ویرایشها
عید قربان سال 1373 بود. یعنی، چند ماه به شهادت پدرم مانده، یکی از اقوام نزدیک فوت کرده بود و پدرم یک گوسفند برای مراسم او کشته بود. درست یادم هست وقتی پدرم گوسفند ذبح می کردند، چشمانشان پر از اشک شده بود و حال عجیبی داشتند. همه اشکهای پدرم را دیدم. او با لحنی آرام گفت: انشاء ا... گوسفند بعد را برای من بکشید! با این دعای پدرم همگی ساکت شدیم، پدرم دستهایش را شست و جمع را ترک کرد. گویا او می دانست که شهید می شود. آری آنها از دنیا بریده بودند که به حقیقت بپیوندند.
هر وقت تلویزیون سخنرانی حضرت امام (ره) را پخش می کرد ، در منزل ما هیچکس حق نداشت صحبت کند ، چون پدرم سرا پا گوش بود و به صحبتهای حضرت امام (ره) گوش می کردند و گاهی نیز هنگام استماع سخنان ایشان اشک از چشمانش جاری می شد و بر گونه های گرمش می غلتید . و همیشه عکس امام (ره) همراهش بود . مدّتی هر وقت پدر م از جبهه باز می گشت ، لباس رزم را تن بیرون نمی آورد و همیشه اوقات لباس بسیجی بر تن داشت و کفش های کتانی می پوشید . ایشان می فرمودند : من این لباس ها را بیشتر از کت و شلوارهای اتو کشیده دوست دارم .
محمّدعلی خدادای هنوز جبهه نرفته بود ، در خانه نشسته بودیم که ناگهان صدای رادیو همة ما را مات و مبهوت کرد . آری خبر شهادت عالم جلیل القدر شهید هاشمی نژاد پخش شد و این پدر من بود که با چشمانی اشک آلود ناگهان فریاد کشید که خمینی پدر همة شما را در خواهد آورد و زانوهایش را در آغوش گرفته بود و مانند یک کودک خردسال اشک می ریخت . آن زمان پدرم حدود 44 سال سن داشتندسایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7947سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />