شهید محمد کاظم حبیب
| محمد کاظم حبیب | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1340/03/21 |
| شهادت | ماووت1366/12/29 |
| محل دفن | بهشت رضا (ع |
| یگانهای خدمت | لشگر 43 امام علی |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| شغل | پاسدار انقلاب اسلامی |
| خانواده | نام پدر:نصرالله |
نام : محمد کاظم
نام خانوادگی : حبیب
محل تولد : مشهد
تاریخ تولد : 1340/03/21
تاریخ شهادت : 1366/12/29
نام پدر : نصرالله
مکان شهادت : ماووت
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت : شمال غرب
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی
یگان خدمتی : لشگر 43 امام علی
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو
مسئولیت : مسئول واحد
گلزار : بهشترضا ( ع ) مشهد مقدس
خاطرات
- خانه ام خوابی را که درباره کاظم آقا دیده بود این گونه تعریف می کرد: شبی خواب دیدم در باغ بزرگی هستم و کاظم آقا هم در آن باغ است. خانه بزرگی که از شیشه ساخته شده بود را در آنجا دیدم از کاظم آقا پرسیدم این خانه مال چه کسی است؟ گفت: مال من است. به ایشان گفتم: شما و ؟؟؟ که خیلی مؤمن هستید پس چرا داخل چنین خانه ای زندگی می کنید؟ ایشان گفت: این خانه را به من داده اند .
- در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان دعوت کاظم آقا بودیم، بعد از افطار تعدادی از همکارانش به دنبال او آمدند تا به اتفاق به پادگان بودند وقتی می خواست از خانه خارج شود تلویزیون تصویر حضرت امام (ره) را در حالی که مشغول خواندن نماز بود پخش می کرد با دیدن این صحنه کاظم آقا علیرغم این که تعدادی از دوستانش بیرون منتظرش بود نه ایستاد و شروع کرد به تماشا و نماز خواندن امام و در همان حال گفت: جانم فدای رهبر، خدایا از عمر من برادر و بر عمر امام بیفزا .
- اوایل انقلاب پدرم در کارخانهی قند شیروان مشغول خدمت بود. همزمان با شروع انقلاب و تظاهرات مردی در شهرها یک روز تعدادی از کارگران کارخانه در محوطه کارخانه شروع به شعار جاوید شاه می کنند. کاظم آقا که در آن روز در آنجا حضور داشته با دیدن این صحنه بالای ماشین چغندر می رود و چغندرها را به سر و صورت شعار دهندگان پرتاب می کند. وقتی کاظم آقا به خانه آمد با خنده می گفت: امروز خیلی چغندر به سر و صورت شاه دوست ها زدم. مادرم گفت: نترسیدی از این که آنها به تو حمله کنند و کتک بزنند؟ کاظم آقا گفت: بر فرض که حمله می کردند و مرا می زدند چون کتک خوردنم برای انقلاب و امام بود اشکالی نداشت .
- آخرین باری که کاظم آقا می خواست به جبهه برود جهت خداحافظی به منزل ما آمده بود وقتی صورتش را بوسیدم احساس دلشوره ی عجیبی به من دست داده بود با خودم گفتم : حتماً این دفعه که به جبهه برود شهید می شود و همین طور هم شد .
- یک روز خانم کاظم به من گفت: سری آخری که او به جبهه رفت گفت : آینه و قرآن را داخل حیاط بگیر تا از زیر آن بگذرم و وقتی رفتم پشت سرم آب نریز و بعد زهرا رابوسید و رفت و در کوچه تا جایی که می توانست ما را ببیند چند بار برگشت و به من و دخترش نگاه کرد و رفت .
- بار آخر که کاظم آقا می خواست به جبهه برود ساعت حدود 30/1 الی 2 بود و خیلی هم با عجله کارهایش را کرد و از منزل خارج شد لحظه ای که می خواست از درب بیرون برود گفت : این بار نمی دانم چرا احساس و حال دیگری دارم . احساس دلتنگی برای بچه هایم می کنم و چند بار رفت و برگشت و بچه ها را بوسید ولحظاتی به آنها نگاه کرد و باز گفت : این بار رفتن من معمولی نیست و با حالتی دیگر به منطقه می روم و سپس با تکان دادن دست ما را ترک کرد و رفت . از منطقه بعد از 2 الی 3 شب زنگ زد و گفت : اینجا در میان کوهها حال و هوای دیگری دارم که قادر به بیان آن نیستم .
- بعد از شهادت کاظم یک روز سر خاک کاظم در بهشت رضا نشسته بودیم خانمی افغانی بر سر خاک برادرم آمد و خیلی گریه کرد من و مادرم خیلی تعجب کردیم که او کیست بعد ایشان رو به ما کرد و گفت : این شهید چکارهی شما می شود گفتم : برادرم است و ایشان هم مادر اوست . گفت: حاج خانم رحمت به شیری که به او دادی این بچه می دانی چه کارهایی برای ما کرده ؟ گفتیم نه ما چه می دانیم او چکار کرده است . گفت : این شهید تا زنده بود برای ما روغن و برنج می آورد و کارهای دیگری برای ما انجام می داد مادر گفت: او هر کاری کرده است برای رضای خدا کرده و به ما چیزی نمی گفته و اجر و مزدش هم پیش خدا محفوظ است و از بین نمی رود .
- یک روز ما خانه ی مادرم بودیم ایشان بلند شد تا چای برای ما بریزد کاظم گفت : مادر جان من که نمرده ام اینجا نشسته ام چرا شما بلند می شوی چای بیاوری ؟ مادرم گفت : نه مادر جان تو تازه از راه رسیدی و خسته هستی . کاظم گفت : این حرفها چیست هر چه به پدر و مادر خدمت کنی ثواب دارد و هر چه انجام دهی هنوز کم است . مادر جان من هر چه برای شما خدمت کنم کاری نکرده ام در مقابل زحمات شما و حتی جبران یک شب تا صبح بیدار خوابی شما نمی شود بخصوص من که اینقدر مریض بودم و شما خیلی زحمت مرا کشیدی زحمات شما را نمی توانم جبران کنم .
- یک سری کاظم می خواست به جبهه برود من و بچه هایم برای خداحافظی با ایشان به سمت منزلشان رفتیم . هنوز به منزل ایشان نرسیده بودیم که دیدیم او از خانه خارج شد . او ما را از دور دید همانجا درب حیاط ایستاد تا ما جلو درب رسدیدم گفتم : کاظم جان می خواستی به بیرون بروی برو . چرا ایستادی ؟ گفت : خیر بفرمایید داخل یک چایی بخورید . سپس ضمن خوش آمد گویی با ما داخل منزل شد مدتی نزد ما نشست و بعد برای خرید از منزل بیرون رفت .
- زمانی که برادرم کاظم شهید شده بود من یک بلوز و شرت برای پسرش حسین خریدم و برای او بردم مادرم نیز مقداری برنج برای بچه های کاظم برد . شب خواب دیدم که برادرم آمد . دست به گردن او انداختم و او را بوسدیم گفتم : کاظم جان تو کجا هستی ؟ گفت : جای خیلی خوبی هستم . گفت : عزت دستت درد نکند که زحمت کشیدی و برای حسین لباس بردی لباسش خیلی قشنگ است . دست مامان هم درد نکند که برای بچه ها برنج آورد من نمی دانستم که مامانم برای بچه ها برنج برده وقتی سرخاکم آمدی حرفهای دلت را برایم بگو . هر ناراحتی داری ابراز کن بعد از خواب بیدار شدم . صبح به منزل مادرمان رفتم و خوابم را برای مادرم تعریف کردم و گفتم : شما برای بچه ها برنج بردی ؟ مادرم گفت: بله و سپس شروع به گریه کرد .
- هنگام ازدواج کاظم ما برای ایشان تالار گرفتیم خانواده عروس خیلی تاکید کردند که کاظم با عروس وارد تالار شود اما ایشان قبول نکرد و گفت : بجای این کار صلوات بفرستید .
- خانه ما دو طبقه است هنگام شهادت محمد کاظم ما طبقه پایین را به یک مهاجر جنگی اجاره داده بودیم ایشان می خواست خواهرش را عقد کند لذا همه منزل و جلو درب حیاط را چراغانی کرده بودند طبقه پایین زنها بودند و طبقه بالاخانه ی ما مردها بودند در همین هنگام یکی از برادران به درب منزل آمد و به من اطلاع داد که کاظم درمعراج شهدا است گفتم : شما به دیگران چیزی نگویید بروید فردا بیایید گفتند : مگر می شود ؟ گفتم : آقا جان من خودم منطقه بودم و با چشم خود شهدا و قضایای مانند این را دیدم و من عادت دارم ولی در آن لحظه آنقدر به من فشار آمد که احساس کردم خون در رگهای بدنم خشک شد باز هم چیزی نگفتم . بالاخره مجلس عروسی با آرمش تمام شد صبح زود از خواب بلند شدم نمازم را خواندم و شروع به خواندن قرآن کردم سپس در حال نشسته در رختخواب قرار گرفتم مادر کاظم ازخواب بلند شد گفتم : خانم الان از ما 6 نفر در منطقه هستند اگر خبر برسد که یکی از آنها شهید شده اند یا در آب غرق شده اند یا مرده اند شما چه می کنی ؟ و چه حالی به شما دست می دهد. ایشان گفت: هیچی حالا چه شده که شما این حرفها را می زنی به جای این حرفها بلند شود نمازت را بخوان گفتم : نماز و قرآنم را خواندم بعد ایشان برای انجام فریضه نماز بلند شد . اول صبح بود که برادرها به منزل ما آمدند مادر کاظم چای درست کرد و برای آنها آورد و از من سوال کرد اینها چه می گویند گفتم : نمی دانم گفت : راستی هشت روز قبل قرار بود کاظم به مشهد بیاید ولی خبری ازاو نشده است گفتم : خوب خبر از کاظم برای ما آوردند و بعد گفتم که او به شهادت رسیده است . مادرش به اتاق دیگر رفت و شروع به گریه کرد درهمین حال دو تا مینی بوس به درب منزل آمدند ما نیز به اقوام زنگ زدیم و به آنها خبر شهادت کاظم را دادیم . بعد از اینکه همه جمع شدند به معراج برای دیدن جنازه کاظم رفتیم وقتی تابوتها را آوردند گفتم : این تابوت کاظم است . مادرش گفت : نه کاظم هیکلش درشت است . بالاخره تابوت او را آوردند اولین نفری که سر تابوت کاظم رفت و او را رؤیت کرد مادرش بود و من نیز آخرین نفر بودم که او را دیدم . هنگامی که در حال درد دل با کاظم بودم مستاجرمان پیش من آمد او از ناراحتی سرش را به درو دیوار می زد و رو به من کرد و گفت : ای کاش شما این جریان را دیشب به من گفته بودید آخر خوبیت ندارد در خانواده ای که شهید داده اند مجلس عروسی باشد گفتم : هیچ عیب ندارد شما خودت از مهاجرین جنگی هستی این دختر هم یتیم و پدرو مادرش را در جنگ از دست داده نخواستم مجلس شما به هم بخورد و ایشان بعد شروع به معذرت خواهی کرد . به هر حال من چراغانی را که برای عروسی کشیده بودند را نگذاشتم که جمع کنند و آن را برای عزای کاظم نگه داشتم .
- زمانی که کاظم به سن تکلیف رسید روزی به من گفت : آقا جان من می خواهم از امام تقلید کنم عیب ندارد که مقلد امام بشوم گفتم : نه چه اشکالی دارد خود من نیز می خواهم مرجع تقلیدم را به امام برگردانم . بعد از آن ایشان احکام و مسائل شرعی خود را از امام تقلید می کردند .
- زمانی مادر خانم کاظم خیلی به شدت مریض شد و همه از او قطع امید کرده بودیم و رو به موت بود . خانمش شب خواب می بیند که کاظم با یک درشکه و اسب سفید در حالی که لباس فرم سپاه به تن دارد به خانه آمده و اطراف خانه را دست می کشد و به مادرخانمش در حالی که روبه قبله دراز کشیده می گوید : بی بی جان بلند شو . فاطمه زهرا(س) شما را شفا داد. بعد از خواب ایشان مادر خانم کاظم به شفاعت کاظم توسط حضرت زهرا(س) شفا پیدا می کند و الان حدود چند سالی است که الحمد ا… به سلامتی زندگی می کند .
- زمانی که کاظم آقا به شهادت رسید از طرف سپاه تشریف آوردند که وسایل ایشان را ببرند من کلیه لباسها و وسایل ایشان را تحویل دادم و گفتم : فقط آرم او را نگه می دارم و آنها نیز پذیرفتند . بعد از چند شب خواب دیدم که کاظم آقا به منزلمان آمد با همان لباس سپاه سرحال و تمیز نشست خوب که نگاه کردم دیدم لباس ایشان بدون آرم است و فقط جای دوخت آرم است . سوال کردم آرم لیاس شما کجاست ؟ گفت : شما آن را باز کردید و برای بچه ها یادگاری نگه داشتید .
- همسر یکی از اقوام ما ضد انقلاب بود امام و نقلاب را قبول نداشت کاظم خیلی به خانه آنها رفت و آمد می کرد . یک روز من به کاظم گفتم : شما که می دانید فلانی ضد انقلاب است پس چرا به خانه اش می روید؟ ایشان گفت: او خام است آگاهی ندارد و چیزی نمی داند یک ساعتی که من به خانه ی آنها می روم او را ارشاد می کنم و از طرفی چون خانواده اش نیز اهل نوار ترانه هستند همین یک ساعت موجب می شود گناه نکنند زیرا با ورود من آنها نوار ترانه را خاموش می کنند .
- در کردستان که بودیم یک روز با چند نفر از برادرها و آقای حبیب به رستورانی در ارومیه برای ناهار رفتیم . بعد از صرف ناهار یکی از برادران گفت: من بروم دستهایم را بشویم و به این عنوان از رستوران خارج شد من که متوجه سیاست اوشدم نفر دوم بودم که بعنوان شستن دستها از رستوران خارج شدم . بالاخره برادرهای دیگر نیز به عناوین مختلف رستوران را ترک کردند و تنها آقای حبیب در رستوران ماند . ایشان هم سرش را می اندازد پایین که از رستوران خارج شود که صاحب رستوران می گوید : آقا ببخشید دوستانتان پول غذا را حساب نکردند و گفتند که شما با ما حساب می کنید. ایشان می گوید : مگر آنها حساب نکردند .صاحب رستوران می گوید : خیر . ما از بیرون نظاره گر جریان بودیم ایشان گفت : آقا ببخشید بفرمایید چقدر می شود صاحب رستوران گفت : نفری 45 تومان و او 185 تومان پرداخت کرد و از رستوران بیرون آمد و به دنبال ما گشت ولی هر کدام به گوشه ای رفتیم و از گیر پول دادن فرار کردیم . این جریان گذشت و او بعد از یک سال که از این واقعه گذشت هر وقت مرا می دید می گفت : 45 تومان مرا بده .
- روز دوشنبه یا چهارشنبه بود ما جلسه قرآنی در پادگان داشتیم که مربی جلسه جناب آقای نیک فرجام بود . آقای حبیب هم تازه از ماموریت شش ماه لبنان برگشته بود . قبل از شروع جلسه آقا حبیب به من گفت : من این مدتی را که در لبنان بودم اصلاً لب به چایی نزدم من دیدم هنوز دقایقی تا شروع جلسه قرآن مانده به ایشان چایی تعارف کردم و با هم چایی خوردیم ایشان گفت : آقای نعمتی حالم یک جورایی دارد بد می شود گفتم : چیزی نیست وبا هم به جلسه وارد شدیم و نشستیم . اکثر بچه های جلسه کادرهای جدید بودند . با شروع جلسه آقای نیک فرجام به آقای حبیب گفت : آقای حبیب شما بخوان . یکی از بچه ها به نام آقای حیبری به آقای نیک فرجام گفته بود که شیخ کاظم حبیب تازه از لبنان آمده و ایشان عرب است وچون فامیل ایشان نیز شباهتی به عربها داشت آقای نیک فرجام باور می کند . خلاصه ایشان با همان حال خراب شروع به صلوات وبسم الله الرحمن الرحیم کرد خیلی با لهجه ی غلیظ عربی که همه حضار در جلسه که او را می شناختیم تعجب کردیم و گفتیم رفتن به لبنان چقدر تاثیر در لهجه ایشان گذاشته است . سپس ایشان آیه ای را با قل شروع کرد که چندین بار آن را تکرار کرد قل … قل …. قل … که خلق شروع به خندیدن کردند ویکی یکی از جلسه خارج شدند خود آقای نیک فرجام هم که خنده ا ش گرفته بود نمی دانست چکارکند و رویش نمی شد که از جلسه خارج شود بعد از ختم جلسه آقای حبیب به من گفت: من که به شما گفتم حالم بعد از خوردن چای یک جوری شد آخر شش ماه بود که چایی نخورده بودم . گفتم چیزی نیست کاری است که سهواً پیش آمد .
- یک شب خواب دیدم که کاظم آمد و گفت : همان شناسنامه مرا بده گفتم : کاظم جان شناسنامهات را برای چه می خواهی ؟ گفت : یکی از این حوری های بهشتی را می خواهند به من بدهند گفتم : نه من شناسنامه ات را به تو نمی دهم که شما آنجا ازدواج کنی من اینجا به پای شما و بچه هایت نشسته ام و ازدواج نکرده ام . حالاشما می خواهی ازدواج کنی قبول ندارم شناسنامه ات را نمی دهم .
- یکبار با کاظم آقا با هم به حزم مطهر حضرت رضا (ع) رفتیم ایشان به من گفت : که به قسمت خواهر ها بروم من هم قبول کردم و رفتم ولی از دور ایشان را دیدم که چگونه با حالتی عجیب به راز و نیاز خاصی با امام زضا(ع) مشغول بود و گریه می کرد .
- یک روز در منزل، من مشغول کارهای خانه بودم و تلویزیون صحبتهای امام را گذاشته بود و ایشان حرفهای امام را گوش می داد . بعد از سخنرانی امام کاظم آقا گفت: نمی دانی چقدر من امام را دوست دارم . با صحبتهای امام مو در بدنم راست می شود .
- کاظم آقا یک روز در رابطه با روز قدس در پادگان سخنرانی داشته بود و گفته بود که در راهپیمایی روز قدس شرکت کنید و به صحبتهای امام اهمیت بدهید . و جوری نباشد که نسبت به صحبتهای ایشان سستی و کاهلی نشان دهید . تلاشگر و پرکار نسبت به راه امام باشید نگذارید لحظه ها از دست برود . در همه ی امور رزمی و غیر رزمی در منطقه و پشت جبهه کارهای شما طبق رهنمودهای امام باشد .
- هنگام شهادت برادر کاظم یک روز از محل کار به منزل رفتم آقایی جلوی درب حیاط ایستاده بود ایشان با دیدن من گفت: عکس برادرتان را پیدا نکردید من با تعجب گفتم : عکس برادرم را برای چه می خواهید ؟ بلافاصله گفت: هیچی بروید به پدرتان بگویید بیاید من با ایشان کار دارم . با شتاب خود را به طبقه بالا رساندم دیدم همه اقوام ناراحت دو رو بر اتاق نشسته اند از مادرم سوال کردم قضیه چیست ؟ گفت : هیچی و از من دورشد بعد یکی از اقوام مرا صدا زد و جریان را تعریف کرد و متوجه شدم که برادرم به شهادت رسیده است . سپس همگی به معراج شهدا رفتیم .
- اوایل انقلاب یک سری شرکت نفتی ها اعتصاب کرده بودند ونفت خیلی کم بود و ما در خانه چند بشکه نفت داشتیم یک روز آقای شکاری به کاظم آقا می گوید به دلایلی از کارخانه در حال اخراج است و با وجود سردی هوا به خانه او نفت نمی دهند او سریع به خانه می آید و چند گالن نفت برای ایشان می برد . این جریان را ما بعد از زبان آقای شکاری شنیدیم
- یک روز محمد کاظم از اهواز به ما زنگ زد و گفت : بابا مژده بدهید گفتم : مگر چه شده است ؟ گفت : خدا یک پسر به من داده است گفتم : خوب بابا جان اسم او را چه می خواهی بگذاری ؟ گفت : نظر شما چیست ؟ گفتم: هر چه خودت دوست داری؟ گفت : من می خواهم اسم او را حسین بگذارم چون به امام حسین (ع) خیلی علاقه دارم .
- مدتی بعد از ازدواجمان یک روز با کاظم آقا به منزل شهید ملازاده رفتیم مادر ایشان خیلی از حضور ما در منزلش خوشحال شد و گفت : کاظم آقا شما خیلی شباهت به پسرم داری و من از آمدن شما به منزلم خیلی خوشحال شدم .
- زمان مراسم ازدواجمان وقتی مهمانها شروع به کف زدن کردند . کاظم آقا خیلی عصبانی شد و گفت : ساکت باشید به جای کف زدن صلوات بفرستید . من گفتم : کف زدن که اشکالی ندارد ایشان گفت : چرا اشکال دارد زیرا در این لحظه ما داریم در اینجا مراسم عروسی برگزار می کنیم ممکن است در جبهه شهیدی به خاک بیفتد و این خیلی باید برای ما سنگین باشد که ما دراینجا شاد باشیم به هر حال ما نسبت به شهدا و خانواده های آنان مسئولیت داریم و باید سعی کنیم که آنطوری که آنها رضایت دارند باشیم و کاری نکنیم که مورد ناراحتی خانواده های شهدا گردد .
- من چند روز قبل از اینکه به شهادت کاظم آقا آگاه شوم خواب دیدم که دو نفر خانم با چادر مشکی در خانه پدرم آمدند ، پدرم جلو درب حیاط رفت و من از داخل اتاق بیرون آمدم ببینم چه کسی درب حیاط است . آنها به طرف من برگشتند ونگاهی کوتاه کردند چشمان آنها را اشک آلود دیدم . سپس به من اشاره کردند و گفتند : ایشان همسر شهید است من مضطرب از خواب پریدم . سپس خوابم را برای مادرم تعریف کردم ایشان گفت : انشاءا… که کاظم آقا ثواب شهید را برده است و این جریان گذشت تا اینکه بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را به ما دادند .
- کاظم آقا یک ماه قبل از شهادتش روزی گفت : خواب دیدم با جمعیت زیادی جنازه ای را بر دوش گرفته و از فلکه آب به طرف حرم امام رضا (ع) حمل می کنند و روی تابوت پرچم سبزی کشیده اند من سوال کردم : این جنازه مال کیست ؟ گفتند : این جنازه حضرت امام حسین (ع) است و پرچم سبزی را به من دادند و گفتند : شما هم بیا در این خط باش و در این تشییع جنازه شرکت کن . پدرم که در منزل ما بود گفت : انشا ءا… اعمال شما مورد قبول خداوند است و شما برگزیده شدید بعد از شهادت ایشان دیدم که پرچم سبزی بر سر مزار ایشان نصب کردند .
- یک دفعه محمد کاظم برای من تعریف کرد : زمانی که دانشجویان پیرو خط امام در هویزه بودند یکی از آنها به علت اصابت راکت سر او قطع شد و بدن او بدون سر راه می رفت رگهای گردنش سوخته و خون آن بند بود من با خنجری که به همراه داشتم مسیر رگها را باز کردم خون جاری شد و پیکرش بر زمین افتاد مادرش که حرفهای ما را گوش می کرد گفت : مگر چنین چیزی امکان دارد ؟ کاظم گفت : بله زیرا خودم با چشم خودم دیدم .
- محمدکاظم در ورزش رزمی کاراته کار کرده بود . زمانی که بعد از حمله خیبر به مرخصی آمد یک روز به مادرش گفت: مادرجان ، ما در این حمله با دسته ای از عراقیها مواجه شدیم که ناچار به درگیری و جنگ تن به تن شدیم و من خیلی از عراقیها را کشتم مادرش گفت :گناه داشتند چرا آنها را کشتی ؟ گفت : خوب مادرم اگر من آنها را نمی کشتم در عوض آنها مرا می کشتند .
- یک روز من به کاظم آقا گفتم : من کمتر دیدم کسی که مقید جبهه رفتن است و به معنویات توجه دارد به مسائل مادی هم بپردازد و کمتر به تزئینات اهمیت می دهد . چطوری است که شما اینطور به تزئینات و اینطور مسائل توجه داری ؟ بالاخره من نفهمیدم که شما این طرفی معنوی- هستی یا آن طرفی - مادی ؟ ایشان گفت : من این تزئینات را بخاطر شادی روحیه شما و بچه ها انجام می دهم تا در نبودن من احساس ناراحتی و کمبود نکنید و دلتان نگیرد .
- یک بار محمد کاظم از طریق بسیج به جبهه کردستان رفت . از آنجا زنگ زدند و گفتند : که می خواهیم به منزل شما بیاییم تا از نزدیک با پدر و مادر کاظم آقا آشنا شویم . گفتم : نکند خطایی از ایشان سر زده است گفتند : خیر حالا می آییم مشخص خواهد شد. یک روزبعد سه نفر از برادران نظامی که یک نفر آنها دستش قطع شده بود به منزل ما آمد من مادر کاظم را صدا زدم و گفتم : مثل اینکه پسرت در منطقه دست گل به آب داده است. آنها خندیدند و گفتند : نه هیچ دسته گلی هم به آب نداده فقط ما می خواستیم ببینیم که پدر و مادر کاظم آقا کیست ؟ و چقدر سواد دارند گفتم : من سواد مکتبی دارم و در حال حاضر نیز برای ادامه تحصیل به نهضت سواد آموزی می روم . و مادر ایشان نیز بیسواد است و سواد قرآنی دارند فقط بلد هستند قرآن بخوانند . آنها گفتند : ما فکر می کردیم که پدر و مادر آقا کاظم خیلی باسواد هستند که چنین فرزندی را تربیت کرده اند زیرا ایشان در جبهه جوانی خوب و با تلاش است و کجا هر کاری لنگ بماند انجام می دهد گفتم : خوب او جوان است هیکلش هم خوب است گفتند : او آنقدر در جبهه برای سنگر سازی تلاش می کند و کیسه های خاک وشن را بر روی دوش خود حمل می کند که شانه اش زخمی شده است . لذا ما به پاداش قدر دانی از اینکه چنین فرزندی را تربیت کرده اید هدیه ای ناقابل برای شما آوردیم . اول من هدیه ایشان را قبول نکردم ولی با اصرار زیاد آنها پذیرفتم .
- کاظم آقا به خانواده شهید عدالتیان خیلی علاقه داشت و سعی کرد آنها را تنها نگذارد بعد از شهادت کاظم آنها خیلی ناراحت و مضطرب بودند و می گفتند : با شهادت کاظم ما فکر می کنیم بچه ی خودمان را تازه از دست داده ایم .
- یک روز صبح تابستان در پشت بام مشغول کاری بودم که درب حیاط را زدند از بالای پشت بام به داخل کوچه نگاه کردم دیدم کاظم است که از منطقه آمده از پشت بام به پایین آمدم و درب را به روی او باز کردم بعد از احوالپرسی متوجه شدم یک جفت دمپایی پاره به پایش است گفتم : پسر جان اینها چیست به پایت کردی ؟ مردم وقتی از منطقه می آیند با پوتین و وضع مرتب می آیند حالا شما با این وضع آمدی ؟ ایشان گفت : پدر جان وقتی از اهواز با قطار به سمت تهران می آمدیم دیدم پیرمردی رزمنده در حال برگشت به نزد خانواده اش است و با همین لباسهای مندرس و دمپاییهای پاره می خواهد به منزل برود همانجا با خود گفتم : اگر ایشان با همین وضع به خانه برود و اقوام پسر ، دختر و خواهر وبرادر و …. به دیدنش بیایند چه خواهند گفت. حتماً با خود می گویند منطقه جایی است که مردم هنگام برگشت چیزی ندارند بپوشند یا بپا کنند . لذا بلافاصله لباسها و پوتینهایم را به او دادم به نظر شما آیا کار بدی کردم ؟ گفتم : نه پسرم اتفاقاً خیلی کار خوبی کردی . بعد از ظهر همان روز با هم به بازار رفتیم و برایش یک جفت کفش های ملی و یک جفت پوتین خریدم و به خانه برگشتیم . شب همان روز در حسینیه بازار رضا شام دعوت بودیم جهت صرف شام با هم به آنجا رفتیم وقتی بعد از صرف شام از آنجا بیرون آمدیم دیدیم کفشهای کاظم نیست کفشهای او را برده بودند او گفت: لباسها و کفشهایم را به آن پیرمرد دادم چون لازم داشت اما این یکی چرا کفشهایم را برد . گفتم : حتماً او هم به کفشهای تو نیاز داشته است خیلی خوب اشکال ندارد فردا صبح می روم یکی دیگر برایت می خرم . روز بعد یک جفت کفش دیگر برای او خریداری کردم .
- در سال 65 همسر من با برادرم کاظم هر دو در اهواز بودند برادرم با خانمش در هتل فجر ساکن بودند که من برای دیدن آنها به اهواز رفتم . موقع برگشتن وقتی از اهواز با ماشین به مشهد آمدیم داخل شهر مشهد که رسیدیم من به برادرم گفتم: داداش ، پس بی زحمت مرا با این اسبابها به درب منزل برسان اما کاظم گفت: خیر این کار را نمی کنم این وسیله از آن بیت المال است و من اجازه داشتم تا مشهد شما را برسانم حال ماموریت من تمام شد و از اینجا به بعد اجازه هیچ کاری را در ارتباط با شما ندارم بهتر است ماشینی برای شما کرایه کنم تا به منزل بروی و همین کار را هم کرد .
- زمان جنگ گاهی اوقات بعضی از بچه های منافق برای ایجاد شبهه در بین نیروها می گفتند: ماخواب امام زمان(عج) را دیدیم . یک روز در محدوده ی شهر ایلام که آقا ی حبیب بچه ها را آموزش می داد یکی از بچه ها آمد و به ایشان گفت: من دیشب خواب امام زمان (عج) را دیدم که به من گفتند: آقای رفسنجانی را می خواهند ترور کنند بروید به او خبر بدهید آقای حبیب بعد از چند پرسش که از ایشان کرد متوجه حقه بازی او شد ( محرمانه )
- یک اردوی آموزشی برای جمعی از سربازان گذاشته بودیم در حین انجام کار تعدادی از سربازها به تحریک یک نفر که سرو صدا می کرد شروع به اعتراض کردند این امر باعث شده بود که بین مربی ها و سربازها تنشی ایجاد شود خیلی راحت مربی ها پس از این که دیدند کاری نمی توانند انجام دهند اسلحه ها را غلاف و نشستند و منتظر ماندند تا فرمانده ی پادگان بیاید و تکلیف را مشخص کند در همین اثنا بود که کاظم حبیب وارد اردوگاه شد و پرسید چه خبر شده است؟ چرا اینجا شلوغ است ؟ جریان را برای ایشان تعریف کردیم ایشان گفت : من الان موضوع را حل می کنم و مستقیم سراغ همان سرباز معترض که عامل تحریک دیگران بود رفت خیلی راحت و دوستانه او را صدا کرد و بدون این که تهدید کند دست او را گرفت و به طرف رودخانه ی آبی که آن نزدیکی بود حرکت کردند . همه در حالی که از این حرکت مات و مبهوت شده بودیم این جریان را نگاه می کردیم و منتظر بودیم تا ببینیم این قضیه به کجا ختم می شود . بعد از دقایقی دیدیم سرباز اسلحهاش را روی زمین گذاشت و مستقیم به طرف آب رودخانه رفت و وارد آب شد و ایستاد و گوشش را با دست گرفت و در آب نشست چند ثانیه ای در زیر آب مکث کرد و بعد بالا آمد و آهسته از آب بیرون آمد و در کنار کاظم آقا ایستاد اسلحه اش را برداشت و با حالتی پامرغی به طرف گروهان رفت تا این که کاظم آقا گفت : بلند شو من از کاظم آقا سوال کردم شما به او چه گفتی ؟ گفت : چیزهایی گفتم که قبول کند سرباز است و بچه مسلمان و شیعه نباید اینگونه باشد هر چه اصرار کردم که بگوید چه چیزی به او گفته است که نرم شده است چیزی نگفت .
- در سایت چهار با آقای حبیب بودیم . یک روز سر ظهر یکی از مربیان که خیلی خسته شده بود روی یک ارتفاع دراز کشیده و به خواب رفته بود . من و آقای حمید مطلق و آقای حبیب با هم به بالای سر او رفتیم دیدم به خواب عمیقی فرو رفته و خرخر می کند آقای حبیب بلند گویی جلوی دهان او گرفت به نحویکه صدای خرخرش در فضای منطقه سایت چهار پیچید بعد کم کم بلند گو را به طرف گوش او گرفت تا بالاخره او را از خواب بیدار کرد .
- در سال 62 که اخویهای بنده به فیض شهادت نائل آمدند و اعلام شد که مفقود الاثر هستند . بنده به اتفاق مرحوم پدر شهید علی بردباری که پسر خاله ما هستند و اخویها به جبهه رفتیم تا در آنجا به دنبال جسد برادرانم بگردیم . درجبهه کاظم آقا را دیدیم و ایشان به ما گفت : شما برگردید . اگر من احتمال این را بدهم که از بچه ها اثری پیدا می شود و یا خبری کسب می شود برای آوردن آنها حتی از جانم نیز دریغ نمی کنم .
- یک بار که کاظم حبیب جهت مرخصی به مشهد آمده بود پیگیر آن بود که مسکنی برای آسایش خانواده اش تهیه کند با تلاش زیاد توانست قطعه زمینی در منطقه محمد آباد از آستان قدس رضوی بگیرد و پس از آن گفت : تقریباً از جهت مسکن خیالم زاحت شد حال اگر موردی پیش آید از جهت خانواده نگران نیستم .
- شبی در مشهد برای کاظم حبیب برنامه گذاشته بودند و کسی خبر نداشت که همان شب خداوند به ایشان فرزندی عطا کرده است ایشان گفت : جهت انجام کاری به خارج از پادگان می رود قبل از شروع رزم شبانه برمی گردد مسئولین نیز پذیرفتند و ایشان رفت . ساعت شروع رزم شبانه نزدیک ونزدیکتر می شد ولی از آمدن ایشان خبری نبود ده دقیقه ای مانده به شروع اجرای زرم دیدیم یک نفر دوان دوان می آید وقتی نزدیک شد متوجه شدی آقای حبیب است آنقدر نفس نفس می زد که قادر به سلام کردن نبود چند دقیقه ای استراحت نمود و بعد گفت : حالا سلام و علیکم دیر شد ببخشید پرسیدند : کجا بودید گفت : کارم را بگویید یا علی و بلند شد برای اجرای رزم شبانه .
- زمانی که کاظم آقا می خواست ازدواج کند من به ایشان گفتم : کاظم آقا با توجه به اینکه شما مرتب در جبهه هستید آیا این مسئله را به همسرت اعلام کرده ای ؟ او گفت : بله اعلام کرده ام و گفته ام ممکن است هر باری که من به جبهه می روم دیگر برنگردم و همسرم با همین وضعیت مرا قبول کرده است .
- هنگامی که خبر شهادت کاظم را به مادرش دادند ایشان گفت : خدایا این قربانی را در راه خودت از ما قبول کن او را فدای حسین (ع) و زهرا (س) کردم .
- آقای حبیب با وجودی که آن زمان سن کمی داشت اما قد بلند و خیلی لاغر بود یک روز به درب منزل ما آمد و مرا صدا زد و گفت : گالن نفت را به سختی تا درب منزل شما آوردم تا با هم به درب خانه های افرادی که پشت دیوار کارخانه در جاهای نمناک زندگی می کنند ببریم . به اتفاق ایشان کمک کردیم و گالن های نفت را با هم به پشت دیوار کار خانه بردیم و آنها را بین افراد تقسیم کردیم .
- در جزیره مجنون آتش دشمن زیاد بود و دشمن از هر سمت هجوم می آورد. تا جایی که مقداری از جزیره را گرفته و بعضی از بچه ها عقب نشینی تاکتیکی کردند . آقای حبیب در همین زمان که دشمن از زمین و آسمان منطقه را بمباران می کرد برای اینکه غذای نیروها را به آنها برساند به راننده می گوید : تا جایی که می توانی به جلو برو راننده می گوید : با این وضعیت اگر جلوتر برویم کشته می شویم ولی ایشان اصرار به جلو رفتن می کند و تا چند قدمی عراقیها می روند در آنجا متوجه وضع نیروهای خودی که بعضی در حال عقب نشینی هستند می شود و به راننده می گوید که حالا به عقب برگرد .
- آقای حبیب به نظم و نظافت خیلی حساس بود و برای همین بچه ها خیلی سر به سر او می گذاشتند . یک روز ایشان لباسها و کفشهایش را شست و لباسها را روی طناب پهن و کفشها را آویزان کرد بچه ها آنها را از روی طناب برداشتند و به درخت آویزان کردند اووقتی متوجه شد چیزی نگفت و خیلی با متانت و وقار خاصی بعد از لحظاتی سکوت گفت : می دانم که این کار را جهت شوخی و رفع خستگی کردید .
- یک باز زمانی که بچه بودیم در روستایی از داخل باغی گذشتیم کاظم گفت : به میوه ها دست درازی نکنی بدون اجازه صاحب باغ دست نزن به اینها که حرام است . و بعد سریع با هم از باغ گذشتیم
- یک روز آقا جانم برایم تعریف می کرد : مدتی که با کاظم آقا در اهواز بودیم علیرغم این که در آسایشگاه تخت بود اما کاظم آقا روی تخت نمی خوابید یک شب از ایشان سوال کردم کاظم جان چرا روی زمین می خوابی ؟ بیا روی تخت بخواب اما ایشان در جواب من گفت : روی زمین راحت هستم همین طور که روی تخت دراز کشیده بودم یک دفعه به چهره ی کاظم نگاه کردم ناخود آگاه احساس کردم دلم کنده شد با خود گفتم حتماً کاظم شهید می شود .
- در رابطه با نحوه شهادت کاظم آقا آنطور که خبردار شدم : ایشان در مسیر منطقه غرب به مشهد با ماشین با یکی از رزمنده ها می آمدند که ماشین دچار نقص فنی می شود و از جاده منحرف می گردد ایشان از ماشین به بیرون پرتاب و با ذکر یا حسین به زمین می خورد کسانی که دراطراف حادثه بودند ایشان را به بیمارستان می برند که درآنجا به شهادت می رسد .
- در عملیات کربلای 5 بنده به عنوان فرمانده پدافند لشگر 5 نصر مشغول فعالیت بودم و فرمانده لشگر به ما گفت: که واحد ها را قوی کنید و به شهرک دوئیجی بروید . در آنجا من آقای حبیب را در یکی از محورهای تیپ 21 امام رضا (ع) سخت مشغول کار دیدم به ایشان گفتم: چه کار می کنی ؟ گفت : من مسئول محورم و سرکشی از خط را بر عهده دارم و در حال حرف زدن با من مشغول کار خودش بود من به شوخی به آقای حبیب گفتم : التماس دعا دارم اگر خلاصه رفتنی شدی ما را هم فراموش نکن گفت : من از این لیاقتها ندارم .
- زمانی که کاظم پاسدار رسمی شد در چهار طبقه های تیپ 92 زرهی اهواز دفتری داشت یک روز از آنجا به من زنگ زد و گفت: بابا بیا اینجا ببین چکار کرده ام . با اجازه استاندار جاده 92 زرهی تا اهواز زا آسفالت و نهال کاری کردم برای اینکه تردد نیروها براحتی انجام گیرد . بابا جان جنگ تمام می شود ولی این یادگاری ها می ماند .
- یک روز محمد کاظم در حالی که کارنامه اش دستش بود و گریه می کرد وارد منزل شد من گفتم :کاظم جان گریه می کنی ؟ گفت : از مامان می ترسم گفتم: مگر قبول نشده ای ؟ گفت : چرا قبول شده ام ولی نمره هایم کم است برای همین می ترسم مامان مرا دعوا کند گفتم : عیبی ندارد اصل قبولی است که قبول شده ای .
- روزی که بچه اول ما زهرا به دنیا آمد کاظم آقا در مشهد بود صبح که حالم بد شد ایشان سریع رفت از یکی از دوستانش ماشین گرفت ومرا به بیمارستان رساند هنگامیکه زهرا به دنیا آمد ایشان گلدان خیلی بزرگی خرید و به بیمارستان آورد و خیلی شاد وخوشحال بود از اینکه دخترمان به دنیا آمد و تا زمانی که من در بیمارستان بودم روزی چند باز از من خبر می گرفت روزی که از بیمارستان مرخص شدم و به خانه آمدم دیدم که ایشان منزل را نظافت و به زیبایی تزیین کرده است .
- یک بار عروسمان بی بی عفت گفت : کاظم آقا همان شب اول که عقد کردیم به من گفت : بی بی عفت هنوز هم دیر نشده و شما می توانی از ازدواج با من منصرف شوی و طلاق بگیری و با کس دیگری ازدواج کنی چون مدت زندگی من و شما دو سه سالی بیش نیست .
- اوایل ازدواجمان کاظم آقا یک سال مرخصی گرفته بود تا در مشهد باشد. بعد از شش ماه دو سه نفر از برادرها به منزل ما آمدند و با ایشان صحبت کردند که به جبهه برگردد . ایشان با من مشورت کرد و گفت : جریان از این قرار است و از من خواستند که به جبهه برگردم و با توجه به اینکه به شما قول دادم یک سال درمشهد باشم نظرت چیست ؟ گفتم : به شرطی من با شما موافقت می کنم که به جبهه بروید و مرا نیز همراه خود به اهواز ببرید . ایشان موافقت کرد و با هم رفتیم .
- زمانی که بچه اول مان دختر به دنیا آمد کاظم آقا خیلی خوشحال شد و گفت : من علاقه ی شدیدی به حضرت زهرا (س) دارم وبه همین مناسب اسم دخترم را زهرا می گذارم ان.شاءا… فردا که بزرگ شد الگوی او حضرت زهرا(س) باشد و از نظر تقوا او ایمان نمونه باشد .
- تقریباً دو ماه از ازدواج ما گذشت که من حامله شدم کاظم آقا به محض اینکه خبر دار شدند من حامله هستم از من خواست که سعی کنم همیشه با وضو باشم قرآن بخوانم نمازم را سروقت و به موقع بخوانم واز مال حلال بخورم زیرا می گفت : دوست دارم بچه ام مومن و با تقوا باشد .
- کاظم آقا زمانی که در منطقه کردستان بود یک بار از آنجا نامه ای برای من نوشت که : مادر اینجا حمال و خدمتگذار رزمنده ها هستیم و شما هم در پشت جبهه مثل حضرت زینب صبر کن این سفره ای است که برای رزمنده ها ی اسلام پهن شده هر کس درکنار این سفره نشست خوش به حالش و اگر ننشست سعادت را از دست داده است .
- زمان انقلاب یک روز پیرمردی در تظاهرات به زمین می افتد و کاظم خم می شود که پیرمرد را بلند کند یک نفر از ماموران با چوب باتوم به کمر و پشت او می زند . وقتی کاظم به خانه آمد و جریان را برای ما تعریف کرد و گفت: آنها خیال کردند که با چوب باتوم می توانند جلوی مردم را بگیرند که در تظاهرات شرکت نکنند ولی من فردا در تظاهرات می روم و بیشتر مرگ بر شاه می گویم حتی اگر کتک یا آب جوش هم بر روی من بریزند نمی توانند مرا از حضور درتظاهرات منصرف کنند .
- اوایل انقلاب با توجه به اینکه من نظامی بودم در تظاهرات شرکت می کردم . اتفاقاً یک روز کاظم آقا را در تظاهرات دیدم ایشان نیز مرا در داخل جمعیت در خیابان خسروی نودید و جلو آمد و گفت : شما نمی ترسی ؟ گفتم : تو با این کوچکی نمی ترسی من هم سعی می کنم که از شما یاد بگیرم .
- یک روز آقای حبیب عکسی را آورد و به من نشان داد و گفت : به این عکس نگاه کن عکس را که نگاه کردم دیدم شاه کفشهایش را زیر بغلش گرفته و لباس روستایی تنش کرده است و چند گوسفند هم جلو انداخته است و با چوب دستی آنها را به چرا می برد و عکس دیگری را نیز به من نشان داد و گفت : این عکس امام است ببین این امام شاه را به چه روزی انداخته است من از دیدن عکس اول خیلی تعجب کردم و گفتم : شاه کی چوپان بوده ؟ ایشان گفت : این عکس مربوط به یک هنر پیشه سینما به نام صمد است من سر او را جدا کردم و بجای آن سر شاه را گذاشتم و به عکاسی بردم تا از روی آن فیلم گرفته و عکس چاپ کرده حال می خواهم آن را در بین مردم ببرم نشان دهم که چگونه امام شاه را گوسفند چران کرده است .
- در سال 59 تازه ازدواج کرده بودم که یک روز کاظم با مادرم به منزل ما آمدند مادرم گفت: کاظم می خواهد به جبهه برود ولی چون سنش کم است قبول نکردند . کاظم گفت : یک نفر از افراد اعزای مادر و پدر پیری داشت و آنها می گفتند : این پسر ما تنها نان آور خانه است من بلافاصله گفتم : مرا به جای ایشان ببرید . گفتند: آخر سن شما کم است گفتم : می توانم که به رزمنده ها آب بدهم آنها اصرار مرا که دیدند قبول کردند .
- یک روز من به کاظم آقا گفتم : شما کی می خواهی جنگ را ترک کنی و یا از سپاه بیرون بیایی ؟ کی می خواهی سرو سامان به زندگیت بدهی ؟ ایشان گفت: تا روزی که جنگ باشد من هم در جبهه ها هستم تا به عشقم که شهادت است برسم و اگرهم به شهادت نرسیدم در آینده خدا بزرگ است .
- وقتی جنگ شروع شد آقای حبیب سن کمی داشت . یک روز ایشان از پدر و مادرش تقاضا کرد که اجازه بدهند او به جبهه برود آنها بعد از شنیدن این حرف ناراحت شدند و گفتند : شما با این سن کم می خواهی به جبهه بروی شما در همین جا هم فعالیت بکنی مورد قبول است ولی او نپذیرفت و بالاخره به جبهه رفت .
- آقای حبیب خیلی کم به پادگان می آمد یک روز بخاطر دستوری نزدیکیهای ظهر به پادگان آمد و با بلند گو همه همکار ها را صدا زد که به داخل سالن ورزشی بیایید با شما کاردارم قبل از جمع شدن همکاران یکی از دوستان به شوخی شایع کرد که ما را جمع می کنند تا به هر یک سکه ای بدهند این زمزمه در بین همه پیچیده تا اینکه به گوش فرماندهی پادگان رسید آقای حبیب از شنیدن این شایعه خیلی ناراحت شد و گفت: چرا این حرفها را شایع می کنید الان جبهه نیاز به شما دارد هر کدام از شما که بخواهد می تواند به جبهه برود الان موقع جبهه رفتن است هر کس می خواهد به جبهه برود این طرف خط سالن و هر کس نمی خواهد به جبهه برود آن طرف خط برود و خیلی راحت مرز مشخص کرد .
- در یکی از عملیات ها کاظم با یکی از اقوام مان سوار بر موتور در منطقه کردستان حرکت می کنند که یک باره موتور از حرکت می ایستد و هر کار می کنند درست نمی شود موتور را همانجا می گذارند و پیاده به محل مقر می روند صبح وقتی به سراغ موتور می روند می بینند که موتور در جلو پرتگاهی قرار دارد و با خراب شدن آن آنها به طور معجزه آسا از مرگ نجاب پیدا می کنند .
- زمانی که آقای حبیب مجروح بود یک روز برای دیدن ایشان به منزل پدرشان در خیابان سرباز رفتم او با دیدن من در حالی که از ناحیه شکم مجروح شده بود بلند شد و بعد از احوالپرسی گفتم : با مجروحیت چطوری ؟ گفت : من از خدا می خواهم که هرچه زود تر خوب شوم و به منطقه بازگردم و دینم را اداء کنم . اینجا پشت جبهه برایم دلگیر است و هر لحظه آن به اندازه ساعت ها حضور در جبهه می گذرد .
- زمانی که محمود رضائی شهید شد آقای حبیب را در خیابان در تشییع جنازه اودیدم ایشان با دیدن من خودش را در بغل من انداخت وگفت : حامد جان دعا کن خدا مرا نیز ببرد و سپس شروع به گریه کرد .
- روزی که پیکر مطهر سردار شهید ولی الله چراغعلی را تشییع کردند کاظم آبا با لباس فرم سپاه شرکت کرده بود بعد از این که از تشییع جنازه برگشت گفت : یکی دیگر از دوستانم رفت و من هنوز در این دنیا مانده ام . نمی دانم عراقی ها چرا در جبهه مرا نمی بینند مثل اینکه کور هستند دوست دارم تیری هم به من بزنند تا به آرزویم برسم .
- سر سفره عقد بعد از اینکه خطبه عقد خوانده شد کاظم آقا شروع به دعا خواندن کرد و اولین دعای ایشان این بود که اللهم الرزقنا شهادتنا فی الاسلام و به من گفت : که آمین بگویم . من مکث کردم و آمین نگفتم و گفتم : بهتر است این دعا را دو نفری بخوانیم ایشان گفت : خیر من دعا می کنم و شما فقط آمین بگو وادامه داد من فکر می کنم بیش از چهار سال بیشتر نتوانیم با هم باشیم . این حرف دقیقاً تحقق پیدا کرد و شهادت ایشان روز سوم شعبان چهار سال بعد اتفاق افتاد ما در نیمه شعبان ازدواج کردیم و در شعبان هم ایشان به شهادت رسید
- آقای حبیب در منطقه یکسره به دنبال کار بود و خیلی کم می خوابید و استراحت می کرد یکروز که از منطقه به سمت مشهد می آید به علت کار زیاد و عدم استراحت کافی در محدوده ی نیشابور به علت خستگی زیاد یک لحظه چشمهایش روی هم می رود و ماشین چپ می کند و ایشان همانجا به شهادت می رسد .
- اوایل در جبهه مربی تاکتیک آموزش نظامی بود و تعدادی از بچه های سرباز را آموزش می داد یک روز تعدادی از بچه ها ی شمال وقتی فهمیدند که برادرم مربی آموزش نظامی آنها بوده است گفتند : عجب مربی سخت گیری است من گفتم : خوب اگر ایشان به شما سخت گرفته است بخاطر این بوده که شما را خوب تربیت و تعلیم دهد تا شما امروز بتوانید جلوی توپ و تانک دشمن بایستید و اگر به شما راحت گرفته بود شما مسلماً امروز اینجا نبودید و همه تان با شنیدن صدای توپ فرار می کردید .
- روزی که خبر شهادت کاظم را آوردند روز ششم عید بود وقتی با فامیلها به معراج برای شناسایی جنازه کاظم رفتیم مادرم گفت ک پسرم آنقدر رشید است که تابوت او باید بزرگتر از همه باشد . وقتی او را از سردخانه بیرون آوردند دیدم همانطور است که مادرم می گوید زمانی که تابوت برادرم را آوردند مادرم به دست و پای او دست مالید و با خود زیر لب ناله کرد و گفت : کاظم جان مادرم شیرم حلالت باشد به هدفی که داشتی رسیدی شهادت مبارکت باشد شب اول قبر مرا شفاعت کن . بعد تک تک فامیل با برادرم وداع کردند هنگام تشییع باران شروع به باریدن کرد . جنازه ی کاظم جلو نمی رفت مادرم گفت : ما برویم زیر جنازه زا بگیریم شاید جنازه زودتر حرکت کند ما نیز همین کار را کردیم سپس جنازه مثل برق یک باره در روی دستها جلو رفت . در بهشت رضا وقتی برای آخرین دیدار و وداع درب تابوت را برداشتند بوی عطر عجیبی بلند شد صورتش سفید و خوشگل و خوش چهره بود موهای سرش خیس و لطافت خاصی داشت .
- " روزی یکی از اقوام به کاظم گفت:" شما که هیچ وقت اینجا نیستی و همیشه در جبهه هستی! او گفت: ما باید از اسلام و ناموس خودمان دفاع کنیم. یک عده اجنبی آمده و در مملکت ما ریخته اند. ما باید پیرو خط امام باشیم و از اسلام دفاع کنیم ."
- زمانی که پسرمان به دنیا آمد کاظم آقا گفت : بخاطر علاقه شدیدم به حضرت امام حسین (ع) من اسم پسرم را حسین می گذارم تا نشاءا… وقتی بزرگ شد دروس حوزوی بخواند وروحانی شود .
- هنگامی که دخترم تازه دنیا آمده بود و کاظم نیز از جبهه آمد او گفت : اسم دخترت را سمیه بگذار چون اولین زنی که در راه اسلام شهید شد سمیه بود و بعد آلبوم عکس بچه ها را گرفت و تمام مشخصات دخترم را در آن نوشت .
- محمدکاظم تقریبا 5 یا 6 ساله بود که من برای او یک دوچرخه خریدم . یک روز که من از سرکار به خانه رفتم مادرش گفت: آقا نصرا...! چند روزی است که کاظن صبح که نان و چایش را می خورد، مقداری غذا با خود برمی دارد و به پشت شهرک می رود و نمی دانم که چکار می کند. وقتی هم می آید هر چه از او سئوال می کنم چیزی نمی گوید. شما ببین پسرت کجا می رود و چکار می کند. می ترسم خدای ناکرده به راه خطا و منحرف کشیده شود . خانه بودم که محمد به خانه آمد، از او سئوال کردم: باباجان شما کجا می روی؟ نکند کار خلافی انجام می دهی؟ گفت: اگر من بچه شما باشم کار خلاف انجام نخواهم کرد مگر اینکه پسر شما نباشم . با این حال دلم آرام نگرفت و روز بعد او را تعقیب کردم و دیدم به حانه یک سید فقیر و مریض که در پشت شهرک است رفت و تعداد دیگری از بچه ها را آنجا دیدم که در حال تر و خشک کردن او هستند. از یکی از بچه ها سئوال کردم: شما اینجا چه کار می کنید؟ گفت: ما می آییم به سید غذا می دهیم و او را تر و خشک می کنیم. محمد نیز همین کار را می کند. من همانجا برگشتم و جریان را با مادر او در میان گذاشتم . مادر کاظم موقعی که ایشان برمی گردد از او سئوال می کند: کاظم جان جریان این سید چیست؟ او می گوید: مادر جان من کار بدی نمی کنم، فقط یک مقداری روغن و غذا بدون اجازه شما برمی دارم و به این سید می دهم. به بابا بگو که از من راضی باشد . وقتی مادرش موضوع را من گفت: من رو به محمد کردم و به او گفتم: پسرم من راضی هستم و مطمئن باش که خدا نیز از این کار شما راضی و خشنود می باشد، و برای اینکه او مطمئن شود پیش رئیس کارخانه رفتم و مقداری پول گرفتم و از فروشگاه نیز برایش برنج و روغن و مواد غذایی خریدم و به او دادم که به سید بدهد .
- زمانی که در کارخانه قند زندگی می کردیم، باغچه بزرگی داشتیم که در آن انواع سبزیجات را کاشته بودیم. چون محیط بزرگ بود، تعدادی کبوتر و گوسفند خریداری کردم تا آنها را پرورش بدهیم . روزی کاظم گوسفندها را به داخل باغچه برد. ظهر که من به منزل آمدم، مادر ایشان گفت که کاظم امروز گوسفندها را به داخل باغچه برده است. من رو به کردم و گفتم: باباجام، چرا شما این کار را کردی؟ او گفت: باباجان، من اشتباه کردم و بخاطر این اشتباه هم حاضر هستم تنبیه شوم و الان هم می روم جلوی آفتاب می ایستم و خودم را تنبیه میکنم. من به او گفتم: نه پسرم، حالاکه خودت به خطایت اقرار کردی من تو را می بخشم. دیگر این کار را نکن .
- زمانی که کاظم با خانمش در اهواز بود، یک روز وقتی از منطقه به منزل می آید به خانمش می گوید: این لباسها را که درآوردم شما دست نزن بعدا خودم می شویم و با عجله بیرون می رود . خانمش آن زمان باردار بودهة بلافاصله لباسهای او را می شوید و بر اثر این تماس با گاز شیمیایی خود و فرزندش آلوده می شود، و هم اکنون پسر ایشان معلول جسمی است .
- یکبار کاظم تعدادی از نیروها را برای آموزش نظامی برده بود . وقتب از آموزش برگشت گفت: زانوهایم آب آورده و درد می کند. گفتم: الهی بمیرم، زانوهایت آب آورده؟ ایشان گفت: اشکال ندارد، من برای اسلام کار میکنم و خدمتگذار هستم و هر درد هم به سرم بیاید هیچ مسئله ای نیست
- یکبار من و همسرم و کاظم از منطقه می آمدیم، در جنگل گلستان نگه داشتیم تا مقداری استراحت کنیم . مشغول درست کردن دوغ بودیم که ماشین شیکی در چند متری ما نگه داشت و چند نفر دخترو زن از آن پیاده شدند. زنها روسری به سر داشتند. آنها وسایل خود را از ماشین بیرون آوردند و بعد از جمع آوری وسایل و مرتب نمودن آنها، روسری های خود را از سر برداشتند . یکباره کاظم بلند شد و به سمت آنها رفت، من به او گفتم: کاظم جان! ما فقط سه نفر هستیم و حریف آنها نمی شویم. ولی او بدون اعتنا رفت و گفت: هیچ کاری نمی توانند بکنند. این کار آنها خیلی بد است، ما باید امر به معروف بکنیم . خدای ناکرده ما الان داریم از منطقه جنگی بر می گردیم. این همه شهید و جولن رفتند بخاطر اسلام و ناموس و دفاع از کشور، حال اینها چنین می کنند . این چه وضعی است که اینها دارند . بعد به سراغ یک نفر که نست به بقیه کاملتر بود رفت و چیزی به او گفت و برگشت و هر چه من از او پرسیدم به او چه گفتی، چیزی نگفت و گفت: این حرفی است بین من و او و خدا . بلافاصله دیدم که آنها وسائل شان را جمع کردند و داخل ماشین گذاشتند و رفتند . دوباره گفتم: کاظم به اینها چه گفتی که اینطور سریع از اینجا رفتند؟!. گفت : یک چیزی به بزرگتر آنها گفتم، آنها حساب کار خودشان را کردند و دست و پایشان را جمع کردند و رفتند
- یکسری ما از مشهد سه کارخانه قند شیروان، منزل پدرم رفته بودیم. آن موقع کاظم هنوز ازدواج نکرده بود . او مجروح شده بود و هر چه او را پانسمان می کردند، هیچ گونه آخ و ناله نمی کرد. در همین زمان هم برادر دیگرم مجروح شده بود و خیلی و بیتابی می کرد . کاظم به گفت: اگر آخ و ناله کنی از اجرت کاسته می شود، پس بهتر است که صبر کنی .
- یک روز یکی از دوستان کاظم به دیدن او آمد. من یکباره وارد اتاق شدم، دیدم او پایش را که را که زخمی است به دوستش نشان می دهد. گفتم: پایت چکار شده؟ گفت: هیچ چیز بابا، یک ترکش کوچولو به پایم خورده. گفتم: پایت بدجوری زخمی است؟!. گفت: این زره ترکش در برابر کسانی که دست یا پایشان قطع است چیزی نیست. و خواهشی از شما دارم واین است که دراین باره با مامان نگوئی .
- یکبار که کاظم از جبهه آمده بود چهره اش تغییر کرده بود. گفتم کاظم جان چرا رنگ و رویت پریده؟ گفت: در عملیات جزیره مجنون شیمیایی شده ام ولی از شما خواهش می کنم چیزی به مامان نگویید . درمدتی که درمشهد بود سعی کردم از خودش ضعفی نشان ندهد تا مادر متوجه ناراحتی او شود .
- یکبار که از شوش دانیال به اهواز بر می گشتیم. من به کاظم گفتم: کاظم جان این لباسهای نظامی را نمی شود در بیاوری؟ گفت: مگر چیه فکر می کنی چکار می شود ترورم می کنند یا شهیدم می کنند؟ گفتم: نه تابستان است هوا خیلی گرن و با این لباسها بیشتر گرمازده می شوی. گفت: خیلی خوب چون نمی خواهم حرف تو را به زمین بزنم این کار را می کنم و بعد در جایی نگه داشت پیراهن خیلی شیک خرید و به تن کرد و گفت: خواهر جان من از این پولها نه خرج می کردم و نه می کنم فقط به خاطر شما بود که این کار را کردم .
- یکبار که کاظم از جبهه آمده به خانه یکی از اقوام که ضد انقلاب و طرفدار بنی صدر بود رفتیم. او از بنی صدر خیلی تعریف کردو گفت: بنی صدر همیشه در جبهه است . کاظم که خود در جبهه بود و از اوضاع و احوال جبهه و جنگ با اطلاع بود با شروع صحبت او شروع به بحث کرد. هرچه کاظم گفت او آدم خوبی نیست او گفت نه بنی صدر آدم خوبی است و دائم در جبهه است. کاظم تاراحت شد و گفت: او مانند روباه است. نگاه نکنید که بت قاشق شکسته و با رزمنده غذا می خورد او این کارها را برای ظاهر سازی و عوام فریبی انجام می دهد و من حاضرم با شما نذر ببندم که بنی صدر آدم بدی است. و بعد از مدتی ان شاء الله رسوا خواهد شد. و من از خدا م یخواهم که رسوا شود و آن وقت من از جبهه به شما زنگ می زنم و رسوایی او را به شما اطلاع می دهم . زمانی که کارهای بنی صدر لو رفت و رسوا شد این فامیل ما که موافق بنی صدر بود گفت: کاظم جان مرا ببخشید من اشتباه کردم. کاظم گفت: من از اول می دانستم او چطور آدمی است. زیرا ما در جبهه بودیم و او را به خوبی می شناختیم و هنگامی که بنی صدر به خط مقدم می آمد یک تک تیر نیز از طرف عراقیها شلیک نمی شد در حالی که شما او را در خط مقدم می دیدید شما خام بودید و چیزی نمی دانستید .[۱]