شهید مهدی جعفریان خلیل آبادی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1342/02/04 نام : مهدی‌ محل تولد : کاشمر نام خانوادگی : جعفریان خلیل آبادی تاریخ شهادت : 1365/02/31 نام پدر : محمدابراهیم‌ مکان شهادت : مهران تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : منطقه عملیاتی کربلای ۱ شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ21امامرضا - واحد مخابرات گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان گلزار : کاشمر خلیل اباد



زندگینامه

«مهدی جعفریان» چهارم اسفند ماه سال 1342 در شهرستان «خلیل آباد» در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. از همان کودکی، هوش و ذکاوتش زبانزد خاص و عام بود. قبل از ورود به مدرسه، در مکتب و در محضر پدر و مادر، قرآن را فرا گرفت. دوران ابتدایی را در دبستان شهید هلالی(فعلی) و راهنمایی را در مدرسه ی شهید نجفیان (فعلی) گذراند. از نوجوانی به عنوان فردی مذهبی و متفکر، صاحب نام شده بود، به همین دلیل در بین اهالی محل و اقوام و خویشان، از محبوبیت خاصی بر خوردار بود. مهدی برای ادامه تحصیل تا مقطع دیپلم، رشته ی فنی صنایع اتومبیل را انتخاب کرد و وارد هنرستان فنی شهید مدرس کاشمر شد. با شروع جنگ تحمیلی، پس از کسب دیپلم، راهی جبهه شد. هم زمان با حضور در جبهه، در آزمون تربیت معلم شهید اندرزگو (تهران) در رشته ی دینی و عربی در مقطع کاردانی پذیرفته شد. پس از اتمام تحصیلات، به عنوان معلم کار خود را در روستای« کندر »مرکز بخش «ششطراز »شهرستان «خلیل آباد »آغاز نمود. شور شیدایی باعث شد چندین بار به جبهه اعزام و به درجه ی جانبازی نایل گردد. در مدت حضور در جبهه، در عملیات های متعددی شرکت کرد. با شهادت برادر و جانباز شدن برادر دیگر، انگیزه ی او برای حضور در جبهه، مضاعف گردید. در مراسم تشییع جنازه ی برادرش طی سخنانی گفت: جای بسی شرمندگی است که برادر کوچکم از من سبقت گرفت. حضور در جبهه از همه چیز واجب تر است، حتی از مدرسه و معلم بودن. مهدی سرانجام در عملیات کربلای 3 در حالی که به عنوان فرمانده مخابرات محور تیپ 21 امام رضا(ع) انجام وظیفه می کرد، در ارتفاعات قلاویزان منطقه ی مهران به شهادت رسید. پیکر مطهرش از تشییعی با شکوه، در زادگاهش خلیل آباد و در جوار مزار برادر شهیدش به خاک سپرده شد. منبع: "بالابلندان" نوشته، حمید رضا بی تقصیر، نشر ستاره ها، مشهد-1385

وصیت نامه

بسم ا... الرحمن الرحیم     ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنو بربکم فامنا ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سیئا تناو توفنا مع الابرار .         قرآن کریم   پروردگارا ما ندای منادی ایمان را شنیدیم که ندا می داد که بر پروردگارتان ایمان آورید پس ایمان آوردیم . پروردگارا پس بیامرز گناهانمان و بدی هایمان را برما بپوشان و ما را با نیکان بمیران . بنام حی لایموت و بنام فاطرالسموات و الارض شهادت می دهم که او معبود و معشوق من است و شهادت می دهم که محمد رسول ا... (ص) است و شهادت می دهم که علی ولی ا... و یازده فرزند خلف او جانشینان رسول ا... یند و شهادت می دهم که خمینی نائب بر حق و نماینده مهدی آل محمد (ص) است . انسان یک موجود دو بعدی است یک بعد ، بعد حیوانی و دیگری بعد ملکوتی هم می تواند به مرتبه ای سقوط کند که از درنده ترین حیوان هم خطرناک تر شود ( اولئک کالا نعام بل هم اضل ) و هم می تواند بجایی برسد که بجز خدا نبیند و از ملائکه ا...  هم سبقت بجوید و این میسر نمی شود مگر در سایه اطاعت و بندگی خداوند . اگر این انسان بنده خالص خدا شود به جایی می رسد که ولایت تکوینی را بدست آورد به طوری که تمام ارض و سبع السموات تحت قیمومیت و تسلط و تسخر او در آیند و برایش مکان و زمان مطرح نباشد و از گوشه کلبه محقرش تمام حوادث دنیا را نظاره گر باشد و از آینده های دوردست کسب اطلاع نماید . در سایه همین بینش است که امام امت بیست سال پیش یاران باوفایش را دیده است که در داخل گهوارهایشان و یا در آغوش مادرانشان قرار داشتند و این است حجت حق بر امت . و اینجا است صحنه امتحان بشریت : دنیا همواره عرصه نبرد حق و باطل است و همواره دو خط در مقابل یکدیگر صف آرائی کرده اند ، خط ا... با تمام دلایل و براهینش و یک طرف خط شیطان است و خط ما بین این دو خط نفاق است ، انسان یا باید الهی باشد و یا  ابلیس والا منافق است و هر خط مشخصاتی دارد که از دیگرخطوط قابل تفکیک است. کسانیکه هنوز حق را از باطل تمیز نداده اند خود را به بیراهه زده اند . ای کسانیکه هنوز حق را از باطل تشخیص نداده اید و هنوز بعد از چندین سال جنگ و تقدیم دهها هزار شهید و مجروح بی تفاوت هستید و احساس مسئولیت نمی کنید هشدارتان باد ، بخود آئید و خود را از عذاب قهر الهی برهانید. شما خود را مومن مپندارید در حالی که در مسلمان بودنتان شک و تردید وجود دارد . من در پیشگاه حق تعالی شرمنده و سر افکنده ام که نتوانستم در راه پیشبرد این انقلاب و اهداف مقدس آن قدمی بردارم و از خداوند متعال مسئلت دارم که خونم را کفاره گناهانم قرار دهد و مرا بیش از این شرمنده نسازد ، اگر در این جنگ و جهاد مقدس توفیق شهادت نصیبم نگردد در مسلمان بودن خود شک دارم . خداوندا لیاقت شهادت و راهت را نصیب ما بگردان . خدایا تو خود شاهد باش که ما دنیا را به دنیا پرستان واگذار کردیم تا همچون کرم در مرداب متعفن بلولند و به زندگی پست و مادی خویش ادامه دهند . آفریدگارا تو خود می دانی که ما جز گناه توشه دیگری برای خود ذخیر نکرده ایم ، امیدمان تنها به رحمت تو است ، ما را از رحمت خود نا امید نگردان و اولیا و معصومین را شفعاء ما قرار بده . معبودا تو خود می دانی که ما آگاهانه قدمی در جهت خلاف رضای تو برنداشته ایم و همواره با گروه قاسطین و ناکثین و مارقین در ستیز بودیم و به آنها روی خوش نشان ندادیم و هرچند برخی از آنها خود را در چهره مقدس امام جمعه نشان داده اند و یا در لباس مقدس روحانیت پنهان کردند . اما ما هرگز با آنها کنار نمی آیم آنها را منافغ و ضد انقلاب خواندند ولی ما دلسرد نشدیم و با آنها برای رضای تو مبارزه کرده ایم . خداوند این قوم ستمگر که از داخل انقلاب را بفساد می کشانند و خون شهیدانمان را پایمال می کنند و ریاست را نردبان برای رسیدن به آمال پلیدشان قرار داده اند را به سزای اعمالشان برسان . خداوندا می دانی که با دلی پردرد بطرف تو می آئیم و دنیا برایمان تبدیل زندان مخوف شده است هرچه زودتر ما را از این زندان هولناک رهائی عنایت فرما . خانواده عزیزم در پیش شما شرمنده ام که نتواستم دین خود را نسبت به شما ادا نمایم ، امیدوارم که مرا حلال نمائید . از مال دنیا چیزی دستگیرم نشده است که بخواهم برایتان وصیت کنم فقط مقداری قرض برایتان باقی گذارده ام که امیدوارم آنها را ادا کنید همگی شما را به خدا می سپارم و دعا برای امام امت را بر همه شما سفارش می نمایم . خدایا خدایا تا انقلاب  مهدی خمینی را نگهدار . والسلام العبد العاصی : مهدی جعفریان  29/2/65 


خاطرات

برادرم زمانی که جنگ شروع شد در استخدام آموزش و پرورش بود و تدریس می کرد. وقتی حضرت امام خمینی پیام دادند که جبهه رفتن واجب کفایی است، برادرم تدریس کردن را رها کرد. حتی از سوی مدرسه و پدم با ایشان مخالفت شد و گفتند این جا به وجود دانست، گفت جبهه از همه چیز بر من واجب تر است، حتی از مدرسه و تدریس کردن. وقتی حضرت امام می فرمایند جبهه رفتن بر شما بیشتر نیاز است. ولی به خاطر علاقه ای که برادرم به جبهه و جنگ داشت و همچنین چون خود را همیشه سرباز امام خمینی (ره) می همه واجب است من نمی توانم از فرمان ایشان سرپیچی کنم. پسرم همیشه مرا به جبهه رفتن تشویق می کرد. حتی یکبار گفت پدر جان یک ساعت در خانه نشستن خلاف شرع است. حضرت امام خمینی پیرو پیغمبر اسلام (صل الله علیه و آله) است. باید فرمان امام را اطاعت نمود، جنگ ما یک جنگ دفاعی است و بر همه واجب است که به حرف امام گوش کنند و از مملکت خود دفاع کنند. یادم است یکبار برادرم از جبهه به مرخصی آمده بود. بعد از دو سه روز پدرم از مهدی پرسید پسرم تا کی اینجا هستی؟ چند روز مرخصی داری؟ برادرم گفت هنوز ده روز دیگر مرخصی دارم ولی می خواهم فردا به جبهه برگردم. پدرم گفت چرا اینقدر زود می خواهی بازگردی؟ برادرم گفت پدر نمی توانم اینجا بمانم، جای من آنجاست. طاقت اینجا ماندن را ندارم. به استخدام در آمدن پسرم در آموزش و پرورش مصادف بود با اول درگیریهای نیروهای عراقی با جمهوری اسلامی ایران. درآن زمان حضرت امام خمینی فرمودند جنگ در رأس امور است و مردم جبهه های نبرد را خالی نکنند. با وجود اینکه در مدرسه به پسرم نیاز بود و می گفتند دبیر عربی نداریم ولی مهدی می گفت حضرت امام فرموده اند جنگ در رأس امور است لحظه ای درنگ جایز نیست بر همه واجب است به جبهه بروند و به فرمان حضرت امام گوش کنند. ولی مسئوولین مدرسه اش قبول نکردند و به مهدی گفتند ما به شما اجازه نمی دهیم. مهدی هم در جواب گفته بود ایرادی ندارد شما می توانید گزارش بدهید ولی من باید بروم. خلاصه آنها نیز چنین کاری نکردند و پسرم عازم جبهه شد. وقتی پسر کوچکترم ابوالقاسم به شهادت رسید مهدی نیز از جبهه به کاشمر آمد تا در تشییع جنازة برادرش شرکت کند. جمعیت زیادی نیز در مراسم شرکت کرده بودند. قرار شد تا مهدی برای حاضران صحبت کند. مهدی وقتی صحبتش را شروع کرد گفت درست است که برادرم شهید شده است ولی من حتی یک دقیقه سنگرش را خالی نخواهم گذاشت و لحظه ای اسلحه اش را بر زمین نمی گذارم. از این که برادرم شهید شده است ناراحت نیستم، ناراحتی ام از این بابت است که برادر کوچکترم در شهادت از من سبقت گرفته است. مهدی در مورد استفاده از اموال بیت المال حساسیت خاصی از خود نشان می داد. پسر عمویم یک جفت پوتین بسیار کهنه داشت که هر وقت عازم جبهه می شد از آنها استفاده می کرد. یکبار از او پرسیدم مهدی چرا پوتین هایت را عوض نمی کنی؟ خیلی کهنه شده است. گفت تا زمانی که پوتین هایم کاملاً از بین نرود و قابل استفاده باشد آنها را خواهم پوشید. این پوتین ها مال بیت المال است و باید نهایت استفاده را از آنها کرد. درست نیست به خاطر اینکه کهنه شده است از پوتین دیگری استفاده کنم. یادم است یکروز که از مدرسه آمدم پدرم را دیدم که گریه می کند و نامه ای نیز در دستش است. گفتم پدر چه شده است. چه کسی نامه فرستاده است؟ پدرم گفت نامه را مهدی فرستاده است. نگران شدم، ترسیدم اتفاقی برای برادرم افتاده باشد. گفتم پدر، مهدی شهید شده است؟ پدرم گفت نه، قرار است عملیاتی شود، مهدی نامه فرستاده است و گفته که او را حلال کنیم شاید دیگر باز نگردد. خوشبختانه اتفاقی برای برادرم رخ نداد و چند روز بعد نامه ای از او دریافت کردیم و عملیات با موفقیت انجام شده بود، برادرم قبل از هر عملیاتی به خاطر علاقه ای که به شهادت داشت خود را برای شهید شدن آماده می کرد و بالاخره نیز به آرزویش رسید. تنها آرزوی برادرم نوشیدن شهد شیرین شهادت بود در وصیت نامه اش ذکر کرده بود اگر در این جنگ و دفاع مقدس به شهادت نرسم به مسلمان بودن خودم شک خواهم کرد. شهادت، پیروزی اسلام و پیشبرد اهداف حضرت امام خمینی (ره) از آرزوهای من است. بعد از شهادت برادرم یک بار او را خواب دیدم در مکانی بسیار زیبا کنار مهدی ایستاده‌ بودم. سپس او را در آغوش گرفتم و روبوسی کردیم. در تمام این مدت که با یکدیگر صحبت می کردیم مهدی لبخند بسیار زیبایی بر چهره داشت. احوال همه را از من پرسید سپس شال سبزی را که همراهش بود روی دوش من انداخت و چشمهایش را بست و از من خداحافظی کرد. این تنها خوابی بود که از برادرم دیدم. برادرم در زمان رژیم ستمشاهی طاغوت در مقطع راهنمایی تحصیل می کرد. در آن زمان در مدارس بین دانش آموزان مواد خوراکی توزیع می کردند ولی برادرم هیچ گاه از خوراکی مدرسه استفاده نمی کرد. یک بار که از او علت این کار را پرسیدم گفت: این رژیم نامشروع است و من از مواد خوراکی که مربوط به رژیم طاغوت است استفاده نمی‌کنم زیرا حرام است و خوردن آن اشکال دارد. گفتم برادر حالا شما نمی خوری ایرادی ندارد برای من بیاور تا استفاده کنم ـ در آن زمان سن کمی داشتم ـ برادرم گفت برادر جان حرام است و من به شما اجازه نمی دهم مال حرام بخوری، ولی پولش را از جیب خودم پرداخت می کنم تا تو هم خوراکی استفاده کنی. برادرم قبل از شهادتش در نواری صحبت کرده بود. در صحبتهایش توصیه کرده به حرف کسانی که از انقلاب بد می گویند گوش نکنید، سربازان حضرت امام خمینی (ره)، سربازان امام زمان (عج) هستند، چرا دشمن با این همه امکانات و تجهیزاتی که دارد نمی تواند با ما که از نظر تجهیزات با آن ها قابل مقایسه نیستیم مقابله کند؟ زیرا امام زمان (عج) به نیروهای ما عنایت و تفضل دارد. قدر انقلاب را بدانید و از فرامین حضرت امام پیروی کنید. یادم است بعد از شهادت اولین برادرم قاسم،‌ برادر دیگرم مهدی دیگر طاقت ماندن نداشت، تمام فکر و ذکرش حضور در جبهه و شهادت بود. مادرم از این قضیه ناراحت بود. یک بار به او گفت مهدی جان یکی از پسرانم شهید شده است. شما دیگر به جبهه نرو، طاقت دوری تو رو ندارم، می دانم که تو نیز به شهادت می رسی. برادرم گفت مادر، چه سعادتی بهتر از شهادت وجود دارد. اگر توفیق داشته باشم شهادت نصیب من نیز می‌شود، مادر اگر من شهید شدم شما نیز باید افتخار کنید که دو فرزند خود را در راه اسلام فدا کرده اید. یادم است مادرم از اینکه مهدی همیشه در جبهه بود نگران و ناراحت بود. یک بار که برادرم به مرخصی آمده بود به او گفت مادر کی این جنگ تمام می شود تا تو به آغوش خانه و زندگیت باز گردی؟ برادرم گفت: مادر من هر چه دارم از جبهه دارم، عشق و زندگی من جبهه است. اگر جنگی نبود معلوم نبود من چه وضعیتی داشتم. بعد از شهادت اولین برادرم، مهدی در روز تشییع جنازه شروع به سخنرانی کرد. در صحبتهایش گفت از اینکه برادرم شهید شده است به هیچ وجه ناراحت نیستم، تنها ناراحتی من این است که چرا برادر کوچکترم زودتر از من شهید شده است؟ چرا توانست در شهادت از من سبقت بگیرد. سپس گفت تنها آرزویم نوشیدن شربت شهادت است. یک شب در خواب دیدم در خانه ای بسیار زیبا و رو به قبله نشسته ام ناگهان دیدم برادرم مهدی از اتاق خارج شد در حالی که لباس بسیار تمیز و زیبایی بر تن داشت. شانة قرمز کوچکی در دستش بود، کمی موهایش را شانه کرد و شانه را داخل جیبش گذاشت. گفتم مهدی کجا می روی؟ گفت می خواهم به مسجد بروم. گفتم از مسجد که آمدی برگرد به خانه. گفت: نه. فردا اعزام به جبهه است. تو هم با من به جبهه بیا، لبخند زد. سپس گفت احمد تو ازدواج نکردی، اما من ازدواج کردم، خیلی شادمان بود، از خواب بیدار شدم. وقتی فهمیدم همة این ها خواب بوده است و دیگر نمی توانم برادرم را ببینم بسیار ناراحت شدم. یک شب، نیمه های شب از خواب بیدار شدم صدای زمزمه ای به گوشم می رسید. وقتی دنبال صدا رفتم برادرم مهدی را دیدم که در حال خواندن نماز شب بود. از نیایش او لذت بردم همانجا ایستادم و مشغول تماشا شدم. به هنگام دعا دست برادرم بارها این عبارت را تکرار کرد (اللهم الزوقنا توفیق الشهاده) آنجا به آرزویش پی بردم و بالاخره نیز برادرم به خواسته اش رسید و شربت شیرین شهادت را نوشید. یکبار که به سرمزار برادرم رفته بودم آنقدر گریه و زاری کردم که هنگامی به خانه بازگشتم دچار سردرد شده بودم. پس از خوردن قرص تصمیم گرفتم تا کمی استراحت کنم، خوابیدم، در خواب برادرم را دیدم که بالای سرم نشسته است و دست روی پیشانی‌ام می کشد. گفت خواهر جان چه شده است؟ انگار حالت خوب نیست؟ بلند شدم گفتم برادر می روم تا برای شما چای درست کنم، در عالم خواب اصلاً متوجه نبودم که برادرم شهید شده است. هنگامی که برای او چای آوردم مهدی با مهربانی گفت خواهر جان حالت خوب شد، سپس گفت خواهر بنشین، من می خواهم به کربلا بروم، گفتم مگر راه کربلا باز شده است. گفت بله و از خواب بیدار شدم در حالی که دیگر دردی احساس نمی کردم. یادم است در عملیات والفجر هشت که همراه پسر عمویم مهدی بودم. پس از پایان عملیات مهدی از پانزده روز مرخصی که رفته بود تنها از پنج روز آن استفاده کرد و مجدداً به منطقه بازگشت وقتی او را دیدم تعجب کردم، گفتم پسر عمو شما فقط پنج روز است که رفته ای، چه شده است به این زودی برگشتی؟ گفت از کاشمر که آمدم همه آنجا خوب بودند و سلام رساندند، سپس گفت با خودم فکر می کردم اینجا به وجودم بیشتر نیاز است. برای همین سریعتر آمدم تا بتوانم در جبهه خدمت کنم. یادم است مهدی میرزایی بچه های تخریب را در پشت ساختمان ستاد 92 زرهی زیر درخت نخل خرما جمع کرده بود و اولین نکته ای که ایشان تأکید کرد می گفت: ما در گروه تخریب افراد ترسو نمی خواهیم، ما در گروه تخریب جان فدا می خواهیم، کسی را می خواهیم که احتمال یک درصد برگشت در دنیا را نداشته باشد ـ ضمن این که در جهت حفظ جان نیروها نهایت سعی و تلاشش را بکار می برد ـ یادم است مهدی در سن دو سالگی به مریضی سختی مبتلا شد به قدری حالش بد بود که دیگر دکترها نیز او را جواب کرده بودند. دیگر دکتری در خلیل آباد نبود که مهدی را معاینه نکرده باشد. آخرین دکتری که رفتیم به من گفت آقای جعفریان پولت را بیخود هزینه نکن فرزندت دیگر کارش تمام است. دیگر نا امید شده بودم شبها سرم را رو به قبله می خواباندیم. در همان روزها یکی از اقوام که به دیدن مهدی آمده بود گفت دکتری در کاشمر است که بسیار باایمان است ضرری ندارد یکبار هم پیش او بروید. به حرف این فامیلمان گوش کردم به کاشمر رفتیم و مهدی را پیش دکتر بردم. او را معاینه کرد و نسخه ای را برای پسرم نوشت، گفت داروها را بگیرید و به او بخورانید. گفتم امیدی هست؟ گفت ان شاء الله خوب می شود. بعد از چند روز که دواهایش را به او دادیم روز به روز حال پسرم بهتر شد انگار معجزه شده بود و او از مرگ حتمی نجات پیدا کرد. آنجا فهمیدم مشیت الهی این بوده است که مهدی زنده بماند. 6- زمانی که پسرم به مدرسه می رفت هنوز رژیم طاغوت بر ایران حاکم بود یک روز مهدی به من گفت پدر می خواهم ترک تحصیل کنم گفتم چرا پسرم نباید تحصیلت را رها کنی گفت پدر در مدرسه دخترها در کلاس می نشیند آنها جلو هستند و پسرها عقب می نشینند در مدارس فقط فحشا وجود دارند. من نمی توانم آنجا درس بخوانم گفتم پسرم از قدیم گفته اند: " ز گهواره تا گور دانش بجوی". تو که پسر خوبی هستی و خوشبختانه دنبال این جور مسائل نیستی، به درست ادامه بده، پسرم با وجود اینکه هنوز سن کمی داشت ولی به مسائل دینی خیلی مقید بود. 6- یادم است همان ایامی که قرار بود مهدی را داماد کنیم یک شب نیمه های شب از خواب بیدار شدم ساعت را نگاه کردم حدود یک ساعت به اذان صبح مانده بود. دوباره خوابیدم در خواب دیدم جلوی در منزلمان ایستاده ام در را باز کردم و وارد خانه شدم هنگام ورود به خانه پدر مهدی گفت خانم وارد اتاق نشو گفتم برای چه وارد اتاق نشوم؟ گفت: مهدی داماد شده است و الان او و همسرش در اتاق هستند تعجب کردم گفتم مگر می شود مهدی داماد شده باشد و من که مادرش هستم خبری نداشته باشم، هم متعجب بودم و هم خوشحال از اینکه پسرم ازدواج کرده است، یکدفعه در اتاق باز شد و مهدی که صورتش همانند خورشید می درخشید و پیراهن سفید و بسیار تمیزی بر تن داشت از اتاق بیرون آمد صورت و دستهایش را شست، سپس خانمی که بسیار نورانی بود ـ همانند حوریه های بهشتی ـ از اتاق خارج شد اینقدر از چهره ی این خانم نور می بارید که تشخیص صورتش کمی مشکل بود او هم لبخند زنان از اتاق خارج شد طرف مهدی رفتم صورت خندانش را بوسیدم گفتم مهدی جان الهی شکر من تنها آرزویم این بود که دامادی تو را ببینم چشمم به لکه ای که روی پیراهنش بود افتاد دستم را خیس کردم و روی لکه کشیدم تا شاید آن را پاک کنم مهدی گفت مادر به آن کاری نداشته باش این لکه خون من است و پاک نمی شود هر کار کردم لکه پاک نشد سپس به من گفت این لکه را ببوس با وجود اینکه خجالت می کشیدم ولی به حرف پسرم گوش کردم و لکه روی پیراهنش را بوسیدم و سپس روی همسرش را نیز بوسیدم و از خواب بیدار شدم هنگامی که بر خواستم متوجه شدم هنگام اذان است. یادم است درتابستان هنگام باز کردن انگورها، مهدی هم از جبهه برای کمک کردن آمده بود روز جمعه بود و همه اهل خانواده درحال کار کردن درباغ بودیم ظهر هنگام نماز مهدی گفت : دست از کار بکشید و به نماز جمعه برویم ، سپس رفت و وضو گرفت وقتی برگشت دید هنوز ما درحال کارکردن هستیم گفت : کار دنیا تمامی ندارد ، باید نماز جمعه را هر چه با شکوه تر برگزا رکنیم .باید به کوری چشم دشمن ، نماز جمعه را پرکنیم .شما که می خواهید نماز خود را درخانه بخوانید همان را درمسجد بخوانید تا هم ثواب بیشتری ببرید و هم دشمن از اتحاد شما بترسد. یادم است یکبار که پسرم به مرخصی آمده بود از او پرسیدم مهدی جان تاکی هستید؟ گفت مادر پانزده روز مرخصی گرفته ام . هفت روز که گذشت دیدم درحال جمع کردن اسباب هایش است و می خواهد دوباره عازم جبهه شود گفتم مادر ،مگر پانزده روز مرخصی نداشتی ، هنوز هشت روز دیگر باقی مانده است گفت : مادر دیگر نمی توانم اینجا بمانم ، طاقت دوری از جبهه را ندارم اگر اینجا بمانم مدیون جبهه و رزمندگان خواهم ماند خلاصه نتوانستم جلوی رفتنش را بگیرم و او دوباره بعد از یک هفته به جبهه برگشت . بعد از شهادت مهدی به مریضی سختی مبتلاشدم خیلی حالم بد بود به طوری که خودم امیدی به بودنم نداشتم .یک شب درخواب دیدم دراتاقی خوابیده ام و مهدی وارد خانه شد و درحالی که ساکی که لباسهای جبهه اش در آن بود به دست داشت کنارم نشست و به من نگاه کرد .من هم دربستر بیماری افتاده بودم .گفت : مادر حالتان خوت نیست ؟ گفتم :نه مهدی جان ، نمی دانم چکارم شده است . سخت مریض شده ام مهدی دستی بر شانه هایم کشید و گفت خوب می شوید و از خواب بیدار شدم وبعد از مدت کوتاهی سلامتی ام را بدست آوردم دانستم که پسرم مهدی مرا شفا داده است. قبل از اینکه خبر شهادت پسرم را بشنوم یک شب درخواب اورا دیدم که درمیدانی درحال حرکت است . ناگهان دود عظیمی از زمین بلند شد وپسرم مهدی به زمین خورد . سپس به حالت نوری درآمدو به آسمان رفت وقتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم حتما مهدی بلایی سرش آمده است مهدی هرگاه هم که به مرخصی می آمد تمام فکر و ذکرش جبهه بود یادم است یک بار که برای کمک به ما برای جمع کردن محصول باغ به مرخصی آمده بود ازهر محصول که در کارتن قرار می دادیم مهدی دو کارنن را ابتدا برای بچه های جبهه کنار می گذاشت . ( دوکارتن کشمش ، دو کارتن انگور) وقتی از او پرسیدم این جعبه ها برای چیست ؟ گفت : برای بچه های جبهه ، من به آنها مدیون هستم. پسرم آخرین باری که می خواست به جبهه برود گفت مادر اگر شهید شدم هرگز ناراحت نشوید سپس گفت : مادر چند روز پیش یکی از دوستانم به شهادت رسید وقتی مادرش از شهادت پسرش مطلع شد دستهایش را به طرف آسمان دراز کردو گفت الحمدلله… . مهدی ادامه داد مادر، دوست دارم شما هم همینطوری باشید واگر شهید شدم شما هم خداوند را شکر کنید و به شهادت من افتخارکنید مهدی فرزند دوم من است که به فیض عظیم شهادت نائل گشت قبل از شهادتش درخواب دیدم که دو تا از دندانهایم افتاده اند گفتم ( لااله الا لله) و از خواب بیدار شدم فهمیدم که مهدی نیز همانند قاسم به شهادت رسیده است . یادم است که مهدی را حامله بودم یکشب در خواب دیدم در اتاقی نشسته ام افرادی بسیار نورانی و بزرگوار روبرویم هستند و قرآن در دستهایشان است. به من قرآنی دادند و گفتند تو هم چند آیه ای تلاوت کن ـ فکر می کنم ائمه علیه السلام بودند ـ سپس خانمی که چادر سبز به سر داشت به طرفم آمد، دست دراز کرد و به من سکه ای طلایی داد. گفتم چیست؟ گفت: این یک هدیه است که برای تو فرستاده اند. قبول نکردم دوباره گفت بگیر و سکه را گرفتم. وقتی از خواب بیدار شدم خوابم را برای مادر شوهرم تعریف کردم. او گفت آن سکة طلا اولادی است که در شکم داری، از او خوب مراقبت کن. یادم است روزی که جنازه مهدی را آورده بودند به غیر از پسرم دوازده جنازة دیگر نیز بود. ما را قبل از تشییع جنازه به سپاه بردند و کمی دلداری دادند و گفتند ناراحت نباشید افتخاری است که نصیب شما شده است. وقتی برای تشییع جنازه رفتیم جنازة پسرم بسیار معطر بود. ترکش به پشت سرش اصابت کرده بود و به شهادت رسیده بود. خیلی آرام بود انگار که در خواب است. تنها آرزوی برادرم شهادت بود. یکبار گفت خواهر دوست دارم راه امام حسین (علیه السلام) را بروم و به فیض عظیم شهادت برسم، سپس گفت کودکی را سراغ داری که از پستان مادر خود بترسد و از آن دوری کند، پس چرا باید من از شهادت بترسم؟ یادم است زمانی که برادرم این حرفها را می زد جوانی بیش نبود، او در جوانی شهادت را اینگونه درک کرده بود. یک بار از برادرم خواستم تا خاطره ای از جبهه تعریف کند. گفت یکبار هشت نفر در سنگری نشسته بودیم، ناگهان خمپاره ای آمد و هر هفت نفر شهید شدند، فقط من زنده ماندم، خیلی ناراحت بودم هم از اینکه تمام دوستانم به شهادت رسیدند و هم از اینکه توفیق شهادت نداشتم. بعد که به عقب بازگشتم تمام لباسهایم را پاره کردند، گفتند لباسهای تو تبرک است زیرا تو همراه و در محفل شهدا بودی. قبل از عملیاتی که قرار بود برای فتح مهران انجام شود، من به همراه گروهی برای تخریب عازم منطقه شدم مهدی مسئول مخابرات گردان بود و قرار بود او نیز در عملیات شرکت کند. قبل از عملیات با مهدی خداحافظی کردم و برای او آرزوی موفقیت کردم. در عملیات من مجروح شدم و مرا به عقب بازگرداندند و سپس به بیمارستان امام رضا (علیه السلام) در مشهد منتقل شدم. در بیمارستان شنیدم که دوستم آقای جعفریان به فیض عظیم شهادت نائل گشته است، متأسفانه نتوانستم در تشییع جنازه اش شرکت کنم، زیرا هنوز در بیمارستان بستری بودم، ولی از دوستانم شنیدم که تشییع جنازه آقای جعفریان با شکوه هر چه بیشتر برگزار شده است و افراد زیادی در آن شرکت داشته اند یادم است یک بار برادرم از مرخصی آمده بود. از او پرسیدم مهدی از جبهه برایم تعریف کن، بگو آنجا چه خبر است گفت در عملیات بدر من و آقای درویش در محاصره نیرو های عراقی افتادیم. من کد بیسیم و هر چه که همراه داشتم را پاره کردم تا مبادا دست دشمن بیافتد بیسیم را هم زمین گذاشتم و خودم را برای اسارت آماده کردم. تعداد دیگری از بچه ها نیز به اسارت درآمدند وقتی که خوب دقت کردم متوجه شدم نیروهای عراقی هر که را اسیر می کنند همانجا اعدام می کنند. به آقای درویش گفتم اگر قرار است ما به اسارت دشمن درآئیم و سپس اعدام شویم بهتر است همین الان فرار کنیم، وسائل را برداشتم و فرار کردم ولی متأسفانه آقای درویش نتوانست فرار کند و شهید شد. هر گاه که پسرم به جبهه می رفت با خدا درددل می کردم و می گفتم خدایا نکند پسرم شهید شود. یک بار که پسرم از جبهه آمده بود روزه بودم برای سالم برگشتن مهدی از جبهه نذر کرده بودم، به پسرم گفتم مهدی جان برای سلامتی شما روزه نذر کرده بودم .گفت مادر ده نفر در یک سنگر بودیم همه آنها شهید شدند فقط من سالم بازگشتم، سالم ماندن من فقط به خاطر نذرهای شماست. از شما می خواهم مادر برایم نذر نکن بگذار من هم به آرزویم شهادت برسم. پسرم هدفش از جبهه رفتن شهادت و دفاع از مملکتش بود. پسرم قبل از شهادتش مرتب با من درباره شهید و شهادت صحبت می کرد. انگار می خواست مرا برای شنیدن خبر شهادتش آماده کند روز آخری که می خواست برود گفت مادر دوست دارم مانند حضرت زینب استوار و مقاوم باشی اگر من شهید شدم و دیگر بازنگشتم شما باید صبر داشته باشید در بین مردم گریه و زاری نکنید. مبادا اظهار ضعف کنید زیرا دشمن زیاد داریم و آنها از غمگینی شما خوشحال می شوند، من به وصیت پسرم نیز عمل کردم و بعد از شهادتش اظهار ضعف که نکردم هیچ، بلکه افتخار می کردم که پسرم را در راه اسلام داده ام. یادم است اولین ماه رمضانی که پسرم روزه گرفت فقط هشت سال داشت یک شب خواب بودم مرا بیدار کرد. صدای مناجات از بیرون به گوش می رسید گفت مادر صدای مناجات از مسجد می آید می خواهم به آنجا بروم، شما هم می آیی؟ گفتم نه من هستم کمی برایش غذا آوردم. وسپس پسرم به مسجد رفت، خلاصه اینقدر پسرم در مسائل دینی مقید بود که بدون اینکه کسی او را بیدار کند خودش قبل از اذان صبح از خواب بلند می شد و به مسجد می رفت، آن هم با وجود اینکه تنها هشت سال داشت و نماز و روزه به او واجب نبود. تنها آرزوی برادرم شهادت بود. برادرم در وصیت نامه اش ذکر کرده بود اگر در جنگ و دفاع مقدس توفیق شهادت نصیبم نشود در مسلمان بودنم شک خواهم کرد. یادم است زمانی که هنوز برادرم به سن بلوغ نرسیده بود، نمازهایش را در مسجد می خواند. با وجود اینکه مسجد به منزلمان نزدیک بود مهدی راهش را عوض می کرد و از راه دورتری به مسجد می رفت. یک روز به او گفتم مهدی جان این راهی که شما می روی خیلی دور است، چرا از مسیری که نزدیکتر است نمی روی؟ گفت برادر در مسیر راه مغازه ای است که ضبط کاست می فروشد و بیشتر اوقات نوار موسیقی پخش می کند ـ زمان رژیم طاغوت ـ دوست ندارم صدای موسیقی به گوش هایم برسد، برادرم با اینکه هنوز به سن بلوغ نرسیده بود ولی از ایمان بسیار بالایی برخوردار بود. یادم است قبل از عملیات والفجر هشت برادرم را همراه آقای رئوف که فرماندة گردان بودند دیدم. شب عملیات بود و از همدیگر خداحافظی کردیم، دست های یکدیگر را گرفتیم و قرار گذاشتیم اگر یک نفر از ما به شهادت رسید نفر دیگر را شفاعت کند. سپس روی یکدیگر را بوسیدیم. مهدی گفت برادر به حرفی که زده ای عمل کن اگر شهید شدی مرا شفاعت کن، در آغوش یکدیگر قرار گرفتیم نمی توانستم از مهدی جدا شوم بچه ها صدایش کردند و مجبور به رفتن شد، مهدی راه افتاد ولی هر چند لحظه برمی گشت و دوباره مرا نگاه می کرد من هم همانطور ایستاده بودم و رفتن او را مشاهده می کردم، اینقدر ایستادم تا دیگر از نگاهم دور شد. 203- مهدی جعفریان فرزند محمدابراهیم یادم است اوایل انقلاب کمی درگیری در کاشمر به وجود آمده بود. امام جمعة کاشمر و بخشدار کمی با یکدیگر اختلاف داشتند که باعث آشوب در شهر شده بود. روز قدس که مردم جمع شده بودند مهدی قطع نامه ای را برای مردم خواند که به مذاق بخشدار خوش نیامد. پس از دو یا سه روز اطلاع یافتم که مهدی به خاطر صحبتهایی که کرده است تحت تعقیب قرار گرفته است. نزدیکهای صبح بود که به منزل ما آمد. گفتم پسرعمو ممکن است هر لحظه تو را دستگیر گنند. گفت من هیچ واهمه ای ندارم، من فقط از حق دفاع کردم. گفتم پسرعمو من هم همراه شما می آیم، اگر قرار است کشته شوی دو نفری با هم کشته شویم. گفت نه اگر قرار است کشته شوم بگذار فقط پدر و مادر من داغدار باشند. گفتم پس بگذار تا من هم همراهت باشم. مهدی گفت برای من فرق نمی کند که تنها باشم، من از حق دفاع می کنم چه در اینجا، چه در جبهه و یا هر جای دیگر که باشد، من به فرمان حضرت امام گوش می کنم، حالا اگر آقای بخشدار ناراحت شد اصلاً برایم مهم نیست. خلاصه آن روز از منزل ما مهدی رفت و از آنجا دیگر عازم منطقه شد و آن روز آخرین باری بود که او را دیدم. یادم است یکبار که تازه برادرم به درجة رفیع شهادت رسیده بود یکشب خواب او را دیدم. لبای زیبایی به تن داشت. احوالپرسی کردیم سپس گفت مشغول به چه کاری هستی؟ گفتم برادر روزها به مدرسه می روم و بعد از ظهرها هم به مغازة پدر می روم و آنجا به او کمک می کنم. در عالم خواب هیجان خاصی داشتم، گفتم برادر واقعاً تو شهید شده ای؟ تو که زنده هستی، چرا ما تو را تشییع جنازه کردیم؟ تو که الان کنار من سالم ایستاده ای. گفت علی جان مگر مدرسه نمی روی؟ گفتم چرا به مدرسه می روم. گفت مکر در کتابهایتان ننوشته اند که شهیدان هیچ گاه نمی میرند، زنده هستند و از خداوند خود روزی می گیرند؟ گفتم چرا ولی مسئلة شما فرق می کند، شما شهید شدید و ما شما را داخل قبر قرار دادیم. برادرم گفت نه هیچ فرقی نمی کند درست است که شهید شدم و جنازه ام را تشییع کردید ولی در حقیقت من زنده ام و همانطور که در کتابهایت خوانده ای پیش خداوند هستم و از او روزی می گیرم. یادم است اوایلی که به منزل جدیدمان نقل مکان کرده بودیم یک شب در خواب دیدم برادرمان در حالی که کوله پشتی جبهه اش که بر پشتش بود وارد خانه شد. نگران بودم از بهم ریختگی منزل ناراحت شود، گلدانی که در دستش بود با مهربانی به من داد و گفت خواهر جان این هدیه منزل شماست. اتفاقاً همه چیز در منزل بود فقط همان گلدان را کم داشتیم. تا گلدان را از دست برادرم گرفتم از خواب بیدار شدم. بعد از سرنگونی رژیم ستمشاهی و پیروزی انقلاب اسلامی، برادرم که در امور انقلابی فعالیت زیادی داشت یکروز گفت ما هنوز در اول راه هستیم از این به بعد باید مراقب باشیم زیرا دشمن داخلی از دشمن خارجی خطرناک تر است. نباید بگذاریم دشمنان به داخل انقلاب رخنه کنند و گرنه دوباره آمریکا مسلط خواهد شد، باید دست تمامی دشمنان را از این مملکت کوتاه کنیم. آخرین باری که پسر عمویمم را دیدم پس از عملیات والفجرهشت در کنار اروند رود بود. ایشان داخل قایق نشسته بود و از آن طرف رودخانه به سمت ما می آمد، من می خواستم به پشت خط بروم و پسر عمویم قصد داشت داخل خط شود که به طور اتفاقی او را دیدم. با یکدیگر احوالپرسی کردیم و سپس یکدیگر را در آغوش گرفته و خداحافظی کردیم و من با همان قایقی که مهدی آمده بود بازگشتم. این آخرین باری بود که ایشان را زیارت کردم و بعد از حدود چهل روز شنیدم که مهدی درعملیات مهران به فیض عظیم شهادت نائل گشته است. آرزوی پسر عمویم شهادت بود. یکروز به من گفت شهدا الگوی من هستند هر عیبی است در وجود ماست ما باید خودمان راپاک کنیم تا بتوانیم به درجة رفیع شهادت برسیم، شهادت مایة سعادت من است می دانم که در دراه شهادت فقط بهترینها انتخاب می شوند دوست دارم من نیز در شمار انتخاب شده ها باشم. و بالاخره پسر عمویم نیز به آرزویش رسید و جام شیرین شهادت را نوشید. من در دوران کودکی با مهدی همکلاس بودم. زمان ما به علت کمبود امکانات فقط دو کلاس وجود داشت، کلاسها را به دو قسمت یک و دو تقسیم کرده بودند. کلاس یک مربوط به پسران بود که دارای جثة بزرگتری بودند و من مهدی چون دارای جثة کوچکتری بودیم در کلاس دو همراه با دختران می نشستیم. یکروز مهدی به من گفت من دیگر به مدرسه نمی آیم. گفتم چرا؟ گفت از لحاظ شرعی اشکال دارد. درست نیست که پسرها و دخترها در یک کلاس با یکدیگر باشند. خلاصه دوستم مهدی بسیار معتقد به اینگونه مسائل بود. یکبار که دوستم مهدی از جبهه بازگشته بود برای دیدن او به منزلش رفتم. وقتی دیدمش به شوخی ضربه ای به پشتش زدم و گفتم کجایی آقا مهدی، کم پیدا هستی. تا ضربه به پشت مهدی زدم ناگهان از جا پرید. با اینکه ضربة آرامی زدم ولی خیلی احساس درد کرد. آنجا متوجه شدم که مهدی ترکش خورده است و وقتی نگاه کردم دیدم در پشتش زخم وخیمی وجود دارد ولی در آن مدتی که با یکدیگر بودیم هرگز مهدی از جبهه و مصدومیتهایش برایم تعریف نمی کرد. دوست نداشت جراحاتی که در جبهه برایش پیش می آید برای کسی ابراز کند. یکبار که با مهدی صحبت می کردیم از او دربارة آرزویش پرسیدم. گفت تنها آرزوی من شهادت است. گفتم: مهدی از این حرفها نزن. گفت نه، چرا نباید حرف از شهادت بزنم؟ آرزوی من شهادت است و اگر خداوند مرا لایق بداند و قسمتم شود دوست دارم شهید شوم. یکبار مهدی به من گفت آقای روحی برایم دعا کن تا زودتر به آرزویم شهادت برسم. گفتم نه ان شاء الله زنده خواهید ماند و به اسلام و مسلمین خدمت خواهید کرد. شما هستید که می توانید مشکلات مملکت را حل کنید، خدمتگزاری بهتر از شما برای انقلاب بپیدا نمی شود. ولی مهدی که انتظار این حرفها را نداشت گفت نه شما دعا کنید که فقط شهید شوم. یادم است بار اولی که پسرم می خواست عازم جبهه شود به او گفته بودند تو سنت کم است. نمی توانی به جبهه بروی، بعد پسرم گفته بود که می خواهم به طور داوطلبی شرکت کنم و آنها قبول نکرده بودند. ظهر برگه ای را به خانه آورد و به من گفت پدر می خواهم به جبهه بروم باید شما این برگه را امضا کنید. من وقتی شور و اشتیاق پسرم را دیدم برگه را برایش امضا کردم و گفتم افتخار می کنم که پسرم سرباز امام خمینی باشد. یادم است یکبار همراه پسرم مهدی به تشییع جنازة یکی از دوستانش که به شهادت رسیده بود رفتیم. پسرم علاقة زیادی به شهادت داشت با حسرت گفت خوشا به سعادتش که توفیق الهی اینگونه نصیبش شده است. من چند بار است که به جبهه می روم ولی هنوز شهادت نصیبم نشده است، با اینکه مجروح شده ام ولی هنوز به آرزویم شهادت نرسیده ام. آخرین باری که پسرم به مرخصی آمده بود گفت پدر آنجا از ما پرسیدند هر کس می تواند شش ماه در جبهه بماند دستش را بالا بیاورد. من هم اعلام آمادگی کردم. الان هم به مرخصی آمده ام تا از شما خداحافظی کنم و تا شش ماه دیگر باز نمی گردم. پسرم خداحافظی کرد و رفت و هشت روز مانده بود که شش ماه در جبهه اش تمام شود که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند. یادم است پسرم از سن هشت سالگی روزی سه مرتبه به مسجد می رفت و آنجا نماز جماعت می خواند. یکبار به او گفتم مهدی هنوز نماز به تو واجب نیست. گفت پدر چطور به دختر در نه سالگی نماز واجب می شود مگر من از دخترها کمتر هستم؟ گفتم نه پسرم کمتر نیستی، گفت پس بر من از نه سالگی واجب می شود، و هر روز به مسجد می رفت. با خودم می گفتم این پسر که نماز به واجب نیست مقید است که نمازش را در مسجد بخواند من که پدرش هستم درست نیست که نمازم را در خانه بخوانم. حرکات و رفتار پسرم باعث شده بود که من نیز تحت تأثیر آن قرار بگیرم. یادم است یکبار ماه مبارک رمضان با تابستان مصادف شده بود، روزهای بسیار گرمی بود و مهدی با وجود اینکه هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و روزه بر او واجب نبود ولی هر روز ماه مبارک را روزه می گرفت. یکروز پدرم به مادرم گفت که امشب مهدی را برای سحری خوردن بیدار نکنید تا فردا روزه نگیرد چون با این سن کم و روزهای طولانی برای بدنش ضرر دارد. خلاصه آن شب مهدی را بیدار نکردیم ولی مهدی با وجود اینکه سحری نخورده بود فردایش را روزة بدون سحری گرفت وقتی پدرم به او گفت که شما هنوز به سن تکلیف نرسیده ای و بر شما روزه گرفتن واجب نیست، مهدی در جواب گفت من هر طور شده است باید روزه بگیرم. مجبور شدیم از فردا شب او را برای سحری خوردن بیدار کنیم.[۱]



پانویس

  1. سایت یاران رضا