شهید مصطفی چمران - بخش دوم
زندگینامه
چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت "شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد. " خودش می خندید. می گفت "کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم" یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 12 موضوع : اجتماعی ، تحصیل
درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود "این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 8 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
بورس گرفت. رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستند و بهش گفتند "ما ترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند. " پدر گفت "مصطفی عاقل و رشیده. من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم" بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 10 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم. به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم. درست قبل از انتخابات، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 11 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت "شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می دهد. " خودش می خندید. می گفت "کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم" یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 12 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم. نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره به نتیجه رسید. برایم پیغام گذاشته بود "من رفتم. آنجا یک سکان دارهست. " و رفت لبنان. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 14 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
ما عضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی ما را راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 15 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
چپی ها می گفتند "جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند. " راستی ها می گفتند "کمونیسته. " هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت "من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 17 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد. و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت "کنار جاده دیدمش. خوشگله؟" یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 58 موضوع : اجتماعی ، زیبایی
بیست و شش تا موشک خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت "بگیرمشان، اگر شد استفاده کنیم. " گرفتیم، درست کردشان، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 59 موضوع : اجتماعی ، صرفه جویی
اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی. بندی خدا کلی شرمندمی شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 39 موضوع : اجتماعی ، صمیمیت
هر هفته می آمد، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم. یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی تنگ می شد. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 64 موضوع : اجتماعی ، صمیمیت
نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم، با هم کار می کنیم. با چشم هاش، صیغه ی برادری می خواند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 74 موضوع : اجتماعی ، صمیمیت
از در آمد تو. گفت "لباسای نظامی من کجاست؟ لباسامو بیارین. " رفت توی اتاقش، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق. شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد. ذوق زده بود. بالاخره صبح شد و رفت. فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملایت را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراک. می گفت "امام فرمودن خودتون رو برسونید کردستان. " سریک هفته، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 38 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
از فرماندهی دستور دادند "پل را بزنید. " همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند. می گفت "پل زیر دید مستقیم است. " صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا. واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند و برمی گشتند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 69 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
یک بند داد می زدم. گریه می کردم. کنترل خودم را از دست داده بودم. همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیدی محکم زد زیر گوشم. فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 72 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
گفت"ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیدم، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیدم. فرمانده زیاد دیدم. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 83 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 7 موضوع : اجتماعی ، لباس
بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 13 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه. رفت پیش امام. گفت "باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. " برگشت و همه را جمع کرد. گفت "آماده شوید همین روزها راه می افتیم". پرسیدیم "امام؟" گفت"دعامان کردند. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 34 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر. یعنی همه بچه های جنگ های نامنظم. رفتیم جلو و سنگر گرفتیم. طبق نقشه. بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم. دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک، وقتی دشمن دارد محاصره می کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 42 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
خوردیم به کمین. زمین گیر شدیم. تیرو ترکش مثل باران می بارید. دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد "ستون رو به جلو. " راه افتاد. چند نفر هم دنبالش. بقیه مانده بودیم هاج و واج. پرسیدم "پس ما چه کارکنیم؟". دکتر از همان جا گفت "هر کی می خواد کشته نشه، با ما بیاد. " تیر و ترکش می آمد، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی بود. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 43 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
تانک دشمن سرش را انداخته پایین، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن. یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک، می پرد بالا، یک نارنجک می اندازد توی تانک، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می زدند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 50 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
گفت "سید، می ری رو جاده؟" گفتم "اگر شما امر کنید، می رم. " جلو را نشان داد و گفت "یک کوچه آن جاست، هفت کیلومتری. آن جا پناه بگیر ببینم چه می شود. " جاده توی تیررس بود. کلاه کاسکت را بالا می آوردی، می زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می آمد. زیاد هم می آمد. تیز می رفتیم و صلوات می فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم، گریه کردیم. دکتر بی سیم زد "شروع کنید" شروع کردیم. یک، دو، سه. . . چهار دهمی تانک فرماندهی بود. موشکمان تمام شد. صبر کردیم بقیه برسند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 75 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر به م گفت "عزیز، بشمار این تانک ها را. " گفتم "دوربین ندارم. یه آرپی جی دارم که دوربین داره. گفت "با همون دوربین آرپی جیت بشمار. " تا بشمارم رفته بود. جلوتر، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم. رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 80 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
می گفتند "چمران همیشه توی محاصره است. " راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 86 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش. می گفتند "دکتر مصطفی چشم ماست، دکتر مصطفی قلب ماست. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 23 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه ها را از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاکریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 46 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
از تهران زنگ زدم اهواز. گفتم "می خوام برگردم. " گفتند "نمی خواد بیایی، همان جا باش. " خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت. زد زیر گریه. پرسیدم "چی شده؟" گفت "یتیم شدیم. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 97 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
تلفنی به م گفتند "یه مشت لات و لوت اومدن، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم. " رفتم و دیدم. ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت"آقای دکتر خودشون گفتن بیاین. " می پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 37 موضوع : اجتماعی ، مدیریت
شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز. چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز. دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت"همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. " ما دنفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم. عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 49 موضوع : اجتماعی ، مدیریت
تصمیم گرفتم بروم پیشش، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم "آقا اصلا جبهه مال شما. من می خوام برگردم. " مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم، تمرین کردم. فایده نداشت. مثل همیشه، وقتی می رفتم و سلام می کردم، انگار که بداند ماجرا چیست، می گفت "علیک السلام" و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می زد و می گفت "سید، دو رکعت نماز بخوان درست می شه. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 76 موضوع : اجتماعی ، مدیریت
شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخنرانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 3 موضوع : اجتماعی ، مسجد
بلند گفت "نه عزیز جان، نه. عقب نشینی نه. اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم، همین جا می مانیم و می میریم. " کسی نمرد. وقتی برگشتیم، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 54 موضوع : اجتماعی ، مقامت
مریض شده بود بدجور. گفتم "دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی، دکتری؟" گفت "عزیز جان، نفس این بچه ها خوبم می کند. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 88 موضوع : اجتماعی ، مقامت
گفتند "دکتر برای عروس هدیه فرستاده" به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟ یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 26 موضوع : اجتماعی ، هدیه
گفتم "دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه ی مارو ندادن. ستاد رفته زیر سؤال. می گن شما سلاح گم کردین. . . " همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت "عزیز جان، دل خور نباش. زمانه ی نا به سامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل خور نشو عزیز. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 63 موضوع : اجتماعی ، گذشت پل زده بودیم، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد. و بعد برگشت و بچه ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست خاطرم نیست. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 91 موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه
بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون. نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 62 موضوع : متفرقه ، حیوانات
پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب، لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 4 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت "دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. " بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند. عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 52 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
ماکت هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، بهش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش گفتم "دکتر جان، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 57 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه. باتلاق شده بود چه باتلاقی. عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر بار هم که سد می زدند، یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 65 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
اصل ایده بود اصلا. لوله را دو تا سوراخ می گرد و می گفت "میخ بذارید این جا، می شه خمپاره". می شد. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 70 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور بهش فهمانده بود بیاید پیش من. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 77 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می آمد، با نی می زدیم به سیمش. بعدا برای هر کس تعریف می کردیم، خیال می کرد شوخی می کنیم. انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف کند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 79 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
دستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این ها مجهز می کردیم و می فرستادیم پشت تپه. باید آتش تهیه شان را می دیدی. فکر می کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله می کردند، چه کار می کردیم. آن ها هم لابد به این فکر می کردند که این تانک ها از کجا پیدایشان شده است. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 85 موضوع : متفرقه ، خلاقیت
از پیش امام که برگشت گفت"عزیز برو ببین هواپیما هست برای اهواز؟" گفتم"مگر عصری سخنرانی ندارید؟" گفت"دلم برای دهلاویه شور می زنه. " - دهلاویه می ری؟ - بپر بالا. . . . همون عقب بشین. از کجا می آی؟ - اهواز، عزیز جان. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 93 موضوع : متفرقه ، دهلاویه
تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط. فرمانده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی دانم چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود. توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می نوشت. رسیدیم دهلاویه. بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخنرانی کرد. آخر صحبتش گفت"بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد، می برد. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 95 موضوع : متفرقه ، دهلاویه
اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند "این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟" آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 20 موضوع : متفرقه ، شناسایی
مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب. نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم. دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود. وضو که می گرفت، ازم پرسید"عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده؟" یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 40 موضوع : متفرقه ، شناسایی
تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط. فرمانده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی دانم چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود. توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می نوشت. رسیدیم دهلاویه. بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخنرانی کرد. آخر صحبتش گفت"بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد، می برد. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 95 موضوع : متفرقه ، شهادت
داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمانده جدید، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاکریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزدمتری. دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاکریز. ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی، صورت مقدم پور و پشت دکتر. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 96 موضوع : متفرقه ، شهادت
فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 66 موضوع : متفرقه ، عطش
وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت "دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. " بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند. عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 52 موضوع : متفرقه ، فریب دشمن
ماکت هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، بهش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش گفتم "دکتر جان، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 57 موضوع : متفرقه ، فریب دشمن ریاضیش خیلی خوب بود. شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 2 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب، لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 4 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم "مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته. " کی باور می کند؟ یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 1 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخنرانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری. یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 3 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه می گرفت. دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت "پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی. " یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 5 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام. وصیت نامه اش را که خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهایی که شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه.[۱][۲]