شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش4
شهید ولی الله چراغچی مسجدی
خاطرات
- اوایل سال 61 بود که ما در منطقه بستان مستقر بودیم . یکروز خادم الشریعه که آن زمان فرمانده تیپ 21 امام رضا (ع) بود به نیرو های تیپ اعلام کرد که امروز جلسه ای قرار است در کنار پل سابله برگزار کنیم . بعد از این که نیروها جمع شدند ، آقای خادم الشریعه برادر ولی ا... چراغچی را به عنوان جانشین تیپ 21 امام رضا علیه السلام معرفی کردند وایشان بسیار تعریف وتمجید نمودند وبدین وسیله ما برای اولین بار با آقای چراغچی آشنا شدیم . اوایل سال 61 بود که ما در منطقه بستان مستقر بودیم . یکروز خادم الشریعه که آن زمان فرمانده تیپ 21 امام رضا (ع) بود به نیرو های تیپ اعلام کرد که امروز جلسه ای قرار است در کنار پل سابله برگزار کنیم . بعد از این که نیروها جمع شدند ، آقای خادم الشریعه برادر ولی ا... چراغچی را به عنوان جانشین تیپ 21 امام رضا علیه السلام معرفی کردند وایشان بسیار تعریف وتمجید نمودند وبدین وسیله ما برای اولین بار با آقای چراغچی آشنا شدیم .
- اولین اعزام برادر ولی اله چراغچی را به جبهه یادم می آید . روی پله های ساختمان قدیم ستاد بسیج توی پادگان آخر نخریسی ، آنجا از پله ها میامد یالا . سومین اعزام و یا چهارمین اعزام بود که از پادگان بسیج اعزام می شد . ایشان را آقای ابراهیم زاده نمی گذاشت به جبهه برود . یادم می آید اینقدر گریه کرده بود و دنبال آقای ابراهیم زاده می گشت که پیدایش کند . بعد از مدتی از میدان صبحگاه آمدم طرف ساختمان که پله می خورد ، پلههای بزرگی داشت . ایشان را دیدم که دارد گریه می کند و این طرف و آنطرف می رود . آقای ابراهیم زاده از توی ساختمان می آید بیرون ، تا چشمش به آقای ابراهیم زاده افتاد شروع کرد به گریه کردن . می گفت چند نوبت شده که خواهش می کنم بگذارید چرا نمی گذارید و اشک می ریخت . ما را اینجا دلخوش کردید که مثلا ما اینجا مدیر داخلی پادگان هستیم . بگذارید ما هم برویم آنجا ما هم مثل بقیه می خواهیم برویم جهاد کنیم ، می خواهیم در خدمت جبهه ها باشیم . آنجا بود که آقای ابراهیم زاده موافقت کرد . بعد از مدتی که ما جبهه رفتیم توی بستان زیارتش کردیم . آنجا ایشان جانشین خادم الشریعه بود . آنجا شادترین حالت ها را در چراغچی دیدم ، خیلی خوشحال بود . از عملیات الله اکبر برای ما مقداری صحبت کرد . میگفت اکبر توی عملیات الله اکبر بچه ها چه کار کردند .
- برادر ولی الله چراغچی هر وقت نیروی جدید به یگان معرفی می شد سعی می کرد در بین نیروها راه برود و از نزدیک آنها را مورد ارزیابی و شناسایی قرار دهد تا بتواند هر نیروی را در جایی که مفید تر است به کار گیرد . یک روز از برادر ولی الله سئوال کردم چه ضرورتی دارد که شما این قدر در بین نیروها راه می روی ؟ حکمت این کار چیست ؟ ایشان در جواب من گفتند: قبل از اینکه نیروها با کسی دیگر دیدار کنند و کسی دیگر بیاید برای آنها حرف بزند ، باید بدانند که فرمانده شان چه کسی است . لذا همین طور بین نیرو ها راه می رفت و به چهره ها نگاه می کرد و به من می گفت: فلانی نام این فرد یا افراد را یادداشت کن .
- یک روز برادر ولی الله چراغچی وارد قرارگاه یگان شد . برادر آهنی که یکی از فرمانده گردانهای ایشان بود هم در آنجا حضور داشت . برادر ولی یک تکه کلامی داشت مثلا" هر وقت می خواست نوشابه بدهد بخوریم می گفت : یک نوشابه آهنی به شما می دهم ، تکه کلامش آهنی بود . برادر ولی روبه آقای آهنی کرد وگفت : آقای آهنی می خواهم ده نفر نیروی آهنی به شما بدهم واین ها نیروهای هستند که ازبین نیروهای لشکر گزینش کرده ام تا از آن ها در موقع عملیات به عنوان نیروی خط شکن استفاده کنید .
- در حمله عراق به چزابه در عملیات مولی علی علیه السلام شهید چراغچی با توجه به اینکه نیروهای خراسان تقریباً عمدتاً شهید و مجروح شده بودند و نیرو نبود ایشان را مأمور می کنند که بروند با یکی از گردانها بچه های کرمان که هنوز هویت تیپی هم پیدا نکرد بودند بیایند اینجا و با هم عملیات را از روی تپه های نبأ انجام بدهند . شهید چراغچی آمد روی نبا . بچه ها توی سنگرها بودند . آتش هم خیلی سنگین و شدید بود . سه چهار دفعه این بچه ها راجوری جمع کرد که حمله بکند و باز هر سری می دید که جمعیت جمع نمی شوند و خوب بهر حال مشکلات بود ، فشار دشمن هم زیاد بود . در آنجا شهید چراغچی از ناحیه بازو مجروح می شود و این جمله را بکار می برد که با این نیروها نمی شود حمله کرد . شهید چراغچی در آنجا اذیت شد و در حمله چزابه نقش موثری داشت .
- برادر ولی الله چراغچی هر وقت نیروی جدید به یگان معرفی می شد سعی می کرد در بین نیروها راه برود و از نزدیک آنها را مورد ارزیابی و شناسایی قرار دهد تا بتواند هر نیروی را در جایی که مفید تر است به کار گیرد . یک روز از برادر ولی الله سئوال کردم چه ضرورتی دارد که شما این قدر در بین نیروها راه می روی ؟ حکمت این کار چیست ؟ ایشان در جواب من گفتند: قبل از اینکه نیروها با کسی دیگر دیدار کنند و کسی دیگر بیاید برای آنها حرف بزند ، باید بدانند که فرمانده شان چه کسی است . لذا همین طور بین نیرو ها راه می رفت و به چهره ها نگاه می کرد و به من می گفت: فلانی نام این فرد یا افراد را یادداشت کن .
- یک روز برادر ولی الله چراغچی وارد قرارگاه یگان شد . برادر آهنی که یکی از فرمانده گردانهای ایشان بود هم در آنجا حضور داشت . برادر ولی یک تکه کلامی داشت مثلا" هر وقت می خواست نوشابه بدهد بخوریم می گفت : یک نوشابه آهنی به شما می دهم ، تکه کلامش آهنی بود . برادر ولی روبه آقای آهنی کرد وگفت : آقای آهنی می خواهم ده نفر نیروی آهنی به شما بدهم واین ها نیروهای هستند که ازبین نیروهای لشکر گزینش کرده ام تا از آن ها در موقع عملیات به عنوان نیروی خط شکن استفاده کنید .
- در حمله عراق به چزابه در عملیات مولی علی علیه السلام شهید چراغچی با توجه به اینکه نیروهای خراسان تقریباً عمدتاً شهید و مجروح شده بودند و نیرو نبود ایشان را مأمور می کنند که بروند با یکی از گردانها بچه های کرمان که هنوز هویت تیپی هم پیدا نکرد بودند بیایند اینجا و با هم عملیات را از روی تپه های نبأ انجام بدهند . شهید چراغچی آمد روی نبا . بچه ها توی سنگرها بودند . آتش هم خیلی سنگین و شدید بود . سه چهار دفعه این بچه ها راجوری جمع کرد که حمله بکند و باز هر سری می دید که جمعیت جمع نمی شوند و خوب بهر حال مشکلات بود ، فشار دشمن هم زیاد بود . در آنجا شهید چراغچی از ناحیه بازو مجروح می شود و این جمله را بکار می برد که با این نیروها نمی شود حمله کرد . شهید چراغچی در آنجا اذیت شد و در حمله چزابه نقش موثری داشت .
- هنگام عملیات بدر دقیقاً یادم نیست که روز سوم بود یا روز پنجم . عراق پاتک سنگینی را آغاز کرده بود. همه نیروها و یگان ها در حال عقب نشینی بودند. ما هم داشتیم به عقب می آمدیم. در همان حال شهید چراغچی از راه رسید، گفت : کجا؟ گفتم: همه دارند می روند. گفت: همه بروند ما که هستیم و به ایشان گفتم: هیچکس نمانده، گفت: جنازه برونسی آنجا افتاده شما می خواهید برگردید .
- در عملیات شلمچه به صورت شهید چراغچی ترکش خورد که حدود سه چهار سانتی متر صورتش را پاره کرد. ایشان با همان وضعیت به عقب نرفت. بلکه در خط مقدم حضور پیدا کرد .
- یک شب قبل از مرحله آخر عملیات رمضان برادر حسن باقری به قرارگاه تیپ 21 امام رضا علیه السلام آمدند و جلسه ای را با حضور مسئولین تیپ برگزار کردند و در ضمن صحبتهای دیگر فرمودند همه مسئولین تیپ و گردانها باید امشب بروند و دستشان را به خاکریز دشمن زده و برگردند . چون قرار است فردا شب ، عملیات شود . پس از اتمام جلسه برادر ولی ا... چراغچی فرمانده تیپ 21 امام رضا علیه السلام بود . بلافاصله به مسئولین گفتند آماده شوید . چند اکیپ ده نفره آمدند و خود آقای چراغچی هم مسئولیت یکی از اکیپها را به عهده گرفتند و به سمت خاکریز دشمن حرکت کردند . وقتی جلو رفتیم در بعضی از محور ها درگیری بود . مهتاب هم بود . پس از شناسایی در حالی که دو نفر از نیروها شهید شده بودند به صورت سینه خیز به عقب برگشتیم تا برای عملیات فردا آماده شویم . من یادم هست پشت یکی از خاکریز ها به نماز ایستادم . نمی دانم آقای چراغچی از کجا متوجه شده بود و خودش را فوری به نماز رسانده بود و اقتدا کرده بود . 24 ساعت قبل از عملیات در منطقه مستقر شده بود و کار شناسایی را انجام داد و توصیه های لازم را به فرمانده گردانها می داد .
- یک وقتی بیدار خوابی زیادی کشیده بود . خیلی خسته بود . گفتم : آقا ولی بیا برو یکی دوساعت بخواب . یک کمی که استراحت کنی برای 10 ساعت کارآماده می شوی . شهید چراغچی گفت : نه بچه ها دارند کار می کنند ، آن وقت من بروم بخوابم . آقای کوثری آمد ودستش را گرفت و به زور کشان کشان برد در یک روستایی در همان نزدیکی که تازه آزاد کرده بودیم تا یک چند ساعتی استراحت کند . آقای چراغچی موقع رفتن برگشت به من گفت : حمید یک وقت نروی به بچه ها بگویی که ولی الله رفته خوابیده .
- در یکی از جبهه های والفجر1، با شهیدولی الله چراغچی کار می کردیم ودر حین کار مشغول صحبت بودیم . ایشان بعد از مقداری صحبت گفت: به والله قسم آنقدر در جبهه ها و در دشت آزادگان و گرمای 40 درجه خوزستان می مانیم تا اینکه دشمن را سر جای خودش بنشانیم یا اینکه خود رابه خدا برسانیم وخون خویش را نثار او بنمائیم .
- حول و حوش ساعت 12 نصف شب 12 لشگر عراق همزمان باهم آتش تهیّه و بروی مواضع نیروهای اسلام در تنگة چزّابه ریختند . امّا نیروهای ما در منطقه حضور نداشتند و این امر باعث شد که فرماندة ما شهید چراغچی اقدام به مانورهای مخابراتی کند . چون می دانستیم دشمن شنود دارد و از طریق بی سیم تمامی مکالمات ما را دریافت می کند و روی آن مکالمات طرح ریزی می کند . ایشان بی سیم را گرفت و در نزدیک تنگة چزّابه کنار یک تپّه ای نشست و شروع کرد به فرماندهی نیروهای فرضی نیروهایی که در منطقه به هیچ عنوان وجود خارجی نداشتند . با این لحن که گردان ثارالله از کدام خاکریز بیایید بیرون و به کدام خاکریز حمله بکنید . کدام منطقه را تحت پوشش قرار بدهید . گردان بقیّه الله چه عملی را انجام بدهند . مثلاً گردانهای مختلف را نام می برد و آتشهای مختلف را به عنوان آتش تهیّه با بی سیم نام می برد که در کدام مواضع بریزند . دشمن وقتیکه شنود کرد فکر کرده بود که نیروهای زیادی در منطقه حضور دارند و آهسته تر اقدام به عملیّات می کردند .
- در ابتدا که دشمن در حال پیشروی از جاده بود، شهید چراغچی را دیدم که با ابتکار عملی که داشتند، بلافاصله با استفاده از بولدوزری که از دشمن به غنیمت گرفته شده بود، از ایتدای خط شروع کردند به خاکریز زدن تا نیروها بتوانند مقاومت کنند و با موتور به برادران مهمات می رساندند . برادرها نیز مقاومت می کردند، شاید اگر خاکریزها زده نمی شد، دشمن جسورتر شده و به حرکات خود ادامه می داد و برادران ما نمی توانستند زیر آتش دشمن مقاومت کنند. خاکریزهایی که ایشان زدند ، شاید به اندازه دو لشکر برایمان ارزش داشت. چرا که لازم بود نیرو به منطقه بیاوریم و احتمال تلفات زیاد وجود داشت تا بتوانیم آن موانع را تثبیت کنم .
- من یک روز تصمیم گرفتم برای دیدار ولی الله چراغچی به کاتر پیلار که نیروهای تیپ 21 امام رضا علیه السلام مستقر بودند بروم . وقتی به محل رسیدم ایشان حضور نداشتند . منتظر ماندم تا ایشان آمدند . وقتی یک مختصر احوالپرسی کردیم ایشان اجازه گرفته و نماز مغرب و عشاء را خواندند . بعد از خواندن نماز رفتند که سجده شکر را به جا آورند که از فرط خستگی خوابشان برد و بعد از چند لحظه ای که بلند شد گفت بیا به اتفاق هم برویم تا ماموریتی را که به ما داده اند انجام دهیم . با همان حالت خستگی که ایشان داشت سوار ماشین شدیم و با هم به ایستگاه حسینیه رفتیم . در بین راه دو سه بار از خستگی زیاد خوابشان برد . در نهایت با توکل بر پشت کاری که داشتند آن ماموریت را با موفقیت به اتمام رساندند .
- یک شب سردار ولی الله چراغچی می خواست به خط مقدم برود . من به ایشان گفتم باید من را هم ببرید . به اتفاق ایشان و آقای زنده دل وارد یکی از سنگرهای خط مقدم شدیم . تا آن وقت من شهید عظیمی را نمی شناختم . وقتی وارد سنگر شدم ایشان خیلی خوشحال شدند . چراغچی می خواست برگردد و از خطوط دیگر سرکشی کند . به من گفت حاج اقا برویم . گفتم نمی آیم . شهید عظیمی گفت نمی گذارم حاج آقا برود و. چراغچی گفت وجود ایشان در قرارگاه لازم است باید برگردد وبرای نیروها صحبت کند . بالاخره گفتم آقای چراغچی خواهش می کنم بگذارید من باشم شما بروید . وقتی ایشان رفت عراق شروع به ریختن آتش کرد به نحوی که امکان بیرون آمدن از سنگر نبود . شب به اتفاق عظیمی نشسته بودیم و ایشان خیلی از حظور ما در جمع خود اظهار خوشحالی می کرد وبرای چراغچی دعا می کرد که من را با خودش به نزد آنها برده است . آقای عظیمی گفت حاج اقا حالا که امشب نزد ما مانده اید دوست دارم که صحبتهایی با شما داشته باشم . عظیمی گقت : اول یک حرفی را من به شما می گویم . بعد سوالی دارم . گفتم بگو : گفت من با آقای صمدی رفیق و هم سنگر بودم . دیشب ایشان شهید شد اما با من نامردی کرد . گفتم : یعنی چه . گفت : ما وقتی به اتفاق ایشان وارد سنگر شدیم با هم پیمان بستیم که به اتفاق از این دنیا برویم و شهید بشویم . بدون هم نرویم . ایشان همین امشب که شما آمدید شهید شد . گفتم چطوری ؟ گفت : ایشان پایین تپه رفت که خوراکی بیاورد . خمپاره آمد و سرش را برد . حال سراسر وجودم را اندوه گرفته که چرا ایشان بی وفایی کرد و تنها به بهشت رفت و من را گذاشت . گفتم : شما ناراحت نباش شهادت چیزی تقدیری است . اگر تقدیر صلاح بداند شما هم شهید می شوی . گفت : نه من را خدا قبول ندارد و گریه اش گرفت . بعد گفت امشب دوست دارم درباره مرگ و قبر و آن دنیا سوال کنم . گفتم : سوال کن . گفت : آدم چطوری می میرد ؟ من برایش توضیح دادم . گفت : در قبر برای فرد چه پیش می آید ؟ برایش توضیح دادم . از تاریکی قبر ، فشار قبر و قیامت مسائلی را برای ایشان توضیح دادم و ایشان گوش می داد و اشک می ریخت . گفت : حاج آقا یک آدمی که بمیرد و در قبر این مسائل برایش بیاید بهتر نیست شهید شود تا گناهانش پاک شود . چه چیز می تواند مثل خون آدم را شسشو بدهد . این حرفها را می زد و اشک عجیبی می ریخت . به نحوی که من هم گریه ام افتاد . هر کاری کردم که ساکت شود ، نشد . گفت : حاج آقا شوق پرواز به من دست داده است . نمی توانم قرار بگیرم . مرتب بلند می شد و از سنگر بیرون می رفت و می دید خمپاره می آید . بازمی گشت . به قدری شدت خمپاره زیاد بود که من را هم نمی گذاشت که از سنگر بیرون بروم و وضو بگیرم . ایشان کتری را داخل سنگر آورد و گفت همینجا وشو بگیرید و بقیه آب کتری را روی چراغ گذاشت تا چای درست کند . تقریبا نزدیکی ها سحر شده بود و گریه های زیادی کرد و مرتب می گفت خدایا یک آروز دارم و آن شهادت است . تو کریم هستی و من گدا . کریم گدا را نا امید نمی کند . من به گدایی آمده ام . سر شب رفت و من را تنها گذاشت . گفتم : آقای عظیمی این قدر بی تابی نکن . عزیز من هر چه سلاحت باشد همان پیش می آید . خلاصه همین طور گریه می کرد و به من گفت دعا کن . اینکه از قبر ، قیامت و شهادت گفتید روح من را تازه کردید . من درباره شهداء و آنچه که بعد از شهادت با آنها مواجه میشوند برای ایشان گفتم . بعد گفت حاج اقا حالت پرواز به من دست داده است و می خواهم پرواز کنم . تو رو خدا دعا کن که همین امشب شهید شوم . صبح شد و آتش دشمن هم سنگین بود و امکان اینکه من از سنگر بیرون بیایم به هیچ عنوان نبود . مثل اینکه چراغچی هم با بی سیم اطلاع داده بود که حاج آقا را برگردانید . صلاح نیست که آنجا بماند . ظاهرا حاج آقای حسنی امام جمعه ارومیه آمده بودند آنجا و منتظر من بودند . اقای قاآنی ایشان را نگه داشته بود که من برگردم . تقریبا لحظاتی بود که آتش دشمن تقریبا خاموش شده بود . آقای عظیمی گفتند : حاج آقا شما می توانید برگردید . یک حال و وجد و فرح و نشاط خاصی به ایشان دست داده بود مثل اینکه هر آن امکان دارد پرواز کند . وقتی خواستم سوار ماشین شوم آقای عظیمی با من روبوسی کرد و اشک می ریخت و می گفت : حاج آقا دعا یادت نرود . من می خواهم به دوستم بپیوندم . طاقت ندارم . دقیقه اش برای من دیر است . من داخل ماشین نشستم و حرکت کردم . هنوز به قرارگاه تاکتیکی نرسیده بودیم که از طریق بی سیم اعلام شد که عظیمی شهید شده است . گفتم چطور شد ؟ گفتم حاج آقا شما که رفتید از سنگرهای دیگر جوم آوردند که دشمن دارد می آید . عظیمی پرید که روی بلندی برود ببیند کی هست که در همین حال خمپاره آمد و نصفی از بدنش را برد و شهید شد . با شنیدین خبر شهادت ایشان من منقلب شدم و با خودم گفتم ببین ایشان از سر شب از من حرف کشید . مثل اینکه الهام شده بود . بعد این خاطره را من برای چراغچی نقل کردم و در ضمن قسمتی از این خاطره را بالای منبر در مجلس عزاداری ایشان که در مشهد برگزار شده بود گفتم .
- بعد از عملیات رمضان چون رئیس ستاد به مرخصی رفته بود و کارهایش را من انجام می دادم یادم است آقای چراغچی آمده بود که ، بیا با هم چند روزی به مرخصی برویم. من دلایلی به ایشان ارائه دادم که باید در منطقه بمانم وایشان پذیرفت. وقتی از مرخصی برگشت به من گفت: وقتی رفتم وارد صحن منزل شما شدم و پدرت از من سؤال کرد، هر چند قبلش با خودم می گفتم اگر پدر محمد از من سؤال کرد که فرمانده چرا نیرویت را نیاوردی چه جواب بدهم، به قدری با من صمیمی صحبت کرد و گرم گرفت که احساس نمی کردم محمد اینجا نیست ، فکر می کردم تو آنجا نشسته ای . این قدر رابطة خانوادگی نزدیکی با هم داشتیم .
- خاطره ای را برادر ولی الله چراغچی برایم این گونه نقل می کرد: توی چزابه که فلان کس شهید شد ـ نامش را می برد ولی من فراموش کرده ام ـ پشت خاکریز نشسته بود. خسته شده بود، دستش را بالا می آورد و مشغول خمیازه کشیدن می شود تا دهانش را باز می کند تک تیرانداز عراقی با سیمینوف توی دهانش می زند. تیر از کامش وارد مغزش می شود و به شهادت می رسد. همین طور که دستش را باز کرده بود افتاده بود روی زمین. به همین راحتی شهید شده بود. می گفت : دوست دارم این طور شهید بشوم. و همانگونه که می خواست خودش نیز به شهادت رسید .
- یکی از پزشکان متخصص مشهد که جهت بازدید به جبهه آمده بود پس از دیداری که با برادر چراغچی که داشته بود متوجه می شود که ایشان مشکل تنفسی دارد ـ برادر چراغچی پولیپ داشت به طوری که وقتی زیاد می دوید مشکل تنفسی پیدا می کرد ـ از ایشان می خواهد هر وقت به مشهد آمد به بیمارستان مراجعه کند تا او را عمل کند. صبح روز شنبه ای در بیمارستان قائم مشهد بستری می شود و مورد عمل جراحی پولیپ قرار می گیرد. فردای آن روز که جهت عیادتش به بیمارستان مراجعه کردیم ایشان را ندیدیم. گفتند مرخص شده است. تعجب کردیم گفتیم حداقل برای چنین عملی باید 48 ساعت بستری باشد. بعد از گذشت سه چهار روزی از عمل کردن راهی جبهه شدند .
- روزی به اتفاق ولی الله چراغچی توی سنگر نشسته بودیم می گفت: بچه ها قدر خودتان را بدانید روز قیامت که برپا می شود این بسیجی های که شما به جبهه بردید و آنها را به شهادت رساندید ـ کشته شدند و شهید شدند ـ و خودتان برگشتید ،می بینید شما آنجا یک لنگی ایستاده ای و داری حساب پس می دهی اما شهدا به ستون چهار جلوی تو رژه می روند و وارد بهشت می شوند. قدر این بچه ها را بدانید .
- ابتدای جنگ من و برادر چراغچی و ملک نژاد که بعدا شهید شدند ، از منطقه می خواستیم مرخصی بیاییم مشهد ، تهران که رسیدیم توسط بچه هایی که در بیت حضرت امام (ره) خدمت می کردند بنا شد که ما جلسه ای را خدمت امام برویم. برادر چراغچی بخاطر علاقه ای که به امام داشت تمام برنامه ها و قرارهایی را که گذاشته بودیم لغو کرد که به قرار ملاقات حضرت امام (ره) برسیم . آمدیم حرم حضرت معصومه (س) صبح زود نماز خواندیم و به صورت ضرب العجل سوار ماشین شده و خودمان را به تهران رساندیم که به ملاقات حضرت امام برسیم .
- در عملیات طریق القدس عملیات با مشکلات و موانع برخورد کرده بود. یک سیدی بود در همان منطقه بستان که بومی آنجا بود ـ بادیه نشین بود ـ آدمی بود بسیار توجیه به منطقه و چوپان هم بود. برادر چراغچی و درچه ای از ایشان استفاده کردند و از راه در واقع میان بر و راهی که شاید خیلی هم توجیه نداشت نیرو ها را بالای سر نیروهای عراقی بردند و موفق شدند عملیات را با موفقیت ادامه بدهند .
- در عملیات والفجر مقدماتی شرایط سخت شده بود، پیچیدگی عملیات، آتش سنگین و گرفتاری هایی که توسط دشمن ایجاد شده بود تقریباً به ما فرصت تخلیة شهدا را نداده بود. ارتفاعاتی که دست بچه ها بود ، گرفته شده بود. برادر ولی الله چراغچی صبح بلند شدند و رفتند از خط بازدید کنند ، مشکلات خط را ببینند . بعد ایشان برایم نقل کردند که: داشتیم می رفتیم دیدیم تعدادی از شهدا در منطقه افتاده است . از وسیله پایین آمدیم و بر حسب وظیفه و تکلیف چند تا از این شهدا را عقب ماشین وانت گذاشتیم و آمدیم عقب. بعد که شهدا را نگاه کردم دیدم یکی از آنها مسعود گنج آبادی است .
- قبل از شروع عملیات بدر ولی اله چراغچی به اتفاق چند نفر دیگر رفته بودند در منطقه ی عملیاتی خیبر تا شناسایی انجام دهد . چون اسفند ماه بود ، هوا بسیار سرد بود . منطقه هور هم سرما را مضاعف کرده بود ، لباس بادگیر تنشان کرده بودند ، قرار بود از داخل آب مواضع عراقی ها را ببینند و شب را تا صبح و صبح را هم تا بعد از ظهر در منطقه بمانند . دوستانی که با ایشان بودند نقل می کردند که از شدت سزما دندانهای شهید چراغچی به هم می خورد و ایشان دستانشان را زیر چانه اش گرفته بودند تا اینکه صدای تق تق دندانهایش باعث متوجه شدن عراقیها نشود .[۱]