شهید محمد ناصری - کتاب

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

بدجوری مجروح شده بود. باید یک مدت می ماند خانه. با خودم گفتم «سیر می بینمش خوشحال بودم که زخمی شده. چند روز بعد آمدند دنبالش. گفتند «اسمش رو نوشته یم برای مکه. » هر چه کردیم نرود، نشد. با عصا و ویلچر راه افتاد و رفت. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 57 موضوع : عبادی ، حج

یادش به خیر هزار قله. داشتیم می رفتیم بلندی های اطراف سلیمانیه را بگیریم. ناصری جلو من بود. نصف شبی زیر لب زیارت عاشورا می خواند. هر چه بیش تر می خواند، سوز و گدازش بیش تر می شد. به لعن ها و سلام ها که رسید، ناله های آهسته و مداومش حال من را هم عوض کرد . یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 55 موضوع : عبادی ، دعا

حسینیه ی بزرگی داشتیم توی مزارشریف. محرم ها ناصری هم می آمد آن جا. گاهی دم در می ایستاد، کنار من. پیر و جوان که می آمدند عزاداری، خیره می شد به شان؛ دست های پینه بسته، صورت های آفتاب سوخته، لباس های کهنه و وصله دار. من خودم می دیدم اشک توی چشم هاش جمع می شد. با یک دنیا اندوه می گفت «آخه فقر و محرومیت تا چه قدر؟» یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 68 موضوع : عبادی ، عزاداری

توی تاشکند و ازبکستان، سجاده و جانماز همیشه همراهش بود. توی پیاده رو، توی پارک، توی سالن هتل، هر جا که وقت نماز می شد، بلند اذان می گفت و می ایستاد به نماز. نمازهای مستحبیش را هم جلو چشم می خواند. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 44 موضوع : عبادی ، نماز

انتخابات دوره ی سوم مجلس، یک عده از بچه ها پاپِیَش شدند که بشود نماینده ی بیرجند. قبول نمی کرد. زورش کردند. رأی نیاورد. یعنی نگذاشتند بیاورد. بعد از انتخابات می گفت «سخت شد. حالا دیگه من به تعداد رأی هایی که آوردم، باید بیش تر از قبل کار کنم برای مردم. » یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 47 موضوع : سیاسی ، انتخابات

فرمانده سپاه زیرکوه بود. بیش تر از بقیه نفت می فرستادیم درِ خانه اش. فهمید. با عصبانیت آمد سراغمان. گفت «چرا این کار رو می کردین؟» گفتیم «خب، حساب شما فرق می کنه. » گفت «چه فرقی؟» گفتیم «شما بیش تر از بقیه زحمت می کشی. » گفت «بار آخرتون باشه از بیت المال همچین بذل و بخشش هایی می کنین. » پول نفت های اضافه را هم حساب کرد و داد. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 33 موضوع : اقتصادی ، بیت المال

صبح تا ظهر درس می خواند، بعدازظهرها هم کار می کرد. به من می گفت «دایی! شما بزرگ تری. » وقتی که بود، نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. پخت و پز، شست و شو، رفت و روب، همه را خودش انجام می داد. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری ، ص 6 موضوع : اقتصادی ، کار

بیرجند که بودیم، هم حسابی درس می خواند، هم کار می کرد؛ برق کشی، جوش کاری، تراش کاری. سر هر کاری که می رفت، فقط چند روز شاگرد بود. بعد می شد استاد. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 7 موضوع : اقتصادی ، کار

گله را با هم بردیم چرا. یله اش کردیم توی یک علفزار، خودمان مشغول بازی شدیم. گوسفندها کم کم پخش و پلا شدند. یک وقت فهمیدیم چندتاشان نیستند. دلمان ریخت. پاک هول کردیم. می دویدیم این طرف، می دویدیم آن طرف. گوسفندها انگار آب شده بودند رفته بودند توی زمین. محمدناصر گفت «این جوری فایده نداره. » گفتم «پس می گی چی کار کنیم؟» گفت «وضو بگیریم دو رکعت نماز بخونیم. خدا کمکمون می کنه. » یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 4 موضوع : اعتقادی ، توکل

مجروح شده بود. روی تخت بیمارستان راحت نمی توانست جابه جا شود. حرکت که می کرد، چهره اش می رفت تو هم؛ از شدت درد. آه و ناله نمی کرد. فقط می گفت «یا زهرا، یا زهرا» و اشک هاش می ریخت روی صورتش. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 56 موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا (س)

راننده اش یک سرباز بود. سر موضوعی جلو بعضی ها بهش گفت «دروغ می گی. » راست هم می گفت، ولی فردا جلو همان ها ازش عذرخواهی کرد و خواست تا ببخشدش. می گفت «تحقیر کردنش جلو بقیه اشتباه بود. » یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 38 موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی

هیچ وقت سیر نخوابید. همیشه کسری خواب داشت. گاهی که خانه می ماند استراحت کند، موبایلش را خاموش می کردم. وقتی بیدار می شد، می گفت «چرا موبایل رو خاموش کردی؟ این رو گرفته ام که همیشه در دسترس باشم. هر کی که کار داشت، راحت بتونه پیدام کنه. » یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 49 موضوع : اجتماعی ، استراحت

بچه های روستا می شد که سر راهشان از کشت و کار مردم رد می شدند. گاهی حتی ناخنکی هم می زدند. محمدناصر این کار را نمی کرد. وقتی هم می دید بچه ای این کار را می کند، نمی گذاشت. گاهی آن ها را نصیحت هم می کرد. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 3 موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر


کلاس سوم دبستان با هم بودیم. همان روزهای اول، کتاب فارسی را تا آخر خواند. تمام شعرهاش را هم حفظ کرد. یک روز مدیر بردش سر صف. همه ی شعرها را برای بچه ها خواند. خط قشنگی هم داشت. نمونه های خوش نویسیش را به در و دیوار مدرسه می زدند. خاطرم هست کلاس پنجم، سه نفر یک ضرب همان خردادماه قبول شدند. یکیشان محمدناصر بود. معدلش هم خوب شد. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 5 موضوع : اجتماعی ، تحصیل

شش هفت سالش که بود، یک روز با هم زدیم به صحرا. باید برای گوسفندها علوفه جمع می کردیم. توی راه که می رفتیم، دیمه زار زیاد بود. خواستم کار را آسان کنم. گفتم «بیا از همین علف های این جا بکَنیم و ببریم. » گفت «مگه نمی دونی این زمین ها مال مردمه؟» دور و برم را نگاه کردم. گفتم «حالا که کسی این جا نیست، چرا بریم راه دور؟» گفت «خدا که هست. » یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 2 موضوع : اجتماعی ، حق الناس

مدیریتش از بالا به پایین نبود. بیزار بود از این که خودش را توی یک اتاق زندانی کند. مستقیم با همه ارتباط داشت. از معاون خودش گرفته تا آبدارچی. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 48 موضوع : اجتماعی ، مدیریت

روز آخر از مزارشریف زنگ زد. گفت «یه استخاره برام بگیرین. » استخاره گرفتم. خوب آمد. می دانستم آن جا اوضاع ریخته به هم. بهش گفتم «مبادا ماندگار بشی. هر چی زودتر برگرد. » گفت «اتفاقا حاج آقا، خودم هم توی این که بمونم یا بیام شک داشتم، ولی حالا دیگه مطمئن شدم. » پرسیدم «مطمئن چی شدی؟» گفت «استخاره خوب اومد. » یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 93 موضوع : متفرقه ، استخاره

شام که خوردیم، به من گفت «حاج آقا! باید چندتا استخاره برام بگیری. » گفتم «چی شده؟» گفت «صاحب خونه جوابمون کرده. رفتم امروز هفت هشت جا رو دیدم. زیرزمین، بالا. همه شون تنگ و تاریک و کوچیک بودن. » گفتم «خب، می رفتی سراغ خونه های بزرگ تر. » گفت «نمی تونم، توانش رو ندارم. حالا می خوام استخاره کنی تا یکیش رو انتخاب کنم. » صاحب خانه از آن طرف سفره به من گفت «چی می گه؟» گفتم «همین که شنیدی. » گفت «یعنی ناصری جدی جدی خونه نداره؟ مستأجره؟» باورش نمی شد. یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 30 موضوع : متفرقه ، استخاره

منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا

پانویس