ویرایشها
کد شهید: 6531764 تاریخ تولد :
نام : غلامعلی محل تولد : بجنورد
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاونفرماندهگروهان ـ ادوات
گلزار : گلزار شهدا بجنورد
==خاطرات==خاطرات سیاسی* موضوع خاطرات سياسي قبل از انقلاب اسلامی یک روز دامادمان غلامعلی گنابادی از مشهد به روستا آمده بود و چند عکس هم از حضرت امام همراه خودش داشت روحانی روستا به ایشان گفت: یکی دو تا از آن پوسترها ی امام را به من بده تا در داخل مسجد نصب کنم ایشان به بیرون یک نگاهی کرد و وقتی دید کسی نمی آید پوستر را داد. راوی نرگس اسحاق پورمتن کامل خاطره* موضوع تعاون و همکاري یک روز خواستیم یک خروس را ذبح کنیم و این زمانی بود که پدر غلامعلی در جبهه بود. غلامعلی به من گفت: همین خروس را ذبح کن و به همراه نان ها و رب هایی که آماده کردی به جبهه بفرست. شاید به دست پدر برسد و اگر به دست پدر هم نرسد چند تا [[بسیجی]] بتوانند یک وعده از آن استفاده کنند. راوی نرگس اسحاق پور * موضوع خاطرات نحوه مجروحيت یک روز که به طرف خانه ی پدر غلامعلی می رفتم یکی از بچه های [[سپاه]] به نام محمد خاکپور را دیدم. ایستاد و آمد جلو و سلام و احوالپرسی کرد و بچه ها را از بغل من گرفت و او را بوسید و رفت با خودم گفتم: آقای خاکپور قبلاً هر وقت مرا می دید. سلامی می کرد و رد می شد. به منزل پدر [[شهید]] رفتم وارد خانه که شدم دیدم گریه می کند. گفتم: چه شده به من هم بگویید. رو به من کرد و گفت: اگر بگویم باور نمی کنی. گفتم: کسی که کوله بار همسرش را برای رفتن به جبهه پر می کند تحمل شنیدن هر حرفی را دارد. ناگهان گفت: غلامعلی در عملیات [[خرمشهر]] از ناحیه پا و سر مجروح شده است و هم اکنون در تهران است خیلی ناراحت شدم بعد از مدتی خبر سلامتی ایشان را آوردند و پس از چند روز خودشان آمدند. راوی زهرا اسحاق زاده * موضوع خبر شهادت وقتی که خبر [[شهادت]] غلامعلی را به من دادند، خیلی اندوهگین و متأثر شدم. رفتم [[سپاه]] که جنازه ایشان را ببینم. در را که باز کردند چشمم به پیکر مطهر ایشان افتاد. یکی از برادران [[سپاه]] رو به من کرد و گفت: حاج آقا من خودم شاهد بودم که پسر شما چندین نفر را به کام مرگ فرستاد و بعد خودش به [[شهادت]] رسید. راوی محمد گنابادی * موضوع دقت در بيت المال بعد از [[شهادت]] غلامعلی یک نفر از مردم روستا به من گفت: زمانی که غلامعلی عضو شورای پایگاه بود روزی به ایشان مراجعه کردم و گفتم: من اینقدر گوسفند دارم، شما دو برابر آن را بگو تا بتوانم مقدار جوی بیشتری برای گوسفندهایم بگیرم. غلامعلی از گفته من ناراحت شد و این کار را انجام نداد و گفت: من مال حرام نمی خورم و نمی گذارم که شما از اموال بیت المال سوء استفاده کنی و از آن تاریخ به بعد من با ایشان صحبتی نکردم. راوی رمضانعلی گنابادی
روزی که خداوند آرزویش را برآورده کرد و فرزندمان به ما خبر دادند که دنیا آمد. غلامعلی مجروح شده است و ایشان را گنابادی در بیمارستانیبستری کردندپادگان بودند شب که به خانه برگشته بود باران شدیدی می بارید. وقتی با توجه به بیمارستان رفتیم تا ایشان را ملاقات کنیم، دیدیم وضعیتی که یک طرف صورتش کاملاً سیاه شده استدر خانه داشتیم. تا چشمش علی رغم اصرار زیاد ایشان به ما افتاد از روی تخت حرکت کرد خانه پدرشان رفته و نشست خوابیدن. صبح که آمد و مطلع شد که فرزندمان پسر است، گفت: مادرجان طوری نشده وقتی علت را از او سؤال کردیم، گفت: در حین آموزش نارنجک بودیم " خدا مرا به آرزویم رساند و برای اینکه نحوة استفاده از نارنجک عملاً به نیروهایش آموزش داده شود، نارنجکی اسم پسرمان را از ضامن خلاص کرده و جهت انفجار پرت کردند ولی نارنجک منفجر نشد، رفتم جلو تا اینکه ببینم چرا نارنجک منفجر نشده است که بلافاصله نارنجک منفجر شدمهدی گذاشت.ابتکار و خلاقیتموضوع ابتکار و خلاقيت" راوی علیرضا صابری مقدممتن کامل خاطرهزهرا اسحاق زاده