ویرایشها
پیش بینی شهید برای شهاددت
به یاد دارم آخری باری که مسیح می خواست به منطقه برود خواب دیده بود که داخل هواپیما است و از داخل هواپیما بیرون پرت شده است . مسیح به من گفت: مادر جان بروید صدقه ای بیندازید . گفتم : چرا ؟ گفت : مادر جان سوال نکنید . و موقعی که از روستای درق به سوی تهران حرکت کرد در منزل دایی اش خوابش را تعریف کرده بود . وقتی که از تهران به سمت منطقه حرکت کرد به پسر دایی اش گفته بود این سفر آخری است که من می روم و این بار [[شهید ]] می شوم .
پاسدار
یادم می آید وقتی که می خواست به عضویت [[سپاه ]] درآید به پدرش گفت: باباجان اجازه بدهید من [[پاسدار ]] شوم. چقدر خوب است که انسان در سنگر بمیرد و چه ننگ است که در بستر بمیرد . خدای شما هم بزرگ است . پدرش راضی شد و گفت : برو فرزندم در پناه خدا باش .
یادم می آید 13،14 ساله بودکه می خواست عازم [[جبهه ]] شود. وقتی از من و پدرش اجازه خواست پدرش گفت : نیاز نیست که شما به جبهه بروید و از مملکت دفاع کنید. آنگاه مسیح گفت : پدرم پس چه کسی به جبهه برود و بعد به شوخی گفت : شما هم باید به جبهه بروید.