شهید ولی الله چراغچی مسجدی -بخش 1
شهید ولی الله چراغچی مسجدی
تاریخ تولد : 1337/06/01
نام : ولیاله محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : چراغچی مسجدی تاریخ شهادت : 1364/01/18
نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : منطقه عملیاتی بدر
تحصیلات : کارشناسی منطقه شهادت : منطقه عملیاتی بدر
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر
گروه مربوط : فرماندهان ارشد شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده یک مسئولیت : جانشین فرمانده لشکر
گلزار : بهشترضا ( ع ) مشهد مقدس
rId6
محتویات
زندگینامه
سردار ولی الله چراغچی مسجدی در اول شهریور سال 1337 در مشهد مقدس چشم به جهان گشود.
در کودکی به یکی از مدارس علمی – مذهبی به نام “مقویه” رفت و مدت 3 سال در آنجا به تحصیل پرداخت. سپس برای گذراندن دوره ابتدایی پا به مدرسه نهاد و از پایه اول شروع به درس خواندن کرد. پس از پایان دوره ابتدایی، تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان دانش بزرگ نیا – فردوسی – در رشته ریاضیات آغاز کرد و دوران متوسطه را با بهترین نمرهها به پایان رساند. در سال 1357- 1356 پس از شرکت در کنکور، در رشته مهندسی علوم دانشگاه بیرجند پذیرفته شد.
با اوج گیری انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) فعالیت سیاسی مذهبی خود را قوت بخشید و در صحنه مبارزه با رژیم منفور پهلوی مشتاقانه گام نهاد.
در سال 1358- 1357 با تعطیلی دانشگاهها فعالیت خود را در ارتش آغاز کرد و در کلاسهای نظامی به تعلیم افراد پرداخت. در همین سالها بود که با تشکیل سپاه، وارد این ارگان شد و درس و دانشگاه را رها کرد. با آغاز اولین خیانتهای داخلی ضد انقلاب در گنبد، به این منطقه رفت و از خود در آنجا دلاوریها به جا گذاشت. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهههای نبرد شتافت.
مسئولیتهای او در جبهه عبارتست از: فرمانده گردان، مسئول طرح و عملیات منطقه 6 سپاه، مسئول طرح و عملیات نصر 5 خراسان و قائم مقام فرمانده لشکر 5 نصر. به اعتراف برادران همسنگرش پستها و مقامهایی که به او تفویض می شد، از او انسانی مصممتر میساخت.
سردار چراغچی از قدرت برنامهریزی و طراحی بینظیری برخوردار بود. در عملیات بستان، طرح او برای تصرف آنجا مورد توجه و تصویب تمامی فرماندهان قرار گرفت.
در مورد خصوصیات اخلاقی او باید گفت که تواضع و فروتنی بیش از حدش خیلی از دوستان و حتی بیگانهها را بارها و بارها خجل و شرمنده کرده بود.
خویشتن داری، توکل و خونسردیاش حتی در اوج مشکلات و فشار زیاد کار زبانزد همسنگرانش بود. نماز شب های پر شور و مداوم او در نیمه شبهای جبههها الگویی برای همه بود. علاقه زیادی نسبت به امام(ره) داشت و مطیع و مطاع امر ایشان بود.
در سال 1361 ازدواج کرد و ثمره این ازدواج دختری به نام” فاطمه” است. او در پی اصرارهای بسیار خانواده اش در امر ازدواج، شرط کرده بود، تنها همسری خواهد گرفت که حضور همیشه او را در جبهه بپذیرد. پس از ازدواج در حالی که فقط سه یا 4 روز از ازدواجش گذشته بود به جبهه برگشت. در جبهه هرگاه با اعتراض همرزمانش رو به رو می شد که چرا به خانواده ات تلفن نمی زنی؟ پاسخ میداد: چون هر وقت با خانواده تماس می گیرم، بخشی از فکر مرا که باید تماما در خدمت جنگ باشد، مشغول می کند، به همین خاطر تماس نمیگیرم تا این حالت از بین برود.
در عملیات چزابه از ناحیه دست و پا مجروح شد، ولی با این وجود به استراحت نپرداخت و به هیچ قیمتی حاضر نبود به پشت جبهه برود تا اینکه از شدت جراحات وارده حالش وخیم شد و او را به اجبار به پشت جبهه انتقال دادند. در یکی از حملهها نیز ترکش به او اصابت کرد و به پشت دریچه قلبش رسیده بود اما شهید مدام میگفت: چیزی نیست. من حالم خیلی خوب است. شما بهتر است به فکر جنگ و بچههای بسیجی در خط مقدم باشید.
ولی الله چراغچی در عملیات ظفر آفرین بدر بر اثر اصابت گلوله به ناحیه سر مجروح شد و در بیمارستان شهدای تهران بستری گردید و پس از 23 روز بیهوشی، سرانجام در 18 فروردین ماه سال 1364 به درجه رفیع شهادت نایل گشت و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) مشهد آرام گرفت.
- ماجرای دیدار میرزا جواد آقا تهرانی با فرماندهان جنگ در قرارگاه کربلا /تأیید مدیریت و فرماندهی شهید چراغچی توسط شهید باقری
شهید چراغچی واحد آموزش را مرکز القاء تفکرات به نیروها میدانست و آنچه او را از بقیه متمایز میکرد همین اندیشه بود.
به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از مشهد، سومین شب خاطره ویژه سرلشکر شهید ولیالله چراغچی جانشین فرمانده لشکر 5 نصر با حضور جمعی از یادگاران دفاع مقدس در منزل شهید برگزار شد. در ابتدای این مراسم محمد پاشایی از دوستان و همرزمان شهید از نحوه آشنایی خود با شهید چراغچی در پادگان سر دادور مشهد سخن به میان آورد و گفت: آغاز شناخت بنده با شهید چراغچی برمیگردد به زمانی که برای دیدن رفقایی که در سفر به کردستان همسفر بودیم. به پادگان سر دادور رفته بودم که در آنجا برای اولین بار آقا ولی را دیدم و برق نگاهش دلم را ربود وبخشی از گمشده خود را در وجود ایشان دیدم. بعد از گذشت مدتی و ایجاد وابستگی چون وی در واحد آموزش مشغول بود و من در واحد عملیات به همین دلیل من تغییر واحد دادم و به واحد آموزش رفتم و بعد از گذراندن یک دوره آموزشی جزو نیروهای این واحد شدم کمکم این ارتباط کاری موجب شد تا رابطه ما تنگاتنگ شود و به همین خاطر در روز عید غدیر به همراه پنج نفر دیگر از رفقا در صحن امام خمینی حرم مطهر رضوی عقد اخوت باهم بستیم و متعهد شدیم که در همهچیز باهم شریک باشیم جز در ارث.
وی در ادامه در مورد آموزش و سازماندهی نیروهای داوطلب توسط شهید چراغچی جهت حضور در عملیات ثامنالائمه (ع) خاطرنشان کرد: بهمنظور آموزش نیروهای بسیج جهت حضور در عملیات شکست حصر آبادان، ولیالله که از توان جسمی بالایی برخوردار بود نیروها را در قالب یک گردان سازماندهی کرد و با تمرینات بدنی آمادگی جسمانی آنها را بالا برد. وی برنامهریزی کرده بود که نیروها در ابتدا پنج دور دور پادگان بسیج که 800 متر بود بدوند و بعد به ستون سه خیابان نخریسی را طی کنند این تمرین ده روز ادامه داشت و در روزهای سوم و چهارم بسیجیان خیلی سبکبال شده بودند بعد از سپری کردن این دوره شهید چراغچی گفت برای اینکه این نیروها در عملیات کم نیاورند باید یک رزم شبانه برای آنها داشته باشیم لذا این گروه را بردیم وکیلآباد چادرهای گروهی را که برپا کردیم بارش برف آغاز شد و در شب اول میزان بارش برف 14 سانتیمتر بود ولی درعینحال رزم شبانه متوقف نشد طوری که وقتی از رزم شبانه برمیگشتیم لباس همه خیس بود در مدت سه روز که در وکیلآباد مستقر بودیم یک نفر هم اعتراض نکرد و این مبنای خوبی شد برای برگزاری اردوهای نظامی دیگر.
همرزم شهید بابیان خاطراتی از اولین حضورش با نیروهای اعزامی از خراسان به مناطق عملیاتی جنوب افزود: در خردادماه 1360 گروهی از رزمندگان خراسانی در قالب دو گردان و به استعداد 750 نفر به همراه شهید چراغچی به اهواز اعزام شدیم که محل استقرارمان باشگاه منطقهای برق اهواز بود که در جاده ماهشهر قرار داشت. پس از استقرار، محور شحیطیه را که تا قبل از آن در اختیار چهل نفر از نیروهای شهید چمران بود و مسئولیت حفظ آن را داشتند به گردان حر که فرماندهی آن را شهید چراغچی به عهده داشت تحویل دادند و مدت 45 روز در آنجا بودیم که در این مقطع یک توپ 106 میلیمتری از جهاد به ما مأمور شد و شهیدان مهدی قرص زر و مهدی میرزایی نیز به ما پیوستند و زرهی گردان حر را تشکیل دادند.
پاشایی ضمن اشاره به ابعاد شخصیتی شهید چراغچی با ذکر خاطرهای صبر و شکیبایی را از ویژگیهای او ذکر کرد و گفت: قبل از عملیات طریقالقدس در بستان عملیاتی شد و آقا ولیالله مجروح شدند که به مشهد منتقل شد. برای عیادت از ایشان به بیمارستان رفتم که دیدم وی در حال خروج از بیمارستان است اما یک جوان بسیجی در راهرو بیمارستان جلو ایشان را گرفته و او را محاکمه میکند که چرا در عملیاتی که در بستان صورت گرفته موفقیت حاصل نشده و میگفت یک ماه است که به مادرم گفتهام که در نمازش تو را نفرین کند حتی دو بار خواستم تو را بکشم که موفق نشدم. حرفهای نوجوان بسیجی که تمام شد شهید چراغچی با صبر و حوصله به تشریح عملیات و عللی که سبب شد تا این عملیات با شکست مواجه شود توضیحاتی داد بعدازآن این نوجوان روی زمین نشست و دوزانوی شهید را گرفت و گفت به جان امام من را ببخش و حلم و صبر وی باعث عذرخواهی نوجوان بسیجی شد.
همرزم شهید همچنین از آخرین دیدارش با شهید قبل از عملیات بدر و گرفتن قول شفات از او صحبت کرد و افزود: آخرین باری که ولیالله چراغچی را دیدم قبل از عملیات بدر بود. ایشان بهاتفاق همسرشان به منزل ما آمدند وقتی سفره شام را انداختیم دختر شهید که حدود یک سال داشت شروع به گریه کرد وی به همسرش گفت شما شام بخوردید من بچه را نگه میدارم در همین حین بهآرامی در گوش من گفت این تو بمیری آن تو بمیری نیست و در عملیاتی که در پیش روست برگشتی برای من وجود ندارد. من گفتم تو زودتر میروی ما باهم قرار گذاشتیم هر که زودتر رفت دیگری را شفاعت کند و این قول فراموشت نشود آقا ولی هم گفت: تو هم قول بده اگر من رفتم تو هم طوری باشی که بتوانم شفاعتت کنم. با رفتنش دیگر دل تو دلم نبود تا اینکه خبر دادند وی زخمی شده و در تهران بستری است. محسن رضایی فرمانده وقت سپاه به پزشکان معالج شهید چراغچی گفته بود هرکجای دنیا که امید به بهبودی ایشان هست وی را اعزام کنید. شهید چراغچی اغلب میگفت چه خوب است تیر بخورد تو سر انسان و راحت پر بکشد همین هم شد. زمانی که برای سرکشی از خط رفته بود تیر مستقیم به سرش اصابت کرده بود. بااینکه مغز در خون شناور بود و آسیبدیده بود ولی به علت توانایی جسمی بالای مدت بیستوپنج روز جسم ولیالله علائم حیاتی را داشت.
محمد پاشایی از ارتباط بین شهید چراغچی و شهید حسن باقری اینگونه سخن گفت: شهید حسن باقری میگفت: شهید چراغچی جزو معدود فرماندهانی است که سختترین نقاط را که برای انجام مأموریت به او محول میکنیم آن را میپذیرد.
شهید باقری آقا ولی را خیلی دوست داشت حتی در جلسهای گفت: از شما نمیگذرم اگر وی را اذیت کنید.
دریکی از بازدیدهایی که میرزا جواد آقای تهرانی از جبهه داشتند لباس فرم سپاه را برای وی آوردند میرزا جواد آقا بعد از خواندن دعا لباس را به تن کرد و رو به آقا ولی کرد و گفت: شما چه میفرمایید؟ آقا ولی هم گفت: برویم قرارگاه کربلا. سپس میرزا جواد آقا گفت: الآن ولی ما ایشان است و هر امری کند بر ما واجب الاطاعت است. میرزا جواد آقا کسی بود که باطن افراد را میدید و این حرف را بیدلیل بر زبان جاری نکرد. میرزا جواد آقا را به قرارگاه کربلا بردیم و به اتاقی که کالکهای عملیاتی در آن قرار داشت وارد شدیم که شهید حسن باقری، شهید علی صیادشیرازی، محسن رضایی، رحیم صفوی وتنی چند از فرماندهان ارتش حضور داشتند. شهید حسن باقری از میرزا جواد آقا پرسید: در مورد عملیاتی که در از طریق اروند انجام میشود صحبت کنید که میرزا جواد آقا گفت: اینها مال ما طلبههاست شما تمام همتان را روی عملیاتتان بگذارید. بعد به حسن باقری گفتم از ولیالله از میرزا جواد آقا بپرسید که وی در جواب شهید حسن باقری گفت: وقتی من آمدم جبهه بر من جواد واجب است که هر امری کند قبول کنم. شهید چراغچی یک فرمانده تمامعیار بود و خداوند قدرتی به وی داده بود که روحش تعالی پیدا کند و به فکر جسمش نباشد. شهدا ملک نبودند انسانهای خاکی بودند و مثل ما زندگی میکردند ولی به علایقشان پشت کردند و همین شد که خداوند مقام شهادت را به آنها مرحمت فرمود.
محمد پاشایی در پایان سخنانش حکم مسئولیت شهید ولیالله چراغچی را بهعنوان معاونت فرماندهی تیپ 21 امام رضا (ع) که در تاریخ 22-11-1360 توسط سردار شهید مهدی خادم الشریعه فرمانده وقت تیپ 21 امام رضا (ع) صادرشده بود را بعد از گذشت سیوسه سال از صدور آن بهرسم یادبود به همسر شهید اهدا کرد.
بعد از سخنان محمد پاشایی دیگر همرزم شهید چراغچی، سید هاشم موسوی از روزهای اولیه حضور وی در واحد آموزش سخن گفت و افزود: ولیالله چراغچی با یک جمع 13 نفر که شامل امیری، اکبری، سردار قاآنی، گیلانی، شهید یزدانی و شهید تمدن و... بود دوره مربیگری را در پادگان امام علی (ع) تهران گذراند. شهید چراغچی بهعنوان مربی تاکتیک معرفی شد. حتی بعد از گذراندن این دوره از تهران گروهی آمدند تا تعدادی از کادر را آموزش چتربازی بدهند که در امتحاناتی که گرفتند شهید چراغچی اول شد من دوم شدم واکبری بهعنوان نفر سوم معرفی شد. که بعدازآن آموزش نیروها را آغاز کردیم.
همرزم شهید با اشاره به اینکه شهید چراغچی را باید از نگاه مدیریتی و نظارتی موردبررسی قرارداد تأکید کرد: آنچه شهید چراغچی را برای ما ارزشمند کرده بود عمق فکر و تدبیرش بود و ما باید آن را به جامعه منتقل کنیم. فکری که باعث میشد تا نیروها را بهعنوان یک نیروی رزمی و معنوی جهت انجام عملیات آماده کند. شعار او در آموزش این بود که آموزش مرکز القاء تفکرات به نیروها هست و آنچه ولی را از بقیه متمایز کرد همین اندیشه بود. او بهراحتی میتوانست بچهها را به دور ولایت و امامت بچرخاند. شهید چراغچی جوانانی که فضای طاغوت را درک کرده بودند را آموزش داد و تربیت کرد و تفکر گرفتن مسئولیت و پذیرفتن کار را به آنها آموخت و به آنها یاد داد که شما بهعنوان بسیجی باید تکلیف مدارانه عمل کنید نه وظیفه مدارانه.
او به نیروها میگفت: تیری که از تفنگ شما شلیک میشود با تیری که از تفنگ نیروهای دشمن شلیک میشود هیچ فرقی در عمل ندارد ولی آنچه متفاوت است این است که شما برای رضای خدا تیراندازی میکنید اما دشمن برای رضای فرمانده.
موسوی در ادامه از موفقیت شهید چراغچی در کادرسازی یادکرد و گفت: اگر میبینید شهید در کادرسازی موفق بوده علتش این است که عامل به عمل بود. همچنین وی در ولایت ذوبشده بود و خیلیها میخواستند از این خصوصیت وی استفاده کنند شهید چراغچی فرماندهی را در سلسلهمراتب ولایت میدانست.
این فرمانده دوران دفاع مقدس با اشاره به تیزبینی شهید چراغچی در آموزش گفت: شهید چراغچی در آموزش کمین و ضد کمین در سال 1359، در زمان اجرا خود بر نحوه عملکرد نیروها نظارت مستقیم داشت و ریز کاریها را کنترل میکرد و در عین صلابت و آرامش نقاط ضعف را به نیروها تذکر میداد.
موسوی از نقش شهید در معرفی و تبلیغ برای انتخاب شهید رجایی بهعنوان رئیسجمهور افزود: برای تبلیغ شهید رجایی در مشهد شهید نقش بسیار مهمی را ایفا کرد وی به همراه دیگر نیروهای واحد آموزش نماز صبح و بعد از نماز مغرب و عشاء در صحن امام خمینی جمع میشدند و شاعرانی همچون ژولیده و سید رضا مؤید اشعاری را در حمایت از شهید رجایی میسرودند و آنها نیز دستهای خود را به هم داده و این اشعار را تکرار میکردند
در پایان این نشست، آقای محکی که در زمان شهادت شهید چراغچی بیسم چی او بوده است از لحظات آخر حیات دنیایی شهید چراغچی سخن گفت و افزود: در جریان عملیات بدر ما در منطقه بهعنوان بی سیم چی آزاد بودیم و مأموریت داشتیم تا هر یک از مسئولین که قصد سرکشی به خط مقدم رادارند همراهی کنیم آن روز قرعه به نام من افتاد و به همراه آقا ولی عازم خط شدم با دیدن وی نیروهایی که تعدادشان حدود بیستنفری میشد روحیه تازهای گرفتند. وضعیت در آن روز کمی سخت شده بود ازیکطرف بعضی فرماندهان تقاضای نیرو و مهمات داشتند و فشار بسیار زیادی بود و از طرفی هم دشمن پاتک بسیار شدیدی را آغاز کرده بود بهنحویکه به چهل یا پنجاه متری ما رسیده بودند و صدای شنیهای تانک را بهخوبی میشنیدیم دشمن خاکریز را مورد هدف قرار داده بود و ما با آنچه در دست داشتیم مقاومت کردیم تا جایی که تانکهای دشمنروی خاکریز آمد ولی نیروهای پیادهنظام و خدمه تانک فرار کردند. غروب آن روز خاکریزی پشت خاکریز اول زدند و با ایشان جهت بررسی شرایط به آنجا رفتیم و شهید چراغچی نیازها را از طریق بیسیم به عقب اعلام کرد. نماز مغرب را خواندیم و من مختصر استراحتی کردم وقتی بیدار شدم دیدم آقا ولی هنوز در حال نماز است و این کار تا صبح ادامه داشت بعد از نماز صبح باز دشمن اقدام به پاتک کرد زمانی که وی برای بررسی وضعیت دشمن سر خود را از خاکریز بالا برد مورد اصابت گلوله قرار گرفت در آن شرایط وی را با موتور به عقب انتقال دادیم و چون سردار قالیباف وضعیت شهید چراغچی را از نزدیک دید دستور داد که وی را با بالگرد به تهران منتقل کنند که باخبر شدم در بیمارستان شهدای تجریش بستری شد که بعد از گذشت 25 روز به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
27 آبان 1393 - مشهد
خاطرات
- یک فرمانده گردان ارتشی در محور شلمچه بود . هر وقت به برادر چراغچی می رسید با اینکه آن زمان بحث کلاه و درجه مطرح نبود به ایشان احترام می گذاشت بعد می گفت من احترامی که به چراغچی می گذارم با احترامی که به فرماندهان خدوم می گذارم فرق می کند . می پرسید چه فرقی می کند ؟ می گفت : احترامی که به فرماندهان خودم می گذارم بر اساس تکلیف است چون اگر احترام نگذارم با من برخورد انضباطی می شود ولی احترامی که به چراغچی می گذارم احترامی از عمق وجود است . می گفتیم چرا از عمق وجود است ؟ می گفت برای اینکه ایشان این حرفهایی که الان می زند دقیقا مشخص است که از عمق وجودش بلند می شود و من به هیچ عنوان حاظر نیستم ایشان را رها کنم .
- روزی از اهواز من و شهید چراغچی برای شناسایی به خط رفتیم. فاصله ما با سیم خاردار و میدان مین عراقی ها 150 تا 200 متر و فاصله با خاکریز عراقی ها حدود 400 متر بود. عراقی ها ما را دیدند و به طرفمان شروع به تیراندازی کردند. همانجا ماندیم تا کمی آرام شد. وقتی به خط عقب برگشتیم گفتم: آقای چراغچی قصد کشتن ما را داشتی؟ گفت: نه، می خواستیم شما را روز اول آشنا کنیم و کار چند ما هه شما را سبک کنیم .
- یک شب امام جمعه یکی از شهرستانها به منطقه آمده بود که من را ببیند. چون دو روز آن جا ماند ، فرصتهایی پیش می آمد و با هم صحبت می کردیم. یک دفعه به صورت محرمانه به ایشان گفتم: من در چراغچی و یک نفر دیگر که اسمش را فراموش کرده ام ، زمینه شهادت را کاملاً می بینم. ایشان گفتند: از کجافهمیدی؟ گفتم: سنت خدا این است که اگر در، دلی نور عارفان تابید و گیرندگیش قوی بود ، جاذبه خداوند او را به سمت بالا می کشد. و نمی گذارد که در این عالم مادی و حیوانی بماند .
- یادم است در یکی از عملیاتها ترکشی به دستش اصابت کرده و مجروح شده بود و مرتب اظهار تأسف می کرد. از برادر ولی الله چراغچی سؤال کردم برادر چرا تأسف می خوری ؟ می گفت : ای کاش ترکش به قلبم اصابت می کرد و شهید می شدم ، نه این که مجروح شده ام .
- به اتفاق یکدیگر داخل یک وانت نشسته بودیم و درحال حرکت بودیم. می گفت: چقدر من خوشحال می شوم که یک تیری در راه اسلام راست و مستقیم به پیشانی ام اصابت کند ، می خواست که سجده گاهش با تیر دشمنان اسلام سوراخ شود.((و عاقبت اینچنین شد .))
- برای نیزارها هم طرحی مطرح کردیم که شهید چراغچی بعد از اینکه دو روز کار کردند طرح را پذیرفت. حالا بعد آن عملیاتهایی که انجام شد لازم نبود، این طرح انجام شود. والا طرح کاملاً اجرایی بود و آزمایش کردیم. شدنی بود. ما از لاستیک استفاده می کردیم. لاستیک های کوچک، لاستیک های سواری و داخل این لاستیک ها را با کهنه های نفت، بنزین و گازوئیل آغشته می کردیم. به این شکل که داخل لاستیک یک لا یک لا در ابتدا کمنه آغشته به گازوئیل بگذاریم بعد یک لاکمنه آغشته به نفت و روی آن یک لا کهنه آغشته به بنزین و از دور به اینها گلوله می زدیم . به محض اینکه گلوله پایین می آمد آن لایه بنزینی _ چون بنزین بود _ زودتر آتش می گرفت. در نتیجه تا می آمد سرد شود، نفت شروع می کرد به سوختن و بعد گازوئیل که دوران سوختنش دیرتر بود و لاستیک ها شروع می کرد به سوختن و دیگر قابل خاموش کردن نبود و یک منطقه ای از نیزارهای موقعیت عرب را به این شکل ما صاف کردیم. که طرحهایی بود که شهید چراغچی نقش مستقیم در مطرح کردن و حلاجی کردن و پذیرفتنش داشت .
- به اتفاق ولی ا... چراغچی وارد سنگری شده بودیم که مستقیم نیروی دشمن دیده می شد و نیروهای ما را به راحتی مورد اصابت تیر قرار می دادند. در همین هنگام یکی ازاسرای عراقی که قصد فریب دادن نیروهای خود را داشت از سنگرش بیرون امد ودستش را بالا گرفت و گفت الدخیل الدخیل چند نفر از نیروهای خودی هجوم بردند تا این عراقی را در آغوش بگیرند واز او استقبال کنند . در همین لحظه من دیدم که چراغچی از جای من پرید و در یک موضع دیگر قرار گرفت . من انجا ناراحت شدم از این عملی که چراغچی انجام داد . می خواست برود و جلوی نیروهایش را بگیرد که به سمت دشمن نروند ، چون این حرکت آنها کمین بود ، در واقع کمین هم بود . چون وقتی یکی از نیروهای بسیجی به سمت عراقیها رفت که او را در بغل بگیرد ، مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شهید شد . بقیه نیروها را برگرداند که اگر این کار را انجام نمی داد همه نیروها شهید می شدند. در صورتیکه به قیمت جان خودش تمام می شد ، اما رفت و آنها را برگرداند . با دیدن این صحنه من فهمیدم که چراغچی درست تشخیص داده بود .
- یک روز دیگر به ولی الله چراغچی خبر دادند که نیروهای مستقر در روی تپه تشنه اند و هر کس که به آن سمت می رود و یا شبکه های آبی که الاغ به آن سمت حمل می شود مورد اصابت خمپاره های عراقی قرار می گیرد . یکدفعه دیدم چراغچی که کنار من بود دستش را از دست من کشید و گفت : من باید بروم . گفتم : شما الان می خواهی بروی چکار کنی ؟ آب که نمی توانی ببری ، گفت : بالاخره با دیدن من نیروها آرامش پیدا می کنند . گفتم : این کار شما خلاف است . این تهور نیست . شما رهبری و فرماندهی و هدایت نیروها را به عهده داری . شما باید طرح بدهی و آنها را نجات بدهی . با رفتن شما ضرر بیشتر می شود . چون با رفتن شما نیروها بی سرپرست می شوند .
- درعملیات بدردقیقا یادم نیست که روز سوم یا پنجم عراق پاتک را شروع که همه نیروهای یگانها داشتند عقب نشینی میکردند ما هم داشتیم می آمدیم عقب خدا رحمت کند برادر ولی الله چراغچی رسیدند وگفتندکجا؟گفتیم همه دارند میروند.گفتند همه بروند ما که هستیم،گفتم کسی نمانده است گفتند جنازه برونسی آنجا افتاده شما میخواهید برگردید؟ایشان با همان خونسردی وجسارت و شهامت و شجاعتی که داشتند با اطمینان گفتند جمهوری اسلامی باید از عملیات پیروزیبه دست آورد.با شنیدن این صحبتها تعدادی از بچه ها برگشتند وبعد آمدیم جای سنگر سر چهار راه خیلی از بچه ها بعدا میگفتند:که برادر چراغچی از خدا تشکر کرد وگفت خدایا شکرت که توانستیم خط را حفظ کنیم ایشان قبل از نماز بلند شده بود دیدم دارد وضو میگیرد ونماز خواندند دیگر هوا داشت روشن میشد که به سمت خط رفتند بعد از چند دقیقه ای شنیدم که گفتند برادر چراغچی تیر خورده ومجروح شده است .
- یادم هست در عملیات بیت المقدس از آسفالتی که به طرف خرمشهر میرود ودستور آمده بود که نیروها غرور نکنند.فرمانده کل سپاه اعلام کرده بودند که هیچکس از آسفالت عبور نکند حتی ما خاکریزی داشتیم که آن طرف آسفالت بود دیدم آقای چراغچی سوار ماشین شد و رفت وگفت:خاکریز ما را بیائید این طرزف آسفالت ایجاد کنید با اینکه دو سه گردان آن طرف آسفالت مستقر کرده بودیم بلافاصله خاکریز را اینجا ایجاد کردند و معتقد بودند فرماندهی سپاه منتخب حضرت امام ( رحمته الله علیه) است و دستور ایشان دستور امام است .
- توی دژ خرمشهر که مستقر بودیم یک روحانی آورده بودیم که شبهای اول خیلی جالب صحبت میکرد علمش هم بالا بود و مصیبتی هم که میخواند واقعا غوغائی به پا میکرد با مصیبت خواندنش منجمله از افرادی که خیلی گریه میکرد ولی الله چراغچی بود0هرشب این روحانی اصرارمیکردکه مراببرید خط0 میگفتم اقا ولی شما چه صلاح میدانید ؟ ایشا ن میگفت ما اجازه نداریم علمای بزرگ را به خط مقدم ببریم0ایشان یک شب انقدراصرار کرد که اقا ولی گفت فردا مبریمتان0فردا ایشان رابه خط بردیم 0قبل از اینکه به خط برسیم اقا ولی گفت حاج اقا هرجا که من خوابیدم شما هم انجا بخوابید چون ایشا ن اشنا به صوت خمپاره واین ها نبودند اقا ولی گفت هر وقت دیدیدکه ما خوابیدیم شما هم بخواب گفت باشد .این روحانی کمی جاق هم بود چند مورد بود که خمپاره نزدیک ما خورد که اقا ولی به خیژ می رفت وایشان هم با همان لباسهای روحانی وبا وزن زیاد به سختی روی زمین دراز می کشید که اگرترکش می خواست به ایشان بخورد با ان دیر خوابیدن حتما به ایشان اثر می کرد . البته سر شب هم آقا ولی به من گفت زندده دل با ایشان صحبت کن این یک جور دیگر دارد صحبت می کند من هم شب با این آقا صحبت می کردم ، می گفت فردا شب درست می کنم خودم خراب کردم و خودم هم درست می کنم ولی هر چه انتظار کشیدم درست نکرد حتی یک شب تعدادی از پاسدارها و تعدادی از بسیجی ها را شوراند که آمدند زنده دل را بزنند و ریختند جلوی ستاد و می گفتند این آقای مرده دل مزاحم آقای فلانی شده است ولی با اوصاف آقا ولی گفت خیلی محترمانه ایشان را از ایشان ببر که توی تیپ نباشد ، یک نفر هم جایگزینش کن که بتواند جبرانش کند ، ایشان را بردم 92 زرهی ، کاظمیان هم آنجا بود ، گفتم این آقا این چنین بلایی سرمان آورده و بعد از آنجا رفتیم توی کاتر پیلار آقای بختیاری را آنجا دیدم تا آن موقع ایشان را نمی شناختم ، و با ایشان صحبت کردیم و آوردیمش به تیپ . شبهای اول آن آقا کاری کرده بودند که با آقا سید جواد هم قهر بودند و می گفتند چرا آن آقا رفته و ایشان آمده ولی الحمد الله با بیانی گرم و با محتوا خیلی خوبی که ایشان دارد توانستند بسیجی ها را توی حال خودشان بیاورد و جبران کنند .
- عملیات والفجر4 بود که برادر چراغچی را در مشهد دیدم گفتم من می خواهم بیایم ، من از 21 امام رضا علیه السلام مرخصی گرفتم ، (فرمانده اش ان زمان سردار قالیباف بود ) به عنوان مرخصی رفتم توی منطقه والفجر 4 و دنبال اقای چراغچی بودیم تا اینکه در یک صحنه ای من مجروه شده بودم و توی اورژانس برده بودند ، یک دفعه دیدم آقای چراغچی هم وارد شد ، من به دنبال ایشان بودم که صدایش کنم با هم یک جا باشیم ، آمدند انجا و گفتند شما اینجا چه کار می کنید ؟ گفتم همین جوری آمدم ، ایشان گفتند : چرا آمدی ؟ گفتند اینجا چه کار می کنی ؟ گفتم : با برادر رشید و آقای علیرضایی و امیر بیگی هستم . برادر چراغچی انجا در طرح و عملیات قرارگاه خاتم کار میکرد .
- عراق در منطقه نبا یک عملیات سنگینی را شروع کرد و آنچنان آتش میریخت که شاید بیش از یک سالی که از جنگ می گذشت در آن عملیات مهمات مصرف کرد نیمه های شب دیدم یکی از نیروهای نگهبان آمد و ما را بیدار که و گفتند که به اصطلاح عراق پاتک کرده است بعد که ما به سر تپه رفتیم دیدم بله عراق با لشگر خیلی قوی وارد شده است . ظاهرا قصدش این بود که از طریق نبا بیاید و بچه هایی را که توی چزابه بودند دور بزنند و همین امر هم وظیفه ما را بسیار سنگین می کرد که بتوانیم جلوی شمن را لا اقل تا صبح یا فردا ظهرش بگیریم که نتوانند نیروهای چزابه را دور بزنند . ما به فرماندهان که در پایگاه المهدی وجود داشتند بی سیم زدیم شاید حدود ساعت 4 صبح بود که ما مشغول دفاع بودیم که دیدیم برادر ولی الله چراغچی با جانشینش تشریف آوردند ، چیزی که مورد توجه ما قرار گرفت این بود که چه طور توانسته بود با این حجم سنگین آتش از ممنطقه پشت جبهه توانسته بود خودش را رد کند و به خط مقدم برساند . من آمدم طبق رفاقتی که داشتیم ایشان را دعوا کردم و گفتم که شما حق نداشتید که اینجا بیایید و فقط باید از طریق بی سیم دستوراتی بدهید و یا نیرو می فرستادید . ایشان خندید و خیلی با حالتی که انگار اینجا جنگ نیست ، هیچ اتفاقی نمی افتد ، ایشان با وضع جسمنانی که داشتند حقیقتا وقتی که امدند مثل اینکه مالک اشتر به خط ما اضافه شده و ما بدون هیچ ترس و واحمه ای می شود گفت نیرویی چند برابر گرفته ایم ، انقدر تحت فشار بودیم که اکثر افراد می گفتند ما می رویم چند رکعتی نماز بخوانیم و بعد می آییم که باز شروع کنیم . برادر ولی گفت من پائیم می روم و بر می گردم ، چون تپه خیلی بلند بود وقتی آمدم پائین دیدم که رفتند دو رکعت نماز وسط بیابان خواندند. شاید نیرویی خدایی به سوی ایشان آمده بود و تا لحظات آخر که سه چهار روز طول کشید ایشان پیش ما بودند .
- در عملیات رمضان یادم هست که تیپ 21 امام رضا علیه السلام می خواست از شلمچه عبور کند من نیوری شناسایی بودم ، یکی دو تا محور هم رفته بودیم ، عراقیها متوجه شده بودند که برای گشت و شناسایی رفته بودیم و روزش آمدیم گزارش دادیم ، البته من خودم نبودم که گزارش بدهم چون ما آن زمان نیروی شناسایی ، سرتیم بدویم ، مسئول اطلاعات آمده بود ، گزارش داده بود ، گفته بود عملیات لو رفته است . حسن باقری اسرار داشت که بچه ها ، فرمانده محورها ، گردانها و تیپ دو مرتبه بروند آقای چراغچی برای فردا شب همه را آمده کرد و خودش هم راه افتاد در صورتی که چون خودش فرمانده تیپ بود نمی بایست می آمد ، چون اگر برای ایشان مشگلی پیش می آمد شیرازه کار از هم می پاشید ، دیدم آقای چراغچی از این سینه بند ها بسته بود ، اسلحه دستش گرفته بود ، خودش محور اصلی شلمچه را با حسین مهاجر راه انداخته بود و من هم محور کوت سواری و محور کانال را با هاشم دریغنژاد که معاون ما بود چون ایشان تنها نرود برادرمان علی امجدی با ایشان رفتند، محوری که ما رفته بودیم کارش تمام شد و شناسایی انجام شد و برگشتیم . ساعتهای 3 بود که دیدم برادرمان علی رضایی دنبال ما آمد پرسیدم چی شده است ، گفت : دریغنژاد ظاهرا با کمین دشمن درگیر شده و شهید شده و همان جا مانده و یا مجروح شده ، بیا برویم جنازه آنها را بیاوریم که من و برادر علی رضایی راه افتادیم و گفتیم مگر اینها همراحشان فرمانده گردانها نبودند ، گفت چرا وقتی به یک فرمانده گردان گفتم چی شد چرا آنها را نیاورده اید با وجود اینکه آنها مجروح شده بودند گفت من مجروح شده ام ، گفتم کجا می روی . فردا صبح که نگاه کردم دیدم که سالم است ، فکر می کنم که یک ترکش از پشت خرده بود به دست ایشان ، این آقا دردش گرفته بود و از صحنه آمده بود. یک پتو برداشتیم و با علی رضایی رفتیم که اینها را پیدا کنیم ولی چون منطقه وسیع بود نتوانستیم. در هر صورت عراقیها هم آمده بودند و از فرصت استفاده کرده بودند و از در همان لحظات اول مجروحیت آنها را برده بودند آن طرف خاکریز و بعدا به شهادت رسیده بودند و جنازه هایشان هم بعد از این همه مدت به دست نیامد .
- یادم است مجروح که شده بودم رفته بودم به باختران و در آنجا در بیمارستانی که بستری شده بودم رضایت داده و با همه مشکلاتی که بود سعی کردم خودم را به جبهه برسانم. علارغم اینکه بخیه در ناحیه صورت داشتم بالاخره به اسلام اباد آمدم و از اسلام آباد با ماشین های لجستیک به قرارگاه تاکتیکی آمدم . در ابتدا که آمدیم ساعت حدود 8 شب بود ، هوا تاریک بود ، آقای چراغچی اول که ما را در آغوش گرفت و بوسید و برد داخل اتاق . لباسهایم چون خون آلود بود ، رفت و از تدارکات یک دست لباس نو آورد . آخرای شب که کارها را رسیدگی می کرد وضعیت گردانها ، لجستیک و برنامه های را من یادم است. وی همچنین آخر شب شروع کرد به زیارت عاشورا خواندن و من چون سنم کم بود فکر می کردم عاشورا باید صبح خوانده شود. زیارت عاشورا را خواند در حالی که گریه سنگینی هم کرد . بعد از این قضایا نمی دانم چطوری شد که ورق برگشت و یک دفعه ایشان از من گله کرد و گفت که شما چرا آمدید ، شما هنوز مجروح هستید و اگر بخیه چرک کند وضعیتتان بدتر می شود و همان شب یک ماشین راه انداخت و ما را به شهر فرستاد .[۱]