شهید یعقوب‌ بخشنده ‌رازی‌محله‌

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید یعقوب‌ بخشنده ‌رازی‌محله‌

نام : یعقوب‌ محل تولد :مشهد نام خانوادگی :بخشنده‌ رازی‌محله‌ تاریخ شهادت : 1363/07/28 نام پدر : سهراب‌ مکان شهادت : میمک یگان خدمتی : لشکر 5 نصر مسئولیت : جانشین واحد

خاطرات

شهید یعقوب بخشنده جانشین گردان ثار الله از لشکر 5 نصر یکی از با تقواترین ، شجاع ترین ، وبا اخلاص ترین بچه های لشکر بود اغلب اوقات بچه های گردان او را مجبور می کردند که به عنوان پیش نماز نماز جماعت بخواند و ایشان به سختی می پذیرفت. چند ساعت قبل از شروع عملیات عاشورا در منطقه عمومی میمک در کنار رود خانه ای داخل دره گردان ثار الله برای چند ساعت صرف شام و نماز متوقف شده بود . شهید بزرگوار بخشنده از بچه های گردان خواست تا آخرین نماز جماعتش را به امامت خودش بخواند ، عجب نماز پر شور و حالی بود. گویی ملائکه الله همه جا را عطر آگین کرده بودند، گویی معراج با چشم سر دیده می شد . آری شهید عزیز یعقوب بخشنده تا قبل از اذان صبح همان شب به درچة رفیع شهادت نائل گردید. (راوی امان ا... حامدی فر) بعدازظهر روز دوم عملیات میمک بود عراق سعی داشت به وسیله پاتک سنگین خط را از تصرف رزمندگان اسلام خارج کند. آقای بخشنده پیشانی بندی که متبرک شده بود به نام حضرت زهرا(س) و از شهیدی به عنوان یادگاری گرفته بود را بر پیشانی اش بسته بود و دائماً در طول خط رفت و آمد داشت و بچه ها را به استقامت و پایداری و صبر در مقابل پاتک دشمن تشویق می کرد در آن پاتکی که از زمین و آسمان آتش می ریخت و اکثراً در سنگرها بودند ایشان با شهامتی که به خرج می داد به نیروها روحیه می داد و در نهایت در همان جا بر اثر ترکش خمپاره به آرزوی دیرینه اش رسید و شربت شهادت را نوشید. (راوی امان ا... حامدی فر)

پس از شروع عملیات رمضان بعد از این که خط توسط رزمندگان فتح شد صبح دیدیم که حدود 20 الی 30 تانک عراقی به صورت یک خط زنجیری در یک دشت باز به سوی بچه هایی که سلاحشان فقط یک کلاش و چند قبضه آر پی جی نبود حرکت می کردند. رزمندگان با تعدادی امکانات محدود در مقابل هجوم عظیم لشگر دشمن ایستاده بودند و اینجا بود که ما وعدة نصرت و یاری خدا را به عینه می دیدیم. لحظة استقامت رزمندگان اسلام، وقتی تانک های عراقی یکی پس از دیگری منفجر می شد و عده ای از افراد حتی از تانک ها بیرون آمده و پا به فرار می گذاشتند. تعداد زیادی از تانک ها به غنیمت لشکر اسلام درآمد. (راوی امان ا... حامدی فر) مدتی بود که آقای بخشنده اصرار داشت مقداری حنا تهیه کنم تا سرش را حنا کند. چون از بوی حنا خوشم نمی آمد هر مرتبه بهانه ای پیدا می کردم و حنا تهیه نمی کردم. تا این که آخرین باری که به مرخصی آمده بود به من گفت: فردا می خواهم به جبهه بروم اما هنوز حنا برایم تهیه نکردی. هر طور بود آن شب برایش حنا تهیه کردم و سرش را حنا کرد و صبح سرش را شست و از این که موهایش را حنا کرده بود خیلی خوشحال بود. (راوی امان ا... حامدی فر) در مورد شهادت آقا یعقوب دوستانش اینگونه نقل می کردند:« بعد از عملیات آقا یعقوب از کلیة برادران می خواهد که برای خودشان سنگر و جان پناهی درست کنند ولی خودشان با توجه به مشغلة کاری و دلسوزی که نسبت به نیروهایش داشته از خودش فراموش می کند. ساعت های حدوداً دو الی سه بعد از ظهر بود که دشمن پاتک می زند بر اثر اصابت ترکش خمپاره به درجة رفیع شهادت نائل می شود. . (راوی امان ا... حامدی فر) بعد از عملیات عاشورا ساعت سه و سی دقیقة صبح سردار شوشتری فرماندة قرارگاه توسط بی سیم به آقای بخشنده خبر دادند که نیروهای عراقی در شیاری تجمع کرده اند و دارند تدارک یک پاتک سنگین را می بینند تا مناطق آزاد شده را پس بگیرند. آقای بخشنده بلافاصله چند دستگاه تویوتا را آماده کردند و به اتفاق نیروها به منطقة مورد نظر رفتیم و چند قبضة خمپارة 60 را در محل های مناسب مستقر کردیم وقتی عراقی ها را کاملاً محاصره کردیم شروع به ریختن آتش روی دشمن کردیم. نیروهای عراقی که حدس نمی زدند ما از انجام پاتکشان مطلع باشیم غافلگیر شدند و تلفات سنگینی متحمل شدند. در حین انجام عملیات آقای بخشنده نزد من آمد و مراتب شادمانی آقای برونسی فرماندة خط را به ما اعلام کرد و گفت: آقای برونسی از نزدیک شاهد حماسة رزمندگان اسلام است و صدای فریاد بعثی ها را می شنود. با موفقیت این عملیات آقای بخشنده شادمان بودند از این که رزمندگان اسلام توانسته بودند از یک خطر کاملاً جدی نجات پیدا کنند.

روزی برای آزمایش تی ان تی در باغرود به کنار سد رفتیم، هنگامی که تی ان تی را داخل آب منفجر کردیم دیدیم تعداد زیادی ماهی به روی آب آمد، ما نمی دانستیم که داخل این آب ماهی وجود دارد، به هر حال آقا یعقوب به اتفاق چند برادر دیگر برای این که ماهی ها حرام نشوند و مورد استفاده قرار گیرد در هوای سرد زمستان به داخل آب رفتند و ماهی ها را به بیرون سد منتقل کردند.(راوی جواد امینیان ) هفت روز از شهادت آقا یعقوب گذشته بود که شهید برونسی به همراه 7 الی 8 نفر از برادران پاسدار به منزلمان آمدند و گفتند:« شهید بخشنده از هر نیرویی در تیپ جوادالأئمه بهتر بود چرا که من از قبل با او آشنایی داشتم و نیرویی بود که چون برای ترسیم نقشه های عملیاتی نیاز به یک کمک و مشاور داشتم امین تر از شهید بخشنده نیرویی نداشتم.» .(راوی جواد امینیان ) اوایل ماه مبارک رمضان بود که من پیش آقای بخشنده که در گردان مجاور ما بود رفتم و به ایشان گفتم:« آقا بخشنده شما برای ماه مبارک رمضان برنامة خاصی دارید؟» ایشان گفت:« من فردا خبرش را به شما می دهم که برنامة اینجا در ماه رمضان چیست.» فردا صبح دیدم که با موتور پیش ما آمد، با هم نشستیم کمی گپ زدیم بعد ایشان یک قرآن از جیبش درآورد که معنی آیات هم زیرش نوشته شده بود گفت:« شما هر روز یک جزء از این قرآن را با معنی اش بخوان و به آن توجه کن تا آخر رمضان این سی جزء قرآن که تمام شد و شما معانی اش را هم که خواندی حتماً سی تا کلمة مفید یاد می گیرید؟ خوب من هم به توصیة ایشان عمل کردم و موفق هم شدم. .(راوی جواد امینیان ) قبل از انقلاب آقا یعقوب به اتفاق عده ای از دوستانش بالای پشت بام منزل می رفتند و تکبیر می گفتند. روزی یکی از همسایه ها که در شهربانی خدمت می کرد آن ها را تهدید کرد و گفت:« اگر بخواهید این کار را ادامه بدهید شما را با گلوله می زنم.» آقا یعقوب در جواب آن شخص گفت:« اگر تو بخواهی با تکبیر گفتن ما مخالفت کنی و ما را تهدید کنی خواهید دید که وضعیت شما چه می شود ما مسلمانیم و امام ما را امر کرده و بر ما واجب دانسته و ما وظیفة خود می دانیم تا امثال شما را خواب غفلت بیدار کنیم.» (راوی جواد امینیان )[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا