ویرایش‌ها

شهید محمد کاظم حبیب

۵۶ بایت اضافه‌شده، ‏۲ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۱۷
- خانه ام خوابی را که دربارة کاظم آقا دیده بود این گونه تعریف می کرد: شبی خواب دیدم در باغ بزرگی هستم و کاظم آقا هم در آن باغ است. خانة بزرگی که از شیشه ساخته شده بود را در آنجا دیدم از کاظم آقا پرسیدم این خانه مال چه کسی است؟ گفت: مال من است. به ایشان گفتم: شما و ؟؟؟ که خیلی مؤمن هستید پس چرا داخل چنین خانه ای زندگی می کنید؟ ایشان گفت: این خانه را به من داده اند .
- در یکی از روزهای [[ ماه مبارک رمضان ]] دعوت کاظم آقا بودیم، بعد از افطار تعدادی از همکارانش به دنبال او آمدند تا به اتفاق به پادگان بودند وقتی می خواست از خانه خارج شود تلویزیون تصویر [[حضرت امام (ره) ]] را در حالی که مشغول خواندن نماز بود پخش می کرد با دیدن این صحنه کاظم آقا علرغم این که تعدادی از دوستانش بیرون منتظرش بود نه ایستاد و شروع کرد به تماشا و نماز خواندن امام و در همان حال گفت: جانم فدای رهبر، خدایا از عمر من برادر و بر عمر امام بیفزا .
- اوایل [[انقلاب ]] پدرم در کارخانه ی قند شیروان مشغول خدمت بود. همزمان با شروع انقلاب و تظاهرات مردی در شهرها یک روز تعدادی از کارگران کارخانه در محوطة کارخانه شروع به شعار جاوید شاه می کنند. کاظم آقا که در آن روز در آنجا حضور داشته با دیدن این صحنه بالای ماشین چغندر می رود و چغندرها را به سر و صورت شعار دهندگان پرتاب می کند. وقتی کاظم آقا به خانه آمد با خنده می گفت: امروز خیلی چغندر به سر و صورت شاه دوست ها زدم. مادرم گفت: نترسیدی از این که آنها به تو حمله کنند و کتک بزنند؟ کاظم آقا گفت: بر فرض که حمله می کردند و مرا می زدند چون کتک خوردنم برای انقلاب و امام بود اشکالی نداشت .
- آخرین باری که کاظم آقا می خواست به جبهه برود جهت خداحافظی به منزل ما آمده بود وقتی صورتش را بوسیدم احساس دلشوره ی عجیبی به من دست داده بود با خودم گفتم : حتماً این دفعه که به جبهه برود شهید می شود و همین طور هم شد .
- بار آخر که کاظم آقا می خواست به جبهه برود ساعت حدود 30/1 الی 2 بود و خیلی هم با عجله کارهایش را کرد و از منزل خارج شد لحظه ای که می خواست از درب بیرون برود گفت : این بار نمی دانم چرا احساس و حال دیگری دارم . احساس دلتنگی برای بچه هایم می کنم و چند بار رفت و برگشت و بچه ها را بوسید ولحظاتی به آنها نگاه کرد و باز گفت : این بار رفتن من معمولی نیست و با حالتی دیگر به منطقه می روم و سپس با تکان دادن دست ما را ترک کرد ورفت . از منطقه بعد از 2 الی 3 شب زنگ زد و گفت : اینجا در میان کوهها حال و هوای دیگری دارم که قادر به بیان آن نیستم .
- بعد از شهادت کاظم یک روز سر خاک کاظم در [[بهشت رضا ]] نشسته بودیم خانمی افغانی بر سر خاک برادرم آمد و خیلی گریه کرد من و مادرم خیلی تعجب کردیم که او کیست بعد ایشان رو به ماکرد و گفت : این شهید چکاره ی شما می شود گفتم : برادرم است و ایشان هم مادر اوست . گفت: حاج خانم رحمت به شیری که به او دادی این بچه می دانی چه کارهایی برای ما کرده ؟ گفتیم نه ما چه می دانیم او چکار کرده است . گفت : این شهید تا زنده بود برای ما روغن و برنج می آورد و کارهای دیگری برای ما انجام می داد مادر گفت: او هر کاری کرده است برای رضای خدا کرده و به ما چیزی نمی گفته و اجر و مزدش هم پیش خدا محفوظ است و از بین نمی رود .
- یک روز ما خانه ی مادرم بودیم ایشان بلند شد تا چای برای ما بریزد کاظم گفت : مادر جان من که نمرده ام اینجا نشسته ام چرا شما بلند می شوی چای بیاوری ؟ مادرم گفت : نه مادر جان تو تازه از راه رسیدی و خسته هستی . کاظم گفت : این حرفها چیست هر چه به پدر و مادر خدمت کنی ثواب دارد و هر چه انجام دهی هنوز کم است . مادر جان من هر چه برای شما خدمت کنم کاری نکرده ام در مقابل زحمات شما و حتی جبران یک شب تا صبح بیدار خوابی شما نمی شود بخصوص من که اینقدر مریض بودم و شما خیلی زحمت مرا کشیدی زحمات شما را نمی توانم جبران کنم .
- هنگام ازدواج کاظم ما برای ایشان تالار گرفتیم خانواده عروس خیلی تاکید کردند که کاظم با عروس وارد تالار شود اما ایشان قبول نکرد و گفت : بجای این کار صلوات بفرستید .
- خانه ما دو طبقه است هنگام شهادت محمد کاظم ما طبقه پایین را به یک مهاجر جنگی اجاره داده بودیم ایشان می خواست خواهرش را عقد کند لذا همه منزل و جلو درب حیاط را چراغانی کرده بودند طبقه پایین زنها بودند و طبقه بالاخانه ی ما مردها بودند در همین هنگام یکی از برادران به درب منزل آمد و به من اطلاع داد که کاظم درمعراج در[[معراج شهدا ]] است گفتم : شما به دیگران چیزی نگویید بروید فردا بیایید گفتند : مگر می شود ؟ گفتم : آقا جان من خودم منطقه بودم و با چشم خود شهدا و قضایای مانند این را دیدم و من عادت دارم ولی در آن لحظه آنقدر به من فشار آمد که احساس کردم خون در رگهای بدنم خشک شد باز هم چیزی نگفتم . بالاخره مجلس عروسی با آرمش تمام شد صبح زود از خواب بلند شدم نمازم را خواندم و شروع به خواندن قرآن کردم سپس در حال نشسته در رختخواب قرار گرفتم مادر کاظم ازخواب بلند شد گفتم : خانم الان از ما 6 نفر در منطقه هستند اگر خبر برسد که یکی از آنها شهید شده اند یا در آب غرق شده اند یا مرده اند شما چه می کنی ؟ و چه حالی به شما دست می دهد. ایشان گفت: هیچی حالا چه شده که شما این حرفها را می زنی به جای این حرفها بلند شود نمازت را بخوان گفتم : نماز و قرآنم را خواندم بعد ایشان برای انجام فریضه نماز بلند شد . اول صبح بود که برادرها به منزل ما آمدند مادر کاظم چای درست کرد و برای آنها آورد و از من سوال کرد اینها چه می گویند گفتم : نمی دانم گفت : راستی هشت روز قبل قرار بود کاظم به مشهد بیاید ولی خبری ازاو نشده است گفتم : خوب خبر از کاظم برای ما آوردند و بعد گفتم که او به شهادت رسیده است . مادرش به اتاق دیگر رفت و شروع به گریه کرد درهمین حال دو تا مینی بوس به درب منزل آمدند ما نیز به اقوام زنگ زدیم و به آنها خبر شهادت کاظم را دادیم . بعد از اینکه همه جمع شدند به معراج برای دیدن جنازه کاظم رفتیم وقتی تابوتها را آوردند گفتم : این تابوت کاظم است . مادرش گفت : نه کاظم هیکلش درشت است . بالاخره تابوت او را آوردند اولین نفری که سر تابوت کاظم رفت و او را رؤیت کرد مادرش بود و من نیز آخرین نفر بودم که او را دیدم . هنگامی که در حال درد دل با کاظم بودم مستاجرمان پیش من آمد او از ناراحتی سرش را به درو دیوار می زد و رو به من کرد و گفت : ای کاش شما این جریان را دیشب به من گفته بودید آخر خوبیت ندارد در خانواده ای که شهید داده اند مجلس عروسی باشد گفتم : هیچ عیب ندارد شما خودت از مهاجرین جنگی هستی این دختر هم یتیم و پدرو مادرش را در جنگ از دست داده نخواستم مجلس شما به هم بخورد و ایشان بعد شروع به معذرت خواهی کرد . به هر حال من چراغانی را که برای عروسی کشیده بودند را نگذاشتم که جمع کنند و آن را برای عزای کاظم نگه داشتم .
- زمانی که کاظم به سن تکلیف رسید روزی به من گفت : آقا جان من می خواهم از امام تقلید کنم عیب ندارد که مقلد امام بشوم گفتم : نه چه اشکالی دارد خود من نیز می خواهم مرجع تقلیدم را به امام برگردانم . بعد از آن ایشان احکام و مسائل شرعی خود را از امام تقلید می کردند .
- زمانی مادر خانم کاظم خیلی به شدت مریض شد و همه از او قطع امید کرده بودیم و رو به موت بود . خانمش شب خواب می بیند که کاظم با یک درشکه و اسب سفید در حالی که لباس فرم سپاه به تن دارد به خانه آمده و اطراف خانه را دست می کشد و به مادرخانمش در حالی که روبه قبله دراز کشیده می گوید : بی بی جان بلند شو . [[فاطمه زهرا ( س) ]] شما را شفا داد. بعد از خواب ایشان مادر خانم کاظم به شفاعت کاظم توسط حضرت زهرا (س) شفا پیدا می کند و الان حدود چند سالی است که الحمد ا… به سلامتی زندگی می کند .
- زمانی که کاظم آقا به شهادت رسید از طرف سپاه تشریف آوردند که وسایل ایشان را ببرند من کلیه لباسها و وسایل ایشان را تحویل دادم و گفتم : فقط آرم او را نگه می دارم و آنها نیز پذیرفتند . بعد از چند شب خواب دیدم که کاظم آقا به منزلمان آمد با همان لباس سپاه سرحال و تمیز نشست خوب که نگاه کردم دیدم لباس ایشان بدون آرم است و فقط جای دوخت آرم است . سوال کردم آرم لیاس شما کجاست ؟ گفت : شما آن را باز کردید و برای بچه ها یادگاری نگه داشتید .
- همسر یکی از اقوام ما ضد انقلاب بود امام و نقلاب را قبول نداشت کاظم خیلی به خانه آنها رفت و آمد می کرد . یک روز من به کاظم گفتم : شما که می دانید فلانی ضد انقلاب است پس چرا به خانه اش می روید؟ ایشان گفت: او خام است آگاهی ندارد و چیزی نمی داند یک ساعتی که من به خانه ی آنها می روم او را ارشاد می کنم و از طرفی چون خانواده اش نیز اهل نوار ترانه هستند همین یک ساعت موجب می شود گناه نکنند زیرا با ورود من آنها نوار ترانه را خاموش می کنند .
- در [[کردستان ]]که بودیم یک روز با چند نفر از برادرها و آقای حبیب به رستورانی در ارومیه برای ناهار رفتیم . بعد از صرف ناهار یکی از برادران گفت: من بروم دستهایم را بشویم و به این عنوان از رستوران خارج شد من که متوجه سیاست اوشدم نفر دوم بودم که بعنوان شستن دستها ازرستوران خارج شدم . بالاخره برادرهای دیگر نیز به عناوین مختلف رستوران را ترک کردند و تنها آقای حبیب در رستوران ماند . ایشان هم سرش را می اندازد پایین که اززستوران خارج شود که صاحب رستوران می گوید : آقا ببخشید دوستانتان پول غذا را حساب نکردند و گفتند که شما با ما حساب می کنید. ایشان می گوید : مگر آنها حساب نکردند .صاحب رستوران می گوید : خیر . ما از بیرون نظاره گر جریان بودیم ایشان گفت : آقا ببخشید بفرمایید چقدر می شود صاحب رستوران گفت : نفری 45 تومان و او 185 تومان پرداخت کرد و از رستوران بیرون آمد و به دنبال ما گشت ولی هر کدام به گوشه ای رفتیم و از گیر پول دادن فرار کردیم . این جریان گذشت و او بعد از یک سال که از این واقعه گذشت هر وقت مرا می دید می گفت : 45 تومان مرا بده .
- روز دوشنبه یا چهارشنبه بود ما جلسه قرآنی در پادگان داشتیم که مربی جلسه جناب آقای نیک فرجام بود . آقای حبیب هم تازه از ماموریت شش ماه لبنان برگشته بود . قبل از شروع جلسه آقا حبیب به من گفت : من این مدتی را که در لبنان بودم اصلاً لب به چایی نزدم من دیدم هنوز دقایقی تا شروع جلسه قرآن مانده به ایشان چایی تعارف کردم و با هم چایی خوردیم ایشان گفت : آقای نعمتی حالم یک جورایی دارد بد می شود گفتم : چیزی نیست وبا هم به جلسه وارد شدیم و نشستیم . اکثر بچه های جلسه کادرهای جدید بودند . با شروع جلسه آقای نیک فرجام به آقای حبیب گفت : آقای حبیب شما بخوان . یکی از بچه ها به نام آقای حیبری به آقای نیک فرجام گفته بود که شیخ کاظم حبیب تازه از لبنان آمده و ایشان عرب است وچون فامیل ایشان نیز شباهتی به عربها داشت آقای نیک فرجام باور می کند . خلاصه ایشان با همان حال خراب شروع به صلوات وبسم الله الرحمن الرحیم کرد خیلی با لهجه ی غلیظ عربی که همه حضار در جلسه که او را می شناختیم تعجب کردیم و گفتیم رفتن به لبنان چقدر تاثیر در لهجه ایشان گذاشته است . سپس ایشان آیه ای را با قل شروع کرد که چندین بار آن را تکرار کرد قل … قل …. قل … که خلق شروع به خندیدن کردند ویکی یکی از جلسه خارج شدند خود آقای نیک فرجام هم که خنده ا ش گرفته بود نمی دانست چکارکند و رویش نمی شد که از جلسه خارج شود بعد از ختم جلسه آقای حبیب به من گفت: من که به شما گفتم حالم بعد از خوردن چای یک جوری شد آخر شش ماه بود که چایی نخورده بودم . گفتم چیزی نیست کاری است که سهواً پیش آمد .
- یک شب خواب دیدم که کاظم آمد و گفت : همان شناسنامه مرا بده گفتم : کاظم جان شناسنامه ات را برای چه می خواهی ؟ گفت : یکی از این حوری های بهشتی را می خواهند به من بدهند گفتم : نه من شناسنامه ات را به تو نمی دهم که شما آنجا ازدواج کنی من اینجا به پای شما و بچه هایت نشسته ام و ازدواج نکرده ام . حالاشما می خواهی ازدواج کنی قبول ندارم شناسنامه ات را نمی دهم .
- یکباز با کاظم آقا با هم به حزم مطهر [[حضرت رضا (ع) ]]رفتیم ایشان به من گفت : که به قسمت خواهر ها بروم من هم قبول کردم و رفتم ولی از دور ایشان را دیدم که چگونه با حالتی عجیب به زار ونیاز خاصی با امام زضا (ع) مشغول بود و گریه می کرد .
- یک روز در منزل، من مشغول کارهای خانه بودم و تلویزیون صحبتهای امام را گذاشته بود و ایشان حرفهای امام را گوش می داد . بعد از سخنرانی امام کاظم آقا گفت: نمی دانی چقدر من امام را دوست دارم . با صحبتهای امام مو در بدنم راست می شود .
- اوایل انقلاب یک سری شرکت نفتی ها اعتصاب کرده بودند ونفت خیلی کم بود و ما در خانه چند بشکه نفت داشتیم یک روز آقای شکاری به کاظم آقا می گوید به دلایلی از کارخانه در حال اخراج است و با وجود سردی هوا به خانه او نفت نمی دهند او سریع به خانه می آید و چند گالن نفت برای ایشان می برد . این جریان را ما بعد از زبان آقای شکاری شنیدیم
- یک روز محمد کاظم از اهواز به ما زنگ زد و گفت : بابا مژده بدهید گفتم : مگرچه شده است ؟ گفت : خدا یک پسر به من داده است گفتم : خوب بابا جان اسم او را چه می خواهی بگذاری ؟ گفت : نظر شما چیست ؟ گفتم: هر چه خودت دوست داری؟ گفت : من می خواهم اسم او را حسین بگذارم چون به [[امام حسین (ع) ]]خیلی علاقه دارم .
- مدتی بعد از ازدواجمان یک روز با کاظم آقا به منزل شهید ملازاده رفتیم مادر ایشان خیلی از حضور ما درمنزلش خوشحال شد و گفت : کاظم آقا شما خیلی شباهت به پسرم داری و من از آمدن شما به منزلم خیلی خوشحال شدم .
- یک روز من به کاظم آقا گفتم : من کمتر دیدم کسی که مقید جبهه رفتن است و به معنویات توجه دارد به مسائل مادی هم بپردازد و کمتر به تزئینات اهمیت می دهد . چطوری است که شما اینطور به تزئینات و اینطور مسائل توجه داری ؟ بالاخره من نفهمیدم که شما این طرفی معنوی- هستی یا آن طرفی - مادی ؟ ایشان گفت : من این تزئینات را بخاطر شادی روحیه شما و بچه ها انجام می دهم تا در نبودن من احساس ناراحتی و کمبود نکنید ودلتان نگیرد .
- یک بار محمد کاظم از طریق بسیج به [[جبهه کردستان ]] رفت . از آنجا زنگ زدند و گفتند : که می خواهیم به منزل شما بیاییم تا از نزدیک با پدر و مادر کاظم آقا آشنا شویم . گفتم : نکند خطایی از ایشان سر زده است گفتند : خیر حالا می آییم مشخص خواهد شد. یک روزبعد سه نفر از برادران نظامی که یک نفر آنها دستش قطع شده بود به منزل ما آمد من مادر کاظم را صدا زدم و گفتم : مثل اینکه پسرت در منطقه دست گل به آب داده است. آنها خندیدند و گفتند : نه هیچ دسته گلی هم به آب نداده فقط ما می خواستیم ببینیم که پدر و مادر کاظم آقا کیست ؟ و چقدر سواد دارند گفتم : من سواد مکتبی دارم و در حال حاضر نیز برای ادامه تحصیل به نهضت سواد آموزی می روم . و مادر ایشان نیز بیسواد است و سواد قرآنی دارند فقط بلد هستند قرآن بخوانند . آنها گفتند : ما فکر می کردیم که پدر و مادر آقا کاظم خیلی باسواد هستند که چنین فرزندی را تربیت کرده اند زیرا ایشان در جبهه جوانی خوب و با تلاش است و کجا هر کاری لنگ بماند انجام می دهد گفتم : خوب او جوان است هیکلش هم خوب است گفتند : او آنقدر در جبهه برای سنگر سازی تلاش می کند و کیسه های خاک وشن را بر روی دوش خود حمل می کند که شانه اش زخمی شده است . لذا ما به پاداش قدر دانی از اینکه چنین فرزندی را تربیت کرده اید هدیه ای ناقابل برای شما آوردیم . اول من هدیه ایشان را قبول نکردم ولی با اصرار زیاد آنها پذیرفتم .
- کاظم آقا به خانواده شهید عدالتیان خیلی علاقه داشت و سعی کرد آنها را تنها نگذارد بعد از شهادت کاظم آنها خیلی ناراحت و مضطرب بودند و می گفتند : با شهادت کاظم ما فکر می کنیم بچه ی خودمان را تازه از دست داده ایم .
- زمان جنگ گاهی اوقات بعضی از بچه های منافق برای ایجاد شبهه در بین نیروها می گفتند: ماخواب امام زمان (عج ) را دیدیم . یک روز در محدوده ی شهر ایلام که آقا ی حبیب بچه ها را آموزش می داد یکی از بچه ها آمد و به ایشان گفت: من دیشب خواب امام زمان (عج) را دیدم که به من گفتند: آقای رفسنجانی را می خواهند ترور کنند بروید به او خبر بدهید آقای حبیب بعد از چند پرسش که از ایشان کرد متوجه حقه بازی او شد ( محرمانه )
- یک اردوی آموزشی برای جمعی از سربازان گذاشته بودیم در حین انجام کارتعدادی از سربازها به تحریک یک نفر که سرو صدا می کرد شروع به اعتراض کردند این امر باعث شده بود که بین مربی ها و سربازها تنشی ایجاد شود خیلی راحت مربی ها پس از این که دیدند کاری نمی توانند انجام دهند اسلحه ها را غلاف و نشستند و منتظر ماندند تافرمانده ی پادگان بیاید و تکلیف را مشخص کند در همین اثنا بود که کاظم حبیب وارد اردوگاه شد و پرسید چه خبر شده است؟ چرا اینجا شلوغ است ؟ جریان را برای ایشان تعریف کردیم ایشان گفت : من الان موضوع را حل می کنم و مستقیم سراغ همان سرباز معترض که عامل تحریک دیگران بود رفت خیلی راحت و دوستانه او را صدا کرد و بدون این که تهدید کند دست او را گرفت و به طرف رودخانه ی آبی که آن نزدیکی بود حرکت کردند . همه در حالی که از این حرکت مات و مبهوت شده بودیم این جریان را نگاه می کردیم و منتظر بودیم تا ببینیم این قضیه به کجا ختم می شود . بعد از دقایقی دیدیم سرباز [[اسلحه ]] اش را روی زمین گذاشت و مستقیم به طرف آب رودخانه رفت و وارد آب شد و ایستاد و گوشش را با دست گرفت و در آب نشست چند ثانیه ای در زیر آب مکث کرد و بعد بالا آمد و آهسته از آب بیرون آمد و در کنار کاظم آقا ایستاد اسلحه اش را برداشت و با حالتی پامرغی به طرف گروهان رفت تا این که کاظم آقا گفت : بلند شو من از کاظم آقا سوال کردم شما به او چه گفتی ؟ گفت : چیزهایی گفتم که قبول کند سرباز است و بچه مسلمان و شیعه نباید اینگونه باشد هر چه اصرار کردم که بگوید چه چیزی به او گفته است که نرم شده است چیزی نگفت .
- در سایت چهار با آقای حبیب بودیم . یک روز سر ظهر یکی از مربیان که خیلی خسته شده بود روی یک ارتفاع دراز کشیده و به خواب رفته بود . من و آقای حمید مطلق و آقای حبیب با هم به بالای سر او رفتیم دیدم به خواب عمیقی فرو رفته و خرخر می کند آقای حبیب بلند گویی جلوی دهان او گرفت به نحویکه صدای خرخرش در فضای منطقه سایت چهار پیچید بعد کم کم بلند گو را به طرف گوش او گرفت تا بالاخره او را از خواب بیدار کرد .
- در سال 62 که اخویهای بنده به فیض شهادت نائل آمدند و اعلام شد که [[ مفقود الاثر ]] هستند . بنده به اتفاق مرحوم پدر شهید علی بردباری که پسر خاله ما هستند و اخویها به جبهه رفتیم تا در آنجا به دنبال جسد برادرانم بگردیم . درجبهه کاظم آقا را دیدیم و ایشان به ما گفت : شما برگردید . اگر من احتمال این را بدهم که از بچه ها اثری پیدا می شود و یا خبری کسب می شود برای آوردن آنها حتی از جانم نیز دریغ نمی کنم .
- یک بار که کاظم حبیب جهت مرخصی به مشهد آمده بود پیگیر آن بود که مسکنی برای آسایش خانواده اش تهیه کند با تلاش زیاد توانست قطعه زمینی در منطقه محمد آباد از آستان قدس رضوی بگیرد و پس از آن گفت : تقریباً از جهت مسکن خیالم زاحت شد حال اگر موردی پیش آید از جهت خانواده نگران نیستم .
- آقای حبیب با وجودی که آن زمان سن کمی داشت اما قد بلند و خیلی لاغر بود یک روز به درب منزل ما آمد و مرا صدا زد و گفت : گالن نفت را به سختی تا درب منزل شما آوردم تا با هم به درب خانه های افرادی که پشت دیوار کارخانه در جاهای نمناک زندگی می کنند ببریم . به اتفاق ایشان کمک کردیم و گالن های نفت را با هم به پشت دیوار کار خانه بردیم و آنها را بین افراد تقسیم کردیم .
- در [[جزیره مجنون ]] آتش دشمن زیاد بود و دشمن از هر سمت هجوم می آورد. تا جایی که مقداری از جزیره را گرفته و بعضی از بچه ها عقب نشینی تاکتیکی کردند . آقای حبیب در همین زمان که دشمن از زمین و آسمان منطقه را بمباران می کرد برای اینکه غذای نیروها را به آنها برساند به راننده می گوید : تا جایی که می توانی به جلو برو زاننده می گوید : با این وضعیت اگر جلوتر برویم کشته می شویم ولی ایشان اصرار به جلو رفتن می کند و تا چند قدمی عراقی ها می روند در آنجا متوجه وضع نیروهای خودی که بعضی در حال عقب نشینی هستند می شود و به راننده می گوید که حالا به عقب برگرد .
- آقای حبیب به نظم و نظافت خیلی حساس بود و برای همین بچه ها خیلی سر به سر او می گذاشتند . یک روز ایشان لبسها و کفشهایش را شست و لباسها را روی طناب پهن و کفشها را آویزان کرد بچه ها آنها را از روی طناب برداشتند و به درخت آویزان کردند اووقتی متوجه شد چیزی نگفت و خیلی با متانت و وقار خاصی بعد از لحظاتی سکوت گفت : می دانم که این کار را جهت شوخی و رفع خستگی کردید .
- در رابطه با نحوه شهادت کاظم آقا آنطور که خبردار شدم : ایشان در مسیر منطقه غرب به مشهد با ماشین با یکی از رزمنده ها می آمدند که ماشین دچار نقص فنی می شود و از جاده منحرف می گردد ایشان از ماشین به بیرون پرتاب و باذکر یا حسین به زمین می خورد کسانی که دراطراف حادثه بودند ایشان را به بیمارستان می برند که درآنجا به شهادت می رسد .
- در [[عملیات کربلای 5 ]] بنده به عنوان فرمانده پدافند لشگر 5 نصر مشغول فعالیت بودم و فرمانده لشگر به ما گفت: که واحد ها را قوی کنید و به شهرک دوئیجی بروید . در آنجا من آقای حبیب را در یکی از محورهای تیپ 21 امام رضا (ع) سخت مشغول کار دیدم به ایشان گفتم: چه کار می کنی ؟ گفت : من مسئول محورم و سرکشی از خط را بر عهده دارم و در حال حرف زدن با من مشغول کار خودش بود من به شوخی به آقای حبیب گفتم : التماس دعا دارم اگر خلاصه رفتنی شدی ما را هم فراموش نکن گفت : من از این لیاقتها ندارم .
- زمانی که کاظم پاسدار رسمی شد در چهار طبقه های تیپ 92 زرهی اهواز دفتری داشت یک روز از آنجا به من زنگ زد و گفت: بابا بیا اینجا ببین چکار کرده ام . با اجازه استاندار جاده 92 زرهی تا اهواز زا آسفالت ونهال کاری کردم برای اینکه تردد نیروها براحتی انجام گیرد . بابا جان جنگ تمام می شود ولی این یادگاری ها می ماند .
۱٬۸۵۲
ویرایش