شهید یوسف کلاهدوز بخش ششم
زندگینامه
وقتی اولین شورای فرماندهی سپاه پاسداران تشكیل شد، هركس وظایف معینی داشت. من و یكی از برادران، پیش نویس تشكیلات سپاه را تهیه كردیم .
قرار شد كسی كه در مسایل نظامی تجربه داشته باشد، با ما مشاركت كند. كلاهدوز داوطلب شد. در اولین لحظات پس از تشكیلات آن شورای سه نفر پی ، جملاتی گفت كه هرگز از یاد نمی برم: « قرار است سپاه بازوی امام و انقلاب باشد. اسلام یك دین جهانی است، انقلاب هم یك انقلاب جهانی است. ارتش اسلام باید ارتش عظیمی باشد. نباید تنها به فكر یك ارتش چند هزار نفری یا چند صد هزار نفری باشیم . كار ما از اهمیت زیادی برخوردار است. بایستی جهانی فكر كنیم .»
شهید یوسف کلاهدوز[۱]
موضوع : متفرقه ، سپاه
یك روز در شورای فرماندهی سپاه بودیم . چند كتاب قطور با خود آورد كه درباره مسائل نظامی بود. چند صفحه ای آنها را ورق زد و رو به ما گفت: « ببینید اینها خیلی هم چیزهای مشكلی نیستند . ما باید مطالعه را جدی بگیریم . »
تعدادی كتاب درباره مسائل مدیریت مالی ، مدیریت پرسنلی و غیره داشتم. از آن به بعد، كتابهای مان را مبادله می كردیم . او دو سه روزه كتاب را می خواند و پس می آورد و من از این كه هنوز همه كتاب ایشان را نخوانده بودم، خجل می شدم .
می گفت: «این گروهكها خیلی تشكیلاتی عمل می كنند. هركی سریعتر عمل كند ،ابتكار عمل با اوست. ما باید خود را وفق بدهیم با وقت كم . »
شهید یوسف کلاهدوز[۲]
موضوع : متفرقه ، سپاه
در خانه بودم. آقای اقارب پرست زنگ زد و گفت: در نخست وزیری بمب منفجر شده ولی یوسف سلامت است. همین را گفت و قطع کرد. پیش خودم گفتم حتماً چیزی شده. نگران شدم. از آنهایی نبودم که بروم بیرون . در خانه منتظر ماندم تا آقای اقارب پرست آمد و پشت سرش هم یوسف . وقتی با اصرار جریان را پرسیدم، گفت: « وقتی بمب منفجر شد، پرت شدم بالا و خوردم زمین و بعد برخاستم و شروع کردم به دویدن . به اولین جا که رسیدیم، گروه امداد را خبر کردم. بعد هم تلفن کردم به حسن آقا و از آنجا هم بلافاصله به مجلس رفتم . »
دندانش شکسته و پاهایش مجروح شده بود. موها و ابروها و مژه هایش هم اندکی سوخته بود .
به اقارب پرست می گفت: « خدا ما را نخواست و قبول نکرد . »
گفتم : « داداش، این حرفها را نزن. هروقت خدا خودش بخواهد … »
نگذاشت حرفم را تمام کنم. گفت: « می دانم. اما یک ذره گوشم را مالیده و گفته که آماده باشم . »
شهید یوسف کلاهدوز[۳]
موضوع : متفرقه ، شهادت
روزی مرا صدا زد و گفت: « بیا به دندانهای من خوب نگاه کن . »
گفتم : « دوباره وقت برای شوخی پیدا کردی . دندانهایت را برای چه نگاه کنم . »
گفت : « دندان عضو سخت و محکمی است. اگر حادثه ای برای انسان بیفتد مقاومت دندان بیشتر از اعضای دیگر است. این را بعد از حادثه هشتم شهریور متوجه شده ام. چون اقوام باهنر و رجایی آنها را از روی دندانهایشان شناسایی کردند . »
ا ین حرف، آن روز برایم یک شوخی بود ولی وقتی با آن وضعیت به شهادت رسید، از روی دندانهایش او را شناسایی کردیم .
شهید یوسف کلاهدوز
موضوع : متفرقه ، شهادت[۴]
صبح شنبه بود که می خواست برود برای عملیات ثامن الائمه. البته این را بعدها فهمیدم . خودش فقط گفت می روم جبهه. پنج شنبه از جبهه برگشته بود. موقعی که خواست برود، گفتم: « جدیداً خیلی جبهه می روی . وقتی هم که به تهران برمی گردی که در منزل نیستی یک سری مشکلات هست … »
حرف مرا قطع کرد و گفت: « کار سنگینی در پیش دارم و باید بروم . »
خداحافظی کرد و رفت. بعد چند قدم برگشت و گفت: « مرا حلال کن . »
جاخوردم . اولین باری بود که می گفت مرا حلال کن. گفتم: « مگر چه خبر است . »
گفت : « هیچی »
و رفت. و این آخرین باری بود که به جبهه می رفت !
شهید یوسف کلاهدوز[۵]
موضوع : متفرقه ، شهادت
یك شب منزل بنی صدر دعوت شده بودیم برای شام. راجع به برنامه های كاری و سپاه صحبت بود. كلاهدوز هم آمده بود. بعد از این كه از آنجا خارج شدیم، دیدم ناراحت است. گفتم: « چی شده، آقای كلاهدوز ؟ »
گفت : « از این كه آقای بنی صدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم. الان زمانی نیست كه چند نوع غذای متفاوت در سفره بچینیم . »
به غذا زیاد اهمیتی نمی داد. گاهی شبها دور هم جمع می شدیم و بیشتر وقتها غذا خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت. ولی صفای او چنان این خوراك را لذیذ می كرد كه همه از خوردن آن لذت می بردند .
شهید یوسف کلاهدوز[۶]
موضوع : متفرقه ، غذا
همیشه وقتی از مدرسه برمی گشت، می آمد مغازه و تا داخل می شد می گفت: « سلام عمو . »
یك روز آمد سلام كرد و كیف و كتابش را در گوشه ای گذاشت. هوا سرد بود. سرم را بلند كردم، با تعجب دیدم كت نپوشیده . پرسیدم : « كتت را چه كردی ، عموجان؟ !»
اول جواب نمی داد، ولی بعد گفت: « صبح هوا سرد بود، همین الان هم كه آفتاب بالا آمده، باز هوا سرد است . »
گفتم : « خوب دیگه بدتر . »
گفت : « همانطور كه ما سردمان می شود، دی گران هم سردشان می شود . »
گفتم : «باز هم از این كارها كردی ؟ »
بار اولش نبود كه از این كارها می كرد. گفت: «داشتم می رفتم مدرسه. از پیچ كه گذشتم، منظره ای نظرم را جلب كرد. اول می خواستم بی توجه از كنارش بگذرم، ولی چیزی به پاهایم اجازه حركت نمی داد و مثل آهنربا مرا به طرف خود جذب می كرد. توی صورتش نگاه كردم، بیچاره صورتش از سرما كبود شده بود. خواستم از كنارش رد شوم ولی نتوانستم. نگاهی به من انداخت. جلو رفتم و بدون هیچ حرفی كتم را درآوردم و به او دادم . »
شهید یوسف کلاهدوز[۷]
موضوع : متفرقه ، نوجوانی
پانویس
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص40
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص49
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص70
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص125
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص127
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص52
- ↑ کتاب هالهای از نور، ص3