ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهیده افسانه ذوالقدری

۲۷۷ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۶
rId5
مرتضی به طرف اتاق دیگر می رفت که گفت: اگر آبجی افسانه نباشد شام مزه ای ندارد، می روم دنبال آبجی.
* پیرزن جارو و خاک انداز را برداشته بود و به طرف شبستان می رفت که افسانه از دبیرستان مرخص شد و یکراست، سراغش، به مسجد آمد. تا مادربزرگ را دید، کیفش را زمین گذاشت و چادرش را به کمر گره زد. مقنعه طوسی اش را میان روپوشش کرد و گفت:«سلام خدا قوت، من دیگر آمدم، شما با این کمرتان نمی خواهد جارو کنید.»
پیرزن که خیالش از آمدن افسانه راحت شده بود، نشست و نفسی بلند کشید، خاک انداز را زمین گذاشت، گفت:«علیک سلام به روی ماهت، عصای دست ما در کجا بودی؟ اینجا را ببین چه وضعی شده؟ بعداز ظهر مراسم بود، هر ساعت یک شهید می آوردند، هر روز یک جا بمباران می شود، هر روز از جبهه... خدایا من را نگه داشتی و جوونها را می بری!؟
جلوتر می رود صدای نفس زدنش مزاحم است باز هم جلوتر، که چشمهایش از گرمایی آشنا داغ می شود یا فاطمه زهرا (س) یا زینب کبری یا زهرا (س) پاها قدرت نگهداشتن او را ندارد و افسانه کنار محراب روی زمین به سجده می رود، می افتد زمین او را می طلبد. چیزی که چشمهایش دیده تاب و توان را از او می گیرد.
* مادربزرگ با یک دست سرش را بلند کرد و با دست دیگر لیوان آب را به دهانش نزدیک کرد.
- چی شد روله، قربانت بگردم، خسته شدی؟ دستت درد نکند، همه جا مثل گل پاکیزه شد، خیر ببینی، خدا تو را نگه دارد تو نباشی من کمرم شکسته، تو نباشی من چه کنم؟ پاشوپاشو تا غروب نشده برو خانه تان.
افسانه گفت: فردا زینبیه... بی بی هم می آید... بی بی
* صبح زود بود. مادر حیاط را که آب پاشی کرد، انگار عطر خاک باران خورده غمگینی در اتاقها پیچید. گُل آبی، که افسانه دوست داشت، مثل روزهای قبل، شاداب در باغچه خودنمایی نمی کرد. از دم در آبی حیاط تا نزدیک ایوان گلدانهایی را افسانه خودش قلمه زده بود، کنار هم چیده بودند اما انگار گلدانها، با هم قهر بودند. همه چیز یک جور خاصی بود. خبر اتفاقی را می داد. سنگهایی که راه سنگ چین شده را تا اولین پله، درست می کردند، هرکدامشان سعی داشتند، سرشان را زیر بیاورند تا مادر تیزی آنها را حس نکند و زودتر به اتاق برود و او از حالتهای افسانه غمگین بود، مادر پای پله نشست. به راهی که افسانه دانه دانه سنگش را جمع کرده بود نگاه می کرد، افسانه چش شده بود؟ چرا اینقدر دلشوره دارم؟
پسرش، علی از دم در اتاق بلند گفت: سلام مادر، دیشب چه خبرتان بود؟ نگذاشتید بخوابم، یا صدام نمی گذارد یا…
اکبر گفت: مادر برای افسانه هم بخوان. صدای انفجاری سرهاشان را در گریبان فرو برد.
* دومین باری بود که رادیو وضعیت قرمز را اعلام کرد. اما شهر حالت عادی خود را داشت. ماشینها در حال رفت و آمد و جابجایی مسافر بودند و مغازه ها باز شد. کسانی می خریدند و کسانی می فروختند. خدا هم می خرید و کسانی هم می خریدند. در اداره ها، کارمندان به کار ارباب رجوع رسیدگی می کردند و مدرسه ها… در مدرسه ها کلاسهای درس برپا بود و معلمین، تاریخ، جغرافیای ایران اسلامی را با زبان منطق و حساب برای دانش آموزان می گفتند. کوههای اطراف میانه صبورانه شهر را، مدارس را، مردم را می دیدند، آفتاب بی رمق بهمن ماه بر تزئینهایی که دانش آموزان دبیرستان زینبیه برای یوم الله 12 بهمن، تدارک دیده بودند، می تابید، زنگ تفریح اول به صدا درآمد. بچه ها از کلاسها به حیاط بزرگ دبیرستان هجوم می بردند که …
توجه توجه علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی دشمن انجام خواهد شد به پناهگاه بروید.
* تختهای بیمارستان همه پر شده بود از مجروح. سری جدید را روی زمین کنار تختها گذاشتند. هه تندتند در حرکت بودند، هرکس کار مهمی داشت پرستار سرم… پرستار خونریزی اش شدیده … دکتر این روده هاش ریخته بیرون… دکتر به داد این برس… اینها یاوران زینب اند… به اینها برسید… به شهدای میان مجروحین هم سرم وصل کرده بودند کسی حواسش نبود هرکس دنبال عزیزی می گشت و عزیز دیگری را بیدار می کرد.
- دخترت را دیدم... توی اون اتاقه
دکتر فریاد زد: مجروحین را ببرید زیرزمین. امن نیست... برید پناهگاه
* مادربزرگ جلو می رفت، مادر و پسرها هم دنبالش، هیچ کس به فکر اینکه به دیگری، دلداری بدهد، نبود. بمبی در مدرسه زینبیه افتاده بود و کسی از افسانه خبر نداشت. مادربزرگ به هرکس می رسید می پرسید: شهدای مدرسه زینبیه کجان؟ گلهای پرپر زینبیه را کجا بردن؟ زینبیه کجاست؟ بی بی زینب کجاست؟ عصای دست من کجاست؟ صدام، عزیز من را برد، تا شبستان مسجد، خاک گرفته بماند؟ خادم مسجد کجاست؟ افسانه خادم مسجد بود.
دکتر مجیدی جلوی مادربزرگ را که به داخل اتاقها سر می کشید گرفت و گفت: مادر صبر کن، صبر کنید، انشاءالله سالم است هنوز که مطمئن نیستم، صبر کنید. اصلاً شهیدی به این اسم نداریم شهید نشده، بروید بیرون، شهید نشده.
* مادربزرگ با دست به سر و سینه می کوبید، ناله می کرد که نوه ام خودش برات شهادتش را دیشب از بی بی زینب (س) گرفته بود. خودش بی بی را دیده بود. گفت و من نفهمیدم، گفت و من نفهمیدم بی بی زینب خودشان دیشب به افسانه گفتند دیشب بی بی زینب خودشان به افسانه گفتند... من نفهمیدم چی می گفت نوه من شهید شده، شهید.
و بلند گفت: شهیدان زنده اند الله اکبر
==پانویس==
<references/>
 
 
 
 
 
 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:افسانه_ذوالقدری}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی ]]
[[رده:شهدای شهرستان میانه]]
۷۳
ویرایش