ویرایشها
آقاى کاوه شهید شده بود. آقاى یعقوبى در خانه بود و قرآنى در دستش بود و گریه مىگکرد و مثل باران اشک مىریخت. گفتم: یا قرآن را بخوانید یاگریه کنید. گفت: آقاى کاوه شهید شد و رفت، ایران هم میرود براى اینکه اینها همه زیر دست کاوه بودند. گفتم: حالا گریه شما چه فایدهاى دارد او که رفته است. گفت: شما هم دعا کنید که من هم به همان راه بروم. من اگر به آن راه بروم بدانید که از همان لقمهاى است که از دست شما خوردهام و الان هر چه فکر مىکنم مىبینم به خواسته دلم نرسیدهام. گفتم: خدا نکند، این چند تا بچه را چه کسى مىخواهد جمع و جور کند. گفت: بچهها را خدا داده و خدا هم آنها را بزرگ مىکند. <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22176سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />