ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد کاظمی فرزند حسن

۱٬۴۶۵ بایت حذف‌شده، ‏۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۵
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = محمدکاظمی|تصویر =محمدکاظمی‌.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[قاین]]|شهادت = [[1365/10/23]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[شهدا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =[[پدافند هوائی‌]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر:حسن‌}}   rId4
کد شهید : 6529755
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : پدافند هوائی‌پدافندهوائی‌
گلزار : شهدا
==خاطرات== تلاش و پشتکار موضوع : تلاش و پشتکار راوی : حسن کاظمی متن کامل خاطره  مدتی بود که می خواستیم به زیارت امام رضا (ع) برویم ولی به خاطر کارهای کشاورزی که داشتیم ممکن . یادم می آید یک روز محمد را به کلاته نزدیک روستا فرستادم که سریع برگردد . ولی ایشان خیلی دیر کرد . وقتی که دنبال او رفتم دیدم یک زمین پر از گندم را که اگر من می خواستم درو کنم یک روز بیشتر طول می کشید او در یک نیمه روز درو کرده است و با این کار می خواست بگوید که شما چند روزی برای زیارت به مشهد بروید . من حالا بزرگ شده ام و می توانم کارهای کشاورزی را تنهایی انجام دهم . اولین اعزام موضوع : اولين اعزام راوی : حسن کاظمی
* موضوع : تلاش و پشتکارمتن کامل خاطره
مدتی بود که می خواستیم به زیارت امام رضا (ع) برویم ولی به خاطر کارهای کشاورزی که داشتیم ممکن. یادم می آید یک روز محمد را به کلاته نزدیک روستا فرستادم که سریع برگردد. ولی ایشان خیلی دیر کرد. وقتی که دنبال او رفتم دیدم یک زمین پر از گندم را که اگر من می خواستم درو کنم یک روز بیشتر طول می کشید او در یک نیمه روز درو کرده است و با این کار می خواست بگوید که شما چند روزی برای زیارت به مشهد بروید. من حالا بزرگ شده ام و می توانم کارهای کشاورزی را تنهایی انجام دهم .راوی : حسن کاظمی
* موضوع به خاطر دارم محمد با این که سن و سال خیلی کمی داشت ،علاقه زیادی به جبهه رفتن از خودنشان می داد . به طوری که چند بار برای ثبت نام به بسیج مراجعه کرد ولی به دلیل سن کمی که داشت از او ثبت نام نمی کردند . و من هم به خاطر اینکه از خانه فرار نکند و به جبهه برود شبها او را کنار خودم می خواباندم ولی بی قراری می کرد و نمی خوابید . بالاخره پس از چند روز شناسنامه اش را دست کاری کرد و سنش را دو الی سه سال افزایش داد و به این ترتیب به آرزویی که می خواست رسید و عازم جبهه شد.<ref>[http: اولين اعزام//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2017143 یاران رضا]</ref>
به خاطر دارم محمد با این که سن و سال خیلی کمی داشت ،علاقه زیادی به جبهه رفتن از خودنشان می داد . به طوری که چند بار برای ثبت نام به بسیج مراجعه کرد ولی به دلیل سن کمی که داشت از او ثبت نام نمی کردند . و من هم به خاطر اینکه از خانه فرار نکند و به جبهه برود شبها او را کنار خودم می خواباندم ولی بی قراری می کرد و نمی خوابید . بالاخره پس از چند روز شناسنامه اش را دست کاری کرد و سنش را دو الی سه سال افزایش داد و به این ترتیب به آرزویی که می خواست رسید و عازم جبهه شد .راوی : حسن کاظمی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17143 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:محمدکاظمی‌.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد کاظمی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان قاین]]
۴۴۶
ویرایش