ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

2شهید سید محمود حسینی

۲۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۸
/* خاطرات */
==خاطرات==
* بچه ها در مورد ازدواج و ... با ایشان که مقداری سنش بزرگتر بود، شوخی می کردند و به وی می گفتند: چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا داماد نمی شوی؟ دو روز دیگر در جنگ [[شهید ]] می شوی و ناکام از دنیا می روی. ایشان در جواب می گفت: «می خواهم شهید بشوم و با حورالعین ازدواج کنم.»
* در سفری که به جبهه داشتم، از 92 [[اهواز ]] به پادگان حمیدیه اعزام شد و در آنجا [[نماز جماعت ]] پادگان و کلاس های عقیدتی را عهده دار گردیدم. آنجا شهید فرماندهی دوشیکای آن پایگاه را بر عهده دارد و چون همشهری بنده و همسایه مسجد جامع شهر بود، به دیدار و زیارتش رفتم. در حین دیدار، ایشان از بنده برای ناهار دعوت نمود و من هم پذیرفتم. وقتی که وارد خانه شدم، دیدم که بچه های تحت فرماندهی ایشان، منظم و مرتب سر سفره نشسته و انتظار می کشند. به محض ورود سردار حسینی همگی احترام کردند و پس از خواندن دسته جمعی دعای سفره، با یک ادب و احترام خاصی که بنده کمتر دیده ام، شروع به خوردن نمودند. در پایان با اشاره آقای حسینی، دعای ختم سفره را قرائت نموده و با روحیه سرشار از صفا و برادری در جمع آوری سفره همکاری نمودند. از آنجا فهمیدم که شهید، فرماندهی لایق و محبوب القلوب رزمندگان و مسئولین جامعه است.
* یک شب با خانواده به روستا می رفتیم. به اول جاده روستا که وارد شدیم. برادرم از درب ماشین افتاد اما پدرم متوجه نشد مقداری که رفتیم من سر و صدا کردم و پدر متوجه افتادن برادرم شد و ایستاد و برگشت و او را برداشت او یکی از دندانهایش شکست ولی به فکر دندانش نبود و دنبال پستانکش می گشت، پدرم مرا کتک زد چون می گفت: مقصر تو بوده ای چون از طرف من افتاده بود.
* یک محلی به نام آقای همراز اینچنین می گفت: که شهید برونسی در جبهه سخنرانی می کرد. در حین سخنرانی گفت: ما یک نیرویی داریم که چشم لشکر است و ما به او زنده ایم. ناگهان سید محمد حسینی را صدا زد تا بالا برود. پس از آنکه ایشان بالا رفت، شهید برونسی ادامه داد و این نیرویی است که می رود سوزن [[تانک ]] ها را می کشد و بعد می گوید که بزنید. ما ایشان را مثل چشمانمان دوست داریم.
* یک روز صبح زود اینجا آمد. خواست برایش استخاره بگیرم. خوب آمد گفتم: استخاره ات خوب است می خواهی چکار کنی؟ گفت: می خواهم شیشه بری را رها کنم و به سپاه بروم. برای اینکه بفهمم برای چه می خواهد به سپاه برود ، گفتم: خوب علتش چیست؟ تو زن و بچه، خانه ، دکان و ماشین همه چیز داری می خواهی همه را رها کنی و بروی. بگذار دیگری برود یکی دیگری را پیدا کن. او گریه اش گرفت و گفت: اگر ما در خانه نشستیم ناموس ما در خطر است باید برویم و گرنه برای حقوق آن نیست.
* در حین [[عملیّات بدر ]] که [[خاکریز ]] زده بودیم ، دو شیکاهایی که از کار می افتاد و یا خراب می شد و یا اینکه روی تانک عراقی بود و کسی می خواست برود و آن را بیاورد ، تنها کسی که آنجا ظاهر می شد ، سیّد بود . بعضی اوقات ،‌من جلویش را می گرفتم و می گفتم : سیّد اینکار را نکن ، یک مقداری ملاحظه کن ، فکر کن !‍ امّا ایشان در جواب می گفت : «فکر من این است که بروم و اینکار را بکنم و این بزرگترین خدمتی است که من می توانم در این بحبوحة جنگ و موقعیّتهای حساس دیگر انجام دهم . در همین عملیّات ، دوشیکایی خراب شد و ایشان آن را خیلی راحت برداشت و عوض کرد و آورد . در حالیکه آنجا منطقه ای بود که با شدّت آتش تهیّه می ریخت و کسی جرئت بلند شدن از سنگرش را نداشت . امّا ایشان با وجود موقعیّت کاری دوشیکاا که باید در یک منطقة بلند کار می کرد ، بلند می شد و آن را سامان می داد .
* یک همسایه ای مادرم دارند که از نظر شهید اینها کامل نیستند یعنی می شود گفت با این انقلاب خیلی خوب نبودند . یک درخت انگوری داشتند یک شاخه اش آمده بود خانه مادرم . انگور این شاخه را مادرم چیده بود برده بود خانه مان . شهید گفت : از کجا آوردید این را ؟ جواب آمد که این را از خانه خودمان چیده ام . شهید گفت : من دست به این نمی زنم چون مالیکه از نماز خوان نباشد ضد انقلاب باشد من لب نمی زنم . نمی خواهم ، خیلی مقید بود روی حلال و حرام .
* پسرش حسین را خیلی دوست داشت و زمانیکه ایشان به خصوص مرحله آخری که به [[شهادت ]] رسید می خواستند به جبهه بروند مشکلاتی ایجاد کرده بود تا سر کوچه می دوید. او را می آوردند اما باز دنبال پدر می رفت و گریه می کرد. به هر صورت بود او حسین را راضی کردند تا بگذارد پدرش به جبهه برود.
* صبح روز اوّل عملیّات، با بچّه های تبلیغات برای تقسیم هدایایی مثل : شیشة عطر، جانماز و فیلم عکّاسی به خط رفتم. در قسمت ادوات، از بچّه ها پرسیدم : آقای حسینی کجاست؟ گفتند : این را که می بینی، چکمه های آقای حسینی است که با پایة دوشیکا اینجا گذاشته و دوشیکایش سر دوشش است. چند دقیقه آن سر خط با دوشیکایش تیراندازی می کند و پس از مدّتی باز سلاحش را برداشته و به وسط خط می آید. خلاصه تمام خط را با همان دوشیکایش اداره می کند. ایشان فقط یک کمک دارد که برایش مهمّات می برد و همیشه خودش به تنهایی دوشیکا را (علیرغم سنگینی آن) بردوش می کشد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7177 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
<references/>
۶۹۱
ویرایش