شهید محمد مهدی ستاری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید : 6610076 تاریخ تولد :

نام : محمدمهدی‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : ستاری‌ تاریخ شهادت : 1366/11/01

نام پدر : عط‌االله‌ مکان شهادت : ماووت


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌

گلزار : خواجه ربیع‌


خاطرات

یکی از همرزمان به نام کدخدائیان می گفت : نیروها عقب نشینی کردند . در این گونه مواقع وظیفه فرمانده است که جلو برود و به نیروها روحیه بدهد . شهید جلو رفت . هلی کوپتری که بالای سر نیروها در پرواز بود ، راکتی پرتاب کرد ، که ترکش آن به قلب پدرم اصابت کرد . دوستانش وقتی به بالای سرش رسیده بودند ، نجوایی از وی شنیدند که نام دکتر بهشتی در آن کلمات آخرین شهید مشهود بود .

یک شب در خانه تنها بودم . روبروی عکس محمد مهدی نشستم و با او درد دل کردم و به ایشان گفتم : از اینکه شهید شدی ناراحت نیستم ولی از اینکه تنها هستم ناراحتم . همان شب خواب دیدم که در یک خیابان خیلی شلوغی هستم ودنبال فرد آشنایی می گردم . به آسمان نگاه کردم ناگهان چشمم به محمد مهدی افتاد که لباس سیاه پوشیده بود و بر روی طبقی از نور ایستاده بود و با اشاره به من گفت : آرام باش و خنده ای کرد و رفت .


قبل از اینکه انقلاب به پیروزی برسد یک روز محمد مهدی به خانه آمد دیدم تعداد زیادی عکس حضرت امام از زیر پیراهنش در آورد و به من داد و گفت : اینها را در اتاق بالایی در جای مطمئنی پنهان کن گفتم : این عکس ها را از چه کسی گرفتی ؟ گفت : بعداً به شما می گویم . چند روز بعد آنها زا برداشت و به مسجد بردو بین مردم پخش کرد .

یک روز یکی از همرزمان پدرم بنام محمود خدا شناس به من گفت : پدرت در منطقه مسئولیت سنگینی بر عهده دارد . از او سوال کردم مسئولیتش چیست؟ گفت : فرمانده گردان است موقعی که پدرم به مرخصی آمد موضوع را به ایشان گفتم . در جوابم گفت : دروغ گفته است . بعد به سراغ آقای خداشناس رفت و به او گفت : چرا مسئولیتم را به خانواده ام گفتی ؟ دوست نداشتم که آنها از مسئولیت من اطلاع داشته باشند .


محمد مهدی ستاری یک روز با محمد مهدی ویکی از پسرهایمان به مشهد آمدیم وخانه ی خواهر محمد مهدی رفتیم . پسرم با بچه های خواهر محمد مهدی به خیابان رفتند . هنگامیکه از درب یک مغازه ی خواروبار فروشی عبور می کردند . شیطان آنها را گول زده بود ویک بسته پفک برداشته بودند . ولی ما این موضوع را نفهمیدیم . بعد از حدود یک ماه که از این موضوع کذشته بود یک روز بچه ها باهم دعوا کرده بودند . یکی از بچه ها محمد مهدی را ازاین موضوع مطلع کرده بود روز بعد محمد مهدی آمد وبا پسرمان صحبت کرد و گفت : باید به مشهد برویم ومرا به درب همان مغازه ای که پفک را از آنجا برداشته بودید ببرید . وپول پفک را با دست خودت به صاحب مغازه بدهی واز او معذرت خواهی کنی . به مشهد رفتند مثل اینکه خود محمد مهدی هم از صاحب معازه عذر خواهی کرده و گفته بود : اینها بچه هستند وشیطان این ها راگول زده است . شما به بزرگواری خودتان آنها را ببخشید .

محمد مهدی ستاری در زمان جنگ اولین باری که خانواده ی شهدا را به جبهه برده بودند محمد مهدی همراه آنها رفته بود وقتی که برگشت گفت : درست نیست که خانواده ی شهدا را در این موقعیت به جبهه می برند . بعد از اینکه محمد مهدی به شهادت رسید . یک روز به من گفتند : در اردویی که می خواهند خوانواده ی شهدا را به جبهه ببرند شرکت کنم . نمی دانستم که شهید با شرکت من در این اردو موافق است یا نه در نهایت تصمیم گرفتم در این اردو شرکت کنم . به پدر ومادر محمد مهدی گفتم : شما هم در این اردو شرکت کنید . گفتند : ما توانایی تحمل سختی ها و اذیت های سفر را نداریم . تنها به این اردو رفتم . شب ها به نیت این که شهید را خواب ببینم و از راضی بودن اوبا رفتن من به این اردو اطمینان حاصل می کنم می خوابیدم . ولی متاسفانه شهید به خوابم نیامد . بعد از اینکه از اردو برگشتیم شهید محمد مهدی را خواب دیدم نمی دانستم به شهید چه بگویم گفتم : به پدر ومادرت گفتم همراه من به این اردو بیایند ولی آنها تحمل سختی های اردو را نداشتند . محمد مهدی گفت : از اینکه در اردو شرکت کردی خوشحال هستم والان به دیدنت آمده ام .

پدرم نسبت به مسئله حلال و حرام خیلی حساس بود . یک روز برادرم عبدالرئوف از درب مغازه خوارو بار فروشی بسته ی پفکی برداشته بود . وقتی پدرم فهمید با عبدالرئوف به درب همان مغازه رفت و پول آن پفک را داد و عذر خواهی کرد و برای برادرم یک پفک گرفت و برگشتند .

یک روز آقای کدخدائیان دوبرگ کاغذ به من داد وگفت : زمان شهادت محمد مهدی با ایشان بودم دراین برگه ها خاطراتی از زمان شهادتش نوشته ام . ونحوه ی شهادتش را اینگونه بیان کرده بود : لحظه های آخر عملیات گردان ما که فرماندهی آن بر عهده محمد مهدی بود منتظر بودند گردان یدا .. که پشتیبان ما بود جلو بیاید وما به عقب برگردیم در همین اوضاع و احوال یکی از برادزها گفت : نکند پشت این تپه ها محاصره شویم محمد مهدی دوربین را برداشت و بالای تپه رفت که اوضاع را برزسی کند من هم پشت سر ایشان راه افتادم ناگهان سروکله ی یک هواپیمای عراقی پیدا شد . فریاد زدم تا به محمد مهدی بفهمانم که هواپیمای عراقی در منطقه است . من با یکی از برادرهای دیگر پشت یک سنگ بزرگ مخفی شدیم هواپیما به سمت ما آمد و چندتا بمب خوشه ای به زمین انداخت وچند تا از ترکش های آن به قلب محمد مهدی اصابت کرد وهمان جا به شهادت رسید .


چند شب بعد از شهادت محمد مهدی خواب دیدم با پدرشان زیر کرسی نشسته است . به زیر زمین رفتم تا برایشان صبحانه بیاورم . تابوتی را دیدم که روی آن پرچم ایران کشیده بودند و روی آن نوشته بودند شهید محمد مهدی ستاری . تعجب کردم از زیرزمین بیرون آمدم دیدم زیر کرسی نشسته است دوباره به زیرزمین رفتم و بیرون آمدم وپیش محمدمهدی رفتم وبه ایشان گفتم معجره شده است شما ایجا نشسته هستی ولی تابوتت در زیر زمین است . چطور شده است که هم شهید شده ای هم زنده هستی . گفت شهید شدم زنده شدم وسه بار این مطلب را تکرار کرد . دستش را گرفتم و گفتم : بیا وخودت ببین گفت : ولم کن بابا ویک بازدیگر گفت : شهید شدم زنده شدم .


227. محمد مهدی ستاری سال 57 که امام رحمت ا … علیه می خواستند به ایران بازگردند . محمد مهدی به من گفت : می خواهم به استقبال حضرت امام بروم . درحالی که من به شدت مریض بودم پدرش به ایشان گفتند : پدرجان می بینی که خانمت مریض است واجب نیست که به استقبال حضرت امام بروی . گفت : نه من باید بروم . به استقبال حضرت امام رفت و برگشت.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا