شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش7
شهید ولی الله چراغچی مسجدی
خاطرات
- یادم هست قبل از فرماندهى ایشان، شهید خادم الشریعه فرمانده تیپ بود. ما رفته بودیم به سنگر و بچهها در حال خوردن صبحانه بودند، که بى سیم اعلام کرد که آقاى خادم الشریعه توسط ترکشى که به سرش اصابت کرده شهید شدهاند. وقتى پیام به ما رسید آقاى چراغچى همین طور ماند و یک سکوت محض سنگر را فرا گرفت. حالا نه لقمه را در دهان پایین مىبرد و نه مىجود و همان طور مانده بود و خیلى ناراحت شدند و آن لحظه که براى آقاى چراغچى بوجود آمده بود هرگز فراموش نخواهم کرد .
- شهید چراغچى بسیار خوش اخلاق و همیشه خندان بود و در روزهایى که عملیات مسلم بن عقیل انجام شده بود در آن کوههاى صعب العبور که فتح شده بود بسیار ناراحت بود، چون که بسیارى از بچهها شهید شده بودند و در خط عراقىها جا مانده بودند و ایشان بسیار نگران بودند که بتوانند جنازهها را انتقال بدهند به عقب با وجودى که بنده دیدم، بدنى مجروح و پاهایشان هم زخمى بود و حاضر نبود براى معالجه به عقب برگردد و مىگفتند: ما باید جنازهها را به عقب برگردنیم. و در آنجا ایشان را داخل مسجد دیدم که با خداى خودش راز و نیاز مىکند و به ائمه توسل دارد .
- یک شب در پاسگاه برزگر بودیم، وقتى شام آوردند، تقریبا نفرى دو عدد تخم مرغ نیم رو بود که یکدفعه دیدم ولى الله زد روى زانویش و گفت: من اینجا تخم مرغ نیمروى گرم بخورم و بچهها داخل بَلَم و در حال تمرین، نان خشک بخورند . مىخواست به بچههاى دیگر بگوید که ما همه یکسان هستیم و آن غذا را نخورند و نان خالى خورد .
- آقا ولى در اطراف فکّه در مناطق عملیاتى والفجر مقدماتى، نیروهایى جهت کنترل و حفاظت منطقه مستقر کرده بودند، ایشان مىخواست براى سرکشى به آن مناطق برود، بنده هم سوار جیپ شدم و با ایشان رفتم . در بین راه یک ستون از نیروهاى خودى در کنار یک خاکریز حرکت مىکردند، در نقطهاى که دشمن دید داشت، روى این ستون آتش ریخت و در همان حال شهید چراغچى با همان روحیه و خنده گفت: برادر خلخالى برویم تا آتش را از روى بچهها کم کند. و جیپ را انداخت توى مسیرى که عراقىها دید داشتند و آتش را روى جیپ متمرکز کردند و به اینصورت براى نیروهاى تحت امرش ارزش قائل مىشد و به بچههاى بسیجى علاقه نشان مىداد .
- در عملیات گذشته یکى از اسیران عراقى گفت: به ما گفتهاند - در عملیات آتى - ابتدا بنا را بر مقاومت بگذارید، با دشمن بجنگید. ممکن است دشمن روى شما فشار زیادى بیاورد، ما به شما خواهیم گفت: یواش، یواش عقب نشینى کنید . تا زمانیکه دستور ما به شما نرسیده هیچ کارى نمىکنید. بنابراین دشمن آمادگى عقب نشینى دارد. آمادگى دارد که به شما اسیر بدهد. مواظب باشید که با این ترفند گول نخورید. همه سنگرها را دقیقاً کنترل کنید .
- در یکى از شبها ، دشمن روى نیروهاى ما تک کرده بود. مسئولین محورها و دیگر رزمندگان با شدت و قدرت تمام مقاومت مىکردند . یکى از مسئولین محورها ، بعد از یک درگیرى مفصل با دشمن مورد اصابت ترکش ناشى از انفجار یک آرپى جى قرار گرفته بود . میزان جراحت وارده به حدى نبود که مانع صحبت کردن آن برادر شود . اتفاقاً پدر ایشان هم در جبهه بود. او بعد از زخمى شدن به نزد پدرش مىآید . بابا آرپى جى خوردم ! پدر خیلى ناراحت شده و با انتقاد و سرزنش رو به او کرده و مىگوید : خیلى خوب، خیلى خوب، خودت را براى من زیاد لوس نکن و برو با دشمن بجنگ و وظیفه ات را انجام بده .
- یادم هست، عدهاى از بازارىهاى مشهد آمده بودند منطقه و خیلى دوست داشتند که به خط مقدم هم بروند و آنجا را ببینند و مىخواستند که صبح بروند ولى ما طورى هماهنگ کردیم که اینها را بعدازظهر ببریم و شب به آنجا برسیم . ما با آقا ولى هماهنگ کردیم و در بین راه ایشان با آقاى آهنى که بچه بیرجند بود تماس گرفت و گفت حالا وقتش است. و آنها چند تا گلوله زدند و عراقىها هم شروع کردند و جو بهم ریخت ، ما هم گفتیم که ما متاسفیم که امشب به کمین افتادهایم و حالا باید سینه خیز برگردیم عقب ، و الا عراقىها ما را دستگیر خواهند کرد. آنها هم کلى از راه را سینه خیز برگشتند و بعد هم سجده شکر مىکردند که از دست عراقىها فرار کردهاند. خلاصه همان شب 900/000 تومان چک گرفتیم .
- به عنوان معاون دوم گردان ولى الله مشغول به کار بودم. عملیات بدر در حال اجرا بود. همراه با شهید برونسى سوار قایق شدیم و عازم خط گردیدیم . روز دوم یا سوم عملیات که صبح یک روز جمعه بود در گوشهاى نشسته بودم که ولى الله با بى سیم چى اش آمد. بعد از احوالپرسى و روبوسى در سنگر نشستیم. 4 نفر بودیم . کمپوت آورده و باز کردیم . یک کمپوت به چراغچى دادیم هر کار کردیم که او یک جرعه از آن بنوشد ، ننوشید . گفت: نمىخورم اول شما بخورید تا بعد من بخورم . گفتم: حاج آقا شما قائم مقام لشگرید . گفت: این حرفها نیست شما بخورید تا من هم بخورم . بالاخره با قسم و اصرار زیاد اول ایشان شروع به خوردن کردند. ما هم شروع به خوردن کمپوت کردیم . در همین هنگام پاتک عراق شروع شد. من مجروح شده و به عقب منتقل شدم در پشت خط حاج باقر گفت : اگر مىتوانید بایستید وگرنه بروید عقب . گفتم: حاج آقا ضعف دارم خون زیادى از من رفته . به عقب منتقل شده و در بیمارستان بسترى گشتم . خبر آوردند که: حاج ولى الله هم مجروح شده . بعد از آزاد شدن از بیمارستانى در تهران به مشهد آمدم که مطلع شدم چراغچى به درجه شهادت نائل شده است و جنازهاش را تشییع مىکنند .
- عملیات والفجر (1) شروع شده بود. صبح اولین روز عملیات ، لشگر 5 هم وارد عملیات شده بود. دشمن در اثر فشار نیروهاى خودى مجبور به عقب نشینى شده بود . نیروهاى اطلاعاتى مشغول انجام اقدامات شناسایى براى شب بعد بودند. من با عدهاى از نیروهاى تیپ 21 براى شناسایى رفتیم . برادران از اینکه مىدیدند دشمن تلفات سنگین داده و مجبور به عقب نشینى گردیده خیلى خوشحالى مىکردند . شهید رفیعى هم خوشحالى زیادى داشت. او تک تک بچهها را به آغوش مىکشید . شهید رفیعى در مصانحه شگرد خاص خودش را داشت. وقتى بچهها را در بغل مىگرفت مىگفت: مىخواهم به نام حضرت ابوالفضل سلام الله علیه اثرى بگذارم. بعد از اداى این جمله از بدن آن نفر گاز مىگرفت . او همین کار را هم با چراغچى کرد. ولى الله اصلاً خوشش نیامد و بر رفیعى فریاد کشید. رفیعى گفت: دارم با بچه ها شوخى مىکنم .
- ولى الله همراه با تعدادى از مسئولین به شناسایى رفت. من هم با گروه دیگرى از برادران همین کار را انجام مىدادم. پاسگاه زید حدود 1/5-2 کیلومتر با مرز عراق فاصله داشت. وقتى به آنجا رسیدم ولى الله را هم دیدم که در آنجا بود و از شدت گرما و تشنگى و گرسنگى صورتش کبود شده بود . یک لحظه متوجه شدم که نیروها اسلحه را به سمت او گرفته و چراغچى را تهدید مىکنند! و مىگویند: دستهایت را بالا ببر . او هم تبعیت کرد و دستهایش را بالا برد. به او گفتند: اسلحه ات را زمین بگذار. ولى الله با آرامش اسلحهاش را بر زمین گذاشت. گفتند: سرپا بایست . ولى الله سرپا ایستاد هر آنچه آن برادر بسیجى دستوران نظامى صادر مىکرد او هم مو به مو اجرا مىکرد در این لحظات من که به صحنه خیلى نزدیک شده بودم و متوجه گشته بودم فریاد زدم: فلانى چکار مىکنى؟ ایشان ولى الله چراغچى هستند. او قائم مقام لشگر 5 نصر است. اسلحه ات را کنار بگذار. او در عینى که مبهوت شده بود اسلحهاش را کنار گذاشت. همراه با ولى الله و تعداد دیگرى از برادران در سفرهاى که محتوایش نان خشکههاى سبزوارى بود نشسته و مشغول غذا خوردن - نان خشک - شدیم. بعد از 48 ساعت هم به همراه ایشان در عملیات بدر شرکت نمودیم .
- دشمن در منطقهاى که ما عملیات کرده بودیم قصد این داشت که از طریق جادهاى که در منطقه بود خودش را به منطقه و دشتى وسیع و خشک برساند. این دشت شرایط بسیار مناسبى براى مانور تانکهاى دشمن داشت. ما هم متوجه این قضیه نشده بودیم تا کار را چاره کنیم و جلوى خطر دشمن را بگیریم. به لطف خدا یکى از مسئولین یگان با یک تفکر خاص که به اصطلاح مىخواست سطح آب را در منطقهاى پایین ببرد آب را به سمتى از پشت بند جارى مىکند و این مقدمه افتادن آب در این منطقه وسیع مىگردد . همه جا را آب فرا مىگیرد. جاده را فاقد کاربرى مىنماید. منطقهاى را هم که دشمن از آن مىخواست به عنوان مانور نظامى و عملیاتى استفاده کند آب فرا مىگیرد و زمینهاى را که دشمن مىتوانست با استفاده از آن ضربه کارى بر پیکره نیروهاى ما وارد کند از دست مىدهد . این هیچ نبود مگر لطف و عنایت خداوند تبارک و تعالى .
- عملیات بدر در حال اجرا بود. در جاده خندق مشغول نبرد بودیم. وقتى چراغچى به خط آمد دشمن تانکهایش را وارد عمل کرده بود. این نوع تانکها از نوع تانک تى 72 بود. خصوصیت این نوع تانک این بود که گلولههاى آر پى جى به آن اثر نمىکرد . در مقابل ، ما تعداد کمى پشت خاکریز بودیم. گنجایش آن هم براى استقرار نفرات بیشتر کم بود. هر چه نیروهاى ما آرپى جى مىزدند کارگر نمىافتاد و تانکهاى دشمن همچنان جلو مىآمدند . چراغچى گفت: الله اکبر بگو. بزن حداقل آنها را متوقف کند. نهایتاً تانکها به روى خاکریز آمدند ولى ما با پىگیرى و جدیت چراغچى توانستیم جلوى آنها را بگیریم . جنگ نفر با تانک تى 72 صورت گرفته بود. نفرات پیاده دشمن را برمى گرداندیم ، تا دو سال با این وضعیت منطقه در اختیار ما بود .
- شهید چراغچى در سختترین لحظات خنده بر لب داشت و بنده یادم نمىآید حتى اگر کسى به ایشان پرخاش کرده باشد ایشان جواب بدهد و برخورد کند. در عملیات بدر که بنده براى چیدن کمینها به جلو رفتم پس از بازگشت به خط که البته هنوز یک شب از تثبیت آن مىگذشت هیچ کدام از نیروهاى مورد نیازمان مثل بى سیم چى و... را ندیدم و فوراً یکنفر را به عنوان پیک نزد آقا ولى فرستادم و گفتم به ایشان بگوید الان به محل ما بیاید و الا من به آنجا مىروم. ایشان پس از مدتى آمدند و بنده هم با عصبانیت ، تند کردم و گفتم که نیروهایت کجا هستند که در آن موقع ایشان آمد و روى من را بوسید و امکانات و بى سیم در اختیار ما گذاشت و نیروى لازم را هم بعد از آن پیدا کردیم .
- یکى از رزمندهها که از خدمت فرار کرده بود ، برگشته بود . ظاهراً مشکلى داشت . همه جمع بودیم. حاج ولى گفت: همه شما بروید. من با او کار دارم . کنار خاکریز نشست و گفت: بنشین آقا جان . ما که از آن جلسه دو نفرى جدا بودیم. حاج ولى مقدارى با آن فرد صحبت کرد. بعد از پایان صحبت دیدم این بنده خدا سرش پایین افتاده است و در عالم دیگرى سیر مىکند. حاج ولى به او چه گفته بود نمىدانم ولى آن فرد از زمین تا آسمان عوض شده و تغییر کرده بود .
- ایشان با حاج میرزا جواد آقاى تهرانى خیلى دوست بودند و از نظریات او کاملاً استفاده مىکردند. هر وقت مشکلى برایشان پیش مىآمد نزد ایشان مىرفت و با او مشورت مىکرد و از او راهنمایى مىخواست. ما در خانواده مان ، دکترى داشتیم که در خارج بودند و از تجربه زیادى برخوردار بودند . یکروز که ایشان به ایران آمده بودند و قرار بود به منزل ما بیایند ولى الله که از موضوع مطلع شده بود به پیش میرزا جواد آقاى تهرانى رفت و گفت که : ( شما هم امروز به منزل ما بیایید و آقاى دکتر را با صحبتها و راهنماییهاى خود وادار کنید به ایران بیاید و به مردم کشور خودش خدمت کند و تجربیات خود را که در آن زمان جوانهاى ما به آن نیاز شدیدى داشتند در اختیار آنها قرار بدهد که در این زمینه ایشان صحبتهاى بسیار ارزشمندى هم کردند . )
- خانم آقا ولى نقل مىکرد: (هر وقت آقا ولى براى مرخصى مىآمد شب هایى که بچه مان براى شیرخوردن از خواب بیدار مىشد و گریه مىکرد آقا ولى بدون این که من متوجه بشوم و از خواب بیدار شوم سعى مىکرد بچه را ساکت کند و یک لیوان آب پرتغال یا هویج براى من آماده مىکردند و بعد به آرامى مرا از خواب بیدار مىکردند و از من مىخواستند ابتدا آب پرتغال یا آب هویج بخورم و بعد بچه را شیر بدهم .)
- یکى از دوستان ولى الله مىگفت : در منطقه عملیاتى با اینکه آتش دشمن سنگین بود با ولى الله با وسیله نقلیه در حال تردد بودیم. ماشین را که مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته بود به ایستگاهى که در خط مقدم بود رساندیم. چون آقا ولى کار مهمى داشت و ماشین نیز خراب شده بود به مسئول امور خودرویى مراجعه کرد و از ایشان درخواست ماشین نمود ولى آن برادر گفت: مگر شما چکاره هستید که به شما ماشین بدهم ؟ ولى ا.. خودش را معرفى نکرد فقط گفت: ماشین من را با خمپاره منهدم کردهاند و الآن ماشین لازم دارم . در همین هنگام یکى دیگر از برادران رزمنده که ولى الله را مىشناسد و متوجه موضوع مىشود به آن برادر مسئوول خودرویى مىگوید که ایشان آقا ولى جانشین لشکر است. بعد از اینکه آن برادر فهمید که ایشان جانشین لشکر است کلى از آقا ولى عذرخواهى کرد. اما آقا ولى هیچ عکس العملى نشان نداد .
- یادم هست ولى الله در مدرسه ای در سوسنگرد ، براى نیروهاى بسیجى سخنرانى کرده بودند . چون مأموریت بچه بسیجىها ، سه ماهه بود و بعد از سه ماه ناگزیر بودند برگردند ، براى کارهاى شخصى خودشان. در همان موقع ما در اهواز بودیم که براى ما تلفن کردند که خودتان را برسانید چون جو متشنج شده است و ما رفتیم آنجا و دیدیم که ایشان را داخل اسلحه خانه کردهاند و درش را بستهاند . چرا که بچهها مىخواستند بریزند و ایشان را بکشند. علت هم این بود که ایشان در صحبتهایش گفته که شما نمىتوانید بروید و هرکه بخواهد برود از پشت به امام حسین خنجر زده است و خلاصه بچهها شلوغ کرده بودند و خلاصه ایشان بدون پیرایه و خیلى رک حرفش را مىزد .
- با آقا ولى به ایلام آمدیم، چندین شب بود که چشم روى چشم نگذاشته بود. خستگى از سر و صورتش مىبارید، مطلع شدیم خانواده نگرانمان هستند. پس از یک تماس تلفنى کوتاه با مشهد به منزل یکى از دوستان رفتیم و خوابیدیم. هنوز نیم ساعتى نگذشته بود که با صداى نالهاى آرام و سوزناک از خواب بیدار شدم . توى تاریکى نشسته بود و با خداى خویش راز و نیاز مىکرد . آقا ولى عاشق بود و بالاخره به معشوق خود رسید .
- وقتى که مىخواستند ازدواج کنند آمد و گفت : مادر من چند روز دیگر مىخواهم ازدواج کنم. من که کاملاً تعجب کرده بودم فکر کردم شوخى مىکند ولى او گفت: ( من براى دلخوشى و هوس خود نیست که مىخواهم ازدواج کنم بلکه به فرمان امام خمینى که گفتهاند جوانان باید با ازدواج ایمانشان را کامل کنند مىخواهم این کار را بکنم .) حتى از حضرت امام براى خواندن خطبه عقد هم براى چند روز دیگر وقت گرفته بود و گفت: سه روز وقت دارى مادر . این مطلب درست در زمانى بود که پدربزرگ ایشان فوت کرده بود و من گفتم : »( طبق سنتى که هست باید هفتم و چهلم آن مرحوم بگذرد چون پدرت و فامیل ناراحت مىشوند .) و او گفت: (اگر در این سه روز این کار را کردید که هیچ و گرنه مىروم با جبهه و جنگ ازدواج مىکنم . ) شرایط او براى ازدواج این بود که هر جایى که مىروید کسى که قرار است همسر من بشود بگویید آیا مىتواند با ماهى دو هزار تومان حقوق من زندگى کند . گفتم: ( ما براى برادرت مجلس گرفتیم و فامیل از ما توقع دارند .) مىگفت: ( من از این تجملات خوشم نمىآید و مىخواهم على وار زندگى کنم .) به طور پنهانى براى ایشان یکى از دخترانى که خانواده آنها را کاملاً مىشناختیم و آنها هم ما را مىشناختند صحبت کردیم و بالاخره دو طرف راضى شدیم. در همان گیر و دار مراسم هفتم پدر بزرگش، ولى الله به اتفاق پدر و مادر خود و عروس خانم به تهران رفتند تا امام خطبه را بخوانند .
- یک شب بیدار بودم و صداى ناله شهید چراغچى را خیلى ظریف مىشنیدم که تمام ائمه را به نام یکى یکى صدا مىزد و به زبان فارسى قسم شان مىداد که خدایا کمکمان کن ، خدایا به حق این بزرگواران ما را در راهى که داریم ثابت قدم بدار ، رزمندهایمان را پیروز کن .
- شبى که خانم ایشان مىخواستند فارغ بشوند همان شب ولى الله به مشهد رسید ، وقتى آمدند ، خانمشان را به بیمارستان بردند. در بیمارستان بنت الهدى زیر زمینى وجود داشت که ایشان وضو گرفتند و به داخل زیر زمین رفتند و با خدا راز و نیاز مىکردند و مىگفتند: (خدایا دلم مىخواهد یک مهدى به من بدهى و خیلى نداى یا مهدى یا مهدى مىدادند تا اینکه خانمشان فارغ شدند ). وقتى که فهمیدند، فرزندشان دختر هست، خوشحال شدند و نام او را فاطمه گذاشتند .
- مدتى پس از خدمت در تیپ 21 به لشکر نصر منتقل شدند . ولى الله در آنجا در سمت جانشین لشکر مشغول به کار گردید. یکبار براى دیدن ایشان به موقعیتى به نام پاسگاه برزگر رفتم. این پاسگاه در لب هور احداث شده بود که داراى سه اتاق کوچک بود . از این مکان به عنوان یک مکان استراحت در هنگام شناسایى استفاده مىشد . آب هور هم حالت خاصى دارد ، در شب بسیار سخت که عمق استخوان را مىسوزاند و در روز هم آنقدر گرم مىشود که انسان در داخل آب احساس تعرق مىنمایند. شب نشد در همانجا بخوابم. هر چه به خودم فشار آوردم خوابم نبرد . یادم نیست به چه دلیل خواب از سرم پریده بود . بلند شدم ، آرام آرام حرکت کردم و خودم را به تانکر آب رساندم ، وضو گرفتم و وارد مسجد شدم ، مسجد تاریک بود ، یک جاى خالى را براى خودم پیدا کردم و نشستم. مشغول نماز خواندن شدم . نمىدانم چند رکعت نماز خوانده بودم که یک مرتبه چراغ روشن شد . صحنه عجیبى را دیدم . عده زیادى از بچهها سر به سجده یا در حال نمازند . به محض اینکه برق روشن شد، دیدم چراغچى از جایش برخواست و با صداى زیبایش مشغول اذان گفتن شد .
- بعد از چند ماهى که ولى الله به شهادت رسیده بود خواب دیدم که ایشان آمده و دستانش را به زانو گرفته و به حالت غمگینى نشسته بود. گفتم: پسرم چى شده چرا ناراحتى؟ گفت: مادر جان راه خیلى مشکل است ، خیلى سخت است و چند بار همین حرف را به من تکرار کرد. خیلى مشکل است ، مو را از ماست مىکشند . به خانواده بگو ، به خواهر و برادرها بگو ، خیلى مواظب باشند ، خیلى این راه مشکل است که من با حالت وحشت از خواب پریدم .
- زمانى که ایشان مجروح شده و در بیمارستان در اتاق آى سى یو بسترى بودند یک شب من خواب دیدم از آخر سالن بیمارستان صداى صلوات و تکبیر مىآید . یک مرتبه دیدم مجروحى که حدوداً 6 یا 7 ماه در بیمارستان بسترى بوده و حالا سلامتى اش را به دست آورده دارد مرخص مىشود. همه برایش دسته گل آورده بودند و به استقبال ایشان رفته بودند و او را با احترام خاصى بدرقه مىکردند . من آنجا حال دیگرى یافتم و با خود گفتم : ( خدایا ممکن است حال آقا ولى خوب شود و من با لباس نو ایشان را به مشهد ببرم .) اصلاً به خودم اجازه نمىدادم که فکر کنم او شهید مىشود ، ولى در نهایت به آرزویش رسید .
- یک مرتبه در پادگان نزدیک منزلمان نیاز به شیشه ساز ساختمان داشتند، ولی الله فوراً خودش را معرفی کرده بود . چون با این حرفه آشنایی داشت آمد مغازة پدرش و تمامی شیشه های مورد نیاز را برد و نصب کرد و به پدرش گفته بود: پول این شیشه ها را از برادرها نگیرید تا شما هم به سازندگی اسلام خدمتی کرده باشید .
- در عملیات رمضان ایشان فکر می کنم از چندین ناحیه مجروح شده بود و از بس که خون از بدنش رفته بود چهره اش زرد شده بود و با توجه به وضعیتی که داشت راحت ایستاده بود روی خاکریز اول و بچه ها را هدایت می کرد . هر چه توصیه می شد که حداقل یک پانسمان جزئی بشود ، می گفت : که الویت هدایت نیروهاست و مهم بچه ها هستند و خودش را هیچ می دانست .
- صبح روز چهارم عملیات بدر بود. پاتکهاى دشمن نسبت به روزهاى دوم و سوم فروکش کرده بود. چراغچى موقعیت و ادامه کار را به من واگذار کرده و خودش به قرارگاه فرماندهى رفت. بعد از رفتن او دشمن مجدداً پاتک سنگینى را شروع کرد. در آن موقعیت قرار بود هم نیروهاى جلو را هدایت کنیم و هم با نیروهاى عقب ارتباط داشته باشیم و هم امر آب و غذا و مهمات رسانى را کنترل کنیم . فشار دشمن زیاد بود. با چراغچى تماس گرفته و از او خواستم دوباره به موقعیت برگشته و امر هدایت عملیات را بر عهده بگیرند . ولى الله خیلى زود خودش را به محل رسانیده و امر هدایت کار و عملیات را بر عهده گرفتند. با توجه به نیاز شدید به نیرو و مهمات، به عقب رفتم . در حین پیگیرى کار، او متوجه شد که من با پاى برهنه دنبال نیرو و مهمات هستم، با حالت خاص رو به من کرد و گفت : بپا، بنشین، برادر تمام شد و رفت ! هیچگاه از او جملاتى اینچنین نشنیده بودم، همیشه با جدیت و صلابت کار را دنبال مىکرد، همواره مىگفت: تند باش، سریع . این برخورد او مرا به این فکر انداخت که او در عالم روحانى دیگرى است و براى خودش تعیین کرده بود که در حال رفتن است. شب قبل هم اصرار داشت که : دعاى کمیل بخوانید. صبح هم وقتى پتوها را با لبخندى به لب جمع مىکرد گفت : آقاى فرمانده بیا این پتوها و سنگر و بیسیم را بگیر. ما رفتیم . من احساس کردم که در آن حالت، شرائط خاص روحانى دارد . مهمات را به خط رساندم. به طرف او برگشتم ناگهان از جا بلند شد و گفت : کار دارم. الان برمى گردم . با موتور به سمت قرارگاه رفت. ظاهراً با برادر قالیباف تماس گرفته بود . مجدداً به موقعیت برگشت. فاصله بین ما 2 نفر بیش از 20 متر نبود. تانکهاى دشمن با ما فاصله چندانى نداشتند. توپ و تانکهاى دشمن مدام آتش مىریختند . فاصله ما با خط اصلى حدود 50-70 متر بیشتر نبود. ما مهمات را بین نیروها توزیع مىکردیم . چراغچى آمد. از موتورش پیاده شد. سرش را بلند کرده و جلو را بررسى مىکرد تا ببیند چه خبر است؟ من به کار خودم مشغول بودم . وقتى سرش را بلند مىکند، تیرى به سرش اصابت مىنماید. من متوجه این صحنه نبودم. متوجه شدم که موتور دوباره به سمت عقب برگشت. از چراغچى و موقعیتش سوال کردم. گفتند: تیر خورده به سرش. به عقب منتقلش کردند . بله. ولى الله در بیمارستان بسترى شده بود. بعد از 20-23 روز که در حالت کما بود. به فیض شهادت نائل آمد .
- یکبار من و ولى الله با هم به سمت مشهد به راه افتادیم. آن موقع در آبادان مستقر بودیم. ولى الله گفت: دوست دارم پسرى داشته باشم که راهم را ادامه بدهد . ما سربه سرش مىگذاشتیم و مىگفتیم : تو، دختر دارى . اتفاقاً خانمش هم دخترى به دنیا آورد . بعد به او گفتیم: پسرت کجا رفت؟ خیلى دوست داشت پسرى داشته باشد و اسمش را مهدى بگذارد .
- سردار ابراهیم زاده به من گفت : در آن زمان که ولى الله در پادگان مربى تاکتیک بود به من مراجعه کرد و گفت : آقاى ابراهیم زاده. گفتم: بله گفت: مىخواهم به جبهه بروم . گفتم: الآن مشکل داریم . گفت: آقاى ابراهیم زاده من مىخواهم به جبهه بروم و به این خواسته اصرار دارم . گفتم: یک عده نیرو از شهرستان آمدهاند، آنها را آموزش بده بعداً برو . گفت: چشم، ولى آقاى ابراهیم زاده بعد از آموزش این عده حتماً باید به جبهه بروم . گفتم: باشد . بعد از پایان آموزش که 30-25 روز طول کشید مجدداً چراغچى به سراغم آمد و گفت: آقاى ابراهیم زاده الوعده وفا . گفتم: باشد . و او از آن لحظه به بعد عازم جبهه شد .
- آقا ولى دانشگاه را ترک کردند و به جبهههاى جنگ رفتند. من به او مىگفتم: شما که علاقه شدیدى به درس خواندن داشتید! - مشوق اصلى من هم براى درس خواندن ایشان بودند. هر موقع که به مرخصى مىآمدند مىگفتند: درسهایت را چکار کردى، امتحانهایت را خوب دادى؟ - خوب خودتان چرا درس نمىخوانید؟ ولى او مىگفت: نه الان وظیفه اصلى ما جنگ است من هر کار بکنم، هر چند شبانه روز که بیدار باشم باز هم اگر سراغ درس رفتم نمىتوانم وظیفه اصلىام را در جبهه انجام بدهم .
- حدود سه ماه از تولد دخترمان گذشته بود که آقا ولى به مرخصى آمدند. یک روز آقاولى روروک را آوردند و بچه را داخل آن گذاشته و راه مىبردند. من به آقا ولى گفتم: این بچه هنوز کوچک است و قدرت راه رفتن ندارد و نمىتواند خودش را نگه دارد. اما آقا ولى گفت: نخیر، دختر یک بسیجى باید دلیر و شجاع باشد .
- اوایل انقلاب عمه ایشان شهید شد، او در تظاهرات علیه رژیم ستم شاهى در چهارراه لشکر مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود و شهید شده بودند. وقتى پدر ولى الله از موضوع خبردار شد خیلى ناراحت شد و به بیمارستان رفتند تا پیکر ایشان را تحویل بگیرند . در آن موقع دیدم ولى الله چنان خوشحال بود که وقتى آمد خانه ذوق کرده بود و یک خوشحالى عجیبى به آن دست داده بود . به او گفتم: مگر دیوانه شدهاى ، این کارها چیست که انجام مىدهى؟ گفت: من الان مىروم نقل مىگیرم و در بین فامیل پخش مىکنم و مىگویم باعث افتخار ماست که از خانواده ما یک زن در راه رسیدن به اهدافش یعنى انقلاب اسلامى به شهادت رسیده است . من اینقدر ناراحت شدم و گفتم : این حرفها را جلوى کس دیگرى نزنى چون آنها ناراحت مىشوند . گفت: شما نمىدانید که این موضوع چقدر با اهمیت است و باعث مباهات و افتخار ماست و مدام در حال گفتن ذکر الحمدالله رب العالمین بود . بعد از چند وقت پسر عمه ایشان که مادرشان شهید شده بود یک موضوع دیگرى پیدا کرده بود و مبارزات خود را گسترده کرده بودند . وقتى به او مىگفتیم: حاج آقا، شما دیگر دست بردارید ، مادرتان که رفت بس است ، دیگر شما نمىخواهد بروید . ولى او در جواب ما مىگفت: در جایى که مادر من یک زن بود در این راه شهید شد من چطور مىتوانم بنشینم و صبر کنم . ولى الله هم در این مورد به شدت از ایشان حمایت مىکرد و در تمام مراحل او را یارى مىکرد .
- قبل از شهادت آقا ولى یک نفر خواب دیده بود که در مسجد گوهرشاد مجلس ختمى گرفتهاند و حضرت ابوالفضل نیز در آن مجلس شرکت دارد آن فرد مىگفت: حضرت ابوالفضل دفترچهاى در دست داشتند که در آن تصویرى از شهداى ما بوده است . مثل 72 تن، بعد ایشان دفترچه را ورق مىزند مىبیند عکس شهید ولى الله در آن دفترچه است و زیر آن نوشته شهید ولى الله چراغچى. آن شخص مىگفت: من بعداً که این خواب را براى ولى الله تعریف کردم او خیلى خوشحال شد . خصوصاً از لفظ حضرت ابوالفضل که فرموده بودند : به زودى اینها به ما ملحق مىشوند .
- یک روز رفته بودیم بهشت رضاعلیه السلام ، در کنار قبور شهدا ولى الله به من گفت: تهمینه نمىدانم چکار کردهام که خدا من را قبول نمىکند، تو به من بگو اگر خطایى از من سر زده؟ من با شوخى گفتم: خودتان را لوس نکنید. خدا شما را به خاطر اسلام نگه داشته تا از تجربیات شما در جنگ علیه دشمنان اسلام استفاده شود . تا دیدند من از ایشان تعریف مىکنم خیلى زود موضوع صحبت را عوض کردند .
- یکدفعه وقتى به مرخصى آمد، دستش مجروح شده بود- وقتى آقا ولى مىآمدند به گونهاى وارد منزل مىشدند که مزاحم دیگران نشود- وقتى وارد حیاط شد من هم داخل حیاط بودم، تا چشمش به من افتاد فوراً دستش را پشت کمرش مخفى کرد که من متوجه مجروحیتش نشوم .
- روزى که قرار بود خواستگارى برویم بخیه هایى که به خاطر مجروحیت صورت آقا ولى زده بودند هنوز باز نشده بود که به ایشان گفتم : شما که دیگر جاى سالمى براى تان باقى نمانده . اما آقا ولى در جواب من گفت: این حرفها را نزنید . اینقدر کسانى هستند که چشمها و دستهایشان را از دست دادند اما هنوز به جبهه مىآیند و هیچ چیز جزء مسائل جبهه برایشان مهم نیست .
- یادم مىآید ایشان را اول به عنوان شهید تلقى کرده بودند چون وقتى ترکش به سرشان اصابت مىکند یک قسمت سرشان متلاشى مىشود و همه احساس مىکنند که ایشان شهید شده است . او را مىگذارند توى قایق و مىآورند پشت خط تا منتقل کنند به تهران براى تشییع جنازه، حتى روى لباس او هم نوشته بودند : ( شهید ولى الله چراغچى لشگر پنج نصر ) وقتى که مىخواهند او را براى بردن به سردخانه با آمبولانس ببرند ناگهان صداى خِرخِرى از گلویشان بیرون مىآید که فوراً او را به بیمارستان صحرایى مىبرند . حالا نمىدانم اهواز بوده یا جاى دیگر و در آنجا یک عمل جراحى کوچک انجام مىدهند و سرش را بخیه مىزنند و بعد ایشان را به تهران منتقل مىکنند . حدود 23 روز در بیمارستان در اتاق آى سى یو بیهوش بودند. شب اول عید بود که به من خبر دادند، همه فامیل از مجروح شدن او خبر داشتند ولى من آخرین نفر بودم که از موضوع مطلع شدم. من خیلى ناراحت شدم، چون واقعاً از نظر عاطفى من به ایشان خیلى وابسته بودم . یعنى رفتارشان در منزل باعث شده بود یک وابستگى خاصى به ایشان داشته باشم . درست همان سالهایى بود که حملههاى هوایى خیلى شدیدى در تهران انجام مىشد که پروازها هم لغو شده بود، قطار هم خیلى کم بود. ولى من گفتم: به هر وسیله ای است امشب باید به تهران برویم . سال جدید حدود ساعت 10 تحویل شد ما رفتیم حرم و از امام رضا علیه السلام شفاى ایشان را خواستیم . من به همراه مادرم، خواهرم و خواهر او به تهران رفتیم . قبلا پدرشان و برادرشان به تهران رفته بودند . آنها به من گفته بودند ترکش به پایش خورده و حالش کاملا خوب است. طول مسیر مشهد تا تهران از سخترین لحظات زندگى ام بود. در تهران به طرف بیمارستان در حرکت بودیم که من گفتم: برویم یک شاخه گل بگیریم که برادر شوهرم گفتند : نه بیایید برویم حالا ببینیدشان . وقتى به بیمارستان رسیدیم انتظار داشتم ایشان را روى تحت با پاى بسته ببینم ولى متاسفانه رفتیم توى قسمت آى سى یو که مربوط به مغز است . دیدم سرش را کاملا باند پیچى کردهاند و بیهوش روى تخت خوابیده است . موقعى که ما به آنجا رسیدیم در حال تمیز کردن ریه شان بودند که صحنه بسیار دردناکى براى من بود . سرانجام پس از بیست و سه روز که رنج و سختى بسیارى کشیدند به ما خبر دادند که ایشان به درجه رفیع شهادت نائل شدهاند .
- قبل از حمله طریق القدس بچهها رفته بودند معبرهایى را مینهایش را خنثى کرده بودند و تا پشت سیمهاى خاردار هم رفته بودند . زمان عملیات کسانى که رفته بودند و مینها را خنثى کرده بودند آمدند تا نیروهایى را بیاورند روى خاکریز، موقعى که مىخواستند نیروها را ببرند معبر را گم مىکنند، در آنجا یکى از بچهها متوسل مىشود به امام زمان و حرکت مىکنند مىروند جلو این نیرو از جایى مىروند که اصلا دشمن آنجا را مین گذارى نکرده بوده و سیم خاردار هم نبوده و تا بعد از خاکریز هم ادامه پیدا مىکرده یعنى اینها مىآیند بدون اینکه یک نفرشان زخمى شود .
- میرزا جواد آقاى تهرانى به منطقه جنگى تشریف آورده بودند. ایشان به چراغچى خیلى علاقه داشت، شاید بتوان گفت بیش از دیگران به اواظهار محبت مىکرد. شاید و حتما با توجه به خصوصیات میرزا جواد آقا او به اخلاق و رفتار ولى الله پى برده بود .
- حاج میرزا جواد آقا تهرانى (ره) فردى عارف و انسانشناسى بود. او به ولى الله چراغچى عشق مىورزید. وقتى ولى الله رامى دید خندهاش مىگرفت. از او زمانیکه به جبهه آمده بود اجازه خواست که به خط مقدم برود . به همراه حاج میرزا جواد در شلمچه بودیم که سراغ ولى الله را گرفت و گفت : او کجاست؟ مرا به آنجا ببرید. ببرید پهلوى ایشان !!
- بعد از شهادت شهید چراغچى یک روز سر مزار ایشان رفتم، در آنجا پیرمردى را دیدم که به شدت گریه مىکرد و ناراحت بود و دائم مىگفت: پدر جان! پدرجان! من خودم را معرفى نکردم و آشنایى ندادم، جلو رفتم و پرسیدم: خوب پدر جان شما چه نسبتى با این شهید داشتید؟ ایشان گفتند: در منطقه من در زیر خاکریز یک سنگر انفرادى حفر کرده بودم تا از دید دشمن مخفى باشم . یکروز ناگهان یک بلدوزر خودى که متوجه من نشده بود مقدارى از شنها و خاکهاى خاکریز را بالاى سنگر ریخت، بطوریکه من در زیر شن مدفون شدم و فقط سرم را توانستم بیرون بیاورم و تقاضاى کمک کنم . ناگهان دیدم یک جوان (چراغچى) به طرف من دوید و با دست و ناخن تمام خاکها و شنها را عقب زد و مرا بیرون کشید . حدود نیم ساعت بعد صداى خمپاره و انفجار شنیده شد و رزمندگان فریاد ا لله اکبر، لا اله الاالله سر مىدادند وقتى من جلو رفتنم دیدم همان جوان که مرا نجات داده مجروح شده و از سر و صورتش خون فوران مىکند. خیلی ناراحت شدم . اول فکر کرده بودند که ولى الله شهید شده اما بعد مىفهمند که بدنش گرم است و مجروح شده بعد من از آن مرد خواستم که آرام باشد و گریه نکند . اما ایشان گفتند: من و شهید آنقدر با همدیگر خوب بودیم و او به من خیلى محبت داشت که نمىتوانم فراموش کنم .
- در عملیات مسلم بن عقیل، نیروهاى اسلام براى رسیدن به خطوط عملیات، حدود 10-15 کیلومتر را در داخل شیارها پیاده روى کردند و بعد به دشمن که در ارتفاعات مستقر بود و به منطقه نیز دید کامل داشت رسیدند و در همان شب عملیات قسمتهایى از ارتفاعات سومار را تصرف کردند و در حالت پدافندى قرار گرفتند . پاتک شدید دشمن بر روى آن ارتفاعات، باعث شده بود که در قسمتى که شهید چراغچى در آنجا حضور داشت، تعداد نیروها به سه نفر محدود شود، اما شهید چراغچى در طول شب چندین بار به محل گروهان ما که همان سه نفر بودیم سر زد و با روحیه دادن به ما باعث شد که تا صبح مانع از نفوذ نیروهاى دشمن به منطقه خودى شویم .
- یکبار که از منطقه برگشته بودند، چون منزل ما در خیابان خسروى نو بود و اکثراً پیکر شهدا را از آن مسیر تشییع مىکردند. ایشان به من گفتند: در مراسم تشییع شهدا شرکت کنید، چون یک روزى ولى الله ات را همین طورى مىآورند . من مىخندیدم و مىگفتم: شما شیرین هستى، حالا خودت را شیرینتر نکن. ولى ایشان مىگفتند: حالا من گفته باشم به هر حال خودت را آماده کن .
- شب روز ششم یا هفتم عملیات بود. از خواب بیدار شدم. ولى الله چراغچى در حال خواندن نماز شب بود، شدیداً گریه مىکرد. حالات او به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود. منقلب شده بودم، با خودم گفتم : چقدر خلوص، چقدر نزدیکى با خداوند تبارک و تعالى صبح شد. احساس مىکردم امروز همه ما ممکن است به فیض شهادت نائل گردیم. اما چه مىشود گفت، ناخالصىها نگذاشت. با توکل بر خدا به کار مشغول شدیم با چراغچى مشغول راست و ریست کردن کارها شدیم. ناگهان دشمن با شدت تمام شروع به ریختن آتش نمود . خمپارهاى در نزدیکى ما دو نفر به زمین اصابت کرده و منفجر شد . من مجروح شدم و دیگر متوجه نشدم و به اهواز منتقل گشتم . ترکش دیگر خمپاره به جمجمه ولى الله اصابت کرده بود. او بیهوش شده بود. بدن مجروحش را به تهران منتقل کرده بودند و در بیمارستان بسترى نموده بودند . بعد از چند روز من و برادر باقر براى احوالپرسى اش به تهران رفتیم . ولى الله در حالت اغماء بود. هنگامیکه دستمان را در دستش گذاشتیم، خیلى محکم فشار داد . بعد از چند روز ولى الله هم به خیل شهدا پیوست .[۱]