ویرایشها
در شلمچه بودیم، صبح بود و آفتاب تازه طلوع کرده بود. در عملیات [[کربلای 5 ]] اسد اله یزدانی آرپی جی زن بود. دیدم که یکی از تانکهای دشمن را اسد اله به آتش کشید. سپس هنگامی که می خواست تانک دوم را مورد هدف قرار بگیرد، یکباره [[آرپی جی ]] از دستش افتاد و تلو تلو خوران به زمین افتاد. وقتی به بالینش رفتم، متوجه شدم ترکشی بر سرش اصابت کرده و همانجا به لقاء الله پیوسته است.
عنوان حسن برخورد
در سال 1365 در پادگان برونسی [[اهواز ]] بودیم، گرچه همه در یک چادر نبودیم، اما اکثر اوقات باهم بودیم. یکبار به چادر اسد اله یزدانی که آن زمان نمی شناختم رفتم، به محض اینکه وارد شدم از جایش بلند شد و صلوات فرستاد. من به او گفتم: خواهش می کنم مرا بیشتر از این شرمنده نکنید. ایشان گفتند: ما از شما ممنون هستیم، شما مثل حبیب ابن مظاهر هستید، چرا که با وجود سن و سال بالا به [[جبهه ]] آمدید. من از طریق یکی از بچه های آشپزخانه به نام علی اصغر وحیدی که جانباز است و هم اکنون در آسایشگاه معلولین و جانبازان به سر می برد با اسد اله آشنا شده بودم.
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22068