شهید هادی کفش کنان
کد شهید: 7700458 تاریخ تولد : نام : هادی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : کفشکنان تاریخ شهادت : 1377/12/22 نام پدر : باقر مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر گلزار : خاطرات حرمت والدین موضوع حرمت والدين راوی صدیقه کفشکنان متن کامل خاطره
وقتی مادرم فوت کردند و ایشان را در بهشت رضا دفن کردیم، زمانی که قرار بود برگردیم. هادی گفت:" من سر خاک مادر می مانم که تنها نباشد" به پسرعمه و یکی از دوستانش گفتیم:" شما هادی آقا را تنها نگذارید." ایشان کتاب دعایی هم با خودش آورده بود و سر قبر مادرم نشست و حدود سه ساعت در آنجا دعا و قرآن می خوانده است و بعد به خانه آمده بود. وفای به عهد موضوع وفاي به عهد راوی سیدحسن حسینی متن کامل خاطره
یک روز هادی آقا قول دادند که جزوهای را در اختیار ما قرار دهند در ساعت مشخصی قرار شد به منزل ایشان مراجعه و جزوه را تحویل بگیریم. وقتی به منزل ایشان رسیدم دیدم در منزل منتظر من ایستاده که جزوه را به من بدهد و ظاهراً خانواده اش هم جایی رفته بودند و ایشان به خاطر قولی که به من داده بودند ایستاده بودند. توجه به امر ازدواج موضوع توجه به امر ازدواج راوی فاطمه نوقانی متن کامل خاطره
- یادم می آید روز سیزده رجب مصادف با تولد حضرت امیرالمومنین بود . یکی دو شب بعد که همزمان با ششم فروردین بود من یک تعطیلی یک هفته ای داشتم و به اتفاق پدر و مادرم از قم به مشهد برای زیارت آمدیم . طی مدتی که ما در آنجا بودیم پدر و مادر به همراه آقادی هادی که از اقوام ما هستند صحبتهایی را در مورد خواستگاری کرده بودند . یکروز قرار شد من و ایشان هم با هم صحبت کنیم ، صحبتهای ما بیشتر از نیم ساعت طول نکشید چون ما فامیل بودیم و از یکدیگر شناخت کامل داشتیم حرفی برای گفتن نداشتیم و تنها صحبتی که آقای هادی لازم می دانست قبل از ازدواج با من در میان بگذارد مسئله جبهه رفتن ایشان بود که همان لحجه شیرین مشهدی خودشان گفتند : " مو باید برم جبهه و این را هم با هیچ چیز عوض نمی کنم ، اگر شما می توانید با این شرایط با هم زندگی کنید بسم الله " ابتدا خانوادة من مقداری نگران بودند ولی بعداً چون دیدند با کمال رضایت قبول کردم با ایشان ازدواج کنم چیزی نگفتند . بعد از چند روز ما به عقد یکدیگر در آمدیم و چون که آقای هادی طی قرعه کشی که در لشکر انجام شده بود یک حج به ایشان افتاده و درست بعد از عقد آقای هادی به مکه مشرف شدند و بعد از بازگشت هم بدون هیچ مراسمی به خانه خود رفتیم و بعد از چند روز هم ایشان فوراً به جبهه رفتند و چند ماهی دیگر به مشهد نیامدند . خبر شهادت موضوع خبر شهادت راوی فاطمه نوقانی متن کامل خاطره
2- یادم می آید صبح روزی که ایشان می خواستند به مأموریت بروند گفتند : من ساعت 8 شب تماس می گیرم چون که امیر حسین فردا امتحان دارد باید زودتر بخوابد . " من تمام طول شب تا ساعت 11 منتظر تلفن ایشان نشستم ولی خبری نشد. صبح ناگهان تلفن به صدا در آمد و برادر آقای هادی گفت که ما به اتفاق همسرم می خواهیم به آنجا بیاییم ، این خبر کمی برای من آنهم آن وقت صبح تعجب آور بود . البته من تا زمانی که آنها به خانه ما رسیدند چیزهایی به ذهنم خطور کرد . من مرتب می رفتم وضو می گرفتم و قرآن می خواندم و از خدا طلب صبر می کردم، چون حدس می زدم که حتماً برای آقای هادی حادثه ای پیش آمده است . بعد از آمدن برادر ایشان کم کم موضوع شهادت آقای هادی رابه ما توضیح داد و مرا به صبر و پایداری دعوت کردند همانطور که همیشه آقای هادی هر وقت موقع رفتن این موضوع را به من متذکر می شدند . بالاخره ایشان امانتی بود از جانب خداوند که خداوند هم این امانت گرانبها را از ما پس گرفت . زندگی مشترک موضوع زندگي مشترک راوی فاطمه نوقانی متن کامل خاطره
3- یادم می آید سال هفتادو سه بود که من دچار بیماری عفونی خیلی خطرناکی شدم و بنا به دستور پزشک باید هر چه سریعتر در بیمارستان بستری می شدم . درست در همان زمان بود که مأموریتی برای ایشان پیش آمده بود و باید فوراً می رفتند . بالاخره من در بیمارستان بستری شدم و آقای هادی هم آماده رفتن شد و گفت : " ان شاءالله چند روز بیشتر در بیمارستان نخواهی ماند و زود مرخص می شوی . من هم برای شما دعا می کنم . " بعد از رفتن ایشان من حدود پانزده روز در بیمارستان بستری بودم و حالم خیلی بد بود به طوری که دکترها هر چه آزمایش می کردند اصلاً متوجه عفونت نمی شدند . بعد از پانزده روز آقای هادی از مأموریت آمدند و به پیش من در بیمارستان آمدند و از همان پشت شیشه مرا ملاقات کردند . در آنجا من تازه فهمیدم که ایشان چه انسان با تقوا و با ایمانی هستند که خداوند دعای ا وار مستجاب کرده است و شفای خود را گرفتم به طوری که بعد از چند روز حالم خوب شد . طوری که مادر آقای هادی تعریف می کرد می گفت : وقتی ازاو می پرسیدم حال خانمت چه طور است ؟ او پاسخ می داد : " چیزی نیست الحمدالله هر چه سریعتر خوب می شوند . " مدام در حال دعا و راز و نیا زرا با پروردگار خود بودند و برای شفای من از خداوند کمک می خواستند و متقد بود که هیچ چیزی بدون امر خداوند امکان پذیر نیست و باید در مقابل مشکلاتی که برای آزمایش ما قرار می دهد از خود ضعف نشان ندهیم و با صبر و پایداری و کمک از خودش آنها را رفع کنیم . توجه به تحصیل و علم آموزی موضوع توجه به تحصيل و علم آموزي راوی فاطمه نوقانی متن کامل خاطره
- در سال 74 بود که از ایشان در کنکور شرکت کردند و در ورودی دانشگاه امام حسین (ع) در رشته جغرافیای سیاسی نظامی نفر اول شدند و در آنجا هم با تلاش و جدیتی که در زمینه تحصیل داشتند موفق شد جوایزی را در آنجا کسب کنند احساس مسؤلیت موضوع احساس مسؤليت راوی فاطمه نوقانی متن کامل خاطره
- یادم می آید سال 62 بود که ایشان بعد از اینکه دیپلم گرفتند و در کنکور دانشگاه شرکت کردند و در رشته زبان فرانسه قبول شدند . حدود یک ترم از دانشگاه رابیشتر نرفته بود که گفت : من باید به جبهه بروم ، در آنجا بیشتر به ما احتیاج است تا در دانشگاه ، امام فرمودند که جبهه ها را خالی نگذارید . " و بالاخره به خاطر عشق و علاقه ای که به امام و جبهه داشتند درس را ترک کردند و به نبرد علیه دشمن رفتند . کسب اطلاعات علمی نظامی موضوع کسب اطلاعات علمي نظامي راوی فاطمه نوقانی متن کامل خاطره
- یادم می آید سال 65 بود که بنا به سفارش سردار قالیباف آقا هادی به دوره دافوس در دانشکده فرماندهی سپاه رفتند . ایشان بر خلاف اینکه تمایل نداشتند به این دوره بروند و می گفت :" من الان باید در خط مقدم باشم ، درس همیشه هست و می شود درس خواند . " ولی بنا به سفارش آقای قالیباف ایشان در آن دوره شرکت کرد و مثل همیشه در آنجا هم موفق ظاهر شد و کمال استفاده را از این فرصت بدست آمده کردند و موفق شدند در همان سال به عنوان شاگرد ممتاز جایزه دریافت کنند . تدبیر نظامی و مدیریت موضوع تدبير نظامي و مديريت راوی حسین ساغری متن کامل خاطره
- مانوری بود در چشمه گیلاس ، درست همان شب اول که آنجا مستقر شدیم و نیروها چادرهای خود را بر پاک کردند برف بسیار سنگینی آمد. زمین های آن منطقه هم از خاک رس است و بعد از آمدن برف درست مانند با تلاق شده بود . آقا هادی با آن وضعیت پر آب و هوایی به تنهایی بلند می شد و به سختی به تک تک چادرها سر می زد تا ببیند آیا چیزی کم و کسر ندارند . تمام منطقه به آن بزرگی را که حدود هفت کیلومتر بود در آن هوا به تنهایی سرکشی می کرد تا ببیند تمام کارها درست پیش می رود . حسن برخورد موضوع حسن برخورد راوی علی کاشانی متن کامل خاطره
- یادم می آید یک بار در منطقه ایشان سه نفر را برادران را برای نگهبانی گذاشتند و گفتند ما خیلی زود بر می گردیم . آمدن ما کمی طول کشید و آن سه نفر شروع کردند به پرخاش کرد ن با آقا هادی . ایشان با کمال خونسردی آنها را سوار ماشین کرد و آب میوه هم خرید و با آرامش کامل برای آنها توضیح داد که ما در منطقه درگیر شدیم و دلیل دیر آمدن ما هم این است و آن سه نفر بعد از آن رفتار آقا هادی خجالت کشیدند و ا زاو معذرت خواهی کردند. [۱]