شهید نایب علی رمضانیان مقدم

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
نایب علی رمضانیان مقدم
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد اسفراین
شهادت ۱۳۶۱/۱/۳
محل دفن گلزار شهدا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
تحصیلات نامشخص
شغل پاسدار
خانواده نام پدر برات


خاطرات

از زمان شهادتش چفیه ای دور کمرش بسته بود. وقتی علت را از دوستش پرسیدم گفت: وقتی ایشان در حال پیشروی بود ، تیری به کمرش اصابت کردکه همین چفیه را دور کمرش بست و به پیشروی ادامه داد . دوباره خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر شد که موج آن باعث خفگی و در نتیجه شهادت ایشان شد. قبل از انقلاب ما باغی داشتیم که در فاصله دوری از روستا بود . من اطلاعی نداشتم که نایب علی ازسبزوار آمده است دیدم یکی از جاده سراشیب شده است و با عجله پایین می آید نزدیکتر که شد او را شناختم به طرفش دویدم دستش را جلو آورد گفت : ساک را بگیر گفتم : چرا مگر چه شده ؟ گفت : این ساک پر از اعلامیه و عکس امام است من تحت تعقیب هستم . الان به من می رسند اینها را بگیر و پنهان کن . من هم فوری ساک را پنهان کردم و او را هم در میان باغ مخفی کردم . مامورها رسیدند و سوال کردند ندیدی کسی از اینجا بگذرد. گفتم : نه من مشغول کار کردن بودم کسی را ندیدم . آنها رفتند و علی نجات یافت اوایل انقلاب بود با چند نفر سپاهی آمد به من گفت : گلدسته چه می خواهی این بار که آمدم برایت بیاورم . گفتم : چادر می خواهم تحت تعقیب بود برای اینکه اعلامیه پخش می کرد . وقتی آمد به خانه من گریه کردم و گفتم : شما که گفتی این بار که بیایی برایم چادر می آوری چرا نیاوردی ؟ گفت : موضوعش طولانی است ، برای شما می گویم که چی شده . گفت : من در بین راه بودم که ساواک به من رسید گفتند : منزل نایب علی رمضانیان مقدم کجاست ؟ من هم که از موضوع خبر داشتم گفتم : خیلی مانده به آنجا برسید . راهشان را گرفتند و به دنبال خانه ما آمدند و من از آنجا سر به بیابان گذاشتم . ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود که از قلعه سفید به طرف شهر (اسفراین ) رفتم . چند دقیقه ای طول نکشید که دیدم ساواکی ها برگشتند چون فهمیده بودند آن شخص من بودم که آدرس اشتباهی دادم . نزدیک پنج ، شش نفر بودند که دنبال من می گشتند . لب رودخانه راه می رفتند که مرا ببینند من هم میان صخره ها پنهان شدم . آنها چراغ قوه می انداختند ولی مرا نمی دیدند درصورتی که من آنها را می دیدم . معجزه ای آنجا صورت گرفته بود که من آنها را می دیدم ولی آنها مرا نمی دیدند در صورتی که چراغ قوه نورش روی من می افتاد. می دانی چقدر صدمه می دیدم ؟ خلاصه با سختی های فراوان از بین کوهها و بیابان تاریک بدون کوچکترین نوری خودم را به جاده رساندم واز اسفراین ماشین گرفتم و به سبزوار رفتم من هم از خجالت دیگر چیزی بر زبان نیاوردم . یک شب برای بدرقه ایشان به مشهد رفته بودیم. ایشان بهمراه دوستان می خواستند در حرم وضو بگیرند. دوستانش با وی شوخی می کردند و می خندیدند. وقتی علت خندیدن آنها را پرسیدم گفت: دوستانم می گویند چون شما دیگر برنمی گردی، خانمت تا مشهد برای بدرقه ات آمده ، ولی ما که برمی گردیم کسی برای بدرقه مان نیامده است. از دوران عقدمان9ماهی گذشته بود که به دنبال خانه ای برای اجاره کردن راهی شهر شدیم. خانه مورد نظر را پیدا کردیم و قرار شد که صبح اساس کشی کنیم. در همان روزها نائب علی هم قرار بود به جبهه برود، اما خانواده نمی دانستند چگونه این موضوع را با من مطرح کنند، چون وابستگی شدیدی به ایشان داشتم البته خودشان هم بعدها گفتند که می ترسیدند در آن لحظه چگونه این مسأله با توجه به شرایط سنی و وابستگی شدیدی که در شما می دیدم عنوان کنم. خلاصه وقتی راه حلی به نظرم رسید با خود گفتم که دل به دریا بزن وبگو که فردا صبح قرار است که به جبهه اعزام شوم . وقتی متوجه این موضوع شدم به ایشان گفتم: در نبود شما چه کاری از دست من بر می آید؟ ایشان گفت: کتاب و مطالب و نوارهای شهید بهشتی را گوش کن. می گفت: در ضمن دوست دارم با خانواده شهداء رابطه برقرار کنی. حتی اگر برنگشتم ازدواج کن. بعد از این حرفها کنار حوض نشستم و آخرین عکس را7 باهم گرفتیم. زمانی که نائب علی در جبهه بود یک روز صبح برای تحقیقات از خانواده شهداء آماده شدیم تا با ماشین سپاه به روستایی برویم. وقتی ایشان به شهادت رسیدآن روز می خواستند به هر نحوی رفتن به روستا را منحل کنند تا خبر شهادت ایشان را به من بدهند. من نیز بسیار اصرار داشتم که آن روز به روستا بروم،چون اگر حقوق آنها بموقع به دستشان برسد می تواند کلی از گرفتاریهای آنها را حل کند. خلاصه بدلیل اصرار زیاد من به راه افتادیم. در بین راه متوجه شدم آقای علیزاده بشدت ناراحت است . وقتی علت را پرسیدم گفتند یکی از دوستان صمیمی شان فوت کرده است. سپس به آقای علیزاده گفتم: اگر کسی به شهادت برسد چه کسی اطلاع می دهد؟ ایشان گفتند: آقای حمزه مظاهری. من هم به شوخی گفتم: اگر یک وقت در خانه را باز کنیم و ببینیم ایشان پشت در هستند ، سکته خواهم کرد . سپس به فکر فرو رفتم. دوستانم گفتند: به چه چیزی فکر می کنی؟ گفتم: از اینجا که برگردم و به خانه بروم یا نامه اش آمده یا خودش. دوستانم گفتند : اگر مجروح شده بود چه؟ گفتم: نه غیر ممکن است. به هیچ عنوان نمی توانم چنین تصوری بکنم. در بین راه آمبولانسی را دیدم که تعدادی شهید را حمل می کرد ماشین ما توقف کرد و آقای علیزاده برای اینکه مطمئن شود نائب علی هم با آنهاست یا نه به طرف آمبولانس به راه افتاد. جواب آنها مثبت بود ولی آقای علیزاده به ما اطلاع نداد. خلاصه به روستا رفتیم وتعدادی پرونده را تکمیل کردیم و برگشتیم. برای خوردن ناهار به خانه یکی از دوستان رفتیم و بعد از آن متوجه شدم که بلندگو اسامی شهداء را اعلام می کند. اما وقتی نزدیک ما می رسد قطع می شود که بچه ها گفتند: بیا برویم خانه شما و استراحتی بکنیم. گفتم: ایرادی ندارد. وقتی به خانه رسیدیم همه دوستان جمع شده بودند. من که از همه چیز بی خبر بودم گفتم: شماچرا اینجا آمده اید؟ حالا که فهمیده اید حمله شروع شده و تا چند روز دیگر علی برمی گردد به دیدن من آمده اید. حالا بنشینید تا برایتان میوه بیاورم، بعد خواهم آمد و حسابتان را خواهم رسید که چرا نیامده و در این مدت به من سر نزدید. وقتی می خواستم داخل اتاق بروم خانم برادرم گفت: چادر سرت کن چون داخل اتاق مرد است. به محض اینکه درب را باز کردم متوجه عکس ایشان شدم که اطرافش را گل گرفته گرفته اند. وقتی این صحنه را دیدم مدتی سکوت کردم سپس پرسیدم آیا برادرم محمد به شهادت رسیده ؟ آنها گفتند: نه ، اما نائب علی به فیض شهادت نائل آمده است. حدود شش ماه از شهادت نائب علی گذشته بود که یک شب خواب دیدم : ایشان به همراه یک جوان بلند قامت گوشه اتاق نشسته است که فکر می کنم آن جوان همین آقایی است که اکنون من با ایشان ازدواج کرده ام. خلاصه عاقد آمده وخطبه عقد را برای من می خواندو من سرم را بلند می کردم و به شهید نگاه می کردم و به او می گفتم: که چه بگویم؟ ایشان را می دیدم که با رضایت لبخند می زد و اشاره می کند که جواب مثبت بده. وقتی سه مرتبه خطبه را خواند و ایشان هم دوباره ابراز رضایت کرد ناگهان فریادی کشیدم و از خواب بیدار شدم. تعدادی عکس از جنازه نایب علی چاپ کرده بودند وقتی عکسها را دیدم خیلی ناراحت شدم وکلی گریه کردم در حالی که عکسها در دستم بود به خواب رفتم وخواب دیدم که به ایشان می گویم : خبر شهادت شما راکه شنیده ام به سردخانه آمدم ولی گریه نکردم صحنه ای را که مجسم کردم دقیقا" برایش تعریف کردم وگفتم: وقتی جنازه را دیدم به خاطر اینکه روحیه دوستان وبچه های سپاه تضعیف نشود گریه نکردم وایشان با لبخندی برلب کارهای مرا تصدیق می کرد انگار تمام کارهای مرا دیده بود گفتم : شما ازکجا دیدی شما که چشمهایتان بسته بود ،من مدام صدایتان می زدم ولی شما شهید شده ومتوجه نبودید من نیز قول داده بودم گریه نکردم ایشان هم در جواب گفتند :من از لحظه ورودتان همه کارهایتان را دیدم و همه حرفهایتان را شنیدم همین را که گفت: عصبانی شده وگفتم : پس چرا جواب ندادی ، ایشان گفتند :جواب دادم ولی شما متوجه نشدید در ضمن من گفتم هنگام شهادتم گریه نکنی ولی حالا هر چه دلت می خواهد گریه کن تا عقده هایت باز شود یادم می آید همین را که گفت : سرم راروی شانه اش گذاشتم وشروع کردم به گریه کردن ایشان گفتند : یادتان نرود من گفتم که صبر داشته باشید واین کلمه را آنقدر تکرار کردند تا از خواب بیدار شدم نائب علی عاشق کتاب بود و هر گاه می خواستیم به مسافرت برویم با خود چند کتاب برداشت و خود را مشغول می ساخت. در آن زمان دوستان طلبه ایشان در مشهد درس می خواندند. یک شب که به مشهد رفته بودیم، آنها برای دیدن نائب علی به هتل آمدند و در بین صحبت ها سؤالهایی که در مورد امامه ولایت داشتند را از ایشان پرسیدند. اتفاقا" او کتابهایی با خود بهمراه داشت که راجع به همین مسائل بود.حدودا" ساعت12شب بود که گرد هم جمع شدند. چند ساعتی راجع به همین مسائل باهم بحث می کردند و مسائل را حل کردند. یک روز نایب علی به من گفت : می خواهم برایت وصیت نامه ای بنویسم . من گفتم : این کار را باید خودت انجام دهی . وقتی وصیت نامه را نوشت گفت : می خواهم تو آن را تنظیم کرده وسپس پاکنویس کنی . من هم در هنگام خواندن اشکهایم می ریخت وصفحه های کاغذ خیس می شد. شاید ده بار کاغذ عوض کردم ووصیت نامه را پاکنویس کردم . وقتی تمام شد نایب علی گفت :پیش خودت نگهدار چون وقتی خبر شهادتم رسید باید آنرا خوانده ودرزندگیت بکار بگیری. به خاطر شهادتش خیلی ناراحت بودم شبی در خواب دیدم که می گویم : من رفته ام و شهید شده ام چرا گریه می کنی ؟ با گریه کردن کار درست نمی شود . رفته را نمی شود برگرداند من در راهی که می خواستم و آرزویم بود رفته ام و جایم خوب است اصلاً ناراحت نباشید . با دیدن این خواب ناراحتی ام برطرف شد . در اوایل انقلاب در روستای صد فرو سبزوار ، قاچاق فروشی بود دولت نمی توانست کاری انجام دهد . کارخانه جوین و صد فرو سبزوار را به نایب علی دادند . یکی از آن قاچاقچیان گفته بود تو نمی توانی مرا بگیری نایب علی گفته بود : در حال حاضر کاری به تو ندارم یک روز نایب علی همراه ماموران در حیاط او و درختی که در جلوی خانه آن زده بود نگهبانی می دادند و به محض وارد شدن مرد قاچاق فروش به منزل او را دستگیر نمودند. نایب به او گفته بود من نمی خواهم به تو ضربه ای بزنم من می خواهم که تو به اسلام ضربه ای نزنی مردم بی گناهند من نمی خواهم خانه ی مردم را بسوزانید. طرف اعتراف و توبه کرده بود نایب او را به سپاه برد و دست به قرآن زده بود که من دیگر دست به کارهای خلاف نمی زنم . در جبهه جنوب بودم، که به مرخصی آمدم. نایب علی را هم دیدم که او نیز در مرخصی بسر می برد. من از طریق ارتش و او از طریق سپاه به منطقه اعزام شده بود. بعد از سلام و احوالپرسی نایب علی گفت:" من به یک نیتی رفته بودم که نشد. " گفتم:" به چه نیتی؟ " گفت:" نیت من شهادت بود. " گفت:" فرمانده ی ما گفت: چند نفر نیرو می خواهم که دواطلب شهادت باشند، متأسفانه من با این نیت رفتم ولی قسمت نشد." این باز که رفت به نیتش رسید و به فیض عظیم شهادت نایل آمد. یک روز برای اینکه مردم را آگاه کند، در مسجد برای مردم سخنرانی کرد. مسجد توسط نیروهای ساواک محاصره شده و هدفشان این بود که نایب علی را دستگیر کنند. با ورود آنها به مسجد، مجلس به هم خورد. و اصلاً خودش را نباخته وبد، و هیچ ترس و اضطرابی بر او غلبه نکرده بود. و از زندانی شدن ترسی نداشت. تنها ترسی که داشت این بود که مبادا فعالیتش کمتر شود. مردم روستا که بیشترشان با او همراه بودند، چراغهای مسجد را خاموش کردند و او را درتاریکی فراری دادند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده