش نگذشته بود که در اثر اصابت ترکش یک گلولهى یک صدو سه به لقاء الله پیوسته بود. بله او صبحانهاش را در بهشت و با بهشتیان تناول نمود.
تعدادى از مسئولین لشکرى و فرماندهان نظامى به منطقه آمده بودند. براى رسیدن به مشکلات و نارسایىهاى یگان و البته به استان جلساتى تشکیل شد. بعد از اتمام جلسات قرار شد محمد مهدى خادم الشریعه به عنوان مسئول اکیپ، مسئولین فوق الذکر را به خطوط مقدم برده تا از نزدیک خطوط رزم را ملاحظه نمایند. شب شد. همراه خادم الشریعه در یک مکان خوابیدیم. صبح که از خواب بیدار شدیم، او همراه گروه فوق به خطوط مقدم عزیمت نمود و من مجدداً خوابیدم. ساعتى نگذشته بود که توسط نورا... کاظمیان از خواب بیدار شدیم . نوراالله گفت: محمدمهدى در منطقه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیده است!
یک بار در هنگام کار در سپاه گلولهاى به طور تصادفى به سمت ایشان شلیک شده و منجر به زخمى شدن پایش گردیده بود. براى مداوا او را به بیمارستان منتقل کرده بودند. وقتى از بیمارستان مرخص شده و به منزل آمد، از او پرسیدم: چه شده است؟ گفت: از نردبان سقوط کرده و مسئله جزئى است!!
روزى با محمدمهدى در مسیر حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام در حال حرکت بودیم، از ایشان سوال کردم: چه آرزویى دارى و براى آینده ات از خدا چه مىخواهى؟ گفت: چه تضمینى که یک ثانیه دیگر زنده باشم تا چه رسد به اینکه براى آینده آرزوهاى دور و دراز داشته باشم. و گفت: نهایت آرزویم شهادت است.
قبل از پیروزى انقلاب اسلامى به مکه مشرف شده بودیم ( پیش از بهمن 1357). محمد مهدى طى نامهاى که برایمان نوشته بود از پیروزى قریب الوقوع انقلاب اسللامى خبر داده بود و یادآور شده بود که عنقریب این تظاهرات در کنار کعبه برگزار خواهد شد و در انتهاى نامه از ما خواسته بود که دعا کنیم خداوند او را به آرزوى بزرگش برساند. بعد از شهادت وى روزى نامههاى محمدمهدى را مرور مىکردم وقتى نامه مورد بحث به دستم رسید دریافتم که منظور شهید از آرزوى بزرگ چه بوده است. او آرزوى شهادت داشته است.
در آن زمان عراقىها بیشتر حالت پیشروى در داخل کشور ما داشتند. خادم الشریعه طى جلسهاى با عدهاى دیگر از فرماندهان مشغول بحث و مذاکره بودند که چگونه از نفوذ بیشتر عراقىها به داخل کشور جلوگیرى کنند. بعد از مدتى بررسى و طرح به این نتیجه رسیدند که با استفاده از میل گرد و نبشى و دیگر آهن آلات موانعى به شکل خورشیدى ساخته و در مسیر عراقىها قرار دهند تا حداقل از سرعت پیشروى آنها کاسته شود. یکى از طراحان اصلى این تاکتیک و تکنیک برادر خادم الشریعه بود.
هنگامى که در جبهه خدمت مىکردم به دلائلى با مسئولین رده مافوق خودم اختلاف پیدا کرده و قصد داشتم به مشهد باز گردم. محمدمهدى از موضوع مطلع شد، مرا احضار کرد و گفت: باید در این برهه حساس اختلافها را کنار بگذاریم و براى کمک به دین و میهن به انجام تکلیف مان بپردازیم. نصیحتهاى او باعث شد که من از تصمیم خود منصرف شده و در جبهه بمانم.
یکروز مهدى از منطقه تلفن زد. گفتم: چرا نمىآیى؟ گفت: نمىتوانم بچهها را تنها بگذارم. گفتم: مگر مىخواهى به آنها شیر بدهى؟ گفت: بعد از فتح خرمشهر مىآیم. بعد از فتح خرمشهر یکروز صبح مهدى به همراه چند تن از دوستانش قصد رفتن به ماموریت داشته، همرزمانش به او مىگویند: بیا صبحانه بخور. ولى مهدى مىگوید: مىخواهم صبحانه را در بهشت بخورم. در همان مسیر آقاى عظیمیان به او یک سیب مىدهد ولى او پاسخ مىدهد: روزه هستم. مىخواهم در آن دنیا از دست پیامبر افطار کنم. در مسیر یک خمپاره به خودرو برخورد مىکند و مهدى شهید مىشود. ولى هیچ یک از دوستانش حتى مجروح هم نمىشوند. این اتفاق در روز جمعه 27 رجب رخ مىدهد.
مادر محمدمهدى هنگام وداع در یکى از اعزامهاى او به منطقه گفت: محمد مهدى دیگر بس است، به جبهه نرو من دیگر تحمل دوریت را ندارم. محمد مهدى گفت: باشد، من به جبهه نمىروم. ولى مادر جان آیا شما در روز قیامت جوابگوى حضرت زهرا(س) خواهید بود؟ مادرش هم در مقابل این سوال جوابى نداشت که بدهد و سرش را پایین انداخت.
مهدى قصد رفتن به جبهه را داشت. از او درخواست کردم که نرود. حکم ماموریتش را نشان داد. من دوباره از او خواستم که به جبهه نرود. گفت: اگر دوباره اصرار کنى نمىروم ولى روز قیامت خودت باید جواب فاطمه زهرا را بدهى. من دیگر چیزى نگفتم.
در شب 25 ماه رجب که مصادف با شهادت امام موسى ابن جعفرعلیه السلام بود، محمد مهدى از جبهه با ما تماس گرفت. من با او احوالپرسى کرده و گفتم: شنیدهام که مسئولیت گرفته و فرمانده شدهاى. چه خوب است یا شما به مشهد بیایى یا ترتیبى بدهى که ما به نزد تو بیاییم و همدیگر را ببینیم. گفت: من که تا به کربلا نروم نمىآیم ولى ترتیبى مىدهم که شما به اینجا بیایید تا دیدارمان تازه گردد.
خودرو سوارى ام یکدستگاه اتومبیل ولو بود. ساواک هم از همین نوع اتومبیل منتهى رنگ سبز آنرا مورد استفاده قرار مىداد. ضبط صوت این اتومبیلها میکروفون داشت. روزى ساواک محمد مهدى را که در حال رانندگى با این نوع خودرو بود دستگیر نموده و سین جین (بازجوئى) کرده بود.
شب شنبه 25 ماه رجب و مصادف با شهادت امام موسى ابن جعفرعلیه السلام بود. محمد مهدى از جبهه تلفنى با ما تماس گرفت. بعد از احوال پرسى گفتم: شنیدهام فرمانده تیپ شدهاى. دلمان تنگ شده است یا تو بیا یا ما مىآییم تا از نزدیک احوال هم را بپرسیم. گفت: تا کربلا نروم، نمىآیم و چند روز دیگر ترتیبى مىدهم که شما بیایید و دیدار تازه گردد. گفتم:وضعیت جبهه چگونه است؟ گفت: به زودى فتح مىکنیم.
در اوایل سال 1356 جهت شرکت در سخنرانى شهید کامیاب به مسجد کرامت رفته بودم. بعد از پایان جلسه هنگام خروج از مسجد به محمدمهدى برخورد کردم، او جلو آمد و گفت: سید کجا مىروى؟ ممکن است ساواک تو را دستگیر کند. گفتم: آنهایى را که گرفتهاند چه کردهاند؟ با هم حرکت کرده و در مسیر منزل ایشان به راه افتادیم و با هم صحبت مىکردیم. او از من پرسید: آیا حاضرى تصاویر و پیامهاى حضرت امام خمینى را بین نوجوانان پخش کنى؟ گفتم: بله، عمر انسانها دست خداست من از چیزى نمىترسم . دو سه روز از این ملاقات گذشت. در مدرسهى مرتضوى با آقا زادههاى مقام معظم رهبرى و آقاى طبسى برخورد کردم، آنها تعدادى از پیامهاى امام را به من دادند و قرار شد من آن پیامها را در محدوده مدرسههاى اطراف پخش کنم. در اوائل سال 57 یکى از معلمین مدرسه متوجه فعالیتهاى من شد و مرا به همراه یکى از شاگردان دیگر مدرسه که پدرش روحانى بود، تحویل کلانترى داد. در بین راه کلانترى که ما در حال حرکت بودیم شخصى کیف حاوى اطلاعیهها را که زیر بغلم بود، قاپید و فرار کرد. مأمور همراه ما نتوانست ما را رها کرده و به تعقیب همکار دیگرمان بپردازد. مامور بازجو در کلانترى در ظاهر با ما برخورد خشنى کرد اما در نهان همراه ما بود و گفت: نگهدار پیامهاى امام باشید، یک هفته به مدرسه نروید که تصور شود، شما در بازداشتگاه هستید، سپس ما را آزاد کرد. هنگام خروج از کلانترى شهید مهدى را دیدم که منتظر ماست. او گفت: نترسیدى؟ گفتم: نه. بعد فهمیدم آن فردى که کیف اعلامیهها را از زیر دستم قاپیده به دستور محمد مهدى این کار را کرده است.
در سال 53 من کلاس ششم متوسطه بودم و محمد در کلاس سوم متوسطه تحصیل مىنمود. در آن سال ایران براى سرکوب جنبش ظفار عمان نیرو اعزام کرده بود. ما دو نفر در این رابطه انشایى تنظیم کردیم و هر دو نفر در کلاس خودمان آن را قرائت نمودیم. محمد نمره 20 و من نمره 17 گرفتم. موضوع انشاء این بود که سربازى از دستور مافوق خود سرپیچى نموده و به اعدام محکوم مىشود.
محمدمهدى از نظر سطح درسى در حد متوسط بود. آقاى سید هادى خامنهاى هم در مدرسهاى که او درس مىخواند، شیمى تدریس مىکرد. روزى هنگام درس شیمى، محمد مهدى کبوترى را همراه خودش به کلاس برده بود که آقاى سید هادى خامنهاى متوجه شده و با عصبانیت گفته بود: بدلیل دوستى و ارتباطى که با پدرت دارم از توبیخت صرفنظر مىکنم!
در روز 9 دیماه که غائله مشهد به پا شد و تانکهاى ارتش در خیابان بهار و در مقابل استاندارى به مردم حمله کردند، من و محمد یک نفر از سربازان را خلع سلاح کرده و تجهیزات و اسلحهاش را به منزل آوردیم. این وسائل تا زمانیکه محمد به سپاه رفت در اختیار بود. بعد از اعلام مسئولین مبنى بر تحویل سلاحها به دولت آنها را به سپاه تحویل داد.
زمانى که محمدمهدى بچه بود از هر چیزى که مىخواست تعریف کند مىگفت: این آلمانى است. گاهى اوقات هم به شوخى مىگفت: الان یک نماز آلمانى برایتان مىخوانم. یکى از دوستان پدرم - آقاى علوى- گاهى اوقات از سرخس به دیدن ما مىآمد ، با محمدمهدى هم شوخى مىکرد، یکبار از محمد پرسید: چند تا زن خواهى گرفت. محمد مهدى گفت: یک میلیون زن خواهم گرفت. آقاى علوى گفت: با آنها مىخواهى چه کنى؟ محمد مهدى جواب داد: مىخواهم همه را بکشم. آقاى علوى از آن به بعد اسم محمد مهدى را "قاتل النساء" گذاشت.
محمدمهدى در روز سوم تولدش بیمار شد. یکى از عوارض این بیمارى عطش سیرىناپذیر بود. هر کار مىکردیم نمىتوانستیم تشنگیش را فرو بنشانیم. از شدت بى قرارى او به یاد تشنگى سیدالشهدا افتادم و سخت گریستم. به فاصله کوتاهى پسرم شفا یافت.
قرار بود به منظور پاکسازى یکى از مناطق در جنوب ، عملیاتى را انجام دهیم. مسئولى روزى به سه نفر از ما ( شهید چراغچى، خادم الشریعه و من ) گفت: یک سرى از محدوده منطقه عملیاتى بزنید. سه نفرى با موتور تریل عازم منطقه مورد نظر گشتیم. آقاى چراغچى از قلقلک خیلى بدش مىآمد . برادر مهدى هم پشت سر من نشسته بود. من در وسط بودم و شهید چراغچى رانندگى موتور را بر عهده داشت. موتور حرکت مىکرد و در دست اندازها بالا و پایین مىرفت و ناخواسته دستهاى من که به کمر چراغچى حلقه زده بود حالت قلقلک ایجاد مىکرد. او ناگهان کنترل موتور از دستش خارج شد و به زمین خوردیم. موتور روى پاى ولى الله افتاده بود و پاى دیگرش روى موتور بود( به حالت بغل دراز کشیده بود) در همین هنگام یک خمپاره در کنار ما به زمین خورد. به سرعت خودمان را روى زمین انداختیم. ناگهان چشمم به قسمت باسن ولى الله افتاد که خون از آن بیرون میزد. بله یک ترکش ریز به آنجا اصابت کرده بود. بشدت به خنده افتادیم. خنده امانمان را بریده بود. با برادر مهدى (خادم الشریعه) سعى کردیم ولى الله را بلند کنیم. او به شدت عصبانى شده بود که چرا شما شوخى کردید و... که ناگهان یک خمپاره دیگر سر رسید و ولى الله از دستمان خارج شد و به شانه دیگر افتاد و مجددا ترکش این خمپاره هم به باسن او اصابت کرد. مجددا خنده به سراغمان آمد ولى ولى الله سخت عصبانى شد. در آخر هم از هم جدا شده و هر یک به سراغ کار خود رفتیم.
[۱]
