ویرایشها
سه چهار روز از عملیات [[خیبر]] گذشته بود . پاتک دشمن رزمنگان اسلام را تحت فشار قرار داده بود . به همین دلیل نیروهای ما منطقه را ترک کردند . اما در همین حال آقای کاخکی به سمت جلو حرکت می کرد و به مداوای مجروحین می پرداخت . ساعت 8 صبح بود که از من تعدادی وسایل کمک های اولیه و سرم خواست و در کوله پشتی اش گذاشت . به او گفتم :" برادر کاخکی ! در همین اورژانس بمان ! مجروح زیاد است ." ولی او در جوابم گفت :" شما که اینجا هستید . در خط مقدم مجروحین زیاد هستند که به کمک نیاز دارند . من باید بروم ." او رفت و دیگر برنگشت .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10694 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />