نام : فرهاد
محل تولد : اسفراین
نام خانوادگی : حسنزادهخوش
محل تولد : اسفراین
تاریخ شهادت : 1365/07/03
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : فرماندهدستهفرمانده دسته
گلزار : روستای خوش – اسفراین
مادرش می گوید:
* «فرهاد از ابتدا پسری خوب و مؤدب بود با تلاش علمی واعتقا دی که در دوران تحصیلات خود داشت امید داشتم که فردی موفق و اهل معرفت باشد در اوقات فراغت دنبال کار می رفت؛ به پدرش کمک می کرد، همیشه سعی داشت رضایت مارا جلب کند. فردی بسیار ساده و متواضع و بخصوص صادق بود؛ من در تمام زندگی دروغ از او نشنیدم. همه همسایه ها او را دوست داشتند به اهل بیت علاقه خاصی داشت عاشق خواندن قرآن و دعا بود اوقات زیادی می د یدم که اودر خانه در بسته نشسته است و مناجات و گریه می کند.»
برادرش صفر علی. حسن زاده عضو رسمی. سپاه پاسداران اسفراین می گوید:
* «فرهاد از کودکی با مسائل مذهبی و نحوه درست ، زندگی کردن در جامعه آشنا شده بود. در دوره ابتدائی، راهنمائی و دبیرستان بسیار پر تلاش و موفق بود. سال اول دبیرستان که من در شهرستان بجنورد خدمت می کردم او هم نزد ما در آنجا مشغول به تحصیل گردید از نظر فعالیت های سیاسی، قبل از انقلاب کوچک بود و فعالیت سیاسی قابل بحثی نداشت، اما در زمان دبیرستان که مسائل را بهتر و بیشتر تجزیه و تحلیل می کرد. فعالیت تبلیغاتی و سیاسی در محیط زندگی و مدرسه داشت. در اکثر مراسم و راهپیماییها شرکت می کرد. وقتی بدون اطلاع او به دبیرستان می رفتم و وضعیت درس و رفتاری وی را از معلمان جویا می شدم، آنها فرهاد را از جهات مختلف بخصوص اخلاقی و مذهبی نمونه معرفی می کردند.
فرهاد بعد از انقلاب حالت دیگری پیدا کرده بود. در برخوردها و صحبت هایی که با او داشتم، حس می کردم که انقلابی در درون او پیدا شده است و می توانم اظهار کنم که او نمونه یک جوان انقلابی و پرورش یافته مکتب امام خمینی ( ره) بود، هنوز زمزمه دعای کمیل و مناجا تهای با گریه در اطاق دربسته او را در ذهن دارم. همیشه در فکرم که رهبر کبیر انقلاب(ره)چگونه غیر مستقیم در روح و جان این جوانان نفوذ کرد که تبدیل به عاشقان و عارفان دیدار یار شدند.»
خواهر زاده اش غلامرضا محمدی می گوید:
* «او مبارز و دلسوز به انقلاب بود، رهنمودهای ولایت فقیه و دستور های قرآن و اسلام سر لوحه زندگی وی بود. در انجام دادن کارها بسیار منظم و وقت شناس بود. علاقه خاصی به گوش کردن و خواندن دعای کمیل داشت، زمزمه های عاشقانه نیمه شب او با خداوند و نحوه خواندن قرآن او قابل وصف نیست. او خود را یافته بود. شبهای جمعه وقتی به خانه بر می گشت رادیو را روشن می کرد و سرش را زیر لحاف می برد و ضمن گوش کردن دعای کمیل اشک می ریخت دعا را جانانه گوش می کرد، وقتی مادرش اصرار می کرد فرهاد جان! در را باز کن؛ من هم دعا گوش کنم، می گفت مادر بهتر است شما به داخل نیایید، زیرا زیاد گریه می کنید و من تحت تاثیر شما بهره زیادی از مناجات و دعا نخواهم برد. پس خواهش می کنم مرا به حال خود واگذارید!
« واگذاریدم تا در این گلشن بنالم گریه بر سوری کنم بر ماتم بلبل بنالم،»
علیرضا عاقبتی همرزم فرهاد می گوید:
«تنها * «تنها بسیجی که در مجالس شیرین کاری حضور نداشت فرهاد بود و این غیبت مکرر او در جمع بسیجیان در لحظات فراغت توجه مرا جلب کرد، وقتی او را زیر نظر گرفتم دیدیم همیشه یک تسبیح در دست دارد و ذکر خدا می گوید، تصمیم گرفتم او را در جمع بچه ها به خندیدن وادار کنم ولی هر کاری کردم نشد، صبرم لبریز شد، طاقت نیاوردم با دستهایم محکم به دوشش زدم و با زبان محلی «کردی» گفتم حسن زاده تسبیح و ذکر خدا بسیارخوب است اما نزد ما هم بیا! تو با این خصوصیات شهید می شوی و دیگر تو را نمی بینم؛ او فقط لبخندی زد و گفت اگر خدا بخواهد. حس می کردم که در درون از همه ما شادتر است و می گفتم: شهادت درچهر ه ات نمایان است)).
دکتر عیسی توحیدی همرزم شهید می گوید:
* «فرهاد نمونه یک انسان کامل بود. در شب اولی که بسیجیان در منطقه بودند و دشمن در نزدیکی ما بود برخی اضطراب در چهره آنها مشهود بود ولی او حتی نگذاشت، وضویش به تاخیر بیفتد و از جوی آبی که از نزدپک سنگر می گذشت وضو گرفت و نمازش را با آرامش خواند».
فرهاد زمانی که از جبهه به مرخصی می آمد، از اخلاص بسیجیان صحبت می کرد، بیشتر اوقات لباس بسیجی بر تن داشت.
برادرش صفر علی حسین زاده می گوید:
* «در صحبت هایی که با وی داشتم اظهار می داشت، این جنگ، حق و باطل است و حق نیز بالاخره پیروز است و همه مردم مومن و متعهد باید همت کنند و همه برخود وظیفه و تکلیف نمائیم. اگر خدای ناکرده روزی غفلت و کوتاهی کنیم فرصت از دست خواهد رفت و دشمن کار خودش را خواهد کرد».
فرهاد حسن زاده چهار بار داوطلبانه در جبهه شرکت نمود. واز اینکه به جبهه اعزام می شود، هم خانواده و هم خودش بسیار خوشحال و راضی بودند، زیرا این خانواده شهادت در راه خدا را افتخار می دانستند. درنهایت قبل از عملیات کربلای 4 در سال 1365 به درجه رفیع شهادت نایل آمد، علیرضا عاقبتی همرزم شهید می گوید:
==خاطرات==
- انگور * انگور بهشتی
اواخر تابستان انگورها در حال رسیدن (چیدن) بودند به فرهاد گفتم چند روزی رفتن به جبهه را تاخیر بینداز تا انکورها برسند، در جواب گفت: بگو! زود تر به جبهه برو! بگو برو از انگور بهشتی بخور! این انگورها که چیزی نیستند، جلو بهار خواب منزل قدم می زدند و خنده بر لبانشان جاری بود. گفتم: فرزندم به چه می خندی؟ گفت: مادر! بوی جبهه می آید، هر چند من فرزند کوچک خانواده هستم و برای شما خیلی عزیزم و شما مرا دوست دارید. پس بهتر است، من برای تو نور باشم . » در ادامه گفت: «کتابی دارم، اگر بر ایت بخوانم، از من اصلأ ناراحت نمی شوید ولی رفت و شهید شد و فرصت خواندن آن کتاب را پیدا نکرد.»
*مادر مادر شهید حسن زاده
- * وصال یار
ما بیشتر اوقات با هم و همدم و همراز یکدیگر بودیم. وجودش را درک کرد ه بودم و سعی می کردم، در زندگی الگوی من باشد. در شهریور 1365 در جبهه از یکدیگر جدا بودیم. من در منطقه عملیاتی حاج عمران در خط مقدم در عملیات کربلای 2 مجروح گردیدم در آن زمان فرهاد در منطقه شلمچه حضور داشت مطلع شده بود، که مجروح شده ام به همین علت در نامه ای به من نوشته بود که خدا در همه جا با رزمندگان اسلام است. خدا پشت و پناهت باشد و سلامتی شما را از او می خواهم ولی به علت حساسیت منطقه و آماده باش نمی توانم به عیادت شما بیاپم من نیز که درک می کردم؛ او چه می گوید، سلامتی او را از خداوند خواهان بودم. بعد از گذشت حدود بیست روز در روز یازدهم مهرماه 1365 خبر شهادت این انسان وارسته به گوش ما رسید و او اینچنین به «وصال یار» رسید ه بود. و من اینک فقط می توانم بگویم: «فرهاد جان بر بال کدامین ملائک نشسته ای.»
- * تاثیر شهید بر اطرافیان
اخلاق و رفتار و کردار فرهاد در محل زندگی، تحصیل و جبهه طبق اعتراف اکثرافراد طوری بوده است که توجه دیگران را به خود جلب کرده است. بعد از شهادت وی تحولاتی در اطرافیان از جمله در خودم بوجود آورده، احساس خاصی پیدا کردم این تحول روحی باعث شد که بیشتر از پیش به نظام و امور جامعه اسلامی بیندیشم، اینجانب پاسدار انقلاب بودم و حتی الامکان با حضور در جبهه و دیگر امور خدمت را وظبفه خود می دانستم؛ اما اثر شهادت در انسان چیزی دیگر است. حس می کردم که وظیفه ام سنگین ترشده است؛ زیرا ما مدیون خون شهدا هستیم.شهادت فرهاد باعث شد که ما به مسائل دراز مدت انقلاب بیدیشیم و درباره حقایق نعمات خدایی و پیش آمدهای جهانی بیشتر تامل و تفکر کنیم، شهادت امثال این عزیز باعث شد، بیش از پیش به فکر خود سازی و فردای قیامت باشپم و بیشتر برای ما مشخص شد که از کجا آمده ایم و برای چه آمده ایم و به کجا بر خواهیم گشت.بازتاب شهادت فرهاد در بین دوستان ، خویشان و مردم محل بستگی به بینش آنها نسبت به شهادت داشت. شا ید در بین عده ای بازتاب چندانی نداشته است اما خپلی از افراد تمام زندگی فرهاد برای آنها درس بوده است.
- * فرهاد مرحله آخر که می خواست به جبهه برود مقداری پول خورد روی سرش ریختم . فرهاد به این عمل من اعتراض کرد و گفت : این پولها را جمع کن و ببر به فقرا بده ، نگذار پولها روی زمین بریزد چون گناه دارد و اسراف است . - یک روز به اتفاق برادرم فرهاد به مسافرت رفته بودم. ایشان به من گفت براد جان دلم برای جبهه و رزمنده ها تنگ شده است و قصد دارم بعد از این مسافرت به جبهه بروم. اشک در چشمانم حلقه زد. فرهاد گفت: برادر جان ناراحت نباش من برای خدا به جبهه می روم و اگر این دفعه رفتم و برنگشتم ناراحت نباشید . - مرحله آخری که فرهاد می خواست به جبهه برود فصل رسیدن انگور بود به همین خاطر من به او گفتم: کمی صبر کن تا انگور ها برسد بعد برو. ایشان گفتند: این انگورهای دنیوی که چیزی نیست، من خواهان انگورهای بهشتی هستم. سپس همانطور که قدم می زد می خندید. گفتم: پسرم به چه چیزی می خندی؟ گفت: بوی بهشت به مشامم می رسد . - یک روز با چوپانی برخورد کردم که برایم نقل کرد : دست فرهاد درد نکند ، از زمانی که این پوتین ها را به من داد پاهایم راحت شده است. من سؤال کردم که قضیه چیست؟ گفت: فرهاد یک روز از اینجا عبور می کرد و دید که کفشم پاره پاره شده است و پایم اذیت می شود. ایشان به منزل رفت و این پوتین ها را برایم آورد بدون اینکه حتی یک ریال پول هم قبول کند . - خواهر فرهاد نقل میکرد که : ایشان بعضی شبهای جمعه سرش را زیر لحاف می کرد و از رادیو دعای کمیل گوش می کرد و اشک می ریخت و سعی می کرد که کسی متوجه گریه اش نشود . - روزی که فرهاد به شهادت رسید من در مرخصی به سر می بردم. ولی این طور که شنیدم ایشان در حال حمل غذا برای رزمندگان بوده است که خمپاره در سه یا چهارمتری ایشان می خورد و باعث زخمی شدن ایشان و چند تن دیگر از برادران رزمنده می شود. در حالی که ایشان خونریزی شدیدی داشته است ولی در خواست می کند که ابتدا دوستش را به عقب انتقال بدهند. زمانی که برمی گردند که فرهاد را انتقال دهند، مشاهده می کنند که ایشان همانجا به شهادت رسیده است .
- زمانی که برای آموزش به منطقه ایلام رفتیم پس از گذشت چند * یک روز چادر تحویلمان دادند . به اتفاق برادرم فرهاد جزء چادر ما بود به مسافرت رفته بودم. ایشان اولین نفری بود که وارد چادر شد ولی ایستاد تا دوستان دیگر جا به جا شوند من گفت براد جان دلم برای جبهه و جای خود را رزمنده ها تنگ شده است و قصد دارم بعد از این مسافرت به جبهه بروم. اشک در چادر درست کنند چشمانم حلقه زد. بعد برای خودش یک جا نزدیک درب چادر انتخاب کرد هر چه دوستان اصرار کردند که جای بهتر را بگیرد قبول نکرد و فرهاد گفت : که همین جا خوب است برادر جان ناراحت نباش من برای خدا به جبهه می روم و اگر این دفعه رفتم و برنگشتم ناراحت نباشید .
- یک روز قصد داشتیم نماز جماعت برگزار کنیم . با وجود اینکه تمام بچه ها * مرحله آخری که فرهاد را بعنوان امام جماعت قبول داشتند ، ولی خود می خواست به جبهه برود فصل رسیدن انگور بود به همین خاطر من به او گفتم: کمی صبر کن تا انگور ها برسد بعد برو. ایشان قبول نکرد گفتند: این انگورهای دنیوی که چیزی نیست، من خواهان انگورهای بهشتی هستم. سپس همانطور که قدم می زد می خندید. گفتم: پسرم به چه چیزی می خندی؟ گفت: بوی بهشت به مشامم می رسد .
- بعد از * یک ماه که در منطقه ایلام آموزش دیدیم، به پایگاه ظفر رفتیم وآنجا در گردان پیاده سازماندهی شدیم، آنجا یکی ازفرماندهان برایمان سخنرانی کردند . ایشان گفتند روز با چوپانی برخورد کردم کهبرایم نقل کرد :شما را به خط شلمچه می برند و به دلیل اینکه در این خط حدودسه، چهار سال هم عملیات صورت نگرفته،این خط بسیار حسّاس می باشد وافرادی دست فرهاد درد نکند ، از زمانی که واقعاٌ بسیجی مؤمن هستند، باید به این خط اعزام شوند، آن موقع خط شلمچه دست برادران بسیج بود. با این سخنرانی شور و شوق زیادی در بین بچّه پوتین ها ایجاد را به من داد پاهایم راحت شده بوداست. ما چون اولین اعزاممان بود، دلهره و اضطراب زیادی داشتیم، ولی شهید حسن زاده خیلی خونسرد بود. حدود سیصد نفر بودیم من سؤال کردم که به منطقه شلمچه اعزام شدیم. وقتی به منطقه رسیدیم، فرمانده جدیدی برای توجیه نیروها آمده بود و بچّه ها از ایشان سئوال می کردند که چقدر با دشمن فاصله دارند، با توجه به اینکه فاصله کمی با دشمن داشتیم وبه خاطر اینکه بچّه ها شب اول روحیةشان را از دست ندهند. فرمانده به طور دقیق نمی قضیه چیست؟ گفت. با اینکه بچّه ها زیاد سئوال می کردند ولی شهید : فرهاد یک بار این سئوال را نپرسید. بعد روز از اینکه آنجا ما را سنگر به سنگر تقسیم کردند، توضیح دادند که سنگر آخر پل ارتباطی اینجا عبور می باشد وبسیار حسّاس است، با این وجود شهید به همان سنگر آخر رفتند، در آخر وقتی کرد و دید که فرمانده اعلام کردند که چه کسی برای نگهبانی داوطلب کفشم پاره پاره شده است و پایم اذیت می باشدشود. حسن زاده اولین کسی بود که حاضر شد با توجه ایشان به بحران منطقه داوطلبانه نگهبانی بدهد منزل رفت و بچه این پوتین ها از شجاعت ایشان روحیه گرفتند را برایم آورد بدون اینکه حتی یک ریال پول هم قبول کند .
- در همان شب اول * خواهر فرهاد نقل میکرد که در منطقه بودیم، به دلیل نزدیک بودن بیش از حد ما با دشمن اضطراب و دلهرهایی بین بچه ها بوجود آمده بود ولی فرهاد بدون هیچگونه اضطرابی رفت : ایشان بعضی شبهای جمعه سرش را زیر لحاف می کرد و از جلوی آبی که از کنار سنگر رادیو دعای کمیل گوش می گذشت وضو گرفت کرد و نمازش را اول وقت خواند اشک می ریخت و سعی می کرد که کسی متوجه گریه اش نشود .
* روزی که فرهاد به شهادت رسید من در مرخصی به سر می بردم. ولی این طور که شنیدم ایشان در حال حمل غذا برای رزمندگان بوده است که خمپاره در سه یا چهارمتری ایشان می خورد و باعث زخمی شدن ایشان و چند تن دیگر از برادران رزمنده می شود. در حالی که ایشان خونریزی شدیدی داشته است ولی در خواست می کند که ابتدا دوستش را به عقب انتقال بدهند. زمانی که برمی گردند که فرهاد را انتقال دهند، مشاهده می کنند که ایشان همانجا به شهادت رسیده است .
* زمانی که برای آموزش به منطقه ایلام رفتیم پس از گذشت چند روز چادر تحویلمان دادند . فرهاد جزء چادر ما بود . ایشان اولین نفری بود که وارد چادر شد ولی ایستاد تا دوستان دیگر جا به جا شوند و جای خود را در چادر درست کنند . بعد برای خودش یک جا نزدیک درب چادر انتخاب کرد هر چه دوستان اصرار کردند که جای بهتر را بگیرد قبول نکرد و گفت : که همین جا خوب است .
* یک روز قصد داشتیم نماز جماعت برگزار کنیم . با وجود اینکه تمام بچه ها فرهاد را بعنوان امام جماعت قبول داشتند ، ولی خود ایشان قبول نکرد .
منبع سایت یاران رضا* بعد از یک ماه که در منطقه ایلام آموزش دیدیم، به پایگاه ظفر رفتیم وآنجا در گردان پیاده سازماندهی شدیم، آنجا یکی ازفرماندهان برایمان سخنرانی کردند . ایشان گفتند که:شما را به خط شلمچه می برند و به دلیل اینکه در این خط حدودسه، چهار سال هم عملیات صورت نگرفته،این خط بسیار حسّاس می باشد وافرادی که واقعاٌ بسیجی مؤمن هستند، باید به این خط اعزام شوند، آن موقع خط شلمچه دست برادران بسیج بود. با این سخنرانی شور و شوق زیادی در بین بچّه ها ایجاد شده بود. ما چون اولین اعزاممان بود، دلهره و اضطراب زیادی داشتیم، ولی شهید حسن زاده خیلی خونسرد بود. حدود سیصد نفر بودیم که به منطقه شلمچه اعزام شدیم. وقتی به منطقه رسیدیم، فرمانده جدیدی برای توجیه نیروها آمده بود و بچّه ها از ایشان سئوال می کردند که چقدر با دشمن فاصله دارند، با توجه به اینکه فاصله کمی با دشمن داشتیم وبه خاطر اینکه بچّه ها شب اول روحیةشان را از دست ندهند. فرمانده به طور دقیق نمی گفت. با اینکه بچّه ها زیاد سئوال می کردند ولی شهید یک بار این سئوال را نپرسید. بعد از اینکه آنجا ما را سنگر به سنگر تقسیم کردند، توضیح دادند که سنگر آخر پل ارتباطی می باشد وبسیار حسّاس است، با این وجود شهید به همان سنگر آخر رفتند، در آخر وقتی که فرمانده اعلام کردند که چه کسی برای نگهبانی داوطلب می باشد. حسن زاده اولین کسی بود که حاضر شد با توجه به بحران منطقه داوطلبانه نگهبانی بدهد و بچه ها از شجاعت ایشان روحیه گرفتند .
* در همان شب اول که در منطقه بودیم، به دلیل نزدیک بودن بیش از حد ما با دشمن اضطراب و دلهرهایی بین بچه ها بوجود آمده بود ولی فرهاد بدون هیچگونه اضطرابی رفت و از جلوی آبی که از کنار سنگر می گذشت وضو گرفت و نمازش را اول وقت خواند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6707سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:فرهادحسنزادهخوش.jpg</gallery>==رده=={{ترتیبپیشفرض: فرهاد_حسن_زاده_خوش}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]