شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش7

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید ولی الله چراغچی مسجدی


خاطرات

- یادم هست قبل از فرماندهى ایشان، شهید خادم الشریعه فرمانده تیپ بود. ما رفته بودیم به سنگر و بچه‏ها در حال خوردن صبحانه بودند، که بى سیم اعلام کرد که آقاى خادم الشریعه توسط ترکشى که به سرش اصابت کرده شهید شده‏اند. وقتى پیام به ما رسید آقاى چراغچى همین طور ماند و یک سکوت محض سنگر را فرا گرفت. حالا نه لقمه را در دهان پایین مى‏برد و نه مى‏جود و همان طور مانده بود و خیلى ناراحت شدند و آن لحظه که براى آقاى چراغچى بوجود آمده بود هرگز فراموش نخواهم کرد .

- شهید چراغچى بسیار خوش اخلاق و همیشه خندان بود و در روزهایى که عملیات مسلم بن عقیل انجام شده بود در آن کوههاى صعب العبور که فتح شده بود بسیار ناراحت بود، چون که بسیارى از بچه‏ها شهید شده بودند و در خط عراقى‏ها جا مانده بودند و ایشان بسیار نگران بودند که بتوانند جنازه‏ها را انتقال بدهند به عقب با وجودى که بنده دیدم، بدنى مجروح و پاهایشان هم زخمى بود و حاضر نبود براى معالجه به عقب برگردد و مى‏گفتند: ما باید جنازه‏ها را به عقب برگردنیم. و در آنجا ایشان را داخل مسجد دیدم که با خداى خودش راز و نیاز مى‏کند و به ائمه توسل دارد .

- یک شب در پاسگاه برزگر بودیم، وقتى شام آوردند، تقریبا نفرى دو عدد تخم مرغ نیم رو بود که یکدفعه دیدم ولى الله زد روى زانویش و گفت: من اینجا تخم مرغ نیمروى گرم بخورم و بچه‏ها داخل بَلَم و در حال تمرین، نان خشک بخورند . مى‏خواست به بچه‏هاى دیگر بگوید که ما همه یکسان هستیم و آن غذا را نخورند و نان خالى خورد .

- آقا ولى در اطراف فکّه در مناطق عملیاتى والفجر مقدماتى، نیروهایى جهت کنترل و حفاظت منطقه مستقر کرده بودند، ایشان مى‏خواست براى سرکشى به آن مناطق برود، بنده هم سوار جیپ شدم و با ایشان رفتم . در بین راه یک ستون از نیروهاى خودى در کنار یک خاکریز حرکت مى‏کردند، در نقطه‏اى که دشمن دید داشت، روى این ستون آتش ریخت و در همان حال شهید چراغچى با همان روحیه و خنده گفت: برادر خلخالى برویم تا آتش را از روى بچه‏ها کم کند. و جیپ را انداخت توى مسیرى که عراقى‏ها دید داشتند و آتش را روى جیپ متمرکز کردند و به اینصورت براى نیروهاى تحت امرش ارزش قائل مى‏شد و به بچه‏هاى بسیجى علاقه نشان مى‏داد .

- در عملیات گذشته یکى از اسیران عراقى گفت: به ما گفته‏اند - در عملیات آتى - ابتدا بنا را بر مقاومت بگذارید، با دشمن بجنگید. ممکن است دشمن روى شما فشار زیادى بیاورد، ما به شما خواهیم گفت: یواش، یواش عقب نشینى کنید . تا زمانیکه دستور ما به شما نرسیده هیچ کارى نمى‏کنید. بنابراین دشمن آمادگى عقب نشینى دارد. آمادگى دارد که به شما اسیر بدهد. مواظب باشید که با این ترفند گول نخورید. همه سنگرها را دقیقاً کنترل کنید .

- در یکى از شب‏ها ، دشمن روى نیروهاى ما تک کرده بود. مسئولین محورها و دیگر رزمندگان با شدت و قدرت تمام مقاومت مى‏کردند . یکى از مسئولین محورها ، بعد از یک درگیرى مفصل با دشمن مورد اصابت ترکش ناشى از انفجار یک آرپى جى قرار گرفته بود . میزان جراحت وارده به حدى نبود که مانع صحبت کردن آن برادر شود . اتفاقاً پدر ایشان هم در جبهه بود. او بعد از زخمى شدن به نزد پدرش مى‏آید . بابا آرپى جى خوردم ! پدر خیلى ناراحت شده و با انتقاد و سرزنش رو به او کرده و مى‏گوید : خیلى خوب، خیلى خوب، خودت را براى من زیاد لوس نکن و برو با دشمن بجنگ و وظیفه ات را انجام بده .

- یادم هست، عده‏اى از بازارى‏هاى مشهد آمده بودند منطقه و خیلى دوست داشتند که به خط مقدم هم بروند و آنجا را ببینند و مى‏خواستند که صبح بروند ولى ما طورى هماهنگ کردیم که اینها را بعدازظهر ببریم و شب به آنجا برسیم . ما با آقا ولى هماهنگ کردیم و در بین راه ایشان با آقاى آهنى که بچه بیرجند بود تماس گرفت و گفت حالا وقتش است. و آنها چند تا گلوله زدند و عراقى‏ها هم شروع کردند و جو بهم ریخت ، ما هم گفتیم که ما متاسفیم که امشب به کمین افتاده‏ایم و حالا باید سینه خیز برگردیم عقب ، و الا عراقى‏ها ما را دستگیر خواهند کرد. آنها هم کلى از راه را سینه خیز برگشتند و بعد هم سجده شکر مى‏کردند که از دست عراقى‏ها فرار کرده‏اند. خلاصه همان شب 900/000 تومان چک گرفتیم .

- به عنوان معاون دوم گردان ولى الله مشغول به کار بودم. عملیات بدر در حال اجرا بود. همراه با شهید برونسى سوار قایق شدیم و عازم خط گردیدیم . روز دوم یا سوم عملیات که صبح یک روز جمعه بود در گوشه‏اى نشسته بودم که ولى الله با بى سیم چى اش آمد. بعد از احوالپرسى و روبوسى در سنگر نشستیم. 4 نفر بودیم . کمپوت آورده و باز کردیم . یک کمپوت به چراغچى دادیم هر کار کردیم که او یک جرعه از آن بنوشد ،‌ ننوشید . گفت: نمى‏خورم اول شما بخورید تا بعد من بخورم . گفتم: حاج آقا شما قائم مقام لشگرید . گفت: این حرفها نیست شما بخورید تا من هم بخورم . بالاخره با قسم و اصرار زیاد اول ایشان شروع به خوردن کردند. ما هم شروع به خوردن کمپوت کردیم . در همین هنگام پاتک عراق شروع شد. من مجروح شده و به عقب منتقل شدم در پشت خط حاج باقر گفت : اگر مى‏توانید بایستید وگرنه بروید عقب . گفتم: حاج آقا ضعف دارم خون زیادى از من رفته . به عقب منتقل شده و در بیمارستان بسترى گشتم . خبر آوردند که: حاج ولى الله هم مجروح شده . بعد از آزاد شدن از بیمارستانى در تهران به مشهد آمدم که مطلع شدم چراغچى به درجه شهادت نائل شده است و جنازه‏اش را تشییع مى‏کنند .

- عملیات والفجر (1) شروع شده بود. صبح اولین روز عملیات ، لشگر 5 هم وارد عملیات شده بود. دشمن در اثر فشار نیروهاى خودى مجبور به عقب نشینى شده بود . نیروهاى اطلاعاتى مشغول انجام اقدامات شناسایى براى شب بعد بودند. من با عده‏اى از نیروهاى تیپ 21 براى شناسایى رفتیم . برادران از اینکه مى‏دیدند دشمن تلفات سنگین داده و مجبور به عقب نشینى گردیده خیلى خوشحالى مى‏کردند . شهید رفیعى هم خوشحالى زیادى داشت. او تک تک بچه‏ها را به آغوش مى‏کشید . شهید رفیعى در مصانحه شگرد خاص خودش را داشت. وقتى بچه‏ها را در بغل مى‏گرفت مى‏گفت: مى‏خواهم به نام حضرت ابوالفضل سلام الله علیه اثرى بگذارم. بعد از اداى این جمله از بدن آن نفر گاز مى‏گرفت . او همین کار را هم با چراغچى کرد. ولى الله اصلاً خوشش نیامد و بر رفیعى فریاد کشید. رفیعى گفت: دارم با بچه‏ ها شوخى مى‏کنم .

- ولى الله همراه با تعدادى از مسئولین به شناسایى رفت. من هم با گروه دیگرى از برادران همین کار را انجام مى‏دادم. پاسگاه زید حدود 1/5-2 کیلومتر با مرز عراق فاصله داشت. وقتى به آنجا رسیدم ولى الله را هم دیدم که در آنجا بود و از شدت گرما و تشنگى و گرسنگى صورتش کبود شده بود . یک لحظه متوجه شدم که نیروها اسلحه را به سمت او گرفته و چراغچى را تهدید مى‏کنند! و مى‏گویند: دستهایت را بالا ببر . او هم تبعیت کرد و دستهایش را بالا برد. به او گفتند: اسلحه ات را زمین بگذار. ولى الله با آرامش اسلحه‏اش را بر زمین گذاشت. گفتند: سرپا بایست . ولى الله سرپا ایستاد هر آنچه آن برادر بسیجى دستوران نظامى صادر مى‏کرد او هم مو به مو اجرا مى‏کرد در این لحظات من که به صحنه خیلى نزدیک شده بودم و متوجه گشته بودم فریاد زدم: فلانى چکار مى‏کنى؟ ایشان ولى الله چراغچى هستند. او قائم مقام لشگر 5 نصر است. اسلحه ات را کنار بگذار. او در عینى که مبهوت شده بود اسلحه‏اش را کنار گذاشت. همراه با ولى الله و تعداد دیگرى از برادران در سفره‏اى که محتوایش نان خشکه‏هاى سبزوارى بود نشسته و مشغول غذا خوردن - نان خشک - شدیم. بعد از 48 ساعت هم به همراه ایشان در عملیات بدر شرکت نمودیم .

- دشمن در منطقه‏اى که ما عملیات کرده بودیم قصد این داشت که از طریق جاده‏اى که در منطقه بود خودش را به منطقه و دشتى وسیع و خشک برساند. این دشت شرایط بسیار مناسبى براى مانور تانک‏هاى دشمن داشت. ما هم متوجه این قضیه نشده بودیم تا کار را چاره کنیم و جلوى خطر دشمن را بگیریم. به لطف خدا یکى از مسئولین یگان با یک تفکر خاص که به اصطلاح مى‏خواست سطح آب را در منطقه‏اى پایین ببرد آب را به سمتى از پشت بند جارى مى‏کند و این مقدمه افتادن آب در این منطقه وسیع مى‏گردد . همه جا را آب فرا مى‏گیرد. جاده را فاقد کاربرى مى‏نماید. منطقه‏اى را هم که دشمن از آن مى‏خواست به عنوان مانور نظامى و عملیاتى استفاده کند آب فرا مى‏گیرد و زمینه‏اى را که دشمن مى‏توانست با استفاده از آن ضربه کارى بر پیکره نیروهاى ما وارد کند از دست مى‏دهد . این هیچ نبود مگر لطف و عنایت خداوند تبارک و تعالى .

- عملیات بدر در حال اجرا بود. در جاده خندق مشغول نبرد بودیم. وقتى چراغچى به خط آمد دشمن تانکهایش را وارد عمل کرده بود. این نوع تانک‏ها از نوع تانک تى 72 بود. خصوصیت این نوع تانک این بود که گلوله‏هاى آر پى جى به آن اثر نمى‏کرد . در مقابل ، ما تعداد کمى پشت خاکریز بودیم. گنجایش آن هم براى استقرار نفرات بیشتر کم بود. هر چه نیروهاى ما آرپى جى مى‏زدند کارگر نمى‏افتاد و تانک‏هاى دشمن همچنان جلو مى‏آمدند . چراغچى گفت: الله اکبر بگو. بزن حداقل آنها را متوقف کند. نهایتاً تانکها به روى خاکریز آمدند ولى ما با پى‏گیرى و جدیت چراغچى توانستیم جلوى آنها را بگیریم . جنگ نفر با تانک تى 72 صورت گرفته بود. نفرات پیاده دشمن را برمى گرداندیم ، تا دو سال با این وضعیت منطقه در اختیار ما بود .

- شهید چراغچى در سخت‏ترین لحظات خنده بر لب داشت و بنده یادم نمى‏آید حتى اگر کسى به ایشان پرخاش کرده باشد ایشان جواب بدهد و برخورد کند. در عملیات بدر که بنده براى چیدن کمین‏ها به جلو رفتم پس از بازگشت به خط که البته هنوز یک شب از تثبیت آن مى‏گذشت هیچ کدام از نیروهاى مورد نیازمان مثل بى سیم چى و... را ندیدم و فوراً یکنفر را به عنوان پیک نزد آقا ولى فرستادم و گفتم به ایشان بگوید الان به محل ما بیاید و الا من به آنجا مى‏روم. ایشان پس از مدتى آمدند و بنده هم با عصبانیت ،‌ تند کردم و گفتم که نیروهایت کجا هستند که در آن موقع ایشان آمد و روى من را بوسید و امکانات و بى سیم در اختیار ما گذاشت و نیروى لازم را هم بعد از آن پیدا کردیم .

- یکى از رزمنده‏ها که از خدمت فرار کرده بود ، برگشته بود . ظاهراً مشکلى داشت . همه جمع بودیم. حاج ولى گفت: همه شما بروید. من با او کار دارم . کنار خاکریز نشست و گفت: بنشین آقا جان . ما که از آن جلسه دو نفرى جدا بودیم. حاج ولى مقدارى با آن فرد صحبت کرد. بعد از پایان صحبت دیدم این بنده خدا سرش پایین افتاده است و در عالم دیگرى سیر مى‏کند. حاج ولى به او چه گفته بود نمى‏دانم ولى آن فرد از زمین تا آسمان عوض شده و تغییر کرده بود .

- ایشان با حاج میرزا جواد آقاى تهرانى خیلى دوست بودند و از نظریات او کاملاً استفاده مى‏کردند. هر وقت مشکلى برایشان پیش مى‏آمد نزد ایشان مى‏رفت و با او مشورت مى‏کرد و از او راهنمایى مى‏خواست. ما در خانواده مان ،‌ دکترى داشتیم که در خارج بودند و از تجربه زیادى برخوردار بودند . یکروز که ایشان به ایران آمده بودند و قرار بود به منزل ما بیایند ولى الله که از موضوع مطلع شده بود به پیش میرزا جواد آقاى تهرانى رفت و گفت که : ( شما هم امروز به منزل ما بیایید و آقاى دکتر را با صحبتها و راهنماییهاى خود وادار کنید به ایران بیاید و به مردم کشور خودش خدمت کند و تجربیات خود را که در آن زمان جوانهاى ما به آن نیاز شدیدى داشتند در اختیار آنها قرار بدهد که در این زمینه ایشان صحبتهاى بسیار ارزشمندى هم کردند . )

- خانم آقا ولى نقل مى‏کرد: (هر وقت آقا ولى براى مرخصى مى‏آمد شب هایى که بچه مان براى شیرخوردن از خواب بیدار مى‏شد و گریه مى‏کرد آقا ولى بدون این که من متوجه بشوم و از خواب بیدار شوم سعى مى‏کرد بچه را ساکت کند و یک لیوان آب پرتغال یا هویج براى من آماده مى‏کردند و بعد به آرامى مرا از خواب بیدار مى‏کردند و از من مى‏خواستند ابتدا آب پرتغال یا آب هویج بخورم و بعد بچه را شیر بدهم .)

- یکى از دوستان ولى الله مى‏گفت : در منطقه عملیاتى با اینکه آتش دشمن سنگین بود با ولى الله با وسیله نقلیه در حال تردد بودیم. ماشین را که مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته بود به ایستگاهى که در خط مقدم بود رساندیم. چون آقا ولى کار مهمى داشت و ماشین نیز خراب شده بود به مسئول امور خودرویى مراجعه کرد و از ایشان درخواست ماشین نمود ولى آن برادر گفت: مگر شما چکاره هستید که به شما ماشین بدهم ؟ ولى ا.. خودش را معرفى نکرد فقط گفت: ماشین من را با خمپاره منهدم کرده‏اند و الآن ماشین لازم دارم . در همین هنگام یکى دیگر از برادران رزمنده که ولى الله را مى‏شناسد و متوجه موضوع مى‏شود به آن برادر مسئوول خودرویى مى‏گوید که ایشان آقا ولى جانشین لشکر است. بعد از اینکه آن برادر فهمید که ایشان جانشین لشکر است کلى از آقا ولى عذرخواهى کرد. اما آقا ولى هیچ عکس العملى نشان نداد .

- یادم هست ولى الله در مدرسه ای در سوسنگرد ، براى نیروهاى بسیجى سخنرانى کرده بودند . چون مأموریت بچه بسیجى‏ها ، سه ماهه بود و بعد از سه ماه ناگزیر بودند برگردند ، براى کارهاى شخصى خودشان. در همان موقع ما در اهواز بودیم که براى ما تلفن کردند که خودتان را برسانید چون جو متشنج شده است و ما رفتیم آنجا و دیدیم که ایشان را داخل اسلحه خانه کرده‏اند و درش را بسته‏اند . چرا که بچه‏ها مى‏خواستند بریزند و ایشان را بکشند. علت هم این بود که ایشان در صحبتهایش گفته که شما نمى‏توانید بروید و هرکه بخواهد برود از پشت به امام حسین خنجر زده است و خلاصه بچه‏ها شلوغ کرده بودند و خلاصه ایشان بدون پیرایه و خیلى رک حرفش را مى‏زد .

- با آقا ولى به ایلام آمدیم، چندین شب بود که چشم روى چشم نگذاشته بود. خستگى از سر و صورتش مى‏بارید، مطلع شدیم خانواده نگرانمان هستند. پس از یک تماس تلفنى کوتاه با مشهد به منزل یکى از دوستان رفتیم و خوابیدیم. هنوز نیم ساعتى نگذشته بود که با صداى ناله‏اى آرام و سوزناک از خواب بیدار شدم . توى تاریکى نشسته بود و با خداى خویش راز و نیاز مى‏کرد . آقا ولى عاشق بود و بالاخره به معشوق خود رسید .

- وقتى که مى‏خواستند ازدواج کنند آمد و گفت : مادر من چند روز دیگر مى‏خواهم ازدواج کنم. من که کاملاً تعجب کرده بودم فکر کردم شوخى مى‏کند ولى او گفت: ( من براى دلخوشى و هوس خود نیست که مى‏خواهم ازدواج کنم بلکه به فرمان امام خمینى که گفته‏اند جوانان باید با ازدواج ایمانشان را کامل کنند مى‏خواهم این کار را بکنم .) حتى از حضرت امام براى خواندن خطبه عقد هم براى چند روز دیگر وقت گرفته بود و گفت: سه روز وقت دارى مادر . این مطلب درست در زمانى بود که پدربزرگ ایشان فوت کرده بود و من گفتم : »( طبق سنتى که هست باید هفتم و چهلم آن مرحوم بگذرد چون پدرت و فامیل ناراحت مى‏شوند .) و او گفت: (اگر در این سه روز این کار را کردید که هیچ و گرنه مى‏روم با جبهه و جنگ ازدواج مى‏کنم . ) شرایط او براى ازدواج این بود که هر جایى که مى‏روید کسى که قرار است همسر من بشود بگویید آیا مى‏تواند با ماهى دو هزار تومان حقوق من زندگى کند . گفتم: ( ما براى برادرت مجلس گرفتیم و فامیل از ما توقع دارند .) مى‏گفت: ( من از این تجملات خوشم نمى‏آید و مى‏خواهم على وار زندگى کنم .) به طور پنهانى براى ایشان یکى از دخترانى که خانواده آنها را کاملاً مى‏شناختیم و آنها هم ما را مى‏شناختند صحبت کردیم و بالاخره دو طرف راضى شدیم. در همان گیر و دار مراسم هفتم پدر بزرگش، ولى الله به اتفاق پدر و مادر خود و عروس خانم به تهران رفتند تا امام خطبه را بخوانند .

- یک شب بیدار بودم و صداى ناله شهید چراغچى را خیلى ظریف مى‏شنیدم که تمام ائمه را به نام یکى یکى صدا مى‏زد و به زبان فارسى قسم شان مى‏داد که خدایا کمکمان کن ، خدایا به حق این بزرگواران ما را در راهى که داریم ثابت قدم بدار ،‌ رزمندهایمان را پیروز کن .

- شبى که خانم ایشان مى‏خواستند فارغ بشوند همان شب ولى الله به مشهد رسید ، وقتى آمدند ، خانمشان را به بیمارستان بردند. در بیمارستان بنت الهدى زیر زمینى وجود داشت که ایشان وضو گرفتند و به داخل زیر زمین رفتند و با خدا راز و نیاز مى‏کردند و مى‏گفتند: (خدایا دلم مى‏خواهد یک مهدى به من بدهى و خیلى نداى یا مهدى یا مهدى مى‏دادند تا اینکه خانمشان فارغ شدند ). وقتى که فهمیدند، فرزندشان دختر هست، خوشحال شدند و نام او را فاطمه گذاشتند .

- مدتى پس از خدمت در تیپ 21 به لشکر نصر منتقل شدند . ولى الله در آنجا در سمت جانشین لشکر مشغول به کار گردید. یکبار براى دیدن ایشان به موقعیتى به نام پاسگاه برزگر رفتم. این پاسگاه در لب هور احداث شده بود که داراى سه اتاق کوچک بود . از این مکان به عنوان یک مکان استراحت در هنگام شناسایى استفاده مى‏شد . آب هور هم حالت خاصى دارد ، در شب بسیار سخت که عمق استخوان را مى‏سوزاند و در روز هم آنقدر گرم مى‏شود که انسان در داخل آب احساس تعرق مى‏نمایند. شب نشد در همانجا بخوابم. هر چه به خودم فشار آوردم خوابم نبرد . یادم نیست به چه دلیل خواب از سرم پریده بود . بلند شدم ، آرام آرام حرکت کردم و خودم را به تانکر آب رساندم ، وضو گرفتم و وارد مسجد شدم ، مسجد تاریک بود ، یک جاى خالى را براى خودم پیدا کردم و نشستم. مشغول نماز خواندن شدم . نمى‏دانم چند رکعت نماز خوانده بودم که یک مرتبه چراغ روشن شد . صحنه عجیبى را دیدم . عده زیادى از بچه‏ها سر به سجده یا در حال نمازند . به محض اینکه برق روشن شد، دیدم چراغچى از جایش برخواست و با صداى زیبایش مشغول اذان گفتن شد .

- بعد از چند ماهى که ولى الله به شهادت رسیده بود خواب دیدم که ایشان آمده و دستانش را به زانو گرفته و به حالت غمگینى نشسته بود. گفتم: پسرم چى شده چرا ناراحتى؟ گفت: مادر جان راه خیلى مشکل است ، خیلى سخت است و چند بار همین حرف را به من تکرار کرد. خیلى مشکل است ، مو را از ماست مى‏کشند . به خانواده بگو ، به خواهر و برادرها بگو ، خیلى مواظب باشند ، خیلى این راه مشکل است که من با حالت وحشت از خواب پریدم .

- زمانى که ایشان مجروح شده و در بیمارستان در اتاق آى سى یو بسترى بودند یک شب من خواب دیدم از آخر سالن بیمارستان صداى صلوات و تکبیر مى‏آید . یک مرتبه دیدم مجروحى که حدوداً 6 یا 7 ماه در بیمارستان بسترى بوده و حالا سلامتى اش را به دست آورده دارد مرخص مى‏شود. همه برایش دسته گل آورده بودند و به استقبال ایشان رفته بودند و او را با احترام خاصى بدرقه مى‏کردند . من آنجا حال دیگرى یافتم و با خود گفتم : ( خدایا ممکن است حال آقا ولى خوب شود و من با لباس نو ایشان را به مشهد ببرم .) اصلاً به خودم اجازه نمى‏دادم که فکر کنم او شهید مى‏شود ، ولى در نهایت به آرزویش رسید .

- یک مرتبه در پادگان نزدیک منزلمان نیاز به شیشه ساز ساختمان داشتند، ولی الله فوراً خودش را معرفی کرده بود . چون با این حرفه آشنایی داشت آمد مغازة پدرش و تمامی شیشه های مورد نیاز را برد و نصب کرد و به پدرش گفته بود: پول این شیشه ها را از برادرها نگیرید تا شما هم به سازندگی اسلام خدمتی کرده باشید .

- در عملیات رمضان ایشان فکر می کنم از چندین ناحیه مجروح شده بود و از بس که خون از بدنش رفته بود چهره اش زرد شده بود و با توجه به وضعیتی که داشت راحت ایستاده بود روی خاکریز اول و بچه ها را هدایت می کرد . هر چه توصیه می شد که حداقل یک پانسمان جزئی بشود ، می گفت : که الویت هدایت نیروهاست و مهم بچه ها هستند و خودش را هیچ می دانست .

- صبح روز چهارم عملیات بدر بود. پاتک‏هاى دشمن نسبت به روزهاى دوم و سوم فروکش کرده بود. چراغچى موقعیت و ادامه کار را به من واگذار کرده و خودش به قرارگاه فرماندهى رفت. بعد از رفتن او دشمن مجدداً پاتک سنگینى را شروع کرد. در آن موقعیت قرار بود هم نیروهاى جلو را هدایت کنیم و هم با نیروهاى عقب ارتباط داشته باشیم و هم امر آب و غذا و مهمات رسانى را کنترل کنیم . فشار دشمن زیاد بود. با چراغچى تماس گرفته و از او خواستم دوباره به موقعیت برگشته و امر هدایت عملیات را بر عهده بگیرند . ولى الله خیلى زود خودش را به محل رسانیده و امر هدایت کار و عملیات را بر عهده گرفتند. با توجه به نیاز شدید به نیرو و مهمات، به عقب رفتم . در حین پیگیرى کار، او متوجه شد که من با پاى برهنه دنبال نیرو و مهمات هستم، با حالت خاص رو به من کرد و گفت : بپا، بنشین، برادر تمام شد و رفت ! هیچگاه از او جملاتى اینچنین نشنیده بودم، همیشه با جدیت و صلابت کار را دنبال مى‏کرد، همواره مى‏گفت: تند باش، سریع . این برخورد او مرا به این فکر انداخت که او در عالم روحانى دیگرى است و براى خودش تعیین کرده بود که در حال رفتن است. شب قبل هم اصرار داشت که : دعاى کمیل بخوانید. صبح هم وقتى پتوها را با لبخندى به لب جمع مى‏کرد گفت : آقاى فرمانده بیا این پتوها و سنگر و بیسیم را بگیر. ما رفتیم . من احساس کردم که در آن حالت، شرائط خاص روحانى دارد . مهمات را به خط رساندم. به طرف او برگشتم ناگهان از جا بلند شد و گفت : کار دارم. الان برمى گردم . با موتور به سمت قرارگاه رفت. ظاهراً با برادر قالیباف تماس گرفته بود . مجدداً به موقعیت برگشت. فاصله بین ما 2 نفر بیش از 20 متر نبود. تانکهاى دشمن با ما فاصله چندانى نداشتند. توپ و تانکهاى دشمن مدام آتش مى‏ریختند . فاصله ما با خط اصلى حدود 50-70 متر بیشتر نبود. ما مهمات را بین نیروها توزیع مى‏کردیم . چراغچى آمد. از موتورش پیاده شد. سرش را بلند کرده و جلو را بررسى مى‏کرد تا ببیند چه خبر است؟ من به کار خودم مشغول بودم . وقتى سرش را بلند مى‏کند، تیرى به سرش اصابت مى‏نماید. من متوجه این صحنه نبودم. متوجه شدم که موتور دوباره به سمت عقب برگشت. از چراغچى و موقعیتش سوال کردم. گفتند: تیر خورده به سرش. به عقب منتقلش کردند . بله. ولى الله در بیمارستان بسترى شده بود. بعد از 20-23 روز که در حالت کما بود. به فیض شهادت نائل آمد .

- یکبار من و ولى الله با هم به سمت مشهد به راه افتادیم. آن موقع در آبادان مستقر بودیم. ولى الله گفت: دوست دارم پسرى داشته باشم که راهم را ادامه بدهد . ما سربه سرش مى‏گذاشتیم و مى‏گفتیم : تو، دختر دارى . اتفاقاً خانمش هم دخترى به دنیا آورد . بعد به او گفتیم: پسرت کجا رفت؟ خیلى دوست داشت پسرى داشته باشد و اسمش را مهدى بگذارد .

- سردار ابراهیم زاده به من گفت : در آن زمان که ولى الله در پادگان مربى تاکتیک بود به من مراجعه کرد و گفت : آقاى ابراهیم زاده. گفتم: بله گفت: مى‏خواهم به جبهه بروم . گفتم: الآن مشکل داریم . گفت: آقاى ابراهیم زاده من مى‏خواهم به جبهه بروم و به این خواسته اصرار دارم . گفتم: یک عده نیرو از شهرستان آمده‏اند، آنها را آموزش بده بعداً برو . گفت: چشم، ولى آقاى ابراهیم زاده بعد از آموزش این عده حتماً باید به جبهه بروم . گفتم: باشد . بعد از پایان آموزش که 30-25 روز طول کشید مجدداً چراغچى به سراغم آمد و گفت: آقاى ابراهیم زاده الوعده وفا . گفتم: باشد . و او از آن لحظه به بعد عازم جبهه شد .

- آقا ولى دانشگاه را ترک کردند و به جبهه‏هاى جنگ رفتند. من به او مى‏گفتم: شما که علاقه شدیدى به درس خواندن داشتید! - مشوق اصلى من هم براى درس خواندن ایشان بودند. هر موقع که به مرخصى مى‏آمدند مى‏گفتند: درسهایت را چکار کردى، امتحانهایت را خوب دادى؟ - خوب خودتان چرا درس نمى‏خوانید؟ ولى او مى‏گفت: نه الان وظیفه اصلى ما جنگ است من هر کار بکنم، هر چند شبانه روز که بیدار باشم باز هم اگر سراغ درس رفتم نمى‏توانم وظیفه اصلى‏ام را در جبهه انجام بدهم .

- حدود سه ماه از تولد دخترمان گذشته بود که آقا ولى به مرخصى آمدند. یک روز آقاولى روروک را آوردند و بچه را داخل آن گذاشته و راه مى‏بردند. من به آقا ولى گفتم: این بچه هنوز کوچک است و قدرت راه رفتن ندارد و نمى‏تواند خودش را نگه دارد. اما آقا ولى گفت: نخیر، دختر یک بسیجى باید دلیر و شجاع باشد .

- اوایل انقلاب عمه ایشان شهید شد، او در تظاهرات علیه رژیم ستم شاهى در چهارراه لشکر مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود و شهید شده بودند. وقتى پدر ولى الله از موضوع خبردار شد خیلى ناراحت شد و به بیمارستان رفتند تا پیکر ایشان را تحویل بگیرند . در آن موقع دیدم ولى الله چنان خوشحال بود که وقتى آمد خانه ذوق کرده بود و یک خوشحالى عجیبى به آن دست داده بود . به او گفتم: مگر دیوانه شده‏اى ، این کارها چیست که انجام مى‏دهى؟ گفت: من الان مى‏روم نقل مى‏گیرم و در بین فامیل پخش مى‏کنم و مى‏گویم باعث افتخار ماست که از خانواده ما یک زن در راه رسیدن به اهدافش یعنى انقلاب اسلامى به شهادت رسیده است . من اینقدر ناراحت شدم و گفتم : این حرفها را جلوى کس دیگرى نزنى چون آنها ناراحت مى‏شوند . گفت: شما نمى‏دانید که این موضوع چقدر با اهمیت است و باعث مباهات و افتخار ماست و مدام در حال گفتن ذکر الحمدالله رب العالمین بود . بعد از چند وقت پسر عمه ایشان که مادرشان شهید شده بود یک موضوع دیگرى پیدا کرده بود و مبارزات خود را گسترده کرده بودند . وقتى به او مى‏گفتیم: حاج آقا، شما دیگر دست بردارید ، مادرتان که رفت بس است ، دیگر شما نمى‏خواهد بروید . ولى او در جواب ما مى‏گفت: در جایى که مادر من یک زن بود در این راه شهید شد من چطور مى‏توانم بنشینم و صبر کنم . ولى الله هم در این مورد به شدت از ایشان حمایت مى‏کرد و در تمام مراحل او را یارى مى‏کرد .

- قبل از شهادت آقا ولى یک نفر خواب دیده بود که در مسجد گوهرشاد مجلس ختمى گرفته‏اند و حضرت ابوالفضل نیز در آن مجلس شرکت دارد آن فرد مى‏گفت: حضرت ابوالفضل دفترچه‏اى در دست داشتند که در آن تصویرى از شهداى ما بوده است . مثل 72 تن، بعد ایشان دفترچه را ورق مى‏زند مى‏بیند عکس شهید ولى الله در آن دفترچه است و زیر آن نوشته شهید ولى الله چراغچى. آن شخص مى‏گفت: من بعداً که این خواب را براى ولى الله تعریف کردم او خیلى خوشحال شد . خصوصاً از لفظ حضرت ابوالفضل که فرموده بودند : به زودى اینها به ما ملحق مى‏شوند .

- یک روز رفته بودیم بهشت رضاعلیه السلام ، در کنار قبور شهدا ولى الله به من گفت: تهمینه نمى‏دانم چکار کرده‏ام که خدا من را قبول نمى‏کند، تو به من بگو اگر خطایى از من سر زده؟ من با شوخى گفتم: خودتان را لوس نکنید. خدا شما را به خاطر اسلام نگه داشته تا از تجربیات شما در جنگ علیه دشمنان اسلام استفاده شود . تا دیدند من از ایشان تعریف مى‏کنم خیلى زود موضوع صحبت را عوض کردند .

- یکدفعه وقتى به مرخصى آمد، دستش مجروح شده بود- وقتى آقا ولى مى‏آمدند به گونه‏اى وارد منزل مى‏شدند که مزاحم دیگران نشود- وقتى وارد حیاط شد من هم داخل حیاط بودم، تا چشمش به من افتاد فوراً دستش را پشت کمرش مخفى کرد که من متوجه مجروحیتش نشوم .

- روزى که قرار بود خواستگارى برویم بخیه هایى که به خاطر مجروحیت صورت آقا ولى زده بودند هنوز باز نشده بود که به ایشان گفتم : شما که دیگر جاى سالمى براى تان باقى نمانده . اما آقا ولى در جواب من گفت: این حرفها را نزنید . اینقدر کسانى هستند که چشم‏ها و دستهایشان را از دست دادند اما هنوز به جبهه مى‏آیند و هیچ چیز جزء مسائل جبهه برایشان مهم نیست .

- یادم مى‏آید ایشان را اول به عنوان شهید تلقى کرده بودند چون وقتى ترکش به سرشان اصابت مى‏کند یک قسمت سرشان متلاشى مى‏شود و همه احساس مى‏کنند که ایشان شهید شده است . او را مى‏گذارند توى قایق و مى‏آورند پشت خط تا منتقل کنند به تهران براى تشییع جنازه، حتى روى لباس او هم نوشته بودند : ( شهید ولى الله چراغچى لشگر پنج نصر ) وقتى که مى‏خواهند او را براى بردن به سردخانه با آمبولانس ببرند ناگهان صداى خِرخِرى از گلویشان بیرون مى‏آید که فوراً او را به بیمارستان صحرایى مى‏برند . حالا نمى‏دانم اهواز بوده یا جاى دیگر و در آنجا یک عمل جراحى کوچک انجام مى‏دهند و سرش را بخیه مى‏زنند و بعد ایشان را به تهران منتقل مى‏کنند . حدود 23 روز در بیمارستان در اتاق آى سى یو بیهوش بودند. شب اول عید بود که به من خبر دادند، همه فامیل از مجروح شدن او خبر داشتند ولى من آخرین نفر بودم که از موضوع مطلع شدم. من خیلى ناراحت شدم، چون واقعاً از نظر عاطفى من به ایشان خیلى وابسته بودم . یعنى رفتارشان در منزل باعث شده بود یک وابستگى خاصى به ایشان داشته باشم . درست همان سالهایى بود که حمله‏هاى هوایى خیلى شدیدى در تهران انجام مى‏شد که پروازها هم لغو شده بود، قطار هم خیلى کم بود. ولى من گفتم: به هر وسیله ای است امشب باید به تهران برویم . سال جدید حدود ساعت 10 تحویل شد ما رفتیم حرم و از امام رضا علیه السلام شفاى ایشان را خواستیم . من به همراه مادرم، خواهرم و خواهر او به تهران رفتیم . قبلا پدرشان و برادرشان به تهران رفته بودند . آنها به من گفته بودند ترکش به پایش خورده و حالش کاملا خوب است. طول مسیر مشهد تا تهران از سخترین لحظات زندگى ام بود. در تهران به طرف بیمارستان در حرکت بودیم که من گفتم: برویم یک شاخه گل بگیریم که برادر شوهرم گفتند : نه بیایید برویم حالا ببینیدشان . وقتى به بیمارستان رسیدیم انتظار داشتم ایشان را روى تحت با پاى بسته ببینم ولى متاسفانه رفتیم توى قسمت آى سى یو که مربوط به مغز است . دیدم سرش را کاملا باند پیچى کرده‏اند و بیهوش روى تخت خوابیده است . موقعى که ما به آنجا رسیدیم در حال تمیز کردن ریه‏ شان بودند که صحنه بسیار دردناکى براى من بود . سرانجام پس از بیست و سه روز که رنج و سختى بسیارى کشیدند به ما خبر دادند که ایشان به درجه رفیع شهادت نائل شده‏اند .

- قبل از حمله طریق القدس بچه‏ها رفته بودند معبرهایى را مینهایش را خنثى کرده بودند و تا پشت سیمهاى خاردار هم رفته بودند . زمان عملیات کسانى که رفته بودند و مین‏ها را خنثى کرده بودند آمدند تا نیروهایى را بیاورند روى خاکریز، موقعى که مى‏خواستند نیروها را ببرند معبر را گم مى‏کنند، در آنجا یکى از بچه‏ها متوسل مى‏شود به امام زمان و حرکت مى‏کنند مى‏روند جلو این نیرو از جایى مى‏روند که اصلا دشمن آنجا را مین گذارى نکرده بوده و سیم خاردار هم نبوده و تا بعد از خاکریز هم ادامه پیدا مى‏کرده یعنى اینها مى‏آیند بدون اینکه یک نفرشان زخمى شود .

- میرزا جواد آقاى تهرانى به منطقه جنگى تشریف آورده بودند. ایشان به چراغچى خیلى علاقه داشت، شاید بتوان گفت بیش از دیگران به اواظهار محبت مى‏کرد. شاید و حتما با توجه به خصوصیات میرزا جواد آقا او به اخلاق و رفتار ولى الله پى برده بود .

- حاج میرزا جواد آقا تهرانى (ره) فردى عارف و انسان‏شناسى بود. او به ولى الله چراغچى عشق مى‏ورزید. وقتى ولى الله رامى دید خنده‏اش مى‏گرفت. از او زمانیکه به جبهه آمده بود اجازه خواست که به خط مقدم برود . به همراه حاج میرزا جواد در شلمچه بودیم که سراغ ولى الله را گرفت و گفت : او کجاست؟ مرا به آنجا ببرید. ببرید پهلوى ایشان !!

- بعد از شهادت شهید چراغچى یک روز سر مزار ایشان رفتم، در آنجا پیرمردى را دیدم که به شدت گریه مى‏کرد و ناراحت بود و دائم مى‏گفت: پدر جان! پدرجان! من خودم را معرفى نکردم و آشنایى ندادم، جلو رفتم و پرسیدم: خوب پدر جان شما چه نسبتى با این شهید داشتید؟ ایشان گفتند: در منطقه من در زیر خاکریز یک سنگر انفرادى حفر کرده بودم تا از دید دشمن مخفى باشم . یکروز ناگهان یک بلدوزر خودى که متوجه من نشده بود مقدارى از شن‏ها و خاک‏هاى خاکریز را بالاى سنگر ریخت، بطوریکه من در زیر شن مدفون شدم و فقط سرم را توانستم بیرون بیاورم و تقاضاى کمک کنم . ناگهان دیدم یک جوان (چراغچى) به طرف من دوید و با دست و ناخن تمام خاکها و شن‏ها را عقب زد و مرا بیرون کشید . حدود نیم ساعت بعد صداى خمپاره و انفجار شنیده شد و رزمندگان فریاد ا لله اکبر، لا اله الاالله سر مى‏دادند وقتى من جلو رفتنم دیدم همان جوان که مرا نجات داده مجروح شده و از سر و صورتش خون فوران مى‏کند. خیلی ناراحت شدم . اول فکر کرده بودند که ولى الله شهید شده اما بعد مى‏فهمند که بدنش گرم است و مجروح شده بعد من از آن مرد خواستم که آرام باشد و گریه نکند . اما ایشان گفتند: من و شهید آنقدر با همدیگر خوب بودیم و او به من خیلى محبت داشت که نمى‏توانم فراموش کنم .

- در عملیات مسلم بن عقیل، نیروهاى اسلام براى رسیدن به خطوط عملیات، حدود 10-15 کیلومتر را در داخل شیارها پیاده روى کردند و بعد به دشمن که در ارتفاعات مستقر بود و به منطقه نیز دید کامل داشت رسیدند و در همان شب عملیات قسمتهایى از ارتفاعات سومار را تصرف کردند و در حالت پدافندى قرار گرفتند . پاتک شدید دشمن بر روى آن ارتفاعات، باعث شده بود که در قسمتى که شهید چراغچى در آنجا حضور داشت، تعداد نیروها به سه نفر محدود شود، اما شهید چراغچى در طول شب چندین بار به محل گروهان ما که همان سه نفر بودیم سر زد و با روحیه دادن به ما باعث شد که تا صبح مانع از نفوذ نیروهاى دشمن به منطقه خودى شویم .

- یکبار که از منطقه برگشته بودند، چون منزل ما در خیابان خسروى نو بود و اکثراً پیکر شهدا را از آن مسیر تشییع مى‏کردند. ایشان به من گفتند: در مراسم تشییع شهدا شرکت کنید، چون یک روزى ولى الله ات را همین طورى مى‏آورند . من مى‏خندیدم و مى‏گفتم: شما شیرین هستى، حالا خودت را شیرین‏تر نکن. ولى ایشان مى‏گفتند: حالا من گفته باشم ‏به هر حال خودت را آماده کن .

- شب روز ششم یا هفتم عملیات بود. از خواب بیدار شدم. ولى الله چراغچى در حال خواندن نماز شب بود، شدیداً گریه مى‏کرد. حالات او به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود. منقلب شده بودم، با خودم گفتم : چقدر خلوص، چقدر نزدیکى با خداوند تبارک و تعالى صبح شد. احساس مى‏کردم امروز همه ما ممکن است به فیض شهادت نائل گردیم. اما چه مى‏شود گفت، ناخالصى‏ها نگذاشت. با توکل بر خدا به کار مشغول شدیم با چراغچى مشغول راست و ریست کردن کارها شدیم. ناگهان دشمن با شدت تمام شروع به ریختن آتش نمود . خمپاره‏اى در نزدیکى ما دو نفر به زمین اصابت کرده و منفجر شد . من مجروح شدم و دیگر متوجه نشدم و به اهواز منتقل گشتم . ترکش دیگر خمپاره به جمجمه ولى الله اصابت کرده بود. او بیهوش شده بود. بدن مجروحش را به تهران منتقل کرده بودند و در بیمارستان بسترى نموده بودند . بعد از چند روز من و برادر باقر براى احوالپرسى اش به تهران رفتیم . ولى الله در حالت اغماء بود. هنگامیکه دستمان را در دستش گذاشتیم، خیلى محکم فشار داد . بعد از چند روز ولى الله هم به خیل شهدا پیوست .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا